۱۰ سال بعد…

* من هر وقت حالم بده میشینم فیلما و عکسای مستند گذشته خودمو نگاه میکنم. به خصوص نگاه کردن به آلبوم عکسهای گذشته، هرچند که ممکنه منو ناراحت کنه ولی بعدا بهم آرامش میده…

الان نشسته بودم داشتم فیلم مراسم فارغ التحصیلیمون رو می دیدم. همیشه اون بخش سوگندنامه مهندسی خوندنش برام باشکوه هست. (قبلا در موردش نوشتم). یک جایی از مراسم، یعنی آخرای فیلم که تقریبا ۴ تا CD هست، با تک تک بچه ها مصاحبه شده و ازشون راجع به ۱۰ سال آینده پرسیده شده. اینکه به این سوال جواب میدن که “مهندس به نظرت ۱۰ سال دیگه این موقع داری چیکار می کنی؟”
همه چیز جالب بود و جوابا بعضا خنده دار بود تا اینکه رسیدم به یکی از دخترای رشته برق که هم اتاقیم بود. اسمش فاطمه جعفری بود… اون گفته بود: “۱۰ سال بعد؟ سوال خوبیه به نظرم باید جالب باشه. من موافقم که ۱۰ سال بعد یه جمع اینطوری تشکیل بدیم و دوباره همه مون دور هم جمع بشیم

تنها نکته ماجرا این بود که فاطمه چند ماه بعد، در حالیکه تازه فوق لیسانس برق شریف قبول شده بود، توی مسافرتش از اراک به سمت تهران، اتوبوس چپ کرد، و اون از ترس، سکته قلبی کرده بود و متاسفانه فوت کردند…

خوب قبول کنین دیدن این صحنه و یادآوری اون ماجرا و کلا در معرض چنین اتفاقاتی قرار گرفتن اونم از نزدیک کمی غریب هست… دارم فکر می کنم من چرا هیچ وقت به این بخش از فیلم اینقدر دقت نکرده بودم؟ وقتی یه تصویری جلوت هست و داره حرف میزنه، به قدری زنده هست که نمی تونی باور کنی، همین آدم الان زیر خاک هست… اونم پیکر یه دختر جوون… که بکلی با ما خداحافظی کرده و دیگه هیچ وقت آدمی مثل اون تکرار نمیشه…

* ۱۰ سال بعد، ماها داریم چیکار می کنیم؟ هیچ معلوم نیست… میتونیم از الان یکسری پیش بینی های امیدوارانه بکنیم. چون چاره ای نداریم، چون انسان به امید زنده هست ولی واقعا مشخص نیست، یک دقیقه بعد در زندگی ما چه اتفاقی می افته؟ من از مرگ ناگهانی میترسم… خیلی زیاد… دلم میخواد قبلش فرصت داشته باشم یا همین الان این فرصت و امکان پیش بیاد که برم از تمام آدمهایی که در گذشته و الان زندگیم وجود داشته و دارن عذرخواهی کنم، از صمیم قلب طلب کنم من رو ببخشند، و بعدش در کنار خونواده ام باشم. یعنی موقع مرگ تنها نباشم…

* یاد پل با بازی شان پن توی سکانس نهایی فیلم ۲۱ گرم افتادم: ما چند بار زندگی میکنیم… چند بار میمیریم… میگن وقتی انسان میمیره درست ۲۱ گرم از وزنش کم میشه… این ۲۱ گرم چه رمزی در خودش داره… چه چیزی رها میشه… کی باید به لحظه رهایی برسیم… چه بخشی از ما باهامون میره … چه چیزی باقی میمونه…؟! چه چیزی باقی میمونه…
۲۱ گرم وزن چند تا سکه ۵ ریالی… وزن یه گنجشک مگس خواره… یا یه تیکه شکلات… اصلا وزن ۲۱ گرم چقدره…؟!

