دردهامون با ما بزرگ میشن…

گاهی اوقات توی زندگی حوادثی پیش میاد که وقتی توی متن حادثه هستی مدام با خودت فکر می کنی، من دووم نمیارم. این حادثه منو می کشته، یا حداقل افسردگی ای که بعدش پیش میاد، آخرش منو از پا در میاره…
بعد یه مدت میگذره. به عبارتی زمان میگذره و هی که کم کم زمان میگذره تو هم بهش عادت می کنی… کم کم یادت میره. دیگه مثل روزهای اول احساس بدی نداری و … یه دفعه ای به خودت میای میبینی اصلا یادت رفته و دوباره داری زندگی می کنی… اونوقته که از خدای خودت میپرسی: خدایا چرا آخه من؟ چی شد که احساس کردی من اون موقع باید اینقدر زجر می کشیدم؟ چی باعث شد فکر کنی من مستحق اونقدر عذاب هستم؟ چطور دلت اومد من؟ من که خیلی آدم بدی نبودم…

* خیلیا میگن زمان مرهم دردها و زخمهاست. به نظرم اینطور نیست… زمان به هیچ عنوان مرهم نیست. زمان فقط کمک می کنه به دردهامون عادت کنیم و بس… زمان فقط به عادت کردن کمک میکنه وگرنه واقعا مرهم نیست که اگه واقعا مرهم بود، هرزچندگاهی که دوباره اون رویداد یادت میاد، اینقدر آشفته نمی شی و دوباره برنمیگردی به همون روزها…

* ما به دردهامون عادت می کنیم… دردهای ما با ما بزرگ میشن… بزرگتر و بزرگتر. هرچی ما بزرگتر میشیم دردهامون هم بزرگتر میشن و نیست که هی درد می کشیم، هی مشت میخوریم، هی زمان میگذره، هی بزرگتر میشیم، هی عادت می کنیم… فکرشو بکنین، ۷ سالگی چی ما رو ناراحت می کرد؟ ۱۸ سالگی چی؟ ۲۰ سالگی؟ و …
گاهی اوقات که بر میگردیم عقب رو نگاه می کنیم، میبینیم چه حوادثی رو پشت سر گذاشتیم، بعضی وقتها احساس می کنیم خیلی قوی هستیم، یه مواقعی هم خوب طبیعیه… انسانیم و قدرتمون نامحدوده، کم آوردیم...

* گاهی اوقات ذهن آدم عقبگرد می کنه. هی چیزها و خاطراتی رو یادش میاد که نباید یادش بیاد ولی خوب از فکر کردن به اونها گریزی نیست… همین باعث میشه که هرزچندگاهی میبینیم یکی یه گوشه ای نشسته و داره اشک میریزه و یا اگه اشک نریزه بدجوری رفته تو خودش… مشخصه چیزی داره رنجش میشه… اما چی؟ نمیدونیم… من اینجور خلوت کردنها رو دوست دارم… آره آدم خیلی زجر می کشه اما ثابت میکنه به گذشته اش وفاداره. از اینی که هست راضیه… حتی اگه مواقعی کم آورده، خوب اون موقع نمیدونسته… تجربه ای نداشته… الان در اون شرایط مشابه، شاید بهتر بتونه تصمیم بگیره…

* دقیقا نمیدونم چی نوشتم… اما خب. آدمیه دیگه. گاهی اوقات دلش خیلی پر میشه. میگیره خیلی زیاد…

۵۹ نظر

  1. پدرام نیستم ۱۳۸۷-۰۵-۲۸، ۹:۵۵ ب.ظ

    ققققققققققق

    جواب به این نظر

  2. پدرام ۱۳۸۷-۰۵-۲۸، ۹:۵۶ ب.ظ

    اینقدر صبر نمودم تا اول نشم
    چون قول فرموده بودم دوم شدم
    اینم یه درده :((
    ولی من به گذشتم وفادارم . به دومی راضیم…

