<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?><rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
		>
<channel>
	<title>دیدگاه‌ها برای: آدمها را بلد نیستم&#8230;</title>
	<atom:link href="http://zahra-hb.com/1387/05/i-dont-know-mankinds/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://zahra-hb.com/1387/05/i-dont-know-mankinds/</link>
	<description>دست نوشته ها و خاطرات یک دختر ایرانی</description>
	<lastBuildDate>Sun, 12 Feb 2012 06:38:16 +0000</lastBuildDate>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.org/?v=3.3.1</generator>
	<item>
		<title>با: farimehr</title>
		<link>http://zahra-hb.com/1387/05/i-dont-know-mankinds/comment-page-2/#comment-27022</link>
		<dc:creator>farimehr</dc:creator>
		<pubDate>Thu, 01 Jan 1970 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://www.zahra-hb.com/?p=384#comment-27022</guid>
		<description>سلام. این شعر اول از کیه؟ قشنگه. برای خودم نوشتمش. مرسی.</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>سلام. این شعر اول از کیه؟ قشنگه. برای خودم نوشتمش. مرسی.</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: مریم</title>
		<link>http://zahra-hb.com/1387/05/i-dont-know-mankinds/comment-page-2/#comment-26801</link>
		<dc:creator>مریم</dc:creator>
		<pubDate>Thu, 01 Jan 1970 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://www.zahra-hb.com/?p=384#comment-26801</guid>
		<description>خانوم و آقا نداره ، وقتی یک نفر مریض باشه ، مریضه . اما در کل وحشتناکه من از وقتی متاهل شدم این داستانها رو که می شنوم حالم بیشتر بد میشه .</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>خانوم و آقا نداره ، وقتی یک نفر مریض باشه ، مریضه . اما در کل وحشتناکه من از وقتی متاهل شدم این داستانها رو که می شنوم حالم بیشتر بد میشه .</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: black roz</title>
		<link>http://zahra-hb.com/1387/05/i-dont-know-mankinds/comment-page-2/#comment-26745</link>
		<dc:creator>black roz</dc:creator>
		<pubDate>Thu, 01 Jan 1970 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://www.zahra-hb.com/?p=384#comment-26745</guid>
		<description>سلام زهرا خانوم
کاش همه آدمها اولین روز ازدواجشون و تعهدی که می دهند یادشون نره
این مرد زیاد نیستن اما همون کمشم هم آبروی همه مردها رو بردن ولی خانومها هم بی تقصیر نیستن.</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>سلام زهرا خانوم<br />
کاش همه آدمها اولین روز ازدواجشون و تعهدی که می دهند یادشون نره<br />
این مرد زیاد نیستن اما همون کمشم هم آبروی همه مردها رو بردن ولی خانومها هم بی تقصیر نیستن.</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: ساناز</title>
		<link>http://zahra-hb.com/1387/05/i-dont-know-mankinds/comment-page-2/#comment-26711</link>
		<dc:creator>ساناز</dc:creator>
		<pubDate>Thu, 01 Jan 1970 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://www.zahra-hb.com/?p=384#comment-26711</guid>
		<description>منم یه داستان بگم شنیدن داره:

تیزهوشی یک مادر شوهر زرنگ!

 خانم حمیدی برای دیدن پسرش مسعود ، به محل تحصیل او یعنی لندن آمده بود‎. او در آنجا متوجه شد که پسرش با یک هم اتاقی دختر بنام Vikki ‎ زندگی میکند. کاری از دست خانم حمیدی بر نمی آمد و از طرفی هم اتاقی مسعود هم خیلی خوشگل بود.

