۱۳۸۷-۰۶-۱۰
آدمهایی که سقوط می کنند…
* هر دوتای پستهایی که امشب پابلیش کردم،از قبل سیو شده بودن:) نمیدونم چرا یه طورایی اعتماد به نفسم رو برای نوشتن در اینجا از دست دادم! انگار که این وبلاگ مال خودم نباشه و بترسم از اینکه چیزی توش بنویسم. راستش نمیدونم چطوری توصیف کنم که آسونتر قابل درک باشه ![]()
* ماه رمضان هم شروع شده. اینم از یک رمضانیه عالی. بی نظیره آواهایی که در اینجا هست. من هیچ چیزی ندارم که بگم جز تشکر فراوان از وبلاگ آخرین جرعه جام ![]()
* دیدین بعضی از این خانومایی که وقتی بین جمع خانمانه هستند، شاد و سرمست و قوی هستن و اگه چیزی بهشون بگی چنان کولی بازی درمیارن و چنگ میزنن و یه وزنه ۱۰ کیلوئی رو می کوبن روی کله ات؟ بعد همین خانم وقتی شوهرش و یا دوست پسرشو میبینه، چنان صداشو ظریف می کنه و سعی میکنه خودش رو ساکت و ضعیف نشون بده، حتی یه بار یک گرمی رو هم بلند نمی کنه و طوری وانمود میکنه که تو فکر میکنی همین الان آسمون سوراخ شد و این فرشته کوچولو پرید روی کره زمین؟! امروز به یکی از این خانما گفتم چرا اینکارو می کنی؟ برگشت گفت؟: تو هنوز بچه ای نمی فهمی! وقتی شوهر کردی، خودت دستت میاد!
حالا خواهشا یه شوهر کرده مارو شیر فهم کنه که چرا خانما دوست دارن جلوی شووراشون خودشون رو ضعیف معیف نشون بدن؟ :دی واقعا مردها از زنهای ضعیف خوششون میاد؟ جدی جدی میپرسم ها ![]()
* این روزها اصلا حالم خوب نیست. یعنی چند تا سرم و از اون بدتر آمپول این چند روزه بهم زده باشن خوبه؟ 
حالا فکرشو بکنین که امروز با اون حال بدم، مسکن خورده بودم و خواب بودم که صدای زنگ گوشیم در اومد. با اکراه تمام گوشی رو برداشتم:
- خانومی از اون طرف خط: الو؟ بخش شرعیات دفتر مقام معظم رهبری؟ 
- من: جان؟!!!
(توی دلم: خدایا! دفتر مقام معظم رهبری با من چیکار داره یعنی؟!)
- خانومه: خانم ببخشید بخش شرعیات و احکام دفتر آقای خامنه ای رو گرفتم؟!
- من (با تعجب فراواااان) خیر خانم شما شماره موبایل گرفتید مث اینکه!!! 
- خانمه (پس از چند ثانیه) عه عه عه! زهرا توئی؟ شماره تو رو گرفتم؟!
- من: مینا حدس زدم، خود خلت باید باشی.
شماره موبایل منو گرفتی میگی دفتر مقام معظم رهبری؟
- مینا: خوب آخه زنگ زدم شماره اش رو از ۱۱۸ گرفتم. تو گوشیم سیو کردم، پائینتر از اسمت بود، موقع تماس اشتباهی شماره تو رو گرفتم
توضیح: گوشی مینا نوکیا هست. گوشیهای نوکیا به صورت پیشفرض اول فامیلی بعد اسم رو ذخیره می کنن. این اسم و فامیل منو ذخیره داشته. فامیلی منم با ح شروع میشه. بعد شماره دفتر رهبری رو با اسم “خامنه ای دفتر” ذخیره کرده بوده. یعنی یکی بعد از من. حیف که این مینا وبلاگ منو میخونه، وگرنه مینوشتم راجع به چی سوال داشت.

