<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?><rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
		>
<channel>
	<title>دیدگاه‌ها برای: شهر فرشته ها</title>
	<atom:link href="http://zahra-hb.com/1387/04/city-of-angels/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://zahra-hb.com/1387/04/city-of-angels/</link>
	<description>دست نوشته ها و خاطرات یک دختر ایرانی</description>
	<lastBuildDate>Sat, 20 Mar 2010 15:12:35 +0400</lastBuildDate>
	<generator>http://wordpress.org/?v=2.8.4</generator>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
		<item>
		<title>با: shenas</title>
		<link>http://zahra-hb.com/1387/04/city-of-angels/comment-page-1/#comment-55736</link>
		<dc:creator>shenas</dc:creator>
		<pubDate>Thu, 01 Jan 1970 04:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://www.zahra-hb.com/?p=365#comment-55736</guid>
		<description>az in harfa chert tar peyda nakardi vase safhe por kardan
harki az maman junesh qahr mikone mire ye web mizane!!!
vaqean ke</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>az in harfa chert tar peyda nakardi vase safhe por kardan<br />
harki az maman junesh qahr mikone mire ye web mizane!!!<br />
vaqean ke</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: تا فرشته ها</title>
		<link>http://zahra-hb.com/1387/04/city-of-angels/comment-page-1/#comment-46044</link>
		<dc:creator>تا فرشته ها</dc:creator>
		<pubDate>Thu, 01 Jan 1970 04:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://www.zahra-hb.com/?p=365#comment-46044</guid>
		<description>http://tafereshteha.blogfa.com/روز دوّم
لبخند تو جاری است 
در کلماتی که عطر خورشید دارد
از آسمان...
کلمه ...
آیه....
سوره ...
 می بارد ....</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p><a href="http://tafereshteha.blogfa.com/روز" rel="nofollow">http://tafereshteha.blogfa.com/روز</a> دوّم<br />
لبخند تو جاری است<br />
در کلماتی که عطر خورشید دارد<br />
از آسمان&#8230;<br />
کلمه &#8230;<br />
آیه&#8230;.<br />
سوره &#8230;<br />
 می بارد &#8230;.</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: ساقی</title>
		<link>http://zahra-hb.com/1387/04/city-of-angels/comment-page-1/#comment-37851</link>
		<dc:creator>ساقی</dc:creator>
		<pubDate>Thu, 01 Jan 1970 04:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://www.zahra-hb.com/?p=365#comment-37851</guid>
		<description>واسه گوش سوراخ کردن که دیگه آدم غش نمیکنه. 
چشمتون روز بد نبینه. پسر دایی من چندین سال پیش بنده خدا پاش مونده بود زیر چرخ ماشین له و لورده شده بود. منم اولین روز قبل عمل پاشو دیدم... (وقتی دربدر داشتیم می بردیمش این بیمارستان اون بیمارستان تا بلکه یکیشون قبول کنه سریع عملش کنه) هیچی دیگه همون وسط غش کردم! فشارم اومده بود رو 7....!چقدرم این فشار مسخره زود میفته پایین!!!</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>واسه گوش سوراخ کردن که دیگه آدم غش نمیکنه.<br />
چشمتون روز بد نبینه. پسر دایی من چندین سال پیش بنده خدا پاش مونده بود زیر چرخ ماشین له و لورده شده بود. منم اولین روز قبل عمل پاشو دیدم&#8230; (وقتی دربدر داشتیم می بردیمش این بیمارستان اون بیمارستان تا بلکه یکیشون قبول کنه سریع عملش کنه) هیچی دیگه همون وسط غش کردم! فشارم اومده بود رو ۷&#8230;.!چقدرم این فشار مسخره زود میفته پایین!!!</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: ناشناس</title>
		<link>http://zahra-hb.com/1387/04/city-of-angels/comment-page-1/#comment-32655</link>
		<dc:creator>ناشناس</dc:creator>
		<pubDate>Thu, 01 Jan 1970 04:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://www.zahra-hb.com/?p=365#comment-32655</guid>
		<description>مطالب بی حالی بود دستت درد نکنه</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>مطالب بی حالی بود دستت درد نکنه</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: مهشید</title>
