۱۳۸۷-۰۵-۱
۱۰ سال بعد…
* من هر وقت حالم بده میشینم فیلما و عکسای مستند گذشته خودمو نگاه میکنم. به خصوص نگاه کردن به آلبوم عکسهای گذشته، هرچند که ممکنه منو ناراحت کنه ولی بعدا بهم آرامش میده…
الان نشسته بودم داشتم فیلم مراسم فارغ التحصیلیمون رو می دیدم. همیشه اون بخش سوگندنامه مهندسی خوندنش برام باشکوه هست. (قبلا در موردش نوشتم). یک جایی از مراسم، یعنی آخرای فیلم که تقریبا ۴ تا CD هست، با تک تک بچه ها مصاحبه شده و ازشون راجع به ۱۰ سال آینده پرسیده شده. اینکه به این سوال جواب میدن که “مهندس به نظرت ۱۰ سال دیگه این موقع داری چیکار می کنی؟”
همه چیز جالب بود و جوابا بعضا خنده دار بود تا اینکه رسیدم به یکی از دخترای رشته برق که هم اتاقیم بود. اسمش فاطمه جعفری بود… اون گفته بود: “۱۰ سال بعد؟ سوال خوبیه به نظرم باید جالب باشه. من موافقم که ۱۰ سال بعد یه جمع اینطوری تشکیل بدیم و دوباره همه مون دور هم جمع بشیم”
تنها نکته ماجرا این بود که فاطمه چند ماه بعد، در حالیکه تازه فوق لیسانس برق شریف قبول شده بود، توی مسافرتش از اراک به سمت تهران، اتوبوس چپ کرد، و اون از ترس، سکته قلبی کرده بود و متاسفانه فوت کردند…
خوب قبول کنین دیدن این صحنه و یادآوری اون ماجرا و کلا در معرض چنین اتفاقاتی قرار گرفتن اونم از نزدیک کمی غریب هست… دارم فکر می کنم من چرا هیچ وقت به این بخش از فیلم اینقدر دقت نکرده بودم؟ وقتی یه تصویری جلوت هست و داره حرف میزنه، به قدری زنده هست که نمی تونی باور کنی، همین آدم الان زیر خاک هست… اونم پیکر یه دختر جوون… که بکلی با ما خداحافظی کرده و دیگه هیچ وقت آدمی مثل اون تکرار نمیشه…
* ۱۰ سال بعد، ماها داریم چیکار می کنیم؟ هیچ معلوم نیست… میتونیم از الان یکسری پیش بینی های امیدوارانه بکنیم. چون چاره ای نداریم، چون انسان به امید زنده هست ولی واقعا مشخص نیست، یک دقیقه بعد در زندگی ما چه اتفاقی می افته؟ من از مرگ ناگهانی میترسم… خیلی زیاد… دلم میخواد قبلش فرصت داشته باشم یا همین الان این فرصت و امکان پیش بیاد که برم از تمام آدمهایی که در گذشته و الان زندگیم وجود داشته و دارن عذرخواهی کنم، از صمیم قلب طلب کنم من رو ببخشند، و بعدش در کنار خونواده ام باشم. یعنی موقع مرگ تنها نباشم…
* یاد پل با بازی شان پن توی سکانس نهایی فیلم ۲۱ گرم افتادم: ما چند بار زندگی میکنیم… چند بار میمیریم… میگن وقتی انسان میمیره درست ۲۱ گرم از وزنش کم میشه… این ۲۱ گرم چه رمزی در خودش داره… چه چیزی رها میشه… کی باید به لحظه رهایی برسیم… چه بخشی از ما باهامون میره … چه چیزی باقی میمونه…؟! چه چیزی باقی میمونه…
۲۱ گرم وزن چند تا سکه ۵ ریالی… وزن یه گنجشک مگس خواره… یا یه تیکه شکلات… اصلا وزن ۲۱ گرم چقدره…؟!
* :دیشاب هتشاد ور نیا عونت هساو الاح ):هشب یروطنیا متساوخیمن ید: دیشخبب ¡دش خلت ردقچ ¡ها
ɹǝʇɐl sɹɐǝʎ uǝʇ :ǝlʇıʇ ʇsod ʍǝu s,qɥ ɐɹɥɐz
تونستید جمله بالا رو کشف رمز کنید؟
این سایته Flip کارش همینه. میتونین جملاتتون رو بدین و اون براتون برعکس میکنه. البته در مورد جملات فارسی فقط از آخر به اول میاردشون. ولی همون طور که میبینین در مورد جملات انگلیسی علاوه بر اینکه، از آخر به اول میاره، خود حروف رو هم برعکس می کنه:دی
* (:تسین یربخ هدنیآ زا و ههاتوک رمع هک ˙نینودب ور مه ردق و دیشاب داش ˙هگید نیمه

