همه آدمها به این پیله احتیاج دارن

* هر اندازه که از آدمهای بیشتری ناامید می شد، بیشتر توی لاک خودش فرو می رفت. قبلترها بهش میگفت پیله… هر وقت که آدمها بیشتر ناامیدش میکردن، توی پیله اش می رفت و بیشتر توی خودش غرق می شد. مسخره بود که او فکر میکرد این قدرت رو داره که همه آدمها رو عوض کنه… یا فکر میکرد این توانائی رو داره که آدمها رو تشویق کنه که به اصالت خودشون پایدار بمونن… برای همین هر وقت کسی تغییر میکرد، اون خودش رو معذب میدونست، این عذاب اونقدر براش سنگین بود که چاره ای جز رفتن به پیله اش و جدا شدن از آدمها، نمی دید، برای همین بود که هی تنها و تنهاتر می شد… آدمها هی براش تبدیل به غریبه هایی غیر قابل درک می شدن…

اصلا کسی چه میدونست شاید مشکل از خودش بود. از چیزهایی که برای خودش ارزش درست کرده بود. هر کدوم از دوستانش که تغییر کرده بودن، به همون میزان پیشرفت هم کرده بودن ولی اون هنوز هم توش خودش بود. به محض اینکه قدمهای هرچند کوچک برداشته بود، از خودش بدش اومده بود… تنها راه همون پیله هه بود… اون نمی تونست طوفان تغییرات آدمهای دورو برش رو کنترل کنه، اون نمیتونست برای آدمها اصالت تعریف کنه، نمیتونست و نمیخواست که آدمها رو تشویق کنه به یک چیزهایی که از نظر خودش ارزشهای قشنگی بودن، وفادار کنه، برای همین تنها شده بود… اصلا چه فرقی میکرد؟ آدمهای دیگه هیچ وقت نمی فهمن که کسی الان رفته توی پیله خودش. همیشه آدمهایی که خودشون رو نشون میدن، دیده میشن، آدمهای تنها همیشه توی عوالم غریبی سیر می کنن که فقط خودشون میفهمن. شاید حتی خودشونم، گاهی اوقات خودشون رو یادشون نیست. اتفاقی که بارها براش افتاده بود… خیلی از مواقع ترجیحش همین بود. اینکه آدمها اونو فراموش کنن. به حال خودش بذارن… بذارن تو همون پیلهه راحت باشه.

وقتی میرفت تو پیلهه هیچکس نمیتونست نجاتش بده. هیچکس نمیتونست از اون تو درش بیاره. مگه اینکه خودش بخواد. به طرز مسخره ای آدم قوی ای بود. خودش، به خودش دلداری میداد. وگرنه با این حجم دردهای ساختگی، کی میتونست اینقدر دووم بیاره؟ اصلا نیاز داشت که هرزچندگاهی بره تو اون پیلهه و بعد هر وقت که خودش خواست، از اون تو در بیاد… حتی به نظرش می اومد همه آدمها به این پیله احتیاج دارن. همه آدمهای پیله های مخصوص خودشون رو دارن که هرزچندگاهی که دلشون از چیزی گرفت، حتما میرن توش، با خودشون فکر می کنن که دوباره چطور خودشون رو بسازن؟… تو اینجور مواقع نباید به زور اون آدم رو از اون پیله جدا کرد… باید بهش فرصت داد تا خودش رو بازیابی کنه. بتونه راه حل پیدا کنه و دوباره پرواز کنه…

* روزی سوراخ کوچکی در یک پیله ظاهر شد. شخصی نشست و ساعت ها تقلای پروانه برای بیرون آمدن از سوراخ کوچک پیله را تماشا کرد. آن گاه تقلای پروانه متوقف شد و به نظر رسید که خسته شده و دیگر نمی تواند به تلاشش ادامه دهد. آن شخص مصمم شد که به پروانه کمک کند وبا برش قیچی سوراخ پیله را گشاد کرد. پروانه به راحتی از پیله خارج شد، اما جثه اش ضعیف و بال هایش چروکیده بودند. آن شخص به تماشای پروانه ادامه داد. او انتظار داشت پر پروانه گسترده ومستحکم شود واز جپه او محافظت کند. اما چنین نشد! در واقع پروانه ناچار شد همه عمر را زیر زمین بخزد و هرگز نتوانست با بال هایش پرواز کند. آن شخص مهربان نفهمید که: محدودیت پیله و تقلا برای خارج شدن از سوراخ ریز آن را خدا برای پروانه قرار داده بود، تا با آن وسیله مایعی از بدنش ترشح شود وپس از خروج از پیله به او امکان پرواز دهد.
گاهی اوقات در زندگی فقط به تقلا نیاز داریم. اگر خداوند مقرر می کرد بدون هیچ مشکلی زندگی کنیم، فلج می شدیم به اندازه کافی قوی نمی شدیم و هرگز نمی توانستیم پرواز کنیم. من نیرو خواستم و خداوند مشکلاتی سر راهم قرار داد، تا قوی شوم…