    جواب به این نظر

  3. تنهاترین ۱۳۸۷-۰۵-۲۸، ۱۰:۰۰ ب.ظ

    بعضی گذشته ها همیشه با تو ان و فراموش نشدنی چه بخوای چه نخوای و گریزی نیست

    جواب به این نظر

  4. چهار ستاره مانده به صبح ۱۳۸۷-۰۵-۲۸، ۱۰:۰۱ ب.ظ

    من می‌گم عادت نمی‌کنیم! یاد می‌گیریم که با همه‌ی تلخی و رنج و بدی و درد باید زندگی کنیم. هی زندگی می‌کنیم همین. به درد هم عادت نمی‌کنیم برای اینکه با هر دردی، دوباره می‌گیم آخ! عادت دیگه آخ و وای نداره. ما درد می‌کشیم. رنج می‌بریم. طاقت می‌یاریم همین. به زمان ربطی نداره که همه‌ی ارج و قرب کارمون رو حواله کنیم به اون. ما خودمون کارمون درسته. ما خودمون کار بلدیم که بازم دووم می‌آریم. آره زهرا جونم

    جواب به این نظر

  5. جلال ۱۳۸۷-۰۵-۲۸، ۱۰:۰۳ ب.ظ

    دقیقا درسته! اتفاقا این جمله رو چند وقت پیش خوندم “وقتی که عشق من منو ول می کنه من هیچ وقت اونو فراموش نمی کنم فقط به نبودنش عادت می کنم”

    جواب به این نظر

  6. مریم ۱۳۸۷-۰۵-۲۸، ۱۰:۰۴ ب.ظ

    واییی به شدت با پاراگراف سوم موافقم.خیلی لایک

    جواب به این نظر

  7. شوکا ۱۳۸۷-۰۵-۲۸، ۱۰:۰۹ ب.ظ

    آره کم آوردم …. نه زمان مرهم دردها نیست …

    جواب به این نظر

  8. Fariba ۱۳۸۷-۰۵-۲۸، ۱۰:۲۷ ب.ظ

    خیلی قشنگ نوشتی. الان که این متن رو خوندم کمی آرام شدم چون دیروز خبری شتیدم که احساس میکردم شاید نتونم دوام بیارم ولی الان میبینم تقریبا دارم دنبال راهی میگردم که بتونم با این درد کنار بیام.

    جواب به این نظر

  9. بیر کیشی ۱۳۸۷-۰۵-۲۸، ۱۰:۲۹ ب.ظ

    ببین کلاً انسان یک بشر که بین آدما زندگی می کنه. تو اگه اینو متوجه بشی بقیه مسائل حله.

    مرهمی بود زمان به سال صفر… (یادتونه؟؟؟)

    جواب به این نظر

  10. A friend ۱۳۸۷-۰۵-۲۸، ۱۱:۲۲ ب.ظ

    Zahra, I’m a friend of you but you don’t know me. I was like you when I was at your age. So I have a suggestion for you . Try to find this book, “The Power of Now” I’m sure it’s what make you understand more this world and your life. It was a big help for myself.

    جواب به این نظر

  11. مهدی اسدی ۱۳۸۷-۰۵-۲۸، ۱۱:۴۷ ب.ظ

    من هم با پاراگراف سوم شدیدا موافقم .. ولی چه میشه کرد و آدمیزاده و مزیت/عیب فراموشی یا سازش بر اساس گذشت زمان!!!

    جواب به این نظر

  12. حمید ۱۳۸۷-۰۵-۲۹، ۱۲:۲۳ ق.ظ

    زهرا جان خوب گوش کن: نوجون کهبودم پیشه هرکی میرفتم میدیدم درد داره غصه داره! فکرکردمپس من هم باید داشته باشمشاید کلاس داره یا بهت توجهمیشه! گذشت! اینقدر
    دیدم! چقدر من اشتباه فکر میکردم! شنیدی میگن مرفه بی درد درسته؟! چرا پول دارا درد ندارن یا غم؟! همینهکهمنهمیشه میگم مرفه نیستم ولی درد ندارم ! اصلا پستت رونخوندم البته

    جواب به این نظر

  13. حمید ۱۳۸۷-۰۵-۲۹، ۱۲:۳۲ ق.ظ

    در ضمن غم یا دردی که بشه برطرفش کرد که دیگه غم نیست تجرس! منظورم اینه که دردی که بشه بهش غلبه کرد که غم و درد نیست! هست؟! :)) امید وارم همیشه شاد و الکی خوش ببینمت :))

