آدمها را بلد نیستم…

* هنوز گاهی میان آدمها گم می‌شوم
کوچه‌ها را بلد شدم
خیابان‌ها را بلد شدم
ماشین‌ها را، مغاز‌ه‌ها را
رنگ‌های چراغ قرمز را
جدول ضرب را حتی
دیگر در راه هیچ مدرسه‌ای گم نمی‌شوم
ولی هنوز گاهی میان آدمها گم می‌شوم
آدمها را بلد نیستم
!

* یعنی دروغ چرا از اولش گوش ندادم. راستش قبل از اینکه برم ماموریت، خسته بودم. تجریش که تاکسی سوار شدم، کنار من ۲ تا خانم نشسته بودن، خیالم راحت شد، همون اولش خوابم برد… تقریبا وسطای راه بود که فهمیدم این آقایی تقریبا ۵۰ ساله که صندلی جلو نشسته داره با موبایلش گیلکی حرف میزنه. البته حرف که چه عرض کنم، تقریبا داشت داد میزد. خلاصه حرفایی که به نفر اونور خط میزد، همچین چیزایی بود:
آخه دخترجان من همسن پدرت هستم، تو عاشق چی من شدی؟ تو باید بری سراغ همسن و سال خودت… شاگرد من غلط کرده شماره ام رو به تو داده… به درک که اصلیت تو هم شمالی هست، این که نشد دلیل بخوام به خاطرش زندگیم رو تباه کنم. من زن دارم، ۳ تا بچه… تو جای دختر من هستی..
اصلا یه جوری خیلی حالم بد شد. تقریبا خواب از سرم پرید. آقاهه داشت با خیال راحت گیلکی حرف میزد ولی خوب من کامل می فهمیدم که چی میگه… نه اینکه از دست آقاهه عصبانی شده باشم که اصلا همچین مردهایی به نظرم تعدادشون توی این دوره و زمونه به نظرم باید خیلی کم باشه… بیشتر از دست اون دختره… که میخواسته پا توی همچین رابطه ای بذاره و اگه آقاهه پتانسیلشو میداشت، ممکن بود یه خانواده رو بهم بریزه…. من اینطور فهمیدم که آقاهه بوتیکی، فروشگاهی چیزی داره، بعد اون دختره (لابد) هر روز می اومده اونجا خرید و لابد از آقاهه خوشش اومده، بعد شماره آقاهه رو از شاگردش گرفته و …

* یادش به خیر. سال اول دانشگاه یه روز با آیلار رفته بودیم یکی از بوتیکهای دور میدون انقلاب. من اصلا از مانتوهاش خوشم نیومد. آیلار هم همین طور. اما هی دیدم مدام به من میگه هیس و بیخودی داره مانتوها رو ورنداز میکنه. البته بیشتر اونایی که دورو بر آقای صاحب بوتیک هست. بعدش دیدم آقاهه داره با تلفن ترکی صحبت میکنه. هی کم کم که میگذشت آیلار بی حوصله تر و عصبی تر میشد، بعدش که داشتیم از بوتیک خارج میشدیم آیلار برگشت به ترکی چیز تندی به آقاهه گفت. وقتی بیرون اومدیم گفتم چی شده مگه؟ اولش کلی طفره رفت و بعدش گفت که آقاهه، ظاهرا هفته پیش توی این مغازه با یک زن شوهردار دوست شده. چون داشت به زنه میگفت از اون هفته تا حالا مدام فکرش پیشه اونه و دلش میخواد زنه یکبار دیگر بیاد خونه اش! داشت به زنه یاد میداد که به بهانه دعوت مدرسه از اولیا و مربیان شوهرش رو قال بذاره. آقاهه هم زنش رو الان ۳ روزه که فرستاده شهرستان که پدر و مادرش رو ببینه:( اون موقع، شنیدن همچین داستانی چقدر واسم مهلک بود. آیلار تا چند روز خودش رو نمی بخشید که چرا به من گفته؟ الان دیگه اینقدر این مدل داستان رو شنیدم که شاید دیگه اونقدر ناراحت نشم ولی میشم…