او به رابطه میان آن دو ظنین شده بود و این موضوع باعث کنجکاوی بیشتر او می شد. مسعود که فکر مادرش را خوانده بود گفت : &quot; من میدانم که شما چه فکری می کنید ، اما من به شما اطمینان می دهم که من و Vikki فقط هم اتاقی هستیم‎ . &quot;
حدود یک هفته بعد‎ ، Vikki پیش مسعود آمد و گفت : &quot; از وقتی که مادرت از اینجا رفته ، قندان نقره ای من گم شده ، تو فکر نمی کنی که او قندان را برداشته باشد ؟‎ &quot; &quot;خب، من شک دارم ، اما برای اطمینان به او ایمیل خواهم زد‎.&quot;
او در ایمیل خود نوشت‎ : مادر عزیزم، من نمی گم که شما قندان را از خانه من برداشتید، و در ضمن نمی گم که شما آن را برنداشتید . اما در هر صورت واقعیت این است که قندان از وقتی که شما به تهران برگشتید گم شده‎ . &quot; با عشق، مسعود
روز بعد ، مسعود یک ایمیل به این مضمون از مادرش دریافت نمود‎ : پسر عزیزم، من نمی گم تو با Vikki رابطه داری ! ، و در ضمن نمی گم که تو باهاش رابطه نداری . اما در هر صورت واقعیت این است که اگر او در تختخواب خودش می خوابید ، حتما تا الان قندان را پیدا کرده بود‎. با عشق ، مامان</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>منم یه داستان بگم شنیدن داره:</p>
<p>تیزهوشی یک مادر شوهر زرنگ!</p>
<p> خانم حمیدی برای دیدن پسرش مسعود ، به محل تحصیل او یعنی لندن آمده بود‎. او در آنجا متوجه شد که پسرش با یک هم اتاقی دختر بنام Vikki ‎ زندگی میکند. کاری از دست خانم حمیدی بر نمی آمد و از طرفی هم اتاقی مسعود هم خیلی خوشگل بود.</p>
<p>او به رابطه میان آن دو ظنین شده بود و این موضوع باعث کنجکاوی بیشتر او می شد. مسعود که فکر مادرش را خوانده بود گفت : &#8221; من میدانم که شما چه فکری می کنید ، اما من به شما اطمینان می دهم که من و Vikki فقط هم اتاقی هستیم‎ . &#8221;<br />
حدود یک هفته بعد‎ ، Vikki پیش مسعود آمد و گفت : &#8221; از وقتی که مادرت از اینجا رفته ، قندان نقره ای من گم شده ، تو فکر نمی کنی که او قندان را برداشته باشد ؟‎ &#8221; &#8220;خب، من شک دارم ، اما برای اطمینان به او ایمیل خواهم زد‎.&#8221;<br />
او در ایمیل خود نوشت‎ : مادر عزیزم، من نمی گم که شما قندان را از خانه من برداشتید، و در ضمن نمی گم که شما آن را برنداشتید . اما در هر صورت واقعیت این است که قندان از وقتی که شما به تهران برگشتید گم شده‎ . &#8221; با عشق، مسعود<br />
روز بعد ، مسعود یک ایمیل به این مضمون از مادرش دریافت نمود‎ : پسر عزیزم، من نمی گم تو با Vikki رابطه داری ! ، و در ضمن نمی گم که تو باهاش رابطه نداری . اما در هر صورت واقعیت این است که اگر او در تختخواب خودش می خوابید ، حتما تا الان قندان را پیدا کرده بود‎. با عشق ، مامان</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: پرویز</title>
		<link>http://zahra-hb.com/1387/05/i-dont-know-mankinds/comment-page-1/#comment-26709</link>
		<dc:creator>پرویز</dc:creator>
		<pubDate>Thu, 01 Jan 1970 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://www.zahra-hb.com/?p=384#comment-26709</guid>
		<description>سلام
مطالبتان را خواندم . خیلی خواندنی بود  و  تاسف آور . بگذریم من ایرانگرد و کوهنورد و متاهل هستم لطفا&quot; یه سری به وبلاگ اینجانب هم بزنید .</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>سلام<br />
مطالبتان را خواندم . خیلی خواندنی بود  و  تاسف آور . بگذریم من ایرانگرد و کوهنورد و متاهل هستم لطفا&#8221; یه سری به وبلاگ اینجانب هم بزنید .</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: 25مرداد</title>
		<link>http://zahra-hb.com/1387/05/i-dont-know-mankinds/comment-page-1/#comment-26708</link>
		<dc:creator>25مرداد</dc:creator>
		<pubDate>Thu, 01 Jan 1970 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://www.zahra-hb.com/?p=384#comment-26708</guid>
		<description>توجه ویژه برای وبلاگ نویس ها