    جواب به این نظر

  14. حمید ۱۳۸۷-۰۵-۲۹، ۱۲:۴۲ ق.ظ

    آهان راستی یه چیز یادم رفت:)) شما زن ها خب مثله این که باید داشته باشین! خب عیب نداره ! نازتون پیش ما آقایون خریدار داره :)) یادم نبود شما موجودات عجیب الخلقه ای هستید که فقط خدا می دونه چی آفریده :))

    جواب به این نظر

  15. مریم(g=10) ۱۳۸۷-۰۵-۲۹، ۱:۵۸ ق.ظ

    سلام.من الان تو مود غلط گیری هستم ….بنابراین خط آخر پستت رو یه نگاه بنداز ..”خوب (آدمیه=آدمه) دیگه”؟
    نمیدونم چرا این وقت شب انقدر خل شدم نمی تونم ساز مخالف بزنم!اه

    جواب به این نظر

  16. حامد ۱۳۸۷-۰۵-۲۹، ۷:۱۵ ق.ظ

    با اینکه خیلی وقتها با مطالبت مخالفم، اما ایندفه بدجور موافقم
    زمان فقط گرد فراموشی روی زخم های التیام نیافته می پاشه، دردها می مونن، اما اینقدر بهشون عادت می کنیم که دیگه اگه نباشه اونوقت یه چیزیمون هست.

    جواب به این نظر

  17. صندوقک ۱۳۸۷-۰۵-۲۹، ۷:۱۵ ق.ظ

    وقتی یک اتفاق می افتاده همیشه خدا آرامشش رو به آدم میده ! انگار قویتر میشیم.

    جواب به این نظر

  18. آرام ۱۳۸۷-۰۵-۲۹، ۷:۳۳ ق.ظ

    درد پشت درد…..:(

    جواب به این نظر

  19. مهندس قلابی ۱۳۸۷-۰۵-۲۹، ۹:۴۶ ق.ظ

    سلام
    قبول دارم که درد های آدم ها گاهی با پیشرفت شخصیتی اونها بزرگ میشه. اما نکته مهمی وجود داره و اون اینه که گاهی آدمها سن شون، پرستیژ اجتماعی شون و خیلی فاکتورهای دیگه شون بالا میره ولی دیگه درداشون بزرگ تر نمیشه. اونوقت تبدیل میشن به… آدم باید خیلی مواظب خودش باشه، اونم نو این روزگار، اونم توی این نقطه از جهان!

    جواب به این نظر

  20. ناشناس ۱۳۸۷-۰۵-۲۹، ۱۱:۳۴ ق.ظ

    با سلام به دوست عزیز مطلب جالبی بود
    من مدیر سایت Bikalak.com هستم
    خوشحال میشم با ” بانک مقالات فارسی ” و ” سایت تفریحی ” ما تبادل لینک کنید http://www.bikalak.wordpress.com
    http://www.Bikalak.com دو لینک در دو سایت متفاوت

    از شما و از همه دوستان دعوت می کنم به ما سر بزنند و اگر مایل بودند تبادل لینک نماییم
    موفق باشی

    جواب به این نظر

  21. وحید ۱۳۸۷-۰۵-۲۹، ۱۱:۴۶ ق.ظ

    با این مطلبتون خیلی حال کردم…اگه همیشه سعی کنی که سالم زندگی کنی و موجب خیر رسانی به همنوعانت باشی، حتی اگر در زندگی به دردها و مشکلات جانکاهی هم برخوردی مطمئن باش که خیری در ان برای توست که شاید آن هنگام متوجه آن نبودی… (اینو من بارها و بارها چه برای خود و چه برای دوستانم تجربه کردم).
    در طریقت هرچه پیش سالک آید خیر اوست
    در صراط مستقیم ای دل کسی گمراه نیست
    (شاید این نظرم ربط چندانی به مطلبت نداشت، ولی چون بحث درد و رنج شد به فکرم رسید اینا رو بنویسم)
    شاد و برقرار باسید… :)

    جواب به این نظر

  22. سعید قاسمی ۱۳۸۷-۰۵-۲۹، ۱۲:۴۰ ب.ظ

    سلام.

    وبلاگ قشنگی دارید.