* نمیدونم شما با شنیدن این داستانها چه احساسی پیدا می کنین. اما من واقعا ناراحت میشم. دست خودم نیست این چیزا خیلی منو افسرده می کنه… نمیدونم ماها که سنمون قد نمیده. مامان بزرگ میگه اون قدیما ارتباط آدمها خیلی خیلی بیشتر از الان بود و آدمها خیلی بیشتر از الان همدیگه رو دوست داشتن، روابط و دید و بازدیدها زیادتر بود، اما اصلا همچین چیزهایی نبود… چرا الان با وجود اینکه میگیم ارتباطات آدمها الان کم شده ولی این چیزا اینقدر زیاد شده؟ تازه پریشب دختر عمه ام چیزهایی از ارتباط دوستای برادرش با زنهای شوهردار (که عمدتا خود زنهام شروع کننده بودن) تعریف میکرد که شاخ در آوردم…
آخه یه آدم متاهل دیگه چرا؟ اون دیگه چه کمبودی داره؟ مگه به یه نفر تعهد نداده؟ خوشش میاد زنش/شوهرش همزمان سرش رو اینطور کلاه بذاره؟ اصلا در واقع سر کی داره کلاه میره؟
عجب دوره و زمونه مسخره ای شده، آدمها به دلایل مادی ازدواج می کنن، بعد از این ازدواجها سرخورده میشن، بعد براحتی و بدون اطلاع همسرشون خیانت می کنن. واای خدا توی این بلبشو، چطوری باید به یک نفر اعتماد کنیم؟ چطور باید افراد رو بشناسیم؟ چقدر پروسه پیچیده ای میشه ازدواج مجردها توی این دوره و زمونه و چقدر بدبختیم ماها که جز این نسل شدیم…

* حالا تو همه کلاس های زبان ِ جهان را برو
چه فایده
که زبان مرا نمی فهمی!؟

(زبان)

۵۴ نظر

  1. پدرام ۱۳۸۷-۰۵-۵، ۱۰:۰۷ ب.ظ

    بازم من اولم . یووووووووووووووووهووووووووووووووووووو

  2. زهرا ۱۳۸۷-۰۵-۵، ۱۰:۲۹ ب.ظ

    اینجا بسط نشستی؟:)

  3. reza ۱۳۸۷-۰۵-۵، ۱۰:۵۳ ب.ظ

    سلام .من مشتری ثابت شما نیستم ولی خوشحالم اومدم کامنتمم بر میگرده به پست کافه پیانو…منم نخوندمش همیشه از کتابایی که اینجور میان حالم بد میشه رفتم وبلاگ دختر شمالیه دیگه کاملا مطمئن شدم که چه خزعبلاتیه.حالا بماند ولی کلا میگم واسه خودتون میگم اصلنم به من دخلی نداره ها ولی خب درست نیست که میای صدسال تنهایی رو با اینا مقایسه می کنی نه اره میدونم مقایسه نکردی میدونم مثال زدیا ولی باز احتیاط واجبه این دوره زمونه کی از حال کی باخبره یهو دیدی به یکی از اینا که خیلی دوسش دارن می دونی که منظورم اوناس که صد سال تنهایی رو دوست دارن اره یهو میبینی اومد کار دستت داد ابجی حالا اونوقت نگی هیچکی نگفت بعدشم الان یه نگرانی دیگه هم واسم ایجاد شد که یه وقت فکر نکنی من بی جنبم یا اینکه عقده دارم اینقدر حرف میزنم……………..باقی بقایت

  4. علی ۱۳۸۷-۰۵-۵، ۱۱:۰۴ ب.ظ

    بسی حالمان را خراب کردی اونم موقع خواب
    ان شاالله به زودی زود اینترنتم تموم میشه و از دستت راحت میشم

  5. علی ۱۳۸۷-۰۵-۵، ۱۱:۰۶ ب.ظ

    بعضی وقتا آدم باید غم و غصه رو درون خودش بریزه فقط خودشو خداش

  6. پدرام ۱۳۸۷-۰۵-۵، ۱۱:۲۴ ب.ظ

    دخترک خنده کنان گفت که چیست
    راز این حلقه ی زر
    راز این حلقه که انگشت مرا
    این چنین تنگ گرفته است به بر

    راز این حلقه که در چهره ی او
    اینهمه تابش و رخشندگی است
    مرد حیران شد و گفت :
    حلقه ی خوشبختی ست , حلقه ی زندگی است

    همه گفتند : مبارک باشد
    دخترک گفت : دریغا که مرا
    باز در معنی آن شک باشد
    سالها رفت و شبی

    زنی افسرده نظر کرد بر آن حلقه ی زر
    ….

    «فروغ»

  7. مهران سرمد ۱۳۸۷-۰۵-۵، ۱۱:۵۲ ب.ظ

    شاید عده‌ای هوس‌باز باشند یا زیاده‌خواه یا تنوع‌طلب، ولی فکر می‌کنم معمولا باید توی رابطه‌ی اول یه نقص و کمبودی باشه که طرف بره دنبال رابطه‌ی دوم. برای همینه که زن و مرد باید بدونن هر بداخلاقی (از مرد) یا ناز بی‌جا (از زن)، چه عواقبی می‌تونه داشته باشه.

