اونقدر عادی شدی که نمی بینمت

* دیروز توی خیابون یه بابایی رو دیدم که دست دخترش رو گرفته بود. دختره ۱۹-۲۰ سالش بود و موقع راه رفتن بدجور می لنگید، من راستش زیاد نگاهشون نکردم. میدونستم که هم باباهه و هم دختره حتما خجالت می کشن… حالت راه رفتن اونا طوری بود که دختره به باباش تکیه داده بود. باباهه دختره رو از زیر بغل گرفته بود که نیفته. من بیشتر از دختره، راستش باباشو نگاه کردم… باباهه خیلی خیلی لاغر و رنج کشیده بود. انگار فقط پوست بود و استخوان. چشماشم همین طور. خیلی غمگین بود. یعنی مشخص بود از این مسئله رنج می کشه و خیلی ناراحته… نه اینکه از این رنج بکشه که چا مجبوره اینطوری وزن یه نفر رو تحمل کنه و راه بره ها نه، من مطمئنم بیشتر از این ناراحت بود که چرا دخترش سالم نیست:(
خودم رو یه لحظه گذاشتم جای باباهه. اینکه عزیزت، دلبندت، سالم نیست و موقع بیرون اومدن و یا در جمع هم سن و سالاش خجالت می کشه. اینکه باباهه حتما بارها اومده بود توی خیابون و موقع قدم زدن، وقتی دخترای دیگه رو می دید که چطوری لباسای رنگی پوشیدن و شادن و راه میرن و می دون و … خوب حتمن خیلی غصه اش میگیره… با خودش فکر میکنه خدایا چی میشد دختر منم سالم بود؟ چی میشد وقتی خونه میرم، بدوه بیاد استقابل من، چی میشه وقتی میبینمش اینقدر توی خودش نباشه و…

* اینجور مواقع همیشه یه چیزی توی دلم میگم و اونم اینکه، چرا خدا دلش خواسته این بچه اینطوری بشه؟ چه حکمتی توی این کار بوده؟ مگه خدا مهربون نیست؟ چرا همه رو سالم نیافریده و …
خوب جواب همه اینها رو میدونم ها، یعنی یه چیزهایی میدونم ولی در اون لحظه خاص وقتی آدم اینقدر دلش میسوزه و متاثر میشه، که عقلش کار نمیکنه…

* اینم خواستم بگم که اصلا بعضی چیزا تا وقتی که هستن، اونقدر عادی میشن که آدم قدرش رو نمیدونه و دیده نمیشن، ولی وقتی نیستن، تازه آدم متوجه خلا وجودیش میشه. یکیش مثلا همین سلامتی و کامل بودن جسمانیه. مثلا خوب ماها سالمیم، ظاهرمونم مشکل خاصی نداره، اونوقت هی می چسبیم به چیزها و ایرادای کم اهمیت تر. در حالیکه مثلا من فکر میکنم اون دختره، شاید خیلی دلش میخواست زشت بود ولی میتونست درست راه بره و …
یه جور ناشکری ذاتی در وجود اکثر ماهاست هست. من خودمم همین طورم. خیلی خیلی کم پیش میاد که مثلا برم جلوی آینه وایستم و از خودم راضی باشم. به اون دختره که فکر میکنم، از خودم بدم میاد. از اینکه چیزهایی دارم که اصلا نمی بینمشون. خدا به من نعمتهایی داده که چون من فکر میکنم “عادین” و از روز اول باهام بودن، توجهی بهشون نمیکنم…

* خداجونم مرسی. از اینکه ما خیلی چیزا رو فراموش کردیم ولی تو یادت هست. از اینکه ما همیشه فراموش میکنیم تشکر کنیم ولی تو بازم لطف میکنی بهمون… هوم خوشحالم که خیلی سخت نمیگیری، ما بنده های خوبی نیستیم:)

۱۷ نظر

  1. رضا واقع بین ۱۳۸۷-۰۶-۲۱، ۱۰:۱۴ ب.ظ

    راست میگی امان از ناشکری مام بدجوری گرفتارشیم خدایا ما رو ببخش به حق این ماه عزیز.شکرت به خاطر سلامتی شکرت هزار بار شکرت

  2. مرجان ۱۳۸۷-۰۶-۲۱، ۱۰:۱۷ ب.ظ

    می دونی زهرا اون لحظه ی مواجه با نقائصی که با ذات خدا و ذهن عادت کرده ات تضاد هست خیلی سنگینه … بغض، نگاه نکردن و یک عالمه سوال هجوم می آورند … رنج می کشم بابت کسانی که باعث می شوند دیگران خدایشان را بابت مقایسه با آن ها شکر می کنند. رنج می کشم بابت آن کمبودهائی که داشته هامان را پر رنگ می کنند . نقائصی که انگار هستند تا به قول تو ناشکری ذاتی ما را گوشزد کنند … راستی چرا؟

  3. پنجره چوبی ۱۳۸۷-۰۶-۲۱، ۱۰:۵۳ ب.ظ

    من هم یک همسایه دارم با مشکلی مشابه اون دختر دقیقا هم سن و سال خودم (و خیلی خوش قیافه) که هر روز صبح از جلوی پنجره حونشون رد میشم
    تا کمر آویزون میشه و بیرون رو با حسرت نگاه میکنه.