* :دیشاب هتشاد ور نیا عونت هساو الاح ):هشب یروطنیا متساوخیمن ید: دیشخبب ¡دش خلت ردقچ ¡ها
ɹǝʇɐl sɹɐǝʎ uǝʇ :ǝlʇıʇ ʇsod ʍǝu s,qɥ ɐɹɥɐz
تونستید جمله بالا رو کشف رمز کنید؟
این سایته Flip کارش همینه. میتونین جملاتتون رو بدین و اون براتون برعکس میکنه. البته در مورد جملات فارسی فقط از آخر به اول میاردشون. ولی همون طور که میبینین در مورد جملات انگلیسی علاوه بر اینکه، از آخر به اول میاره، خود حروف رو هم برعکس می کنه:دی

* (:تسین یربخ هدنیآ زا و ههاتوک رمع هک ˙نینودب ور مه ردق و دیشاب داش ˙هگید نیمه

۴۰ نظر

  1. امین ۱۳۸۷-۰۵-۱، ۱۲:۳۱ ق.ظ

    ای بابا! من همین دیشب دقیقن همین دیالوگ ۲۱ گرم تو ذهنم بود :|

    جواب به این نظر

  2. خاطره ۱۳۸۷-۰۵-۱، ۱۲:۳۱ ق.ظ

    یادمه ۱۰ سال قبل…دختر عمه ام که همکلاسیم هم بود یه روز گفت:دلم میخواد بدونم ۱۰ سال دیگه هم مثل الان همیدگه رو دوست داریم؟!!
    الان با وجود اینکه ظاهری از هم دوریم اما در واقع خیلی به هم نزدیکیم

    این روزا دلم میخواد فیلم های دوره دانشجوییم رو نگاه کنم اما ویدئو خرابه
    اینقدر بچه ها از هم دور افتادیم که بعضی هاشون رو ۲ ساله که ندیدم

    همیشه دلم میخواد بدونم آینده چی میشه
    اما ۱۰ سال دیگه هم گرچه الان خیلی دور به نظر میرسه اما خیلی زود بهش میرسیم

    جواب به این نظر

  3. منیژه ۱۳۸۷-۰۵-۱، ۱۲:۴۵ ق.ظ

    چه تاسف بار بود حادثه ای که برای دوستتان اتفاق افتاده بود. وای که ما چه سادهایم و تصور می کنیم تمام زمان و مکان در اختیار ماست و این چنین زندگی می کنیم. غافل از اینکه ثانیه بعد هم در اختیار ما هم نیست. پس چه انتظاری داری که بگویم ۱۰ سال بعد در حال چه کارم؟

    جواب به این نظر

  4. ییلاق ذهن ۱۳۸۷-۰۵-۱، ۱:۲۷ ق.ظ

    اشاره ات به فیلم ۲۱ گرم خیلی جالب بود منم خیلی از مرگ ناگهاتی میترسم :(

    جواب به این نظر

  5. مریم ۱۳۸۷-۰۵-۱، ۱:۲۹ ق.ظ

    سلام زهرایی.من همین الان با خوندن اتفاقی که برا هم اتاقیت افتاد ۲۱ کیلو کم کردم….نکنه منم….یا امین هم…..بگو خدا نکنه….در جواب اون سوالتم بگم ۲۱ گرم در زمین وزنش {۲۱*۸/۹=۲۰۵۸}نیوتن میشه…ضمنا اونایی از مرگ ناگهانی می ترسن که یه جای کارشون بلنگه والا مرگ شتریه که دم در خونه ی هر کسی میخوابه.تازه ناگهانی هیجانش بیشتره .هر کی داره نظر منو میخونه اگه ممکنه یه صلوات برا هم اتاقیه زهراجون بفرسته

    جواب به این نظر

  6. مریم ۱۳۸۷-۰۵-۱، ۱:۴۱ ق.ظ

    فکر کنم خاطره خانوم مثل امین آقا که تو فکر فیلم ۲۱گرم بوده تو فکر فیلم خیلی دور خیلی نزدیک بوده….

    جواب به این نظر

  7. خانوم میم ۱۳۸۷-۰۵-۱، ۲:۱۹ ق.ظ

    من واسم فرقی نمی کنه ناگهانی باشه یا نه! (۱۰۰ البته الآن اصلا” دوست ندارم بمیرم :دی) فقط میخوام بدون درد باشه!

    جواب به این نظر

  8. Farshad ۱۳۸۷-۰۵-۱، ۲:۵۸ ق.ظ

    Man nemidonam chera mellat az darde bikari hey weblog ro update mikonan !!! Akhe bego karo zendegi nadarid, Zahra khanom !!!