  8. naramsin ۱۳۸۷-۰۵-۵، ۱۱:۵۴ ب.ظ

    salam

    khianat kalameyiye ke ye zamani ghedasat dasht va hame az bayanesh vaheme dashtan vali kheili vaghte ke zeshtye in kalame az beyn rafte

    khoshhal misham sar bezani

  9. پیچک سر به هوا ۱۳۸۷-۰۵-۵، ۱۱:۵۸ ب.ظ

    سخن گفتن از تعهد،تو زندگی ای که زن و شوهر به رابطۀ سومی دل نداده باشن،به نظرم قدری بی معناست.

    به نظرم عشق های مثلثی،ماندگارترین عشق هاست. هر قدر که دو رأس اصلی (همسران) به اون رأس سوم دل بسته تر باشند،قوام زندگی شون بیش تره و بیش تر از خودگذشتگی و ایثار نشون می دن و بیش تر مایه می ذارن تو زندگی شون…

    حالا هرچی اون رأس سوم بزرگ تر و جذاب تر و دل برانه تر باشه،و هر قدر این دو همسر به اون رأس سوم متعهد تر باشن،خود به خود تعهدشون نسبت به هم دیگه بالاتر می ره و جاذبه شون به هم دیگه بیش تر می شه…

    اگه اون رأس سوم تعهد و بندگی در برابر خدای مهربون باشه،(نه تعهد شعاری و کلیشه ای و صدا سیمایی؛ حرف از تعهد واقعی و دل بستگی می زنم؛ حرف از یه بندگی و ارتباط واقعی)،اون وخ رنگ و بوی اون زندگی چه ریختی می شه؟

  10. لیلی ۱۳۸۷-۰۵-۶، ۱۲:۴۶ ق.ظ

    خیلی بد که آدم بخواد کمبودها و شاید توقعات بیجای زندگیش رو توی زندگی کسی دیگه پیدا کنه. خب اگر با هم مشکل دارن بهتره از هم جدا بشن تا با لج و لجبازی زندگی همدیگر رو جهنم کنن

  11. سیناک ۱۳۸۷-۰۵-۶، ۱:۰۲ ق.ظ

    سلام دوست گرامی، بنده به تازگی با نوشته های شما آشنا شدم، تا به حال در این مدت کم فقط موفق شدم تیترهای صفحه اول و بخشهایی از مطالبتان را بخوانم بنظر میرسد وبنگار صادقی باشید چون تمام زندگی خود را به متن سپرده اید.
    دوست گرامی آیا حاضر به تبادل لینک هستید؟

  12. ییلاق ذهن ۱۳۸۷-۰۵-۶، ۱:۰۶ ق.ظ

    هی هی چی میگی دختر من دقیق تو متن جریان یکی از این داستانهای خیانت زن به شوهر بودم اونم مردی که همه زندگیش و امیدش بچه هاش و خانوادش بود و زنی که پی هوس… من واسه سکوت کردن تو این ماجرا بدجوری ضربه خوردم یه چیزایی نوشته بودم تو وبلاگم ازش عین واقعیت بود و چه تلخ …

  13. مریم ۱۳۸۷-۰۵-۶، ۱:۱۰ ق.ظ

    سلام زهرایی.چرا آبروی پسر عمه ات را بردی….{مگه نمی دونی جدیدا عقد پسر عمه دختر دایی رو تو آسمو نا بستن}.بعدشم چرا گفتی شروع کننده ی رابطه خانومان{به فکر خودت نیستی لا اقل ما رو جلو پسرا خراب نکن}….دفعه ی بعد من اول کامنت می ذارما…..

  14. سعیده ۱۳۸۷-۰۵-۶، ۱:۱۳ ق.ظ

    سلام زهرا جان.می شه آدرس بوتیکی رو بدی برم نا مرد رو خ…ف…ش کنم.{یکی جلو منو بگیره}

  15. سعیده ۱۳۸۷-۰۵-۶، ۱:۱۵ ق.ظ

    سلام زهرایی.چرا آبروی پسر عمه ات را بردی….{مگه نمی دونی جدیدا عقد پسر عمه دختر دایی رو تو آسمو نا بستن}.بعدشم چرا گفتی شروع کننده ی رابطه خانومان{به فکر خودت نیستی لا اقل ما رو جلو پسرا خراب نکن}….دفعه ی بعد من اول کامنت می ذارما…..