    تبادل لینک کنیم ؟

    جواب به این نظر

  23. محبوبه ۱۳۸۷-۰۵-۲۹، ۱:۴۰ ب.ظ

    دردامون بامون بزرگ میشن؟ اما به نظر من کاملا بستگی به اون درده داره. کاملا.
    اینکه میگن زمان مرهم دردهاست،به نظر من اون اتفاقاتی که تو طول زمان رخ میدن تعیین کننده ان.یعنی ممکنه اتفاقاتی رخ بده تو طول زمان(شاید حتی به طور زیرپوستی) که باعث بشن اون دردا التیام پیدا کنن. اما برعکسش هم میشه خب.
    اما به زندگی خودم که نگاه میکنم می بینم دردی نبوده که باهام بزرگ شده باشه. شاید هم به این خاطر که تا حالا به خاطر داشتن حامیان خوب ودلایل دیگه طعم درد رو آنچنان نچشیدم تو این بیست سال زندگیم.

    جواب به این نظر

  24. خانمه ۱۳۸۷-۰۵-۲۹، ۱:۴۳ ب.ظ

    سلام زهرا جان . خوبی خانم ؟

    جواب به این نظر

  25. سارا ۱۳۸۷-۰۵-۲۹، ۱:۵۸ ب.ظ

    چون تا حالا درد و رنج نکشیدم اصلا درکتون نمی کنم در واقع به نظر من آدما خیلی اوقات بیخود و بی دلیل غصه می خورن و بیشتر خیال می کنن که رنج می کشن در حالی که واقعیت اینطور نیست چون وقتی آدم به مشکلی بر میخوره اگه واقعا در صدد حل مشکلش بر بیاد دیگه فراموش می کنه غصه شو بخوره

    جواب به این نظر

  26. پویا روحی ۱۳۸۷-۰۵-۲۹، ۵:۵۹ ب.ظ

    جالبه کارتون . من تحسین تون می کنم . وبلاگ نویسی رو کاملا علمی ادامه می دید . رنک ۴ رو هم تبریک می گم بهتون .
    من تازه با کار شما آشنا شدم و احساس می کنم یه چیزی کم باشه تو وبلاگتون . شاید استفاده از کد خبرنامه فیدبورنر باشه . به هر حال این نظر شخصی من هست .
    من هم منتظر شما هستم تا این آشنایی بیشتر بشه .

    جواب به این نظر

  27. دل زده ۱۳۸۷-۰۵-۲۹، ۵:۵۹ ب.ظ

    زمان فقط کمک می‌کنه که گذشته رو فراموش کنیم و این خودش کمک بسیار بزرگیه…

    جواب به این نظر

  28. زهرا ۱۳۸۷-۰۵-۳۰، ۱۲:۴۶ ق.ظ

    از نوشته هات خوشم میاد. الان تزدیک به ۴ سال هست که می خونمشون. دوست دارم لینکت رو بذارم تو بلاگم تا بیشتر اینجا سر بزنم.
    موفق و شاد باشی.

    جواب به این نظر

  29. سیدمحمدرضا فخری ۱۳۸۷-۰۵-۳۰، ۱۱:۴۴ ق.ظ

    سلام.
    چه بگوی که نیک سروده اند :
    مرد را دردی اگر باشد خوشست/ درد بی دردی علاجش آتشست
    از درد سخن گفتم و از درد شنیدن/ با مردم بی درد ندانی که چه درد است…
    تنهائی و نقاشی http://modir.parsiblog.com/-242079.htm

    جواب به این نظر

  30. نقطه‌نویس ۱۳۸۷-۰۵-۳۰، ۳:۵۲ ب.ظ

    ولی من ۱ شیوه‌ی جدید اتخاذ کرده‌ام! :D
    تازگی‌ها با پتک میزنم بر سر دردها که بزرگ نشوند و عوضش بروند زیر زمین. شاید بپوسند …
    اگر هم نه، فسیل می‌شوند برای آیندگان !

    جواب به این نظر

  31. مسافر ۱۳۸۷-۰۵-۳۰، ۶:۵۹ ب.ظ

    سلام پدارم. جواب سلامم رو توی یکی از پستهای قبلی دادی. مرسی.

