بازی خاطرات مرگبار :)

* امروز بعد از ظهر رفته بودم ماموریت. موقع برگشت وقتی زیرپل میرداماد منتظر آژانس بودم یکی از دخترای خوابگاهمون رو دیدم که تقریبا ۱ سالی میشد که ندیده بودمش. اولش همش شادی و خنده از دیدن همدیگه بود تا اینکه ازش پرسیدم که چرا اینقدر لاغر شده. اونم شروع کرد به گفتن داستان زندگیش. خلاصه اش این بود که بعد از فارغ التحصیلیش توی شهریور ۸۵ میره آمریکا، ۲ ماه بعد اونجا با یکی از پسرهای ایرانی فارغ التحصیل دانشگاه شریف ازدواج میکنه، ۳ ماه بعد میفهمه که پسره علاوه بر اعتیادش با یکی دیگه از دخترای ایرانی تازه وارد رابطه داره و رابطه شون خیلی جدیه و کم کم پسره تهدید به طلاق می کنه و در نهایت ۵ ماه بعد از ازدواجش طلاق میگیره و پدر و مادرش مجبورش می کنن که برگرده ایران. وقتیم برگشته به کسی نگفته که اونجا براش چه اتفاقی افتاده، هنوزم همه فکر می کنن مثل همیشه یه سفر تفریحی به خارج داشته. من این وسط مات و مبهوت فقط داشتم گوش میدادم که برای یک نفر در طول یکسال چقدر اتفاقات ناگوار میتونه افتاده باشه…
در هر صورت هدف من از نوشتن این موضوع تعریف این داستان نبود، چیزی که آخر حرفاش گفت برام مهم بود، برگشت گفت: زهرا تو اولین دوستی هستی که غیر از خانواده ام بهش اعتماد کردم و همه راز زندگیم رو بهش گفتم، الان احساس سبکی میکنم از اینکه بالاخره برای یکی تعریف کردم، انگار باری از دوشم برداشته شد…
بعد چیزهای دیگه ای گفت که من نمی شنیدم چون داشتم به این فکر میکردم که چقدر خوب بود اگه منم همچین آدمی داشتم یعنی کسی که اونقدر بهش اعتماد داشته باشم که همه نقطه ضعفا و مشکلاتم رو بهش بگم. فکر می کنم برای همه آدمها یه همچین کسی لازمه. ما آدما گاهی اوقات نیاز داریم که دلداریمون بدن. حتی اگه حق با ما نباشه، موقتا دلداریمون بدن. رازهامون رو نگه دارن. رازهای زندگی واقعی مون رو. خیلی به ندرت همچین آدمی برای هرکس پیدا میشه ولی هر کس که چنین آدمی رو داره، خوش به حالش:) من صادقانه اعتراف می کنم که بهش حسودی می کنم…

* اگه دقت کرده باشین، من خیلی اهل بازیای وبلاگی نیستم، اما یه بازی وبلاگی هست که خاطرات یک برنامه نویس من رو دعوت کرده که اسم بازیش هست بازی خاطرات مرگبار. یعنی ۳ داستانی رو که توش تا سرحد مرگ تهدید شدین رو بیان کنین:) راستش من فعلا یک داستانی رو یادم میاد که به خاطر داستان بالایی و ربطش به خوابگاه و اینا چون نوستالژیک هست و برای تغییر فضای وبلاگ هم خوبه، رو بیان می کنم:)