  16. مریم ۱۳۸۷-۰۵-۶، ۱:۱۹ ق.ظ

    سلام زهرا جووووووووووون.اول بگو ببینم چرا راحت خوابت برد{مگه صندلی جلو ۲ تا مرد نبودند………..}اونم تو این دوره زمونه…

  17. مریم ۱۳۸۷-۰۵-۶، ۱:۲۶ ق.ظ

    گفتی سنت قد نمی ده درسته؟من آخریش نفهمیدم تو زاخ چندی؟تو پست بکش اما روشنفکرم کن در مورد کتابهای دهه ی هفتاد نوشته بودی …یکی نوبل ۱۹۸۲ رو گرفته{۱۰۰سال تنهایی}یکی کتاب برتر سال شده اونم سال ۸۰{چراغها را من خاموش می کنم}یکی…خلاصه بهت نمیاد عمرت قد نداده باشه….

  18. پدرام ۱۳۸۷-۰۵-۶، ۴:۱۲ ق.ظ

    خطاب به خانم hb و بقیه دوستان :
    با پست « پرسپولیس قهرمان شد » شروع شد و با پست « آدمها را بلد نیستم …» تمام .
    با دو کامنت : یکی کامنت « بابا مودب باشید » شروع شد و با کامنت « اینجا بسط نشستی ؟ » تمام .
    حدود سه ماه همراه شما بودم و دوست های خوبی مثه : «Mersoft® »[ که آرزو می کنم دانشگاه رشته ای که دوست داره قبول بشه ] , « امید » [ که آرزو می کنم پرسپولیسی بشه ] , « شاعره یا ؟ » [ که آرزو می کنم عجم بشه ] , « Hamid» [ که آرزو می کنم بازم اینجا پیدا بشه ] , « طلوع » [ که آرزو می کنم طلوعش ابدی بشه ] , « علی » [ که آرزو می کنم خروسش مرغ بشه ] , « مریم » [که آرزو می کنم g= 10 بشه ] و « مسافر » [ که آرزو می کنم سفرش به سلامتی تموم بشه ] , … پیدا کردم و با وبلاگ های خوبی مثه « الهه مهر ( شهلا ) » [ که از صمیم قلب آرزو می کنم هر چه زودتر سالم و سلامت بشه ] , « حجت » [ که آرزو می کنم با تو آشتی بشه ] , « کلاشینکف دیجیتال » [ که آرزو می کنم ژ - ۳ دیجیتال بشه ] , « آزاده نیلی » [که آرزو می کنم وبلاگش ۱۰۰۰ساله بشه ] , « ازوپ » [ که آرزو می کنم همون ح - ت خودمون بشه ] و « سپیده » [که آرزو می کنم کامنت گذارهاش خیلی که هست خیلی خیلی بشه ] و …آشنا شدم که همه اینها را مدیون وبلاگ صورتی و قشنگ و نخودچی تو هستم .
    اولین کامنتم را پس از قهرمانی پرسپولیس تیم محبوبم در وبلاگ تو نوشتم و شادی کردم و نیز اولین کامنتم را پس از مرگ خسرو خوبم در وبلاگ تو نوشتم و …
    همیشه مثبت فکر کن و در زندگی از هیچی نترس چون زندگی مثه یه کوهه که هر جور مقابلش حرف بزنی همون حرفا به تو بر می گرده و قطعا چه بخواهیم و چه نخواهیم زندگی مقابل همه ی ما هست . به عبارت دیگه « مش حسن » نباش « قورباغه کوچولو » باش .

    این دو خط را هم از دوست تنهایی هام « فروغ فرخزاد » به تو و همه ی کسایی که یادشون بودم تقدیم می کنم:

    « رفتم , که گم شوم چو یکی قطره اشک گرم
    در لابلای دامن شبرنگ زندگی »

    امضا P:)

  19. Farshad ۱۳۸۷-۰۵-۶، ۵:۵۴ ق.ظ

    Man nemidonam chera bazi ha hey update mikonan alaki. Chera hamash harfayeh khaleh zanaki mizanan. keh chi!!!

  20. maryam ۱۳۸۷-۰۵-۶، ۷:۱۸ ق.ظ

    یه خانمه تو فیلم بی وفا وقتی توی رستوران نشستن و دارن درباره رابطه دوم صحبت می کنن حرف قشنگی میزنه ،این رابطه ها اخر و عاقبت نداره ،اون فیلم رو دوست دارم چون خیلی دقیق به مسئله خیانت می پردازه و اینکه گاهی زن و شوهرها از همدیگه غافل می شن.