    جواب به این نظر

  9. Farshad ۱۳۸۷-۰۵-۱، ۳:۰۰ ق.ظ

    Man khodamam Mohandes hastam vali yeki miyad mige salam mohandes engar fohsh khar madar behem dadan

    جواب به این نظر

  10. ساناز ۱۳۸۷-۰۵-۱، ۶:۴۳ ق.ظ

    خواهر خوبم منم برای این خاطره تو متاسر شدم ولی اینو باید بگم که منم دقیقا احساس پاک وملیح تو رو دام از خدا می خوام تا زنده وسلامتم گناهان من و مورد بخشش قرار بده و مرده ها وزنده ها من رو مورد حلالیت خودشون قرار بدن .
    راستی رشته تحصیلیت کامپیوتر نیست؟
    موفق باشی خواهرکوچولوی مهربونم

    جواب به این نظر

  11. علی زالی ۱۳۸۷-۰۵-۱، ۶:۵۶ ق.ظ

    گاهی اوقات حالم از تکنولوژی بهم میخوره که چرا باید همه خاطرات رو اعم از تلخ و شیرین رو همشون رو جلوی چشممون بیاره
    خدایش بیامرزد

    جواب به این نظر

  12. صندوقک ۱۳۸۷-۰۵-۱، ۶:۵۹ ق.ظ

    در زمان دانشگاه به مراسم خاک سپاری دوستی می رفتیم ، یکی از همکلاسی های دیگه گفت بچه ها خیلی حس بدیه وقتی آدم برای یک دوست به بهشت زهرا میره ، سال بعد همون دوست در هواپیمای عازم لرستان بود که سقوط کرد ….. زندگی و مرگ واقعا عجیب بهم گره خورده اند .

    جواب به این نظر

  13. مریم ۱۳۸۷-۰۵-۱، ۷:۱۶ ق.ظ

    آره فاطمه. :( منم نمی دونم چرا یه مدتیه خیلی همش به یادشم.خدا بیامرزتش…راستی منم اون فیلمای شما ها رو دارم.یو ها ها ها همه اسراره ورودیه شما یه نسه اش به من رسیده

    جواب به این نظر

  14. عباس ۱۳۸۷-۰۵-۱، ۷:۳۷ ق.ظ

    زندگی یک دو نفس اینهمه پرواز هوس
    کاغذ آتش زده ای سرخوش مست شرری
    این جور خاطرات هم آزار دهنده اند و هم راهنمایاننده

    جواب به این نظر

  15. رها ۱۳۸۷-۰۵-۱، ۸:۱۱ ق.ظ

    این پست چرا اینقدر غمگینانه بود !! :(

    جواب به این نظر

  16. پدرام ۱۳۸۷-۰۵-۱، ۸:۱۷ ق.ظ

    شاید ده سال بعد بشر بر مرگ هم فائق شده ولی قطعاً من از این غصه مرده ام که چرا آنروز نخواهم بود .

    جواب به این نظر

  17. fereydoon ۱۳۸۷-۰۵-۱، ۸:۲۶ ق.ظ

    تلخ بود. من جای توباشم اون سی دی ها رو نابود می کنم.