    تو منو میشناسی ؟ برعکسش منفیه :) یا حداقل به خاطر نمیارم. از محبتت خیلی ممنونم. میرم چند ماه عقبتر شاید موفق شدم. :)

    سفر خوش گذشت پدرام جان جای شما خالی بود. مخصوصا که توی سفر یه خبر خیلی خوب بهم رسید که منو خیلی خوشحال کرد. فکر نکنم توی عمرم دیگه توفیق چنین سفری رو داشته باشم. الله اعلم.

    دست شما و دست خانم میم درد نکنه که جواب سلامم رو دادین زهرا که جواب سلامم رو نداد. فکر میکنه اگه جواب سلامم رو بده من یا همکاراش دچار چه توهماتی میشیم. :)

    منم باز پررویی ام گل کرد و میام توی وبلاگ کسی که هیچ تحویلم نگرفت کامنت میذارم. مهم نیست “بخشش از بزرگان است” :)

    یکی توی دلش میگه: ……بیییییپ…….. (یعنی سانسور شد اینو زهرا سانسور نکرده ها. سانسور از فرستنده بود)

    اِ این جمع و ضرب چی شد ؟ ضد حال. خودمو واسه یه امتحان سخت آماده کرده بودم.

    راستی تا فراموش نکردم باید نسبت به چهار ستاره مانده به صبح عرض ارادت کنم حالا:
    خیلی قبولت داریم.

    بیخیال. فعلا بای. نگران نباشین برمیگردم.

    جواب به این نظر

  32. تست ۱۳۸۷-۰۵-۳۰، ۷:۰۴ ب.ظ

    تاییدیه ؟

    جواب به این نظر

  33. تست ۱۳۸۷-۰۵-۳۰، ۷:۰۵ ب.ظ

    تاییدیه ؟ با کوکی

    جواب به این نظر

  34. تست ۱۳۸۷-۰۵-۳۰، ۷:۰۶ ب.ظ

    تاییدیه ؟ بدون کوکی

    جواب به این نظر

  35. savijhe ۱۳۸۷-۰۵-۳۰، ۷:۱۶ ب.ظ

    دقیقا همینه ها..هی ما بزرگ میشیم هی درده بزرگ میشه هی ما بزرگ میشیم هی درده بزرگتر و بزرگتر.
    ولی من به یه چیزی اعتقاد دارم،خدا درد رو در حد توان هر کسی بهش میده !باور کن.

    جواب به این نظر

  36. مسافر ۱۳۸۷-۰۵-۳۰، ۷:۱۹ ب.ظ

    خانم اچ بی کامنت قبلیم فیلتر شد؟ :) به چه جرمی؟ :)

    سلام پدرام. از محبتت ممنونم. یه کامنت نوشته بودم ولی الان نمی بینمش. نمیدونم چی شد. امیدوارم برگرده سر جاش :)

    گفتم درست نیست محبتت رو بی جواب بذارم و دوباره نوشتم. مجددا از اینکه جواب سلامم رو دادی ممنونم.

    ایشالا بیشتر با هم آشنا میشیم. فکر کنم تو هم خوشت نمیاد آدرس وبلاگ بدی نه ؟

    جواب به این نظر

  37. peyman ۱۳۸۷-۰۵-۳۰، ۷:۴۵ ب.ظ

    زهرا عزیز سلام

    من ایمیل شما رو نداشتم اینجا کامنت گذاشتم لطفا هر چه سریعتر با ایمیل من تماس داشته باش .در مورد موضوع مهمی با شما باید صحبت کنم.ممنونم.

    جواب به این نظر

  38. Amir ۱۳۸۷-۰۵-۳۰، ۹:۰۲ ب.ظ

    Ziba neveshti ! tazegia neveshtehat kheili khub shode jedi migam !

    جواب به این نظر

  39. پدرام ۱۳۸۷-۰۵-۳۰، ۱۰:۴۴ ب.ظ

    درود بر مسافر .
    مهم اینه که من می شناسمت .
    مهم اینه که ما بیاییم و کامنت بذاریم و با هم و با مدیر وبلاگ حرف بزنیم هر چند کسی به قول تو تحویلمون نگیره:) . که البته من اینجور فک نمی کنم شاید بعضی محدودیت های اخلاقی و وبلاگی و … باعث بعضی برداشت ها بشه .
    من وبلاگم هنوز را نیافتاده دلم می خواد راهش بندازم ولی وقتش را ندارم و البته همتش را . ان شا الله اگه تا یکی دوهفته دیگه تکلیف بعضی کارهای زندگی مشخص شدم منم از سیاهی در بیام و سرخ بشم:)
    قدیم ترها دوستی از طریق این وبلاگ پیدا کرده بودیم که می دیدم تو هم دروبلاگش کامنت می ذاشتی وبلاگ یادداشتهای پراکنده با نویسندگی «ح» یادت که میاد ؟ یادم هست صحبتهات روی عملکردش موثر بود . بهش یه سر بزنی ممنون میشم .