  21. احمد ۱۳۸۷-۰۵-۶، ۷:۲۱ ق.ظ

    اون آقای اولی رو باید دورش قاب طلا گرفت ، هر چی باشه همشهریه دیگه !
    از این نوع روابط حسنه کم دیده نمی شده . من یه جایی کار می کردم ، رییس و معاون اداره چنین رابطه زیبایی رو جلو چش ما تجربه می کردن .با هم صبحانه می خوردن و … ، برا هم لقمه می گرفتن و بقیه ماجرا رو هم که ما نبودیم ولی به واسطه دوست رییس اطلاع داشتیم از ماجرا ها ….

  22. زهرا ۱۳۸۷-۰۵-۶، ۷:۳۲ ق.ظ

    به پدرام
    ای بابا عجب کامنت خداحافظی ای گذاشتی:)

    من از اون کامنت منظوری نداشتم، تعجب کردم چطور سریع میفهمی آپدیت شده اینجا :دی

  23. سها ۱۳۸۷-۰۵-۶، ۷:۵۵ ق.ظ

    ااااااااااااا پدرام ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ کامنت خدافظی چیه دیگه؟؟؟ بی خیال بابا !!!!! حالا درسته پرسپولیسی هستی اما راضی نیستیم که “بری که گم شوی چو یکی قطره اشک گرم ” ! زهرا فقط منظورش این بودکه یه کم هم به جوونتر ها میدون بده که اون ها هم طعم خوش اولی رو بچشن !!! و اساسا شما از کجا انقدر سریع می فهمی که مطلب جدید نوشته؟!؟!؟!؟ خلاصه امیدواریم پست بعدی هم شما اول باشی !

  24. زهرا ۱۳۸۷-۰۵-۶، ۷:۵۹ ق.ظ

    به مریم:
    به نظرم روش خوبی رو برای محاسبه سن انتخاب نکردی:دی
    هر دوی این کتابها رو من تازه پارسال خوندم:دی

    ببینم اگه یکی بیاد بهت بگه مثلا قرآن خونده یا تورات و یا انجیل به نظرت یعنی ۱۴۰۰ ساله باید باشه؟
    اینکه گفتم سنم قد نمیده در رابطه با اون جمله مامان بزرگم بود نه اینکه بخوام خودمو بچه نشون بدم:)

  25. دل‌زده ۱۳۸۷-۰۵-۶، ۸:۲۷ ق.ظ

    خیلی دردناکه. متاسفانه اینجور چیزا زیاد شده به هر بهانه ای!

  26. مریم ۱۳۸۷-۰۵-۶، ۹:۱۳ ق.ظ

    سلام ، من تازه شما رو پیدا کردم، جالب می نویسین.، مطمئن باش این آدما تو زندگیشون و رابطه زن و شوهری شون مشکلی هست وگرنه هنوزم آدم خوب و متعهد پیدا می شه اما باید چشماتو خوب باز کنی تا اشتباه نکنی .

  27. مریم ۱۳۸۷-۰۵-۶، ۱۰:۲۶ ق.ظ

    پدرام وای به حالت اگه بری {بچه ها بابا می خوان می فهمی ؟؟؟؟؟؟؟؟}

  28. مریم ۱۳۸۷-۰۵-۶، ۱۰:۲۷ ق.ظ

    پدی ی ی ی ی …..آشتی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟جواب کنکور اومد و من در رشته ی تجربی ۳۹۸شدم {همون ۳۰۰}

  29. عباس ۱۳۸۷-۰۵-۶، ۱۰:۲۸ ق.ظ

    عالی بود. لینکتان می کنم با اجازه

  30. پیام ۱۳۸۷-۰۵-۶، ۱۰:۴۹ ق.ظ

    اوه چقدر نظر!
    فقط خواستم بگم منم از اینطور آدم های … احساس بدی بهم دست میده بعضی اوقات هم نه میگم خدا رو شکر که ما اینطور نیستیم.
    چقدر خوب احساساتتون رو بیان می کنید.

