۱۳۸۷-۰۵-۱۲
بدنامی بهتر از گمنامیه!
* این آمریکائی ها یه شعاری دارن که میگن بدنامی بهتر از گمنامیه! الان تو یه وبلاگی مطلبی خوندم که مخم سوت کشید راجع به این بود که یکی از دوستان علیا مخدره پاریس هیلتون سر چی و به خاطر چی معروف شده! خوب متاسفانه اصلا نمیشه ذره ای هم به حادثه و اسم طرف اشاره کرد (همین که یه ور قضیه پاریس هیلتون هست دیگه تا آخرش رو برید) ولی نوع و حادثه به شهرت رسیدن این حاج خانم منو کشته! چه رویی هم داره!!! یعنی من رسمن موندم که شهرت به چه قیمتی؟! :دی
* من قبلا یه چیزی نوشته بودم راجع به راههای سالم افزایش بازدید کنندگان وبلاگ، البته اون مطلب علمی، فنی، هنری و این چیزا نبود فقط توصیه های شخصی من بود. الان اگه بخوام ویرایشش کنم میگم در شبکه های اجتماعی مثل توئیتر و فرندفید عضو بشید (البته من توصیه می کنم خیلی فعالیت نکنید!) ولی فید وبلاگتون رو اضافه کنید. من از این طریق کلی وبلاگ خوب پیدا کردم که مطمئنم اگه اینجا عضو نبودم امکان نداشت توی این فرصت باهاشون آشنا بشم.
چون الان دیگه وبلاگستان خیلی رشد کرده و سوراخ سنبه های زیادی داره:) واسه همین نمیشه براحتی با وبلاگای جدید آشنا شد. اما اگه فید وبلاگتون به خصوص توی فرندفید باشه و شخصی رو subscribe کرده باشید که تعداد زیادی اون رو به عنوان دوست اضافه کرده باشند، ناخودآگاه وقتی آپدیت می کنین تعدادی زیادی از دوستانش وبلاگتون رو می بینن. اینو واسه این میگم که من چند تا وبلاگ خیلی خوب رو اینطوری پیدا کردم.
* من هرچی جلوی خودم رو میگیرم که پست سیاسی نزنم نمیشه! این یکی رو فقط در حد یه پاراگراف کوچیک میگم که این اصلاح طلبان ما رو کشتن با خاتمی خاتمی کردنشون! من اصلا مشکلی با خاتمی ندارم ها و به شخصه معتقدم با توجه به دوران خودش، یکی از بهترین روسای جمهور ما تا حالا بوده، اما آیا واقعا این اصلاح طلبان گزینه دیگه ای ندارن؟! همه چشم امیدشون دوباره به اینه که خاتمی تصمیم بگیره نامزد بشه و حالا منتظر تائید صلاحیتش باشن و اینکه رای بیاره. اصلا هیچوقت گزینه های پیشنهادی ریاست جمهوری اصلاح طلبان هم رده و هم طراز نبودن! من نمیخوام خیلی این بحث رو بشکافم ولی تا زمانی که یک حزب تمام امیدشون فقط و فقط به یک شخص هست هیچ وقت نمیتونه رشد کنه و قوی بشه. انگار این حزب اصلا آینده نگری نداره! اکثر مهره هاشون یا چندان محبوبیتی ندارن و یا اینکه سوخته ان!
* خونه ما در طبقه دوم واقع شده و بنده از دو طرف بر حیاط کوچک اینجا تسلط کافی دارم :D یکی از موجودات عجایب الخلقه در این مجتمع این پسر همسایه پائینی ما هست. این بشر بدون شک استاد روابط خصوصی هست. من هنوزه هنوزه ام توی کف handle کردن ارتباطات چند ضلعی این بشر موندم و بسیار متعجبم که این چطور اسامی، حوادث و نوع صحبت با اینهمه دختری که بهش زنگ می زنن رو به خاطر می سپره؟ از نکات بسیار جالب آفرینش در این بشر اینه که به طور نمونه فرض کنین نیم ساعت کنار دروازه مشغول صوبت با صنم بوده و بعدش مثلا مهسا زنگ زده، بلافاصله میگه مهسا جونم(!) شرمندم. متاسفانه از طرف شرکت تماس گرفته بودن و مشکلی پیش اومده بود باید تلفنی حلش می کردم! به به! باور کنین اصلا تن صحبتش با هر کدوم از دخترا با اون یکی فرق می کنه! اصلا History هر کدوم هم یادشونه! مثلا دیروز شاپرک میخواسته بره CD بگیره، رفت بگیره؟ آیا؟!! و از آن قبیل جزئیات!!! از اون بامزه تر وقتیه که میاد توی بالکن و با دوست دخترش مثلا به مدت یک ساعت حرف میزنه. این وسط صدای مامانه منو کشته که صداش میزنه: عزیزم بیا غذاتو بخور! چند بار گفتم مسائل کاری رو نیار خونه:)
* فکر کنم این پسره به اون دختر همسایه اسبق ما بخوره. اونکه اصلا دیگه هیچی. یکی از دلایل بالا رفتن سن ازدواج در ایران همین دختر همسایه اسبق ما هست. کلا محاله یه بار برین ملاقاتش و یا اینکه بیاد ملاقاتتون و راجع به این حرف نزنه که دیشب و پریشب و پیش پریشب و شبهای قبل از اون، چند تا مهندس و دکتر و جراح و آرتیست و معمار و برج ساز و اینا خواستگاریش اومده بودند. یعنی یه بار خواهرم اومده بود، ما نشستیم کاملا دقیق محاسبه کردیم و به این نتیجه رسیدیم که تا به حال بدون شک همه پسرهای ایرانی حداقل یه دور، از این دختر خواستگاری کردند و با پاسخ منفی این سلطان بانو مواجه شدن. خواهشا تکذیب مکذیب نکنین که من باورم نمیشه :دی