* سال اول دانشگاه من یه پیشنهاد داشتم که فوق لیسانس برق دانشکده ما بود و TA هم بود. کلا تیریپش از این پسرهایی بود که مفتخرن چشم دخترهای زیادی دنبالشون هست. من حالا به یه دلایل دیگه ای قبولش نداشتم خوب من سال اولم بود. تازه از شهرستان اومده بودم شناختی روش نداشتم و واسه همین قبول نکردم. بماند که بعدش چقدر سعی میکرد ازم انتقام بگیره. مثلا وقتی بین چند تا دختر بود و من داشتم رد میشدم با صدای بلند باهاشون شوخی میکرد و میخندید و کلا تظاهر میکرد که به هیچیم نیست که جواب منفی بهم دادی!
این وسط من یه هم اتاقی داشتم که خیلی از دست من حرص میخورد که چرا بهش جواب رد دادم و به نظرش اون پسره موقعیت خوبی بود. همش میگفت تو بچه ای و حالیت نیست و دیگه ازین موقعیتها پیش نمیاد! واسه همین به روشهای زیادی متوسل شد که من بهش جواب مثبت بدم! یکی از کاراش این بود که زنگ زده بود خونه یکی از اقوام ما و داستان رو براشون تعریف کرده بود و گفته بود که زهرا دختر دل نازک و دلرحمیه، اگه جلوش یه کم عجز و ناله کنین، کوتاه میاد! بهتره غیر مستقیم از زهرا بخواین بهش جواب مثبت بده! از این ماجرا چند وقتی گذشته بود که یه بار تلفن خوابگاه زنگ خورد و دیدم همون فامیل ما برگشت گفت که آقای ایکس زنگ زده خونه ما و کلی ناراحتی و التماس کرده و این حرفا!!! از اونجائی که من از قدبازیای این پسره باخبر بودم و شک نداشتم که حتی شماره منم نداره چه برسه به شماره این فامیلمون، حدس زدم که باید کار همین هم اتاقیم باشه! هرچیم اون فامیلمون رو قسم دادم اسم طرف رو نگفت و فقط گفت که اصلا شوخی کردم این آقای ایکس رو الکی گفتم! وقتی گفتم چطور فامیلیش رو میدونی گفت الکی یه فامیلی رایجی رو گفتم!!! تا اینکه یک هفته بعدش هم اتاقیم اعتراف کرد که کار خودش بوده :دی

* آقا این شد که نقشه ای در سر من هویدا شد که اساسی حال این دختره رو بگیرم ماجرا رو به دوستم بهناز (دوست مشترکمون) گفتم. بهناز یادش به خیر الان با شوهرش آمریکا هست، خیلی دختر باحالیه. برگشت گفت: زهرا ببین هم اتاقیت از کی خوشش میاد از همون در وارد شو:) یه مدت از قهر کردن دست برداشتم و خلاصه بهم اعتماد کرد. فهمیدم که از یکی از پسرهای سال بالایی شون خوشش میاد. به بهناز گفتم و سناریو شروع شد:)) این بهناز هرزچندگاهی نامه هاش عاشقانه به آدرس اتاق ما میفرستاد. توی همه این نامه ها از طرف همون پسره نامه نوشته بود ولی توصیه اکید داشت که خانم فلانی تا رابطه ما جدی نشده و خونواده هامون نفهمیدن، من آبرو دارم لطفا توی دانشکده فقط با هم سلام و علیک داشته باشیم. بعد خوب هم اتاقیم می اومد واسم تعریف میکرد و منم به بهناز میگفتم و اونم دلیل کم محلی های پسره رو هی تو نامه توجیه میکرد تا این شد که من فهمیدم نه بابا این دختره دیگه داره خل میشه و واقعا عاشق اون پسره شده این شد که به بهناز گفتم بهتره توی نامه بعدی باهاش قرار بذاریم! و همه چیزو بهش بگیم:)) بهناز اولش مخالفت کرد ولی بعدا بالاخره راضی شد و جریان قرار رو توی نامه بهش گفتیم. هیچ وقت یادم نمیره. زمستون بود! تو نامه نوشته بودیم که من (یعنی پسره) یه بارونی سرمه ای پوشیدم با یک کتونی آبی بیا توی پارک رفتگر:)) زیر اون درخت بید مجنونه. بعدش فکر کن جلوی خود هم اتاقیم این تیپ رو زدم و با بهناز پاشدیم رفتیم. سر راهمون هم خبر ورزشی گرفتیم تا زمانی که این آرایشش تموم شه و راه بیفته بیاد خبرا رو بخونیم بماند که بهناز با بدجنسی تمام توی روزنامه جای ۲ تا چشم گذاشت که از اول وقتی داره هم اتاقیم وارد پارک میشه کنترلش کنیم. آقا این اومد اولش ماجرا رو نگرفت! فکر کرد من دارم اذیتش می کنم و میخوام مزاحم قرارش بشم. تا اینکه بهناز خر اومد کپی تمام نامه ها و دست خط خودش و نقشه ما رو به این گفت. این دختره تا سرحد مرگ عصبانی شد، رسما داشت توی پارک ما رو می کشت. با صدای بلند توی پارک داد میزد که زهرا خیلی نامردی، من امشب می فرستمت اون دنیا:) بیخود نبود پارک رفتگر رو انتخاب کرده بودیم چون خیلی خلوت بود تازه فهمیده بود که چرا پسره اینقدر توی دانشکده بی خیاله و اصلا محلش نمیذاره. تا حالا پیش خودش فکر میکرد از روی سیاست پسره هست
حالا من جزئیات رو نگفتم چون هردوشون اینجا رو میخونن:)) ولی خودمونیم نهایت بدجنسی رو به خرج دادیما:دی هنوزم وقتی یادم میاد خنده ام میگیره. یادش به خیر. حالا باز این خیلی سعی کرد، منو سرکار بذاره ولی دیگه بعد از اون هر کدوممون هرچی میگفتیم، اون یکی دیگه باورش نمی شد و فکر میکرد، داره سرکار میره:))

