باز باران، با ترانه

* این چند روزه که اومدم شمال اینجا همش بارون بود. من خیلی نتونستم برم قدم بزنم. چون بیمارستان بودم. (الان حالم کاملا خوبه ها) ولی تخت من کنار پنجره بود، هر بار که بارون می اومد من غصه ام میگرفت که چرا حالم بده نمیتونم برم زیر بارون قدم بزنم. بعدش همش این ترانهه که خیلیم دوستش دارم می اومد توی ذهنم. به خصوص اون قسمت کودکی ۱۰ ساله بودم…

* باز باران، با ترانه، با گهر های فراوان، می خورد بر بام خانه.
من به پشت شیشه تنها، ایستاده، در گذرها،، رودها راه اوفتاده.
شاد و خرم، یک دو سه گنجشک پر گو،
باز هر دم، می پرند، این سو و آن سو
می خورد بر شیشه و در، مشت و سیلی،
آسمان امروز دیگر، نیست نیلی.

یادم آرد روز باران: گردش یک روز دیرین؛
خوب و شیرین، توی جنگل های گیلان.
کودکی ده ساله بودم، شاد و خرم، نرم و نازک، چست و چابک
از پرنده، از خزنده، از چرنده،بود جنگل گرم و زنده.
آسمان آبی، چو دریا، یک دو ابر، اینجا و آنجا
چون دل من، روز روشن.
بوی جنگل، تازه و تر، همچو می مستی دهنده.
بر درختان میزدی پر، هر کجا زیبا پرنده.
برکه ها آرام و آبی؛ برگ و گل هر جا نمایان،
چتر نیلوفر درخشان؛ آفتابی.
رودخانه، با دو صد زیبا ترانه؛ زیر پاهای درختان،
چرخ میزد، چرخ میزد، همچو مستان.
چشمه ها چون شیشه های آفتابی، نرم و خوش در جوش و لرزه؛
توی آنها سنگ ریزه، سرخ و سبز و زرد و آبی.

با دو پای کودکانه، می دویدم همچو آهو،
پریدم از لب جو، دور میگشتم ز خانه.
می کشانیدم به پایین، شاخه های بید مشکی
دست من می گشت رنگین، از تمشک سرخ و مشکی.
می شندیم از پرنده، داستانهای نهانی،
از لب باد وزنده، رازهای زندگانی
هر چه می دیدم در آنجا، بود دلکش، بود زیبا؛
شاد بودم، می سرودم
گیسوی سیمین مه را، شانه میزد دست باران
باد ها، با فوت، خوانا، می نمودندش پریشان.
سبزه در زیر درختان، رفته رفته گشت دریا
توی این دریای جوشان، جنگل وارونه پیدا.
بس دلارا بود جنگل، به، چه زیبا بود جنگل!
بس فسانه، بس ترانه، بس ترانه، بس فسانه.
بس گوارا بود باران، به، چه زیبا بود باران!
می شنیدم اندر این گوهر فشانی، رازهای جاودانی، پند های آسمانی؛
“بشنو از من، کودک من پیش چشم مرد فردا،
زندگانی - خواه تیره، خواه روشن -
هست زیبا، هست زیبا، هست زیبا.”

* پانوشت: عکسها رو از اینجا برداشتم. توی این آدرس میتونین ۳۵ عکس زیبا از باران رو ببینین:)
اینجا هم اون ورژنی از این ترانه زیبا رو نوشته که توی کتابای درسی نوشته شده. عکسی هم که انتخاب کرده خیلی زیبا و طبیعیه:)
شاعر این شعر هم مجدالدین میرفخرایی هست ملقب به گلچین گیلانی.

۱۲ نظر

  1. ییلاق ذهن ۱۳۸۷-۰۶-۲۹، ۵:۳۰ ب.ظ

    خدا بد نده زهرا؟! چرا بیمارستان؟! مشکل جدی که نبود ایشالا؟

    جواب به این نظر

  2. kamrad ۱۳۸۷-۰۶-۲۹، ۵:۳۱ ب.ظ

    عجب! چه بدشانس! امیدوارم بهتر شده باشین!

    جواب به این نظر

  3. اسماعیل ۱۳۸۷-۰۶-۲۹، ۵:۳۲ ب.ظ

    واقعا این شعر قشنگه. خیلی خوبه. و خوشحال کننده که یک آدم اثر به این خوبی خلق کرده و چه تصور قشنگی داشته …
    اما این که شما از کودکی ۱۰ ساله بودم خوشتون میاد جای بحث داره :دی

    جواب به این نظر

  4. مهدی اسدی ۱۳۸۷-۰۶-۲۹، ۵:۳۲ ب.ظ

    خدا بد نده ! … پس شمال بودین کم پیدا بودین .. در ضمن من نمی دونستم اسم اصلی گلچین گیلانی چیه و شعر کاملش تو کتابهای درسی چاپ نشده!!! دی:

    جواب به این نظر

  5. اهری ۱۳۸۷-۰۶-۲۹، ۶:۱۹ ب.ظ

    عصر جمعه ای ، ما را مشرفمان فرمودین به سال ۱۳۵۲ . ممنون

    جواب به این نظر

  6. سپیده ۱۳۸۷-۰۶-۲۹، ۷:۲۲ ب.ظ

    انشالله که خوب شی ننه…….
    تا حالا کامل این شعرو نشنیده بودم
    در موردپست قبلتم باید بگم دنیا بی درو پیکر تر از این حرفهاست مادر

    جواب به این نظر

  7. گلچین گیلانی در ویکی‌پدیا ۱۳۸۷-۰۶-۲۹، ۸:۵۶ ب.ظ

  8. مریم ۱۳۸۷-۰۶-۳۰، ۱۲:۱۷ ق.ظ

    بیمارستان؟؟؟؟؟
    چرا؟ چی شده؟ :(

    جواب به این نظر

  9. علی ۱۳۸۷-۰۶-۳۰، ۱:۳۶ ق.ظ

    سلام،

    خدا بد نده، ظاهرا ماه رمضونی امسال نساخته. امیدوارم که کسالت برطرف و بهبودی حاصل شه، هر چه سریعتر.

    زهرا، دختر دل پاکی هستی که همه آرزوهات هم همیشه از جنس دیگه ای هست.

    جواب به این نظر

  10. محمد ۱۳۸۷-۰۶-۳۱، ۱:۲۱ ب.ظ

    سلام حال شما شنیدم که کسالت دارید خدا بدنده به قول رفیقمون مثل این که ماه رمضان امسال به شما نساخته انشاالله که هر چه زودتر رفع کسالت بشه

    جواب به این نظر

  11. مهسا ۱۳۸۷-۰۷-۷، ۱۰:۴۵ ب.ظ

    ایشالله زودتر خوب بشی عزیزم خودم بیام ماچت کنم باشه خوشکلم؟

    جواب به این نظر

  12. saeid ۱۳۸۷-۰۹-۱۲، ۶:۲۷ ب.ظ

    سلام

    ممنون.

    جواب به این نظر

نظر شما