    جواب به این نظر

  18. پدرام ۱۳۸۷-۰۵-۱، ۸:۵۲ ق.ظ

    خطاب به مریم :
    ۲۱g=0.021kg=0.021*9.81=0.20601N

    جواب به این نظر

  19. zohreh ۱۳۸۷-۰۵-۱، ۸:۵۸ ق.ظ

  20. گدا و فقیر ! ۱۳۸۷-۰۵-۱، ۱۰:۴۰ ق.ظ

    شما که از این سرباز معلم جمهوری اسلامی دفاع می کنید بخوانید !
    امروز بطور اتفاقی به یک وبلاگ برخورد کردم که متعلق به یک معلم هست. یک سرباز معلم جنوبی.. داستان خیلی ساده است.. باز طبقه ی محروم به جای گرفتن حقش، داره اونو از طبقه ثروتمند گدایی می کنه. این بار داستان به صورت یک مدرسه ی محروم که چهار دانش آموز داره، طراحی شده. این بار به جای نماینده ی دهقانان که می رفت به پای خان می افتاد و التماس می کرد، به شکل یک معلم ۲۲ در آمده.. برنامه سازان دولتی هم از اون یک انسان مقدس ساختن.او را به عنوان کسی که به دنیای مادی نه گفته و به امر مقدس تعلیم و تربیت در یک روستای بی آب و علف مشغول هست، معرفی کردند و حالا شما ای طبقه ی که وقت تلویزیون دیدن دارید، به کمک این محرومین مقدس بشتابید. معلم جوان هم خوشحال که رسانه ملی توانایی جذب ترحم ملت نسبت به این مدرسه را دارد، مدام در وبلاگش از کامران نجف زاده و مسیح علی نژاد تعریف و تمجید می کند و می نویسد.. تلاشی مذبوحانه برای گرفتن کامپیوتر از وزیر آموزش و پرورش و جمع کردن کمک های مردمی که بیشتر بصورت صدقه هست.. بعد هم دانش آموزان بیچاره با دمپای پاره و سر تراشیده و دست های کثیف را پشت میز بنشاند و صدقه های مردمی را روی میز گذاشته و از آنها عکس بگیرد تا شاید تعداد بازدیدکنندگان وبلاگش زیاد بشود یا باز یکی از مسئولین کشور از وبلاگش دیدن کنه و براشون چیز دیگری بفرسته یا مثلا بخاطر خوب جلوه دادن وزیر آموزش و پرورش و خوش خدمتی برای دولت، بعد از تمام شدن سربازیش در یکی از ادارات استان بوشهر یک پست دولتی خوب بهش بدن.

    ادامه اش در وبلاگم بخوان ! تو همچنان از این خائن به وطن دفاع می کنی ؟

    جواب به این نظر

  21. خانمه ۱۳۸۷-۰۵-۱، ۱۲:۴۴ ب.ظ

    ؟ ناج ارهز هداتفا یقافتا ˙ یدش نیگمغ و خلت یمک منکیم ساسحا اه یگزات
    ˙ ینک تکرش یزاب نوا وت هک مرظتنم زونه ارچ منودیمن
    مراد وزرآ یتمالس و یداش تارب

    جواب به این نظر

  22. مریم ۱۳۸۷-۰۵-۱، ۲:۴۸ ب.ظ

    به پدرام….g=9.780

    جواب به این نظر

  23. کفتار ۱۳۸۷-۰۵-۱، ۲:۵۹ ب.ظ

    به نظر من بحث حمله به اسرائیل رو ناتموم مگذار چون

    http://www.autnews.eu/archives/1387,05,00010819

    http://www.ghasedaknews.com/news/details.php?EType=news&id=2217

    جواب به این نظر

  24. پدرام ۱۳۸۷-۰۵-۱، ۴:۰۹ ب.ظ

    به مریم
    g=9.80665

    جواب به این نظر

  25. پدرام ۱۳۸۷-۰۵-۱، ۴:۱۶ ب.ظ

    به مریم
    در ضمن
    ۲۰۵٫۸=۹٫۸*۲۱

    جواب به این نظر

  26. مریم ۱۳۸۷-۰۵-۱، ۴:۴۲ ب.ظ

    به پدرام…..g=10

    جواب به این نظر

  27. مریم ۱۳۸۷-۰۵-۱، ۴:۴۶ ب.ظ

    به پدرام…????????????????????????۸٫۹

    جواب به این نظر

  28. مریم ۱۳۸۷-۰۵-۱، ۴:۴۷ ب.ظ

    و نترسیم از مرگ. مرگ پایان کبوتر نیست.مرگ وارونه ی یک زنجره نیست..مرگ در ذهن اقاقی جاری است.مرگ در آب و هوای خوش اندیشه نشیمن دارد.مرگ در ذات شب دهکده از صبح سخن می گوید..مرگ با خوشه ی انگور می آید به دهان.مرگ در حنجره ی سرخ گلو می خواند.مرگ مسئول قشنگی پر شاپرک است.مرگ گاهی ودکا می نوشد.گاه در سایه نشسته است و به ما می نگرد.و همه می دانیم ریه های لذت پر اکسیژن مرگ است…..و اگر مرگ نبود دست ما در پی چیزی می گشت

    جواب به این نظر

  29. مریم ۱۳۸۷-۰۵-۱، ۴:۴۷ ب.ظ

    بمیرید بمیرید در این عشق بمیرید/در این عشق چو مردید همه روح پذیرید/بمیرید بمیرید و از این مرگ نترسید/کز این خاک بر آیید سماوات بگیرید

    جواب به این نظر

  30. پدرام ۱۳۸۷-۰۵-۱، ۴:۵۱ ب.ظ

    به مریم :
    حالا بر اعصابت مسلط باش !