۳۵ نظر

  1. داریوش کبیر ۱۳۸۷-۰۵-۲۴، ۸:۳۶ ب.ظ

    امیدوارم مورد اول برای هیچکس پیش نیاد.چون من به خوبی چنین مشکلی رو در خانواده حس کردم و مزید بر علتی شد که با همه امکاناتی که برای زندگی در خارج از ایران دارم پامو از اینجا برای زندگی در خارج بیرون نمیذارم

  2. مهدی ۱۳۸۷-۰۵-۲۴، ۸:۳۸ ب.ظ

    «زهرا تو اولین دوستی هستی که غیر از خانواده ام بهش اعتماد کردم و همه راز زندگیم رو بهش گفتم،»
    کاش منم دوستی مثل تو داشتم!!! بابا تو که زندگی بچه مردمو تو تمام دنیا پخش کردی؟! :D

  3. زهرا ۱۳۸۷-۰۵-۲۴، ۹:۱۱ ب.ظ

    به مهدی:
    یعنی تو شناختیش؟ :D

  4. شی شی ۱۳۸۷-۰۵-۲۴، ۹:۴۰ ب.ظ

    خیلی بد جنسی!
    بیچاره دختر مردم

  5. SHAHYAD ۱۳۸۷-۰۵-۲۴، ۱۰:۵۱ ب.ظ

    زهرا جان واقعا” خسته نباشی …

    خوبه یه رازی رو باهات در میون بذارن بعدش بهت بگن به کسی نگو…

    دیگه تمومه دیگه … به شیپورچی گفتی ز کی … :دی
    دیگه خبر رو گذاشتی رو بوق و کرنا دیگه …

    بیچاره دوستت … دلم براش سوخت …از چاله در اومد و افتاد تو چاه …با طناب پوسیده تو رفت ته چاه …به چه کسی اعتماد کرده … خودت خوب می دونی که روزی چندتا بازدیدکننده و ویزیتور داری به طرق مختلف …

    به نظر من اچ بی رو بردار بذار ” زهرا جارچی باشی ”

    :دی

  6. مریم ۱۳۸۷-۰۵-۲۴، ۱۱:۱۱ ب.ظ

    بازم سلام .من اگه بگم روزانه صد بار تهدید به مرگ میشم دروغ نگفتم:باز که اتاقت به هم ریخته ست ..می کشمت!باز که تو اینترنتی..می کشمت!باز که تا لنگ ظهر خوابیده بودی..می کشمت!باز که بلند خندیدی..می کشمت!باز که دیر از بیرون اومدی خونه..می کشمت!باز که رفتی پیش زهرا اچ بی..می کشمت..باز که داری با تلفن حرف می زنی ..می کشمت. باز که صدای آهنگتو بالا بردی ..می کشمت…. باز که داری نفس می کشی ..می کشمت!….نترسین من هنوز زنده م!

  7. مسعود ۱۳۸۷-۰۵-۲۵، ۱۲:۲۳ ق.ظ

    بازی با احساس یک آدم اصلا کار جالبی نیست. خیلی زننده بود. کار دوستت از روی خیر خواهی بوده کهبعدا پشیمون شده ولی کار تو برای تلافی!!!!!!!!!!!!!