جیره فیلم به وبلاگ نویس ها اکانت رایگان به عنوان هدیه می دهد . برای فرستادن اکانت شما به آدرس میل خود کافی است که ایمیل خود را.........

http://25mordad.wordpress.com/2008/07/27/%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%D8%B3%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D8%AC%DB%8C%D8%B1%D9%87-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D9%87%D9%85%D8%B1%D8%A7%D9%87-%D8%A8%D8%A7-%D8%B9%D8%B6%D9%88%DB%8C%D8%AA-%D8%B1%D8%A7/</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>توجه ویژه برای وبلاگ نویس ها</p>
<p>جیره فیلم به وبلاگ نویس ها اکانت رایگان به عنوان هدیه می دهد . برای فرستادن اکانت شما به آدرس میل خود کافی است که ایمیل خود را&#8230;&#8230;&#8230;</p>
<p><a href="http://25mordad.wordpress.com/2008/07/27/%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%D8%B3%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D8%AC%DB%8C%D8%B1%D9%87-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D9%87%D9%85%D8%B1%D8%A7%D9%87-%D8%A8%D8%A7-%D8%B9%D8%B6%D9%88%DB%8C%D8%AA-%D8%B1%D8%A7/" rel="nofollow">http://25mordad.wordpress.com/2008/07/27/%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%D8%B3%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D8%AC%DB%8C%D8%B1%D9%87-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D9%87%D9%85%D8%B1%D8%A7%D9%87-%D8%A8%D8%A7-%D8%B9%D8%B6%D9%88%DB%8C%D8%AA-%D8%B1%D8%A7/</a></p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: alone141</title>
		<link>http://zahra-hb.com/1387/05/i-dont-know-mankinds/comment-page-1/#comment-26700</link>
		<dc:creator>alone141</dc:creator>
		<pubDate>Thu, 01 Jan 1970 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://www.zahra-hb.com/?p=384#comment-26700</guid>
		<description>این غریضه انسان هیچ وقت اشباء شدنی نیست</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>این غریضه انسان هیچ وقت اشباء شدنی نیست</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: dj</title>
		<link>http://zahra-hb.com/1387/05/i-dont-know-mankinds/comment-page-1/#comment-26697</link>
		<dc:creator>dj</dc:creator>
		<pubDate>Thu, 01 Jan 1970 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://www.zahra-hb.com/?p=384#comment-26697</guid>
		<description>به مریم:  همونی که به زهرا گفتم و به صغری و گلباجی و نرجس و....</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>به مریم:  همونی که به زهرا گفتم و به صغری و گلباجی و نرجس و&#8230;.</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: سمیه</title>
		<link>http://zahra-hb.com/1387/05/i-dont-know-mankinds/comment-page-1/#comment-26694</link>
		<dc:creator>سمیه</dc:creator>
		<pubDate>Thu, 01 Jan 1970 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://www.zahra-hb.com/?p=384#comment-26694</guid>
		<description>زهرا کجای کاری چشمت روباز کنی می‌بینی همین کنارت همین تو محل کارت از این طور آدما فراوان هست کاش می‌شد همه چیز رو گفت حذر کن حذر</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>زهرا کجای کاری چشمت روباز کنی می‌بینی همین کنارت همین تو محل کارت از این طور آدما فراوان هست کاش می‌شد همه چیز رو گفت حذر کن حذر</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: حمید</title>
		<link>http://zahra-hb.com/1387/05/i-dont-know-mankinds/comment-page-1/#comment-26689</link>
		<dc:creator>حمید</dc:creator>
		<pubDate>Thu, 01 Jan 1970 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://www.zahra-hb.com/?p=384#comment-26689</guid>
		<description>هی دختره؟! خواهش میکنم یه وقت فکر نکنی این مشکل رو فقط شما دخترا دارین نه قربونش برم! آگهی استخدام: به یک نفر که زبان مرا بفهمد نیازمندیم</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>هی دختره؟! خواهش میکنم یه وقت فکر نکنی این مشکل رو فقط شما دخترا دارین نه قربونش برم! آگهی استخدام: به یک نفر که زبان مرا بفهمد نیازمندیم</p>
]]></content:encoded>
	</item>
</channel>
</rss>

