۱۳۸۷-۰۵-۵
آدمها را بلد نیستم…
* هنوز گاهی میان آدمها گم میشوم
کوچهها را بلد شدم
خیابانها را بلد شدم
ماشینها را، مغازهها را
رنگهای چراغ قرمز را
جدول ضرب را حتی
دیگر در راه هیچ مدرسهای گم نمیشوم
ولی هنوز گاهی میان آدمها گم میشوم
آدمها را بلد نیستم!
* یعنی دروغ چرا از اولش گوش ندادم. راستش قبل از اینکه برم ماموریت، خسته بودم. تجریش که تاکسی سوار شدم، کنار من ۲ تا خانم نشسته بودن، خیالم راحت شد، همون اولش خوابم برد… تقریبا وسطای راه بود که فهمیدم این آقایی تقریبا ۵۰ ساله که صندلی جلو نشسته داره با موبایلش گیلکی حرف میزنه. البته حرف که چه عرض کنم، تقریبا داشت داد میزد. خلاصه حرفایی که به نفر اونور خط میزد، همچین چیزایی بود:
آخه دخترجان من همسن پدرت هستم، تو عاشق چی من شدی؟ تو باید بری سراغ همسن و سال خودت… شاگرد من غلط کرده شماره ام رو به تو داده… به درک که اصلیت تو هم شمالی هست، این که نشد دلیل بخوام به خاطرش زندگیم رو تباه کنم. من زن دارم، ۳ تا بچه… تو جای دختر من هستی..
اصلا یه جوری خیلی حالم بد شد. تقریبا خواب از سرم پرید. آقاهه داشت با خیال راحت گیلکی حرف میزد ولی خوب من کامل می فهمیدم که چی میگه… نه اینکه از دست آقاهه عصبانی شده باشم که اصلا همچین مردهایی به نظرم تعدادشون توی این دوره و زمونه به نظرم باید خیلی کم باشه… بیشتر از دست اون دختره… که میخواسته پا توی همچین رابطه ای بذاره و اگه آقاهه پتانسیلشو میداشت، ممکن بود یه خانواده رو بهم بریزه…. من اینطور فهمیدم که آقاهه بوتیکی، فروشگاهی چیزی داره، بعد اون دختره (لابد) هر روز می اومده اونجا خرید و لابد از آقاهه خوشش اومده، بعد شماره آقاهه رو از شاگردش گرفته و …
* یادش به خیر. سال اول دانشگاه یه روز با آیلار رفته بودیم یکی از بوتیکهای دور میدون انقلاب. من اصلا از مانتوهاش خوشم نیومد. آیلار هم همین طور. اما هی دیدم مدام به من میگه هیس و بیخودی داره مانتوها رو ورنداز میکنه. البته بیشتر اونایی که دورو بر آقای صاحب بوتیک هست. بعدش دیدم آقاهه داره با تلفن ترکی صحبت میکنه. هی کم کم که میگذشت آیلار بی حوصله تر و عصبی تر میشد، بعدش که داشتیم از بوتیک خارج میشدیم آیلار برگشت به ترکی چیز تندی به آقاهه گفت. وقتی بیرون اومدیم گفتم چی شده مگه؟ اولش کلی طفره رفت و بعدش گفت که آقاهه، ظاهرا هفته پیش توی این مغازه با یک زن شوهردار دوست شده. چون داشت به زنه میگفت از اون هفته تا حالا مدام فکرش پیشه اونه و دلش میخواد زنه یکبار دیگر بیاد خونه اش! داشت به زنه یاد میداد که به بهانه دعوت مدرسه از اولیا و مربیان شوهرش رو قال بذاره. آقاهه هم زنش رو الان ۳ روزه که فرستاده شهرستان که پدر و مادرش رو ببینه:( اون موقع، شنیدن همچین داستانی چقدر واسم مهلک بود. آیلار تا چند روز خودش رو نمی بخشید که چرا به من گفته؟ الان دیگه اینقدر این مدل داستان رو شنیدم که شاید دیگه اونقدر ناراحت نشم ولی میشم…
* نمیدونم شما با شنیدن این داستانها چه احساسی پیدا می کنین. اما من واقعا ناراحت میشم. دست خودم نیست این چیزا خیلی منو افسرده می کنه… نمیدونم ماها که سنمون قد نمیده. مامان بزرگ میگه اون قدیما ارتباط آدمها خیلی خیلی بیشتر از الان بود و آدمها خیلی بیشتر از الان همدیگه رو دوست داشتن، روابط و دید و بازدیدها زیادتر بود، اما اصلا همچین چیزهایی نبود… چرا الان با وجود اینکه میگیم ارتباطات آدمها الان کم شده ولی این چیزا اینقدر زیاد شده؟ تازه پریشب دختر عمه ام چیزهایی از ارتباط دوستای برادرش با زنهای شوهردار (که عمدتا خود زنهام شروع کننده بودن) تعریف میکرد که شاخ در آوردم…
آخه یه آدم متاهل دیگه چرا؟ اون دیگه چه کمبودی داره؟ مگه به یه نفر تعهد نداده؟ خوشش میاد زنش/شوهرش همزمان سرش رو اینطور کلاه بذاره؟ اصلا در واقع سر کی داره کلاه میره؟
عجب دوره و زمونه مسخره ای شده، آدمها به دلایل مادی ازدواج می کنن، بعد از این ازدواجها سرخورده میشن، بعد براحتی و بدون اطلاع همسرشون خیانت می کنن. واای خدا توی این بلبشو، چطوری باید به یک نفر اعتماد کنیم؟ چطور باید افراد رو بشناسیم؟ چقدر پروسه پیچیده ای میشه ازدواج مجردها توی این دوره و زمونه و چقدر بدبختیم ماها که جز این نسل شدیم…
* حالا تو همه کلاس های زبان ِ جهان را برو
چه فایده
که زبان مرا نمی فهمی!؟
(زبان)