  8. دل زده ۱۳۸۷-۰۵-۲۵، ۱۲:۳۳ ق.ظ

    کاش همه می‌تونستن حرف دلشونو به یکی بگن. راستی اون دوستت خیلی اشتباه کرده!

  9. ناشناس ۱۳۸۷-۰۵-۲۵، ۱۲:۴۰ ق.ظ

    To ke raaze dokhtare mardomo ru kardi ke

  10. جلال ۱۳۸۷-۰۵-۲۵، ۱:۴۸ ق.ظ

    خیلی بدجنسی ها! نگفتی این دوستت چی بکشه آخه ! اگه می کشتت حقت بود : دی

  11. حمید ۱۳۸۷-۰۵-۲۵، ۲:۱۶ ق.ظ

    از اون وقتی که وبلاگت رو میخوندم تا الان شما هی صادقانه اعتراف میکردی که حسودیت میشه! والا !!؟! تازه بقیه مطلب رو نخوندم! آخه کدوم آدم عاقل این کارو میکنه؟! :)) نه چرا اگه ازم خواهش کنی میخونم ! راستی بفرمایید چایی؟!

  12. ر.ر ۱۳۸۷-۰۵-۲۵، ۳:۴۸ ق.ظ

    درود بر شما
    اتفاقی آمدم و خواندم….

    در اوج باشید

  13. وحید ۱۳۸۷-۰۵-۲۵، ۹:۲۶ ق.ظ

    من معمولا برات کامنت نمیذارم ولی ایندفعه نتونستم اینکارو بکنم!
    واقعا اینکاری که در حق دوستت کردی نامردی محضه!!
    من اگه جای اون بودم هیچوقت نمیبخشیدمت.

  14. noonva ۱۳۸۷-۰۵-۲۵، ۱۰:۲۰ ق.ظ

    یعنی امروز اون پسرا تو وبلاگاشون چی مینویسن؟ :D

  15. مریم ۱۳۸۷-۰۵-۲۵، ۱۰:۲۱ ق.ظ

    حمید خان:
    منظور زهرا از حسودی غبطه خوردن بود…مگه بده آدم عاقل به چیزای خوب غبطه بخوره؟

  16. سلطان بانو ۱۳۸۷-۰۵-۲۵، ۱۲:۱۱ ب.ظ

    بیچاره اون دوستت .حتما بدون داشتن پیش زمینه ی آشنایی با اون پسره ازدواج کرده بوده.
    برای ازدواج آدم باید به داخل وجود طرف رسوخ کنه تا واقعیت وجودیش و بشناسه و اگر نتونست این کارو بکنه ازدواج یک ریسک بزرگه

  17. مهدی ۱۳۸۷-۰۵-۲۵، ۱۲:۵۳ ب.ظ

    وای الهی ناز بشی،
    چقدر تا سر حد مرگ تهدید شدی تو!

  18. مهدی ۱۳۸۷-۰۵-۲۵، ۱۲:۵۷ ب.ظ

    سلام زهرا خانم:
    خیلی جالبه که هنوز می نویسی
    من سالهای قبل که هنوز تازه دانشجوی لیسانس بودم همیشه وبلاگتونو می خوندم و یادمه همه شو ذخیره می کردم.حتی چند سال پیش یادمه یه دفعه آرشیو وبلاگتون از بین رفته بود و خواسته بودین اگه کسی آرشیوشو داره بفرسته :))

    انگار من و شما با هم داریم بزرگ می شیم…حس جالبیه:)
    موفق باشین

  19. حمید ۱۳۸۷-۰۵-۲۵، ۲:۴۲ ب.ظ

    مریم خان:
    حالا ما یه چیزی گفتیم شما چرا جدی گرفتی؟! در کل من چرت و پرت زیاد میگم شما جدی نگیر! بعدهم من که چیزی نگفتم شما جدی گرفتی …. :)) در ظمن این زهرای یه تختش کمه اصلا تابلوی نور بالامیزه :)))

  20. علیرضا ۱۳۸۷-۰۵-۲۵، ۲:۵۹ ب.ظ

    خب، جالب بود… منتها بهتر بود که دقیقا اون لحظه ای که میخواستین به قتل برسین رو توصیف میکردین… :دی

