۱۳۸۷-۰۶-۴
همه آدمها به این پیله احتیاج دارن
* هر اندازه که از آدمهای بیشتری ناامید می شد، بیشتر توی لاک خودش فرو می رفت. قبلترها بهش میگفت پیله… هر وقت که آدمها بیشتر ناامیدش میکردن، توی پیله اش می رفت و بیشتر توی خودش غرق می شد. مسخره بود که او فکر میکرد این قدرت رو داره که همه آدمها رو عوض کنه… یا فکر میکرد این توانائی رو داره که آدمها رو تشویق کنه که به اصالت خودشون پایدار بمونن… برای همین هر وقت کسی تغییر میکرد، اون خودش رو معذب میدونست، این عذاب اونقدر براش سنگین بود که چاره ای جز رفتن به پیله اش و جدا شدن از آدمها، نمی دید، برای همین بود که هی تنها و تنهاتر می شد… آدمها هی براش تبدیل به غریبه هایی غیر قابل درک می شدن…
اصلا کسی چه میدونست شاید مشکل از خودش بود. از چیزهایی که برای خودش ارزش درست کرده بود. هر کدوم از دوستانش که تغییر کرده بودن، به همون میزان پیشرفت هم کرده بودن ولی اون هنوز هم توش خودش بود. به محض اینکه قدمهای هرچند کوچک برداشته بود، از خودش بدش اومده بود… تنها راه همون پیله هه بود… اون نمی تونست طوفان تغییرات آدمهای دورو برش رو کنترل کنه، اون نمیتونست برای آدمها اصالت تعریف کنه، نمیتونست و نمیخواست که آدمها رو تشویق کنه به یک چیزهایی که از نظر خودش ارزشهای قشنگی بودن، وفادار کنه، برای همین تنها شده بود… اصلا چه فرقی میکرد؟ آدمهای دیگه هیچ وقت نمی فهمن که کسی الان رفته توی پیله خودش. همیشه آدمهایی که خودشون رو نشون میدن، دیده میشن، آدمهای تنها همیشه توی عوالم غریبی سیر می کنن که فقط خودشون میفهمن. شاید حتی خودشونم، گاهی اوقات خودشون رو یادشون نیست. اتفاقی که بارها براش افتاده بود… خیلی از مواقع ترجیحش همین بود. اینکه آدمها اونو فراموش کنن. به حال خودش بذارن… بذارن تو همون پیلهه راحت باشه.
وقتی میرفت تو پیلهه هیچکس نمیتونست نجاتش بده. هیچکس نمیتونست از اون تو درش بیاره. مگه اینکه خودش بخواد. به طرز مسخره ای آدم قوی ای بود. خودش، به خودش دلداری میداد. وگرنه با این حجم دردهای ساختگی، کی میتونست اینقدر دووم بیاره؟ اصلا نیاز داشت که هرزچندگاهی بره تو اون پیلهه و بعد هر وقت که خودش خواست، از اون تو در بیاد… حتی به نظرش می اومد همه آدمها به این پیله احتیاج دارن. همه آدمهای پیله های مخصوص خودشون رو دارن که هرزچندگاهی که دلشون از چیزی گرفت، حتما میرن توش، با خودشون فکر می کنن که دوباره چطور خودشون رو بسازن؟… تو اینجور مواقع نباید به زور اون آدم رو از اون پیله جدا کرد… باید بهش فرصت داد تا خودش رو بازیابی کنه. بتونه راه حل پیدا کنه و دوباره پرواز کنه…

* روزی سوراخ کوچکی در یک پیله ظاهر شد. شخصی نشست و ساعت ها تقلای پروانه برای بیرون آمدن از سوراخ کوچک پیله را تماشا کرد. آن گاه تقلای پروانه متوقف شد و به نظر رسید که خسته شده و دیگر نمی تواند به تلاشش ادامه دهد. آن شخص مصمم شد که به پروانه کمک کند وبا برش قیچی سوراخ پیله را گشاد کرد. پروانه به راحتی از پیله خارج شد، اما جثه اش ضعیف و بال هایش چروکیده بودند. آن شخص به تماشای پروانه ادامه داد. او انتظار داشت پر پروانه گسترده ومستحکم شود واز جپه او محافظت کند. اما چنین نشد! در واقع پروانه ناچار شد همه عمر را زیر زمین بخزد و هرگز نتوانست با بال هایش پرواز کند. آن شخص مهربان نفهمید که: محدودیت پیله و تقلا برای خارج شدن از سوراخ ریز آن را خدا برای پروانه قرار داده بود، تا با آن وسیله مایعی از بدنش ترشح شود وپس از خروج از پیله به او امکان پرواز دهد.
گاهی اوقات در زندگی فقط به تقلا نیاز داریم. اگر خداوند مقرر می کرد بدون هیچ مشکلی زندگی کنیم، فلج می شدیم به اندازه کافی قوی نمی شدیم و هرگز نمی توانستیم پرواز کنیم. من نیرو خواستم و خداوند مشکلاتی سر راهم قرار داد، تا قوی شوم…

