۱۳۸۷-۰۶-۲۱
اونقدر عادی شدی که نمی بینمت
* دیروز توی خیابون یه بابایی رو دیدم که دست دخترش رو گرفته بود. دختره ۱۹-۲۰ سالش بود و موقع راه رفتن بدجور می لنگید، من راستش زیاد نگاهشون نکردم. میدونستم که هم باباهه و هم دختره حتما خجالت می کشن… حالت راه رفتن اونا طوری بود که دختره به باباش تکیه داده بود. باباهه دختره رو از زیر بغل گرفته بود که نیفته. من بیشتر از دختره، راستش باباشو نگاه کردم… باباهه خیلی خیلی لاغر و رنج کشیده بود. انگار فقط پوست بود و استخوان. چشماشم همین طور. خیلی غمگین بود. یعنی مشخص بود از این مسئله رنج می کشه و خیلی ناراحته… نه اینکه از این رنج بکشه که چا مجبوره اینطوری وزن یه نفر رو تحمل کنه و راه بره ها نه، من مطمئنم بیشتر از این ناراحت بود که چرا دخترش سالم نیست:(
خودم رو یه لحظه گذاشتم جای باباهه. اینکه عزیزت، دلبندت، سالم نیست و موقع بیرون اومدن و یا در جمع هم سن و سالاش خجالت می کشه. اینکه باباهه حتما بارها اومده بود توی خیابون و موقع قدم زدن، وقتی دخترای دیگه رو می دید که چطوری لباسای رنگی پوشیدن و شادن و راه میرن و می دون و … خوب حتمن خیلی غصه اش میگیره… با خودش فکر میکنه خدایا چی میشد دختر منم سالم بود؟ چی میشد وقتی خونه میرم، بدوه بیاد استقابل من، چی میشه وقتی میبینمش اینقدر توی خودش نباشه و…
* اینجور مواقع همیشه یه چیزی توی دلم میگم و اونم اینکه، چرا خدا دلش خواسته این بچه اینطوری بشه؟ چه حکمتی توی این کار بوده؟ مگه خدا مهربون نیست؟ چرا همه رو سالم نیافریده و …
خوب جواب همه اینها رو میدونم ها، یعنی یه چیزهایی میدونم ولی در اون لحظه خاص وقتی آدم اینقدر دلش میسوزه و متاثر میشه، که عقلش کار نمیکنه…
* اینم خواستم بگم که اصلا بعضی چیزا تا وقتی که هستن، اونقدر عادی میشن که آدم قدرش رو نمیدونه و دیده نمیشن، ولی وقتی نیستن، تازه آدم متوجه خلا وجودیش میشه. یکیش مثلا همین سلامتی و کامل بودن جسمانیه. مثلا خوب ماها سالمیم، ظاهرمونم مشکل خاصی نداره، اونوقت هی می چسبیم به چیزها و ایرادای کم اهمیت تر. در حالیکه مثلا من فکر میکنم اون دختره، شاید خیلی دلش میخواست زشت بود ولی میتونست درست راه بره و …
یه جور ناشکری ذاتی در وجود اکثر ماهاست هست. من خودمم همین طورم. خیلی خیلی کم پیش میاد که مثلا برم جلوی آینه وایستم و از خودم راضی باشم. به اون دختره که فکر میکنم، از خودم بدم میاد. از اینکه چیزهایی دارم که اصلا نمی بینمشون. خدا به من نعمتهایی داده که چون من فکر میکنم “عادین” و از روز اول باهام بودن، توجهی بهشون نمیکنم…
* خداجونم مرسی. از اینکه ما خیلی چیزا رو فراموش کردیم ولی تو یادت هست. از اینکه ما همیشه فراموش میکنیم تشکر کنیم ولی تو بازم لطف میکنی بهمون… هوم خوشحالم که خیلی سخت نمیگیری، ما بنده های خوبی نیستیم:)

