۱۳۸۷-۰۵-۲۴
بازی خاطرات مرگبار :)
* امروز بعد از ظهر رفته بودم ماموریت. موقع برگشت وقتی زیرپل میرداماد منتظر آژانس بودم یکی از دخترای خوابگاهمون رو دیدم که تقریبا ۱ سالی میشد که ندیده بودمش. اولش همش شادی و خنده از دیدن همدیگه بود تا اینکه ازش پرسیدم که چرا اینقدر لاغر شده. اونم شروع کرد به گفتن داستان زندگیش. خلاصه اش این بود که بعد از فارغ التحصیلیش توی شهریور ۸۵ میره آمریکا، ۲ ماه بعد اونجا با یکی از پسرهای ایرانی فارغ التحصیل دانشگاه شریف ازدواج میکنه، ۳ ماه بعد میفهمه که پسره علاوه بر اعتیادش با یکی دیگه از دخترای ایرانی تازه وارد رابطه داره و رابطه شون خیلی جدیه و کم کم پسره تهدید به طلاق می کنه و در نهایت ۵ ماه بعد از ازدواجش طلاق میگیره و پدر و مادرش مجبورش می کنن که برگرده ایران. وقتیم برگشته به کسی نگفته که اونجا براش چه اتفاقی افتاده، هنوزم همه فکر می کنن مثل همیشه یه سفر تفریحی به خارج داشته. من این وسط مات و مبهوت فقط داشتم گوش میدادم که برای یک نفر در طول یکسال چقدر اتفاقات ناگوار میتونه افتاده باشه…
در هر صورت هدف من از نوشتن این موضوع تعریف این داستان نبود، چیزی که آخر حرفاش گفت برام مهم بود، برگشت گفت: زهرا تو اولین دوستی هستی که غیر از خانواده ام بهش اعتماد کردم و همه راز زندگیم رو بهش گفتم، الان احساس سبکی میکنم از اینکه بالاخره برای یکی تعریف کردم، انگار باری از دوشم برداشته شد…
بعد چیزهای دیگه ای گفت که من نمی شنیدم چون داشتم به این فکر میکردم که چقدر خوب بود اگه منم همچین آدمی داشتم یعنی کسی که اونقدر بهش اعتماد داشته باشم که همه نقطه ضعفا و مشکلاتم رو بهش بگم. فکر می کنم برای همه آدمها یه همچین کسی لازمه. ما آدما گاهی اوقات نیاز داریم که دلداریمون بدن. حتی اگه حق با ما نباشه، موقتا دلداریمون بدن. رازهامون رو نگه دارن. رازهای زندگی واقعی مون رو. خیلی به ندرت همچین آدمی برای هرکس پیدا میشه ولی هر کس که چنین آدمی رو داره، خوش به حالش:) من صادقانه اعتراف می کنم که بهش حسودی می کنم…
* اگه دقت کرده باشین، من خیلی اهل بازیای وبلاگی نیستم، اما یه بازی وبلاگی هست که خاطرات یک برنامه نویس من رو دعوت کرده که اسم بازیش هست بازی خاطرات مرگبار. یعنی ۳ داستانی رو که توش تا سرحد مرگ تهدید شدین رو بیان کنین:) راستش من فعلا یک داستانی رو یادم میاد که به خاطر داستان بالایی و ربطش به خوابگاه و اینا چون نوستالژیک هست و برای تغییر فضای وبلاگ هم خوبه، رو بیان می کنم:)
* سال اول دانشگاه من یه پیشنهاد داشتم که فوق لیسانس برق دانشکده ما بود و TA هم بود. کلا تیریپش از این پسرهایی بود که مفتخرن چشم دخترهای زیادی دنبالشون هست. من حالا به یه دلایل دیگه ای قبولش نداشتم خوب من سال اولم بود. تازه از شهرستان اومده بودم شناختی روش نداشتم و واسه همین قبول نکردم. بماند که بعدش چقدر سعی میکرد ازم انتقام بگیره. مثلا وقتی بین چند تا دختر بود و من داشتم رد میشدم با صدای بلند باهاشون شوخی میکرد و میخندید و کلا تظاهر میکرد که به هیچیم نیست که جواب منفی بهم دادی!
