۱۳۸۷-۰۷-۱۷
یک راز بزرگ
* چند وقت پیشا توی همین تعطیلات عید فطر شبکه ۴ یه فیلمی نشون داد با اسم یک راز بزرگ. این فیلم تکیه اش رو زندگی نامه یک نویسنده زنی بود به اسم اسپرانزا مالاگون که توی فیلم گفته میشد، اولین زنی بود که با نوشته ها و رمانهاش مکزیک رو به دنیا معرفی کرد، اینکه این زن همکلاسی گابریل گارسیا مارکز بوده و این حرفها. حالا نمیدونم داستان فیلم واقعی بود یا یک داستان تخیلی شبیه به واقعیت.
خلاصه اش این بود که یه پسر کوچولویی به اسم خورخه به یک خونه مرموز علاقه مند میشه و یکبار که توپ فوتبالش می افته توی اون خونه، میره داخلش و با یه پیرزن به ظاهر زشت و بداخلاق مواجه میشه. کمی که باهاش صحبت میکنه بهش علاقه مند میشه. خورخه چون سر کلاسش موفق نشده بود به سوالات خانم معلمش راجع به نویسندگان بزرگ مکزیک جواب بده و در جواب سوالات خانم معلم تحقیرش کرده بود یک هفته از مدرسه اخراج میشه و توی این یه هفته مدام به اون خانم مسن سر میزنه و پای حرفهای جالب اون خانمه از اینهمه نویسنده مشهور و رابطه اش با اونها و شهرهای بزرگی که سفر کرده می نشینه…
تو این مدت می فهمه که اون خانم یک نویسنده مشهور بوده که در اواخر زندگیش میخواسته از زرق و برق آدمهایی که فقط به خاطر شهرتش اونو میخواستن و نه خودش دور باشه و برای همین تارک دنیا شده بوده و داشته آخرین اثرش رو مینوشته. ارتباطشون که قوی میشه، خانمه در آخرین روزهای زندگیش، یه صندوقچه به خورخه میده و بهش میگه که ۳۰ سال بعد درش رو باز کنه، چون اون موقع دنیا تازه اونو کشف کرده بودن…
۳۰ سال بعد که خورخه در صندوق رو باز میکنه اولین جملاتی که اسپرانزا نوشته بوده: یک راز بزرگ: «تو برای خوشبخت شدن به هیچ کس نیازی نداری» …
حالا من این جمله رو با فونت درشت نوشتم و چندبار از روش پرینت گرفتم و توی جای جای اتاقم زدم. بعدش هر روز که میام خونه و میبینمش، هی با خودم تکرارش می کنم و میگم کاش من یه روزی این حقیقت رو با دل و جان درک کنم و واقعا بهش ایمان بیارم. یعنی میدونم درسته ها ولی اینکه آدم خودش رو با این جمله منطبق کنه و طوری رفتار کنه که واقعا به هیچ کس نیازی نداشته باشه خیلی سخته…
بعدش من هی هر روز با خودم تکرار میکنم: زهرا تو نباید از کسی انتظاری داشته باشی… و خوب البته که بازم هی از دیگران انتظار دارم و دارم و دارم. همون چرخه معیوب تلقین:)