    جواب به این نظر

  40. آرش ۱۳۸۷-۰۵-۳۱، ۱۲:۴۲ ق.ظ

    شما مهارت خاصی در افسرده کردن آدما دارین، عجیبه نه، هیچ وقتم نتونستن به این
    احساستون غلبه کنین.

    در مورد زمان من نظر عکس شما رو دارم، چیزی که من از زمان یاد گرفتن صبر بوده
    زمان این فرصت رو به من داده تا خوب تمام مشکلاتی که قبلا برام پیش اومده رو
    برسی کنم ببینم کجا اشتباه کردم. این خاطراتی که از گذشته میمونه چیزی نیست
    جز تجربه، مطمعن باشین چیزی جز زمان نمیتونه به قول شما مرهم مشکلات باشه

    فکر میکنید اگه اون مشکلات رو نداشتین این زهرای حالا می شدین

    این جمله تون هم عجیب آدمو به فکر میبره، این رو بارها تو مطالبتون قبلیتون هم گفتین
    ” اونوقته که از خدای خودت میپرسی: خدایا چرا آخه من؟ چی شد که احساس کردی من اون موقع باید اینقدر زجر می کشیدم؟ چی باعث شد فکر کنی من مستحق اونقدر عذاب هستم؟ چطور دلت اومد من؟ من که خیلی آدم بدی نبودم…”

    فکر می کنی کار خدا چیه بالا سر آدما وایسه چنتاشون رو همینجوری انتخاب کنه
    بعدم زندگیشون رو سیاه کنه یا براشون مشکل درست کنه یا بدبختشون کنه، شایدم خدا از این کار لذت میبره؟

    نمیدونم چزا آدما همه جور حرفی از طرف خدا میزنن،
    خدایی که هیچ وقت حرفی نزده و فقط اون بالا آدمارو نگاه مکینه
    شما چطور فهمیدی که خدا تو رو انتخاب کرده؟ یا عذابتون داده؟ و …

    حرف زیاد زدیم، بریم به مشکلات خودمون برسیم

    شاد باشید

    جواب به این نظر

  41. giledokhtar ۱۳۸۷-۰۵-۳۱، ۲:۴۴ ق.ظ

    از یه طرف دردها به قولت با ما هستند و ما عادت می‌کنیم از طرف دیگه مثل آدمی‌ که از سرما بی‌ حس شده یا مثل انگشت کرخ شده پطرس بی‌ حس میشیم …اگه اتو نابو سنگ، سنگ سر بند نبستی

    جواب به این نظر

  42. ناشناس ۱۳۸۷-۰۵-۳۱، ۳:۰۶ ق.ظ

    دقیقا همینه ها..هی ما بزرگ میشیم هی درده بزرگ میشه هی ما بزرگ میشیم هی درده بزرگتر و بزرگت

    جواب به این نظر

  43. یکی یه دونه ۱۳۸۷-۰۵-۳۱، ۷:۳۶ ق.ظ

    زهرا جان اگه مایل باشی تبادل لینک کنیم

    البته من در اغاز راه هستم و مثل شما تجربه وبلاگ نویس ندارم !!!

    البته من لینک شما رو در وبلاگم قرار دادم

    شما اگه دوست داشین این کارو کنید .

    جواب به این نظر

  44. حمید ۱۳۸۷-۰۵-۳۱، ۸:۱۵ ق.ظ

    جواب :سیدمحمدرضا فخری
    آقاجان چرا شعر میگی درد رو اول باید معنی کرد والا برداشته من از غم یه چیزه شیرینه! باید فرهنگ سازی بشه برادرمن! منخدایی خودمموندم! چرا درد ندارم ! خدایی میگم یعنی باید چیکار کنم درد بکشم؟! آهان غمنان منظورته؟! البته ببخشید اومدم ببینم ایندخترهاومده یا نه گفتم جواب شما روهم بدیم دیگه هی کی برای خودش عالمی داره خوش باش دادش

    جواب به این نظر

  45. samano ۱۳۸۷-۰۵-۳۱، ۹:۱۷ ق.ظ

    شما به یه بازی وبلاگی دعوت شدید:
    یه اتفاق خارق العاده که تو زندگیتون اتفاق افتاده و می تونین اسمشو معجزه بذارید رو بنویسید .و از پنج نفر دیگه هم دعوت کنید.