    جواب به این نظر

  31. آرش ۱۳۸۷-۰۵-۱، ۵:۵۲ ب.ظ

    این شعور آدمو می‌ رسونه که وقتی یه سوال ازش (با ایمیل یا…) می پرسن جواب بده… بای

    جواب به این نظر

  32. دوشیزه شین ۱۳۸۷-۰۵-۱، ۸:۲۰ ب.ظ

    دلم گرفت.

    جواب به این نظر

  33. اعظم ۱۳۸۷-۰۵-۱، ۸:۵۲ ب.ظ

    ما که این همه از آیندمون بی خبریم چرا این همه به هم بدی می کنیم ؟ !

    جواب به این نظر

  34. هاجر ۱۳۸۷-۰۵-۱، ۹:۳۵ ب.ظ

    مگه سوگند نامه هم داشتیم؟! من و پریسا اصلا جشن فارغ التحصیلی شرکت نکردیم!! خوب شد اینو گفتی یه کم امیدوار شدم به خودم, من دقیقا ده سال پیش یعنی دوم دبیرستان که بودم از خط فیزیک زدم به هوش مصنوعی و الان همونجام و همون کاری رو دارم انجام میدم که ده سال پیش برنامه ریختم براش! کیفیتش و رضایتش اما اصلا اونی نیست که اون موقع فکر میکردم خواهد بود.
    یاد فاطمه جعفری هم به خیر, دختر خیلی نازنینی بود. باورم نمیشه این همه سال گذشته!

    جواب به این نظر

  35. دل‌زده ۱۳۸۷-۰۵-۱، ۱۰:۴۴ ب.ظ

    نباید زیاد به این چیزا فکر کرد. اونجوری زندگی میشه عذاب!

    جواب به این نظر

  36. مریم ۱۳۸۷-۰۵-۱، ۱۱:۵۲ ب.ظ

    به پدرام و خودم…….g به شعاع زمین و چگالی زمین و حرکت دورانی زمین بستگی داره .یعنی یه جا ممکنه g=9.81باشه یه جا همg=9.78…….مثلا قطب g=9.84یا استواg=9.78یا….ولی هیچ وقت g=10نمی شه………..{زهرا جون معذرت}

    جواب به این نظر

  37. چکاوک ۱۳۸۷-۰۵-۲، ۸:۲۰ ق.ظ

    وقتی مدرسه می‌رفتم یه اکیپ بدیم که کل مدرسه از دستمون عاصی بودن. هنوز هم از یادآوری خاطراتم لذت می‌برم حیف که ۳تا از بچه‌های اون اکیپ فوت کردن. حیف. هنوز هم با یادآوری خاطرات و آرزوهاشون بغض می‌کنم

    جواب به این نظر

  38. وحید ۱۳۸۷-۰۵-۳، ۱۲:۴۲ ق.ظ

    سلام.
    من هم اون سی دی ها رو از دوستام تو دانشکده فنی گرفته بودم و دیده بودم، اون بخشی هم که اشاره کردید رو یادمه، خیلی متاثر شدم، اون مرحومه را نیز فکر کنم یه باری تو شریف دیده بودم… روحش شاد.

    جواب به این نظر

  39. علی ۱۳۸۷-۰۵-۳، ۱۱:۲۵ ق.ظ

    پس از همین الآن آماده باشیم

    جواب به این نظر

  40. محبوبه ۱۳۸۷-۰۵-۴، ۳:۰۰ ب.ظ

    سلام.راستش من اولین باریه که اینجا نظر میذارم. بارها به اینجا اومده بودم و نمای سایت من رو مجذوب خودش کرده بود.اما واقعیتش از دیروز بود که شروع کردم به خوندن مطالبتون.برخیاشو خوندم. واقعا که عالی می نویسید.
    راستی…شما چی خوندید؟خانم مهندس!
    راستی…سوالای سخت می پرسیدا!این عمل جمع رو میگم!!!من از کجا بدونم ۵+۳ چند میشه؟!
    خدا نگهدار.

    جواب به این نظر

نظر شما