۱۳ نظر

  1. kamrad ۱۳۸۷-۰۶-۴، ۴:۲۰ ب.ظ

    واقعا تصورتون عالی بود. حس میکنم منم بدجوری توی این پیله گیر کردم. واقعا بعضی وقتها حس میکنم چنین پیله ای رو لازم دارم. ولی الان اصلا دوست ندارم تو پیله باشم. الان تو مرحله تقلا هستم. یعنی میتونم بیرون بیام!؟

    جواب به این نظر

  2. زهرا ۱۳۸۷-۰۶-۴، ۴:۳۱ ب.ظ

    اگه خودتون بخواین بله:)
    هر چند خیلی از مواقع محرک و مشوق هم میخواد:)

    جواب به این نظر

  3. علیرضا ۱۳۸۷-۰۶-۴، ۵:۰۷ ب.ظ

    به نظرم خواه ناخواه این پیله برای هممون ایجاد میشه… اما اینکه بخوایم بهش تن بدیم یا نه به خودمون برمیگرده…
    خیلی ها هم ممکنه اصلا این پیله رو نبینن…
    همه چیز دست خودته… فقط باید بخوای، تا ببینی که چقدر راحت مشکلات رو پشت سر میذاری و میرسی به اونچه میخوای…

    جواب به این نظر

  4. نسیم ۱۳۸۷-۰۶-۴، ۸:۰۴ ب.ظ

    گوشی موبایل رایگان دریافت کنید !!!!!!!

    ۱۰۰ درصد

    وبلاگ کامپیوتر و ارتباطات

    http://it.blogfa.com/post-209.aspx

    جواب به این نظر

  5. نسیم ۱۳۸۷-۰۶-۴، ۸:۰۵ ب.ظ

    من هفته پیش گرفتم !!!!

    وبلاگ کامپیوتر و ارتباطات

    http://it.blogfa.com/post-209.aspx

    جواب به این نظر

  6. حمید ۱۳۸۷-۰۶-۴، ۹:۲۸ ب.ظ

    آره خب من هر شب میرم زیر پتو میخوابم توی این گرما خب دوست دارم دیگه حتمی این طریقه پیله یمنه ؟!

    جواب به این نظر

  7. Mo ۱۳۸۷-۰۶-۵، ۱۲:۲۱ ق.ظ

    خداوند کیه؟

    جواب به این نظر

  8. حامد ۱۳۸۷-۰۶-۵، ۷:۳۷ ق.ظ

    بعضی وقت ها اینقدر غرق کل کل کردن میشی که به خودم میگم دیگه وبلاگش رو نمی خونم از بس چرت و پرت می نویسه.
    قصد توهین ندارم ولی اکثر مطالبت ارزش خوندن رو نداره چون نه دغدغه است و نه مطلبی محتواساز، بیشتر یه جور تسویه حساب شخصیه.
    این مطلبت به دلم نشست گفتم بذار یه کامنت بذارم تشکر کرده باشم شاید تشویق بشی بیشتر از این دست بنویسی.
    موفق باشی زهرا خانوم
    راستی به خاطر برداشتن اون جمع مسخره هم بهت تبریک و آفرین می گم :دی

    جواب به این نظر

  9. مریم(g=10) ۱۳۸۷-۰۶-۵، ۷:۵۴ ق.ظ

    این قضیه ی “پیله و پروانه”و”لقمان و مورچه”و”سکاکی و قطره آب”و “مریم و ….”دیگه قدیمی شده!باید دنبال ورژنهای جدیدترش باشیم!سعی می کنم یه کارایی بکنم اما قول نمیدم!

    جواب به این نظر

  10. سمیرا ۱۳۸۷-۰۶-۶، ۸:۱۴ ب.ظ

    چقدر به دلم نشست این داستان !
    پس از مدت ها

    جواب به این نظر

  11. mr.alen ۱۳۸۷-۰۶-۶، ۹:۵۸ ب.ظ

    سلام
    واقعا وبلاگ جالبی دارید . با تبادل لینک موافقید ؟
    خوشحال می شم ما رو لینک کنید و اجازه لینکتون رو به ما بدید .
    عنوان لینک ما
    (وبلاگ هادی محمدی)

    اگه با تبادل لینک موافق بودید حتما به من اطلاع بدید که شما رو با چه عنوانی لینک کنم .

    جواب به این نظر

  12. حمید ۱۳۸۷-۰۶-۲۱، ۱۲:۲۶ ب.ظ

    خیلی خوبه ، اصلا” هم خسته نشو، خداوند در همه ما قدرتهایی را نهفته که تا با مشکلات رودر رو نشیم ، رو نمی کنیم.

    جواب به این نظر

  13. امید ۱۳۸۷-۰۶-۲۱، ۱:۳۱ ب.ظ

    سلام
    راستش اول قصد نداشتم مطلبت رو بخونم. گفتم نظرها رومی خونم و می رم ولی خوندن نظرها باعث شد مطلبت رو بخونم. قشنگ بود. هم قشنگ هم آموزنده.
    برای رسیدن به قله موفقیت هیچ آسانسوری وجود نداره باید از پله ها بالا رفت.
    موفق باشید. بهتر بگم شماحتما موفقید.
    یا علی.

    جواب به این نظر

نظر شما