* چند روز پیش حالم بود، هر وقت حالم بد میشه میرم سراغ دفتر خاطراتم و یا آلبومهای قدیمی. راستش نگاه کردن به اونها بهم آرامش میده. به خصوص هر وقت به این فکر می کنم که قبلا چه دختر آرومی بودم و چه زندگی آرامی داشتم. اما اخیرا برخی اتفاقات دنیای مجازی، باعث شده اون احساس امنیت سابق رو نداشته باشم… ترجیح میدم راجع بهش صحبت نکنم…
داشتم دفتر خاطرات ۲ سال پیشم رو ورق میزدم به این متن زیر رسیدم. هوم… فکر می کنم حال هفته ای که گذشت، دست کمی از اون روزا نداره. نه حال روحیم خوبه و نه جسمی! اون متن رو با سانسور و تصرف میارمش اینجا:
زندگیش مثل موقعیت فردی بود که از بالای یک دره به یک طناب آویزون شده بود… هر آن ممکن بود طنابه پاره بشه و بیفته. بارها تو این موقعیت قرار گرفته بود که آدمها هر کدام یه چاقو به اون طنابه میزدن و هی باریکتر و باریکترش می کردن. هر چقدر او میخواست از اون طنابه بالا بیاد که سقوط نکنه، ممکن نبود. ناامیدش می کردن… و بعد کم کم زمانی میرسید که التماسهاش فایده ای نداشت. طنابه نازک شده بود. عاقبت یه روز پاره می شد و اون توی تاریکی دره می افتاد. این اتفاق چند بار افتاده بود… حالا خودش بود و دره ای که درش سقوط کرده بود و آدمهایی که باعث سقوطش شده بودن، بهش می خندیدند. دوباره از صفر شروع می کرد. به تنهایی و دوباره سعی میکرد، اون همه راه رو با هر زحمت و سختی ممکن بیاد بالا… هر قدمی که بر میداشت، بیشتر از پیش مطمئن میشد که آدمها فراموشش کردن… براستی اون فراموش شده بود. البته که این موضوع برای کسی اهمیتی نداشت… گفتم که به طرز مسخره ای آدم قوی ای بود. این قدرت رو داشت که اگه هر روز هلش بدن و به اعماق دره سقوط کنه، باز هم بتونه خودش رو بالا بکشه. اتفاقا دردش همین بود. اینکه چرا سعی می کنه بیاد بالا؟ اینکه چرا از دیگران کمکی نمی خواد؟ اینکه چرا باعث شده، تصور دیگران از او یک موجود مستقل و قوی باشه در حالیکه اینطوری نبود. چون او خوب بلد بود حفظ ظاهر بکنه. در حالیکه درونش از هم پاشیده بود، باز این قدرت رو داشت که بالا بیاد، لبخند بزنه و زندگی کنه. خودش بهترین کس بود، برای اینکه بگه این تصور غلطه… اما نمی گفت چون واکنش های آدمها براش آشنا بود. اینطور مواقع، تنها پروسه این بود که تعداد آدمهایی که برای همدردی و یا همذات پنداری و یا حتی درددل، مجبور بود، بهشون پناه بیاره، هی کم و کمتر میشد و باز هم هی سعی میکرد به درد تازه عادت کنه…
به ندرت آدمهایی هستند که سقوط می کنن. اونم ته ته دره… به ندرت آدمهایی هستند که فراموش می شن… اونم تا این حد. برای همین کسی نمیدونست اون پائین چه خبره؟ و چقدر تلاش لازمه که فردی دوباره خودش رو بالا بکشه و چقدر انرژی و یا روحیه لازمه که از یه جایی به اون تاریکی و تنهایی خودت رو بالا بکشی. هیچکس نمیدونست مگر آدمی در موقعیت او. تعداد معدودی از آدمهایی که می شناخت، اینقدر دست و پا زده بودن. اینقدر تلاش کرده بود که از اون درهه بیان بالا. آیا اینهمه تلاش لازم بود؟ گاهش اوقات شک میکرد که چرا باید برای “خودش بودن” اینقدر بها بپردازه؟ لعنتی، نمیتونست خودش نباشه. نمیتونست نقش بازی کنه. نمیخواست کسی اینطوری بهش نزدیک بشه. برای همین این تنهایی خودآگاه رو داشت. این اصرار آگاهانه اش برای تنها موندن برای همین بود. برای اینکه آدمهایی از جنس خودش رو میخواست. آدمهایی که خودشون باشن و به ذات خودشون وفادار باشن. برای همین اون پیلهه رو دور خودش تنیده بود. تنها مکانیزم دفاعیش همین بود. اصلا تنها مکانیزم دفاعی آدمهای تنها همینه، مخصوصا اگه بی دفاع هم باشن…