  31. نویدار ۱۳۸۷-۰۵-۶، ۱۱:۲۵ ق.ظ

    “او هنوز این حقیقت را درک نکرده بود که یک زن زیبا به دنبال یک مرد خوش تیپ و زیبا نیست، بلکه دنبال مردی است که زنی زیبا داشته باشد.”
    میلان کوندرا

  32. hadighadem ۱۳۸۷-۰۵-۶، ۱۲:۰۵ ب.ظ

    سلام
    در وبلاگ حامد طالبی در خصوص اظهارات مشائی گفتید چرا اینقدر تند برخورد می کنید ؟
    به نظر شما وقتی مردم آمریکا جزء برترین مردمان شوند……..( احتمالا دارای تقوای زیادی هستند زیرا در قرآن معیار برتری تقوا آمده ………… )
    یا
    اسرائیل صاحب ملت شود ( احتمالا فلسطینی ها اشغالگر هستند!!! اصلا از کی تا حالا اسرائیل به رسمیت شناخته شده که بگیم ملت ….. )
    یا
    با ملت اسرائیل!!!!!!!!!! دوست شویم ( اگر منظور صهیونیست ها و غاصبان خاک فلسطین و غاصبان هستند که واویلا )
    یا
    …….
    یک انسان عادل باید به خروش بیاید……
    نه اینکه سکوت اختیار کند

  33. یک خواننده که گاهی این جا می‌آید ۱۳۸۷-۰۵-۶، ۱:۱۷ ب.ظ

    تا انسان‌ها بوده‌اند، این گونه روابط هم بوده است. تصور اینکه قدیم بهتر بوده است، تصور باطلی است. باور کن قدیم بدتر بوده است در هر مورد. تازه به شهری منتقل شده بودم و مقام اداری بالائی داشتم. روز دوم بود یا سوم که تلفن زنگ زد و تلفنچی گفت خانمی با شما کار دارد و از گفتن نامش خودداری می‌کند. این دختر مدت‌های مدید تلفن اداره در اشغال خودش نگه می‌داشت. برایم آواز می‌خواند، از خودش تعریف می‌کرد. می‌دانست که من متاهلم و زن بسیار زیبائی هم دارم. نهایت بمن گفت که مطمئن باش آه دختر ترا می‌گیرد و تقاص این بی‌مهری خواهی داد.
    من آدمی خرافه‌باور نیستم. باو گفتم فکر نمی‌کنی بهم ریختن اساس خانواده‌ی من نیز آه دو دختر، «همسرم و دخترم» را در پی خواهد داشت؟
    ازین قبیل دختران و مردان در آن روزگار هم بسیار بودند.

  34. علی ۱۳۸۷-۰۵-۶، ۱:۲۳ ب.ظ

    سلام،

    امیدوارم حالت خوب باشه، شعرت خیلی قشنگ بود.

    خیلی جالبه که هوش و حواست هست و مشکلات جامعه رو می بینی، مشکلاتی که فکر می کنم بیشتر داره نشون می ده هویت ما رو سراشیبی سقوطه، من فقط نمی دونم که بعضی ها کی می خوان اینو بفهمند، خیلی رو به زوالیم.

  35. leon1355 ۱۳۸۷-۰۵-۶، ۲:۰۲ ب.ظ

    دمت گرم خیلی کارت درسته

    ممنون

  36. آرام ۱۳۸۷-۰۵-۶، ۷:۱۷ ب.ظ

    آخ گلم زیاد به این چیز ها فکر نکن که با بد جور افسره خواهی شد و یا برات عادی خواهد شد. که در هر صورت هیچ کدومشون خوب نیست!
    آخ که بد زمونه ایه!
    می ترسم از تک تک آدم ها! شناخته شدنی نیستند.

  37. نویدار ۱۳۸۷-۰۵-۶، ۷:۴۹ ب.ظ

    از دیدگاه من هیچ نسخه ای برای روابط میان انسان ها وجود ندارد و روابط میان انسان ها همان گونه متنوع است که آنها متنوع هستند و اثر انگشت کسی شبیه آن یکی نیست. تمدن ها، فرهنگ ها، دین ها و آیین ها همگی تلاش کردند که آن چه را که خود “خوب” و “اخلاقی” می دانند، به انسان ها تحمیل کنند. ولی امروز روشن است که همه آنها تقریبا شکست خورده اند و درگیری میان رفتار انسان ها و “عرف” و “اخلاق” جامعه کماکان ادامه دارد.
    آن چه روابط انسان ها را شکل می دهد، همانی است که در آن لحظه دو طرف یا هر چند طرف می خواهند و تعیین می کنند. از دید من این گونه است. حال چه مرا و شما را خوش آید، چه خوش نیاید.
    شاد باشید

  38. بیکار باشى دامم پر برکاته ۱۳۸۷-۰۵-۶، ۸:۱۹ ب.ظ

    زهرا جون سلام.