    جواب به این نظر

  46. دختر ترشیده 2 ۱۳۸۷-۰۵-۳۱، ۳:۱۸ ب.ظ

    سلام
    وبلاگ جالبی داری – موفق باشید

    جواب به این نظر

  47. مریم(g=10) ۱۳۸۷-۰۵-۳۱، ۵:۴۰ ب.ظ

    به” مسافر”:
    تحویلت نگرفت یعنی چی؟این زهرا اچ بی میاد یه پست میندازه وسط خودش چند روز میره دنبال عشق و صفا!گاهی اوقات واسه اینکه بهش گیر ندیم دو تا پست میذاره وسط میره عروس کشون…اصلاً به نظر مخاطبش اهمیت نمی ده!بنابراین اصلاً به امید رفلکسی از جانب ایشون نباش…والا ما رفتیم مسافرت …از مسافرت بر گشتیم هنوز این وبلاگ آپ نکرده!
    به”حمید”:
    اتفاقاً برداشت مولانا هم از غم شیرینه!ضمناً این دختره حالا حالا ها کیفش کوکه نمیاد!
    اندر دل بی وفا غم و ماتم باد/آن را که وفا نیست ز عالم کم باد
    دیدی که مرا هیچ کسی یاد نکرد/جز غم که هزار آفرین برغم باد
    به “یکی یدونه”:
    یکی از جملاتی که زهرا اچ بی خیلی ازش بیزاره اینه”زهرا جان میاد با هم تبادل لینک کنیم”
    به “گیله دختر”:
    پترس درسته نه پطرس!
    به “پیمان”:
    زهرا جواب کامنت هاشو نمیده بیاد به شما میل بزنه؟!!
    به “پدرام”:
    منم میام…

    جواب به این نظر

  48. پریسا ۱۳۸۷-۰۵-۳۱، ۷:۳۶ ب.ظ

    سلام عزیزم.
    همه گفتنی ها رو قشنگ گفتی جای حرف و حدیث هم نزاشتی.

    زنانه به روز شد، البته بنا بر درخواست دوستان با زندگینامه خودم.
    قابل دونستید تشریف بیارید.
    http://www.zanaane.persianblog.ir
    منتظرم.

    جواب به این نظر

  49. فرشته ۱۳۸۷-۰۵-۳۱، ۸:۲۹ ب.ظ

    زهرای عزیزم سلام.
    نمی دانم چرا بعد از خواندن پستت حس و حال جودی ابوت وقتی می دید جولیا برای فقرا و یتیمان دل می سوزاند، به سراغم آمد.
    اگر اینقدر بیرحمانه کامنت می گذارم ببخشید( من کلا کم کامنت می گذارم.)
    یا تو درد نداری یا انقدر شدتش کم و ناچیز است که می توانی به ان عادت کنی. اما ادمهای دور و برمان به اندازه ظرف وجودیشان متحمل درد و رنج می شوند. هیچ وقت هم با آن عادت نمی کنند. تو چطور می توانی بگویی زنی که نمی تواند مادر شود به این وضعیت عادت می کند. فرزندی که غم از دست دادن مادر و یا پدر دارد چطور عادت می کند؟ با دیدن آغوش گرم یک مادر و نوازش پدر یاد غم و ناراحتی خود می شود.
    ببخشیدها اما من در چنین لحظاتی می گویم : سواره از پیاده خبرش نیست. یا عاشقی نکشیدی که گرسنگی حالیت باشه.
    لحنم تند است؟ گفتم حس جودی ابوت را دارم در مقابل جولیا.

    جواب به این نظر

  50. پدرام ۱۳۸۷-۰۵-۳۱، ۱۰:۴۱ ب.ظ

    به مریم g=10 :
    کوووووووووووووجا میای؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

    جواب به این نظر

  51. یه دوست ۱۳۸۷-۰۵-۳۱، ۱۱:۵۵ ب.ظ

    سلام !