  21. niki ۱۳۸۷-۰۵-۲۵، ۳:۱۷ ب.ظ

    zahra jan dokhtare khobe raz dar bad shoma jaee behtar az weblog peyda nakardi raze dostet ro ta hade momken fash koni?????زهرا تو اولین دوستی هستی که غیر از خانواده ام بهش اعتماد کردم و همه راز زندگیم رو بهش گفتم، الان احساس سبکی میکنم از اینکه بالاخره برای یکی تعریف کردم، انگار باری از دوشم برداشته شد…
    ta zamani ke man post ro khondam 190 nafare dige be joz on tanha kas raze doste shoma ro midonand khob barye shoro bad nist :D ;p

    ok poste ghbalit nehson mide kami az on poste tasobat sakht bisrun omadi har chand zaman tu ro bsihtar az ein poste dor khahad kard man ham na be shedate tu ama tajrobe kotahi azesh daram

  22. مریم ۱۳۸۷-۰۵-۲۵، ۳:۳۲ ب.ظ

    حمید خان
    اگه اعتراف نمی کردی که چرت و پرت زیاد میگی (هرچند که دیگه خودم فهمیده بودم)…حتماًًجواب توهینت رو میدادم…ضمناً….درضمن درسته نه در ظمن

  23. حمید ۱۳۸۷-۰۵-۲۵، ۹:۰۱ ب.ظ

    به مریم: چی شده مگه؟! به شما چیزی گفتم! آهان واسه زهرا واین صوبتا؟! آخه خدایی این دختره یه چوریه!؟! خدایی این چرا اینجوریه؟! یه جور خاصیه؟! :))) تازه اینیک نوع ابراز محبت هست!یکی گل میده یکی فحش میده یکی کتککاری همش از روی علاقس ! شما هم یه چزت میشه ها!! :))

  24. چهار ستاره مانده به صبح ۱۳۸۷-۰۵-۲۵، ۱۱:۰۰ ب.ظ

    زهرااااااااا خیلی باحال بودش. کلی خندیدم. دمت گرم. اصلنم بدجنسی نبود

  25. خوابگاهی! ۱۳۸۷-۰۵-۲۶، ۸:۲۶ ق.ظ

    نمی دونم اسم این کارتون رو چی میشه گذاشت! کاش حداقل نمی گفتین که این داستان رو فقط به شما گفته… این دوستی که شما در موردش حرف زدین رو من می شناسم. خیلی براش متاسف شدم. شاید خیلی دیگه از بچه های خوابگاه هم یادشون بیاد که یکی بود که چندماه رفت امریکا و برگشت! دلم واسه (…) خیلی می سوزه، سرنوشت وحشتناکی داشت، و از اون بدتر اصلاً آدم مطمئنی رو واسه گفتن رازش انتخاب نکرد… اول واسه شما، بعد واسه اون و بعد واسه خودم متاسفم!

  26. صندوقک ۱۳۸۷-۰۵-۲۶، ۳:۲۰ ب.ظ

    اینها مرگبار بودند؟:)

  27. مش دونالد ۱۳۸۷-۰۵-۲۷، ۱۰:۴۰ ق.ظ

    ناخداگاه تو نوشتت به شریفیا انداختیا! به هر حال شریفیا هم مثه فنی ها متعصبند!

  28. ابی ۱۳۸۷-۰۵-۲۷، ۱۰:۴۲ ق.ظ

    وبلاگ نجیبی و سنگینی دارید.تبریک میگم.چند تا وب را میخوندم دیدم تمام دخترا با نویسنده خوابیدن و اونهم نگفته وب لاگش زیر سوال میره و جذابیتش از بین میرود

    بعضی ها هم مثل از سر …مطلب می دوزده
    تبریک میگم
    آفرین دختر

  29. رضا ۱۳۸۷-۰۵-۲۷، ۷:۴۰ ب.ظ

    معذرت می خوام ولی خیلی داستان ضایعی بود احساس کردم دارم اسپم می خونم !