    گم بودم . راستش به درک رفته بودم. آخى سرطان عشق توى اعماق دلى شکسته ام لانه کرده است. من دو پا و بى دم و بى شاخ الان براى‌خود آدمى شدم. دارم زجر عشق یار بى وفا را مى کشتم و با دل و جان در راه عشق احمقانه جان نثارى مى‌کنم. زهى‌منى‌ساده که به حرف هاى رهى معیرى در باب خلقت زن گوش نکردم. راست گفته بود که زنان در مکر و حیلت گونه گونند —- زیانند و فریبند و فسونند— الهى در کمند زن نیفتى—اگر افتى بروز من نیفتى— جهان داور چو گیتى را بنا کرد—پى ایجاد زن اندیشه ها کرد.

    بابا عشق و جیب خالى و ماستراى بیکارى من را الافه کرده است. بگو زهذاى من چه کنم اى جون برادر؟ بگو چه گونه خویش تنى‌خویش را از شر عشق نفسانى برهانم. من عاشق شدم که آدم گردم، اما اکنون فکر مى‌کنم دارم مانند چهار پایان در طویله سراى زندگى به سر مى برم. به داد منى بى واویلا برس اى خواهر.

  39. بیکار باشى دامم پر برکاته ۱۳۸۷-۰۵-۶، ۸:۲۹ ب.ظ

    خنده ى من شفرى از طعنه بر رخ زندگیست
    گریه اى من شادى در رهایى از بند زمانست

    سکوت من بیگانه ستیزى از خویش تن است
    نشست من غصه زا براى ایام است

    امید من رفتن از این دیار است
    جلوه ى من رنج پیدایش هستى است

    خواب من خیر بشر است

    از من نگریز اى نا آشناى خو پسند

    من چون تو بى کسم

    اما با خویش

    من منم.

  40. فاطمه علیزاده ۱۳۸۷-۰۵-۶، ۱۰:۴۲ ب.ظ

    خواخور جان؛ ایبچه تی هوایَ بدار … اَ دوره زمانه آدمان گرگَ مانید …
    اَ جور نیویشته هم ایبچه خزه؛ خز .. زای جان تو تی زندگیه بوکون؛ میلته چیکار داری؟
    توکل دانی چیه زای؟ توکل‌! اَ روزان فقط خود خودا باید به اَمی فریاد برسه …
    می‌حال بهم بخورده از خیانت و هی زن‌مَرد دار و مَردِ زن دار …
    اما راست گی .. کم پیدا به اَجور آدمان با شرف .. با تعهد و با خودا
    تِرا دعا کنم، ایشالاه سیپید بخت بیبی … مَرا دعا بکُن …
    .
    .
    .
    .
    هه ( نفس نفس) ای ول ۱۰ دقیقه طول کشید که این چند خط رو بنویسم ..
    فکر کنم یه ۵-۶ سالی می‌شد که در چند کلمه‌ی محاوره هم رشتی حرف نزده بودم ..
    کلا این‌که زیاد فکرشو نکن‌!

  41. محمد جواد شکری ۱۳۸۷-۰۵-۶، ۱۱:۲۴ ب.ظ

    از این جور مسائل در همه جوامع زیاده! آدم که نباید ذهنش رو درگیر کنه!

  42. Amir_2591 ۱۳۸۷-۰۵-۷، ۱۲:۲۲ ق.ظ

    دختر جان، آدم برای عفیف نمایی و شوهریابی نباید اینطور خودش را لجنمال بکند. عادت ِ زشتی است گوش دادن به گفتگوی ِ خصوصی ِ دیگران و بعد آن را در یک عرصه عمومی به بحث گذاشتن(یا از آنهم بدتر، اظهار نظر کردن درباره آن!)… توجیه نکنید که “آقاهه بلند حرف می زد منم شنیدم”، شما و آن رفیقتان به گفتگوی ِ خصوصی ِ دیگران “گوش” داده اید. مثلی هست که می گوید آدمها شبیه دوستانشان هستند…

  43. dj ۱۳۸۷-۰۵-۷، ۱:۱۴ ق.ظ

    یعنی نمیخوای خیانت کنی؟
    بدبخت برو حالشو ببر
    همان به که بترشی
    این چرندیات رو بنویس فقط جون هرچی زن عورت عفیفه ست
    به آمریکا و اسراییل گیر نده ترش می کنم

  44. مریم ۱۳۸۷-۰۵-۷، ۲:۵۱ ق.ظ

    خاک بر سر بی غیرتت کنم djبدبخت

  45. حمید ۱۳۸۷-۰۵-۷، ۸:۳۶ ق.ظ

    هی دختره؟! خواهش میکنم یه وقت فکر نکنی این مشکل رو فقط شما دخترا دارین نه قربونش برم! آگهی استخدام: به یک نفر که زبان مرا بفهمد نیازمندیم

  46. سمیه ۱۳۸۷-۰۵-۷، ۱۰:۲۵ ق.ظ

    زهرا کجای کاری چشمت روباز کنی می‌بینی همین کنارت همین تو محل کارت از این طور آدما فراوان هست کاش می‌شد همه چیز رو گفت حذر کن حذر

  47. dj ۱۳۸۷-۰۵-۷، ۱۱:۴۶ ق.ظ

    به مریم: همونی که به زهرا گفتم و به صغری و گلباجی و نرجس و….