این وسط من یه هم اتاقی داشتم که خیلی از دست من حرص میخورد که چرا بهش جواب رد دادم و به نظرش اون پسره موقعیت خوبی بود. همش میگفت تو بچه ای و حالیت نیست و دیگه ازین موقعیتها پیش نمیاد! واسه همین به روشهای زیادی متوسل شد که من بهش جواب مثبت بدم! یکی از کاراش این بود که زنگ زده بود خونه یکی از اقوام ما و داستان رو براشون تعریف کرده بود و گفته بود که زهرا دختر دل نازک و دلرحمیه، اگه جلوش یه کم عجز و ناله کنین، کوتاه میاد! بهتره غیر مستقیم از زهرا بخواین بهش جواب مثبت بده! از این ماجرا چند وقتی گذشته بود که یه بار تلفن خوابگاه زنگ خورد و دیدم همون فامیل ما برگشت گفت که آقای ایکس زنگ زده خونه ما و کلی ناراحتی و التماس کرده و این حرفا!!! از اونجائی که من از قدبازیای این پسره باخبر بودم و شک نداشتم که حتی شماره منم نداره چه برسه به شماره این فامیلمون، حدس زدم که باید کار همین هم اتاقیم باشه! هرچیم اون فامیلمون رو قسم دادم اسم طرف رو نگفت و فقط گفت که اصلا شوخی کردم این آقای ایکس رو الکی گفتم! وقتی گفتم چطور فامیلیش رو میدونی گفت الکی یه فامیلی رایجی رو گفتم!!! تا اینکه یک هفته بعدش هم اتاقیم اعتراف کرد که کار خودش بوده :دی
* آقا این شد که نقشه ای در سر من هویدا شد که اساسی حال این دختره رو بگیرم
ماجرا رو به دوستم بهناز (دوست مشترکمون) گفتم. بهناز یادش به خیر الان با شوهرش آمریکا هست، خیلی دختر باحالیه. برگشت گفت: زهرا ببین هم اتاقیت از کی خوشش میاد از همون در وارد شو:) یه مدت از قهر کردن دست برداشتم و خلاصه بهم اعتماد کرد. فهمیدم که از یکی از پسرهای سال بالایی شون خوشش میاد. به بهناز گفتم و سناریو شروع شد:)) این بهناز هرزچندگاهی نامه هاش عاشقانه به آدرس اتاق ما میفرستاد. توی همه این نامه ها از طرف همون پسره نامه نوشته بود ولی توصیه اکید داشت که خانم فلانی تا رابطه ما جدی نشده و خونواده هامون نفهمیدن، من آبرو دارم لطفا توی دانشکده فقط با هم سلام و علیک داشته باشیم. بعد خوب هم اتاقیم می اومد واسم تعریف میکرد و منم به بهناز میگفتم و اونم دلیل کم محلی های پسره رو هی تو نامه توجیه میکرد
تا این شد که من فهمیدم نه بابا این دختره دیگه داره خل میشه و واقعا عاشق اون پسره شده این شد که به بهناز گفتم بهتره توی نامه بعدی باهاش قرار بذاریم! و همه چیزو بهش بگیم:)) بهناز اولش مخالفت کرد ولی بعدا بالاخره راضی شد و جریان قرار رو توی نامه بهش گفتیم. هیچ وقت یادم نمیره. زمستون بود! تو نامه نوشته بودیم که من (یعنی پسره) یه بارونی سرمه ای پوشیدم با یک کتونی آبی بیا توی پارک رفتگر:)) زیر اون درخت بید مجنونه. بعدش فکر کن جلوی خود هم اتاقیم این تیپ رو زدم و با بهناز پاشدیم رفتیم. سر راهمون هم خبر ورزشی گرفتیم تا زمانی که این آرایشش تموم شه و راه بیفته بیاد خبرا رو بخونیم
بماند که بهناز با بدجنسی تمام توی روزنامه جای ۲ تا چشم گذاشت که از اول وقتی داره هم اتاقیم وارد پارک میشه کنترلش کنیم. آقا این اومد اولش ماجرا رو نگرفت! فکر کرد من دارم اذیتش می کنم و میخوام مزاحم قرارش بشم. تا اینکه بهناز خر اومد کپی تمام نامه ها و دست خط خودش و نقشه ما رو به این گفت. این دختره تا سرحد مرگ عصبانی شد، رسما داشت توی پارک ما رو می کشت. با صدای بلند توی پارک داد میزد که زهرا خیلی نامردی، من امشب می فرستمت اون دنیا:) بیخود نبود پارک رفتگر رو انتخاب کرده بودیم چون خیلی خلوت بود
تازه فهمیده بود که چرا پسره اینقدر توی دانشکده بی خیاله و اصلا محلش نمیذاره. تا حالا پیش خودش فکر میکرد از روی سیاست پسره هست ![]()
حالا من جزئیات رو نگفتم چون هردوشون اینجا رو میخونن:)) ولی خودمونیم نهایت بدجنسی رو به خرج دادیما:دی هنوزم وقتی یادم میاد خنده ام میگیره. یادش به خیر. حالا باز این خیلی سعی کرد، منو سرکار بذاره ولی دیگه بعد از اون هر کدوممون هرچی میگفتیم، اون یکی دیگه باورش نمی شد و فکر میکرد، داره سرکار میره:))


محمد Reply:
دی ۲۵م, ۱۳۸۸ at ۸:۳۴ ب.ظ
سلا م امید و ا ر م بیما ر یت بهبو د یا فته با شد لطفا شما ر ه تلفن من را خصو صی نز د خو د نگه د ا ر و ا ن را ا ز رو ی و بلا گت با ک کن این برای با ر چها رم خو ا هش کر دم خد ا حا فظ