    اااااااا چقدر هم راز نگهداری زهرا

    اه اه اولا بهتر می نوشتی

    راستی زهرا قالبو (وبلاگو می گم) به عوض یعنی عوض کن دیگه خیلی خسته کننده شده

    تشکر

  30. محبوبه ۱۳۸۷-۰۵-۲۹، ۱:۴۱ ب.ظ

    آره… گاهی وقتا آدم به یکی میرسه که فکر میکنه این فرد بهترین شنونده رازهای درونیشه واگه دقیقا الان رازاهاشو بهش نگه میترکه.
    اما واقعا تحمل این همه اتفاقات ناگوار تو طول یکسال اون هم درحالیکه اولش فکر میکردی رسیدی به خوشبختی و…. در حالیکه خبر از آخرش نداری، خیلی سخته. اصلا نمی تونم تصورشو بکنم که اگه خدای ناکرده خدای نکرده همچین اشتباهی هم تو زندگی من پیش بیاد ، سرم چی میاد.
    حالا کلا یه سوال: الان شما کامل رازداری کردین دیگه؟

  31. محبوبه ۱۳۸۷-۰۵-۲۹، ۱:۴۲ ب.ظ

    حالا بیچاره این دوستت قصد خیر داشته.آخه نباید اینجوری باهاش رفتار میکردی.چه میدونسته معیارات چیزی غیر دانشجوی کارشناسی ارشد برق و تی ای و…هستش.
    اما کلا من نمیدونم چرا خیلی از دخترا به همچین کیسی که میرسن، کلی از خودبیخود میشن وفکر میکنن بهترین کیس ممکنه و… . بدون اینکه هیچ آاگاهی ای از شخصیت واقعی طرف واخلاق وروحیات وبقیه جنبه های زندگیش داشته باشن. به صرف اینکه دانشجوی یه رشته باکلاسه و تو علم موفق بوده وبه یه جایی رسیده، تو دلشون غنج میره وسعی میکنن مورد توجه طرف قرار بگیرن.

  32. محبوبه ۱۳۸۷-۰۵-۲۹، ۱:۴۳ ب.ظ

    یه دوست داشتم که اتفاقا سال قبل (سال اول دانشگاهش) با یکی ازدواج کرد. از دوستام که می پرسیدم” آقای داماد کی هست؟ چه جورآدمیه؟” بهم میگفتن: دانشجوی سال آخر برقه،فرزند شهیده. خونه داره.ماشین داره…
    من هم تو دلم به اینا می خندیدم که خوب همه اینایی که گفتین برای یه زندگی مشترک ایده آل کافیه؟
    و.لی خداییش خیلی نامردی کردین در حقش.
    راستی..مگه شما اهل کدوم شهر هستین؟

  33. وحید ۱۳۸۷-۰۶-۱، ۱۲:۴۷ ق.ظ

    زهرا خانم دلیل رد کردن پیشنهاد پسره سال اولی بودن و اینها نبوده، خودت لو دادی
    “…از اونجائی که من از قدبازیای این پسره باخبر بودم و شک نداشتم که حتی شماره منم نداره چه برسه به شماره این فامیلمون، …”

    شما مثل خیلی دخترای دیگه سال اولی قکر می کردی دانشگاه اونهم در تهران قبول شدی دیگه پسر شاه میاد خواستگاریت و توقع داشتی که این پسره هم اینقدر التماست بکنه بعد شاید بهش جواب بدی ولی پسره هم دیده خیلی کلاس میگذاری دیگه بهت اعتنا نکرده تو هم پشیمون ولی دیگه کاری نمیتونستی بکنی، پسر پریده بوده!

  34. حالا ۱۳۸۷-۰۶-۱، ۱:۱۳ ق.ظ

    زهرا جونم دمت گرم که راز دختر مردم را نگه داشتی.آدم یه دوست مثل تو داشته باشه

    احتیاج به دشمن نداره.

    دومی هم حالا دیگه دیر شده . خواستی همون موقع جواب بله بدی . مرغ از قفس پرید

    برو فکر یه غیر آدم باش تا بیاد با تو . آخه اگه آدم باشه تو را با این افکار جفنگ نمیگیره.

  35. BLACK ROZ ۱۳۸۷-۰۶-۲۲، ۲:۰۵ ق.ظ

    سلام زهرا خانوم خسته نباشید

    بابا دل آهنی می خواد که حرف بچه های شاخ برق رو رد کردید و بیچاره دوستت … دلم براش سوخت …ولی با این جور کارا خیلی حال می کنم
    موفق باشی

نظر شما