  48. alone141 ۱۳۸۷-۰۵-۷، ۱۲:۳۶ ب.ظ

    این غریضه انسان هیچ وقت اشباء شدنی نیست

  49. 25مرداد ۱۳۸۷-۰۵-۷، ۲:۱۵ ب.ظ

    توجه ویژه برای وبلاگ نویس ها

    جیره فیلم به وبلاگ نویس ها اکانت رایگان به عنوان هدیه می دهد . برای فرستادن اکانت شما به آدرس میل خود کافی است که ایمیل خود را………

    http://25mordad.wordpress.com/2008/07/27/%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%D8%B3%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D8%AC%DB%8C%D8%B1%D9%87-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D9%87%D9%85%D8%B1%D8%A7%D9%87-%D8%A8%D8%A7-%D8%B9%D8%B6%D9%88%DB%8C%D8%AA-%D8%B1%D8%A7/

  50. پرویز ۱۳۸۷-۰۵-۷، ۲:۴۳ ب.ظ

    سلام
    مطالبتان را خواندم . خیلی خواندنی بود و تاسف آور . بگذریم من ایرانگرد و کوهنورد و متاهل هستم لطفا” یه سری به وبلاگ اینجانب هم بزنید .

  51. ساناز ۱۳۸۷-۰۵-۷، ۲:۵۷ ب.ظ

    منم یه داستان بگم شنیدن داره:

    تیزهوشی یک مادر شوهر زرنگ!

    خانم حمیدی برای دیدن پسرش مسعود ، به محل تحصیل او یعنی لندن آمده بود‎. او در آنجا متوجه شد که پسرش با یک هم اتاقی دختر بنام Vikki ‎ زندگی میکند. کاری از دست خانم حمیدی بر نمی آمد و از طرفی هم اتاقی مسعود هم خیلی خوشگل بود.

    او به رابطه میان آن دو ظنین شده بود و این موضوع باعث کنجکاوی بیشتر او می شد. مسعود که فکر مادرش را خوانده بود گفت : ” من میدانم که شما چه فکری می کنید ، اما من به شما اطمینان می دهم که من و Vikki فقط هم اتاقی هستیم‎ . ”
    حدود یک هفته بعد‎ ، Vikki پیش مسعود آمد و گفت : ” از وقتی که مادرت از اینجا رفته ، قندان نقره ای من گم شده ، تو فکر نمی کنی که او قندان را برداشته باشد ؟‎ ” “خب، من شک دارم ، اما برای اطمینان به او ایمیل خواهم زد‎.”
    او در ایمیل خود نوشت‎ : مادر عزیزم، من نمی گم که شما قندان را از خانه من برداشتید، و در ضمن نمی گم که شما آن را برنداشتید . اما در هر صورت واقعیت این است که قندان از وقتی که شما به تهران برگشتید گم شده‎ . ” با عشق، مسعود
    روز بعد ، مسعود یک ایمیل به این مضمون از مادرش دریافت نمود‎ : پسر عزیزم، من نمی گم تو با Vikki رابطه داری ! ، و در ضمن نمی گم که تو باهاش رابطه نداری . اما در هر صورت واقعیت این است که اگر او در تختخواب خودش می خوابید ، حتما تا الان قندان را پیدا کرده بود‎. با عشق ، مامان

  52. black roz ۱۳۸۷-۰۵-۸، ۲:۲۷ ق.ظ

    سلام زهرا خانوم
    کاش همه آدمها اولین روز ازدواجشون و تعهدی که می دهند یادشون نره
    این مرد زیاد نیستن اما همون کمشم هم آبروی همه مردها رو بردن ولی خانومها هم بی تقصیر نیستن.

  53. مریم ۱۳۸۷-۰۵-۹، ۹:۰۰ ق.ظ

    خانوم و آقا نداره ، وقتی یک نفر مریض باشه ، مریضه . اما در کل وحشتناکه من از وقتی متاهل شدم این داستانها رو که می شنوم حالم بیشتر بد میشه .

  54. farimehr ۱۳۸۷-۰۵-۱۴، ۱۰:۳۸ ق.ظ

    سلام. این شعر اول از کیه؟ قشنگه. برای خودم نوشتمش. مرسی.