۱۳۸۷-۰۶-۱
برخی حسها رو باید محدود کرد
* خوب اولش من دوباره تکرار میکنم که توی پست قبلی برداشت من از درجه R فیلمها اشتباه بود و حذفش کردم. فکر میکنم دوستان بد متوجه شدن! من نظرم این بوده و هست که هیچکس رو نباید به خاطر بازی در یک فیلم ممنوع الخروج کرد! بزرگترین مشکل پست قبل، ترکیب اون با نظر شخصیم درباره گلشیفته فراهانی بود که بنا به سلیقه شخصی ازش خوشم نمیاد. همون طوری که ممکنه شما از گلزار خوشتون نیاد یا چه میدونم از مایکل داگلاس بدتون بیاد! من پیش بینیشون نکرده بودم که تا این حد محبوبیت داره! همین…
* میشه اینقدر روی این وبلاگ زوم نکنید؟ اینجا همونطوری که توی عنوانش هست، یه وبلاگ روزمره و شخصی هست و همه چیزهایی که توش نوشته میشه، از همین اصل تبعیت میکنه! من هیچ ادعایی روی این ندارم که آدم کاملیم و اشتباه نمی کنم! خواهش می کنم دست از سر من و این وبلاگ بردارین و اینقدر سر هر چیز کوچکی که نظر شخصی یه آدم معمولیه، جنجال درست نکنین و مسئله رو گنده اش نکنید. اینهمه وبلاگ توی وبلاگستان هست. کم کم دارم فکر میکنم اینجا رو ببندم و برم جائی بنویسم که هیچکس منو نشناسه…



* جدیدا همش این فکر میاد توی ذهنم که آدمهایی که عاطفه ندارن و یا اینکه بیرحمن زندگی بهتری دارن! اینقدر غصه دیگران رو نمیخورن. شاید اصلا غصه نمی خورن!
یه صحنه ای توی LOST هست، که من خیلی دوستش دارم، توی سیزن اول- اپیزود ۴، اونجائیکه اون خانوم تپل سیاه پوسته یعنی رز، به خاطر اینکه شوهرش گم شده (یه جورایی خانمه مطمئن بود شوهرش نمرده و البته بعدها هم مشخص شد که راست میگفته و شوهرش یعنی برنارد، به همراه تیم آنا لوسیا اون طرف جزیره توی آب افتاده بودن و زنده بودن). داشتم میگفتم این خانمه چند روز پشت سر هم بدون اینکه غذا و یا آبی بخوره، کنار ساحل نشسته بود و به دریا زل میزد و حلقه ازدواج شوهرش رو که به گردنش آویزون کرده بود لمس می کرد. ظاهرا شوهرش توی مسافرتهای هوایی به خاطر ارتفاع، دستش ورم میکرد و حلقه رو در می آورد میداد به رز تا موقع فرود هواپیما ازش بگیره. خلاصه بون یکی دیگه از مسافران نگران رز میشه و به جک میگه تو که جونش رو نجات دادی، بهتره بری باهاش صحبت کنی. جک میره پیش خانمه و ازش اجازه میگیره که پیشش بشینه تا بتونه باهاش صحبت کنه. اولش بهش میگه تو میخوای تنها باشی، این خوبه ولی باید از خودت مراقبت کنی. خانمه در برابر حرفای جک بازم سکوت میکنه و جک میگه شاید بهتر باشه فقط پیشت بشینم. بعدش ساکت میشینه. (راستش این صحنه رو خیلی دوست داشتم). چند ساعتی میگذره و رز بالاخره شروع به حرف زدن میکنه. جک یه خورده بهش دلداری میده و بعدش باهاش کلنجار میره که به زندگی عادیش برگرده و ازش میخواد که اونجا تنها نمونه تا شوک بعد از حادثه رنجش نده. ازش میخواد که چیزی بخوره و برای شروع بهش آب تعارف می کنه، خانمه بعد از اینکه آب رو از جک میگیره بهش میگه: تو روش خوبی رو برای زندگیت انتخاب کردی، یک قلب مهربون، صبوری و مراقبت…

من یادمه من این صحنه رو چندین بار پشت سر هم تکرار کردم و دیدم و هربار هم بعد از جمله رز با خودم میگفتم: نه اینطوری خوب نیست، اینطوری خود اون فرد خیلی زجر می کشه. قلب مهربون و صبوری و احساس مسئولیت صفات خوبین، اما در دراز مدت فرد رو از پا در میارن چون یه جورهایی انگار همش در خدمت دیگرانه و هیچ وقت فرصت نمیکنه به خودش برسه و زندگی خودش رو داشته باشه…
* این صحنه رو از این جهت دوست دارم که برام یادآور یه خاطره ای بود. من مامان بزرگم (مامان بابام) رو خیلی دوست داشتم وقتی فوت کرد من کلاس ۴ ام ابتدایی بودم. دائیم برای اینکه حال و هوام عوض شه، ما رو برد کنار دریا توی کلاچای. یادمه بچه ها همه شروع به آب بازی کردن و من هنوزم روی تخته سنگای بزرگ کنار ساخل نشسته بودم و غصه میخوردم. دائیم اومد کنارم گفت: میدونی راهی که تو انتخاب کردی اصلا روش خوبی نیست. تو فکر میکنی مامان بزرگ فوت کرده و تو باید داغدار باشی طوری که بعد از ۴۰ روز هنوزم نمیخوای برگردی به زندگی عادیت، بعدها میفهمی که چقدر کارت غلطه. دایی یه توصیه دیگه هم بهت داره: سعی کن خیلی مهربون نباشی، یعنی قلبت رو کنترل کن طوریکه بتونی برای خودت هم زندگی کنی…
خوب معلومه این حرفها برای یک بچه ۹-۱۰ ساله خیلی سنگینه ولی الان میفهمم چرا دایی اون موقع اون حرفها رو زد…
برای یکسری از حسها، هرچند که خوب هستند باید محدودیت قائل شد، مثل مهربانی مثل فداکاری مثل ایثار، مگر اینکه قید زندگی و آرامش خودت رو بزنی… یک جاهایی اگه این محدودیت رو قائل نشی، توانائیت رو برای انجام اینکارها از دست میدی… هرچی باشه تو خودت هم انسانی، نیاز داری که به خودت هم مهربانی بشه و یا اینکه کسانی برای تو فداکاری کنن تا تقویت بشی و بتونی ادامه بدی وگرنه اگه صرفا یکطرفه باشه، به راحتی از پا می افتی…