    زمان به هیچ عنوان مرهم نیست. زمان فقط کمک می کنه به دردهامون عادت کنیم و بس…

    کاملا موافقم

    قلم خوبی داری بهت تبریک می گم.

    شاد زی.

    جواب به این نظر

  52. Virus ۱۳۸۷-۰۶-۱، ۱۲:۰۴ ق.ظ

    حضرت علی (ع): بخشنده باش اما ولخرج نباش. حسابگر باش اما سخت گیر نباش.

    جواب به این نظر

  53. مریم(g=10) ۱۳۸۷-۰۶-۱، ۱۲:۱۴ ق.ظ

    به پدرام:
    هیچی بابا می خواستم بیام یه سر به “یادداشتهای پراکنده”بزنم ….یه سرچی تو گوگل کردم انقدر پراکنده نویس زیاد بود که نگو و نپرس…کسی رو هم پیدا نکردم اول اسمش “ح”باشه!

    جواب به این نظر

  54. دیان ۱۳۸۷-۰۶-۱، ۱۲:۱۵ ق.ظ

    زمان یک جور سوهان است مرحم نیست که!فکر کن یک درد را سوهان میزند!سوهان که میفهمی یعنی چه یعنی دردددددددددددد!یعنی از درد مردن و دم بر نیاورن ها!خب این خاصیت این زندگی کوفتی هست دگیر…بعدش هر از گاهی کنگره های این درد ذهن و دل آدم را سوراخ سوراخ میکند…اسم این کنگره هارا گذاشته ایم خاطره!و باز زمان سوهان می کند و درددددددددددددددددددد…و باز زمان سوهان میکند و ….

    جواب به این نظر

  55. دیان ۱۳۸۷-۰۶-۱، ۱۲:۱۶ ق.ظ

    مرهم*(خاک به سرم املایش را یادم نمی آید!)

    جواب به این نظر

  56. پدرام ۱۳۸۷-۰۶-۱، ۲:۵۶ ب.ظ

    به مریم g=10:
    اینهمه اسم که اولش «ح» باشه داریم مثلا [ حج مریم , حج اکبر , حج آ قا رسول, حج خانم آنجلینا جولی و الی ماشا الله ]

    جواب به این نظر

  57. داریوش پی سی ۱۳۸۷-۱۰-۱۲، ۳:۴۴ ق.ظ

    خوشحال میشم دوست عزیز با هم تبادل لینک کنیم داریوش پی سی خداحافظی می کند

    جواب به این نظر

  58. نگین ۱۳۸۷-۱۰-۲۶، ۴:۲۶ ق.ظ

    من کاملا باهاش موافقم منم خودم هر چند مدتی یاد عشق اولم میوفتم شایدم عشق اول و آخرم چون هیچکی مثل اون واسم نیست همه رو با اون مقایسه میکنم میبینم هیچکی اون نمیشه ولی میدونید چی بیشتر داغونم میکنه اینکه همه میگن این یه عشق الکیه وگرنه بهم میرسیدین من مسبب این جدایی رو هیچ وقت نمیبخشم من بعد از ۴ سال جدایی هنوزم اونو تو خیابون یا جا های دیگه میبینم با اینکه نه همشهریمه نه اصلا اینجا زندگی میکنه بیشتر اوقات همه رو اون میبینم اره زمان ما رو عادت میده به کنار اومدن با غمهامون و گاهی تشنجی از عشق گذشته به هر حال حس شیرینیه من امشب یاد عشقم کردم گریه و زاری اومدم گوگل کمی سرگرم بشم یهو سرچ کردم خاطرات عشق رسیدم به این صفحه خوب انم یه جور تقدیره

    جواب به این نظر

  59. sanaz ۱۳۸۸-۰۷-۳، ۱۲:۳۰ ب.ظ

    قشنگه. هر بار می خونمش فقط یاد خودم میفتم. یاد اون اتفاق، ۵ سال پیش. آرومم میکنه. دستت درد نکنه و شاید زمان واقعا” مرهمی نیست به سال صفر. کی میدونه(;;!!!!!

    جواب به این نظر

نظر شما