    اینا تلنگرهای خوبی هستن ، ذهن فراموشکار ما بهشون احتیاج داره !!!

  4. پدرام ۱۳۸۷-۰۶-۲۱، ۱۱:۳۵ ب.ظ

    یکی بود ,یکی نبود . غیر از «خدا» هیچ چی نبود . هیچ کی نبود . خدا تنها بود . خدا مهربان بود . خدا بینا بود . خدا دوستدار نیکی بود . خدا دوستدار شایستگی بود . خدا از سکوت بدش میومد , خدا از سکون بدش میومد , خدا از پوچی بدش میومد,, خدا از نیستی بدش میومد … خدا آفریننده بود , مگر می شود نیافرید؟ ناگهان ابرها را آفرید , در فضای نیستی رها کرد . ابرهایی از ذره ها , , هر ذره : منظومه ای کوچک , نامش :اتم,,آفتابی در میان , ,وپیرامونش, ستاره ای , ستاره هایی , پروانه وار در گردش (کعبه ای , برگردش ,پرستندگان , در طواف)
    یکی بود , یکی نبود , غیر از «خدا» هیچ چی نبود , هیچ کی نبود , آفرینش پایان یافت و جهان بر پا شد ….
    و زمین ها و آسمانها , ستاره ها و آفتاب ها , مشرق ها و مغرب ها , جاندارها و بیجان ها , گیاه ها و حیوان ها, ذره ها و منظومه ها … همه با نظمی ثابت , در تغییری دائم , همه در حرکت , حرکت همیشگی , همیشه در جستجو, در جستجوی چیزی , دور زنان , به دور چیزی : آفتابی در میان , پیرامونش , ستاره ای , ستاره هائی , در گردش(کعبه ای , در میان , بر گردش , پرستندگان , در طواف ! _از سنگ سیاه , تا سنگ سیاه)
    _(( چرا تمام چیزها جهان شکل کره است ؟ زمین , ستاره , خورشید , الکترون ,پروتون هر مولکول هر اتم))
    (( چرا تمام حرکت های جهان دایره ای است ؟ آب , خاک , شب , روز , صبح , غروب هرثانیه , هر دقیقه , هر ساعت , هر هفته , هر ماه , هر فصل ))
    یک عدد «یک» روی کاغذ بنویس , هر چقدر می تونی جلوی یک صفر بذار , صفحه ات که تمام شد , کاغذ دیگر , جوهرت که تمام شد , جوهر دیگر بخر وقتی دستت خسته شد از دوستت خواهش کن که او صفر بذاره , دست او که خسته شد تو باز ادامه بده , تو که غذا می خوری او صفرها رو بذاره وقتی تو صفر میذاری او غذا شو بخوره , شب که میشه به نوبت بخوابین , تو صفر بذار او بخوابه , وقتی که او بیدار شد تو بخواب او صفر بذاره , آخر عمرتان وقتی دیگه پیر پیر شدین یک لحظه دست از کار بکشین , روز اول فقط دو تا بچه بودین که فقط بلد بودین صفر بذارین حالا دو تا پیر زمین گیر شدین که فقط می تونین صفر بشمارین, بازیچه شدین , مثل روز اول شدین اون روز ها بزرگترها دلشون براتون می سوخت و حالا کوچکترها چون حالا بچه تر شدین , از سال ها و سالهای عمر گذر کردین آخر رسیدین به اول ! باز بچه شدین
    حالا بشین بچه ی پیر , شمارت به چند رسید ؟ « یک » جلوش یک ملیون صفر ؟ یک ملیارد ؟ صد ملیارد ؟
    نمی تونی بشماری ؟

    شماره تمام هستی همینه : * یک , جلوش تا بی نهایت صفرها *
    ببین فقط « یک » عدده , ببین به غیر از «یک » هر چه که هست صفرند یعنی خالی اند , هستند اما نیستند , نیستند اما هستند , صفر فقط دایره ای تو خالیست دور می زند و آخرش می رسد به اولش

    « یک » جلوش تا بینهایت صفرها !
    «یک » ی هست , « یک » ی نیست ,
    غیر از « خدا » هیچ چیز نیست , هیچ کس نیست
    علی شریعتی

  5. reza hariri ۱۳۸۷-۰۶-۲۱، ۱۱:۵۹ ب.ظ

    راستش من هم با اون موقعیتی که تو گفتی مواجه شدم.دیدم که چجوری نگاهش می کنند.خدا نکنه این بلا سر کسی بیاد.

    در این واقع فقط باید یک چیز گفت: “خدایا شکر”
    و این رو هم نباید فراموش کرد که همیشه هم باید این ورد زبونمون باشه.من که همیشه اینو می گم.

  6. reza hariri ۱۳۸۷-۰۶-۲۲، ۱۲:۰۱ ق.ظ

    راستش زهرا جان ایمیلت کو؟ می خوام برات یه ایمیل بفرستم نمی دونم با کدوم آدرس باید بفرستم؟

  7. سروش ۱۳۸۷-۰۶-۲۲، ۱۲:۵۹ ق.ظ

    خیلی اشاره ی جالبی بود.
    من فکر می کنم هر از گاهی یه تلنگر با دیدن این صحنه باید بهمون بخوره
    شاد و سالم باشی دوست عزیز

  8. سروش ۱۳۸۷-۰۶-۲۲، ۱:۰۰ ق.ظ

    ضمنا در لینک های وبلاگت , عنوان لینک وبلاگ “ییلاق ذهن” رو اشتباهی با “ز” نوشتی.

  9. مریم ۱۳۸۷-۰۶-۲۲، ۴:۵۵ ق.ظ

    واقعا” ناشکریم

  10. مداد رنگی ۱۳۸۷-۰۶-۲۲، ۵:۲۰ ق.ظ

    مرسی زهرا! تذکر خوب و به جایی بود
    گاهی یادمون می ره که چقدر خوشبختیم….

  11. /\/\asoud ۱۳۸۷-۰۶-۲۲، ۱۲:۴۳ ب.ظ

    سلام
    حالتون خوبه؟
    نمیدونم کتاب غرق در نور رو خوندین یا نه
    اگه نه مطالبش توی این وبلاگ هست http://embraced-by-the-ligh.blogfa.com/
    جالبه بخونید

  12. asoud\/\/ ۱۳۸۷-۰۶-۲۲، ۱۲:۴۴ ب.ظ

    سلام
    حالتون خوبه؟
    نمیدونم کتاب غرق در نور رو خوندین یا نه
    اگه نه مطالبش توی این وبلاگ هست http://embraced-by-the-ligh.blogfa.com/
    جالبه بخونید

  13. kamrad ۱۳۸۷-۰۶-۲۲، ۲:۴۴ ب.ظ

    بله منم بارها این موضوع برام پیش اومده. خیلی سخته که آدم همیشه این موضوع یادش باشه! خدا حتما فکر اینجاشم کرده!
    شاید ما بیشتر چوب اعتماد به علم ناقصمونو میخوریم.

  14. مریم - صندوقک ۱۳۸۷-۰۶-۲۳، ۱۲:۱۶ ب.ظ

    من هیچ وقت نمی فهمم چرا باید کسی اینطوری بشه!

  15. حمید ۱۳۸۷-۰۶-۲۴، ۱۲:۲۳ ق.ظ

    سلام زهرا خانوم
    اینکه به این موضوعات توجه می کنی خیلی خوبه ولی به نظر من چرا باید اون دختر خجالت بکشه و چرا داشتن یک عیب ظاهری بتونه یه آدم رو در پله ایی پایین تر نشون بده . به نظر من درست نیست به اینجور افراد با این دید نگاه کرد و یا از اینکه کنارشون باشیم فرار کنیم که شاید و مبادا اونها از وضعیت خودشون ناراحت باشن .
    انسان جسم نیست فکر و اندیشست . شاید نداشتن بعضی موهبتها البته از نظر ما باعث بروز بعضی ناراحتی ها باشه ولی باید بدونیم حکمت خدا بیشتر از اینهاست که من و شما به راحتی درک کنیم .
    من وقتی با یه همچین وضعیتی روبرو می شم ترجیح می دم حکمت اون مطلب رو درک کنم ، شاید اون دختر چیزی داشته که من و تو باید سالهای سال بگردیم وتمام عمر و سلامتیمون رو بزاریم تا پیداش کنیم

  16. زهره کریمی ۱۳۸۷-۰۶-۲۵، ۱:۲۹ ق.ظ

  17. محمد ۱۳۸۸-۰۲-۱۸، ۳:۱۳ ب.ظ

    حق با شماست
    خدایا منو ببخش که اینقدر ناسپاسم…