		<link>http://zahra-hb.com/1387/04/city-of-angels/comment-page-1/#comment-32653</link>
		<dc:creator>مهشید</dc:creator>
		<pubDate>Thu, 01 Jan 1970 04:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://www.zahra-hb.com/?p=365#comment-32653</guid>
		<description>مطالب خوبی گذاستی دستت درد نکنه خوشم اومد.</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>مطالب خوبی گذاستی دستت درد نکنه خوشم اومد.</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: آرش</title>
		<link>http://zahra-hb.com/1387/04/city-of-angels/comment-page-1/#comment-25530</link>
		<dc:creator>آرش</dc:creator>
		<pubDate>Thu, 01 Jan 1970 04:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://www.zahra-hb.com/?p=365#comment-25530</guid>
		<description>از این پستت خوشم اومد. بهتره بگم از این حسی که پیدا کردی برای یه گوش سوراخ کردن ساده خوشم اومد. منم از دیدن خون و اینا و جراحی و ... یه جوری می شم. طوری که خواهرم که سال چهارم پزشکیه منو دست می اندازه!</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>از این پستت خوشم اومد. بهتره بگم از این حسی که پیدا کردی برای یه گوش سوراخ کردن ساده خوشم اومد. منم از دیدن خون و اینا و جراحی و &#8230; یه جوری می شم. طوری که خواهرم که سال چهارم پزشکیه منو دست می اندازه!</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: نیم</title>
		<link>http://zahra-hb.com/1387/04/city-of-angels/comment-page-1/#comment-25495</link>
		<dc:creator>نیم</dc:creator>
		<pubDate>Thu, 01 Jan 1970 04:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://www.zahra-hb.com/?p=365#comment-25495</guid>
		<description>بده یه خالکوبی روت بزنن.</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>بده یه خالکوبی روت بزنن.</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: محمدرضا</title>
		<link>http://zahra-hb.com/1387/04/city-of-angels/comment-page-1/#comment-25477</link>
		<dc:creator>محمدرضا</dc:creator>
		<pubDate>Thu, 01 Jan 1970 04:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://www.zahra-hb.com/?p=365#comment-25477</guid>
		<description>اوا خواهر ... شما دختر پدر پسر شجاع نیستید؟</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>اوا خواهر &#8230; شما دختر پدر پسر شجاع نیستید؟</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: آقا امین</title>
		<link>http://zahra-hb.com/1387/04/city-of-angels/comment-page-1/#comment-25466</link>
		<dc:creator>آقا امین</dc:creator>
		<pubDate>Thu, 01 Jan 1970 04:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://www.zahra-hb.com/?p=365#comment-25466</guid>
		<description>اگه فیلمایه وحشتناک رو که من می بینم ببینی چه اتفاقی برات می افته؟!!!!!
من خودم جرات ندارم بقیه فیلم هایی رو که دارم نگاه کنم!!!!!!!
فیلمی رو که توصیه کردی رو هم سعی می کنم ببینم!
راستی اسمت رو می ذتشتی زهرا زیراکس با کلاس تر بود!! آخه دستگاه های مارک زیراکس خیلی گروون ترن! البته اگه منظورت از اچ پی مارک اچ پی باشه!</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>اگه فیلمایه وحشتناک رو که من می بینم ببینی چه اتفاقی برات می افته؟!!!!!<br />
من خودم جرات ندارم بقیه فیلم هایی رو که دارم نگاه کنم!!!!!!!<br />
فیلمی رو که توصیه کردی رو هم سعی می کنم ببینم!<br />
راستی اسمت رو می ذتشتی زهرا زیراکس با کلاس تر بود!! آخه دستگاه های مارک زیراکس خیلی گروون ترن! البته اگه منظورت از اچ پی مارک اچ پی باشه!</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: علی</title>
		<link>http://zahra-hb.com/1387/04/city-of-angels/comment-page-1/#comment-25453</link>
		<dc:creator>علی</dc:creator>
		<pubDate>Thu, 01 Jan 1970 04:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://www.zahra-hb.com/?p=365#comment-25453</guid>
		<description>آخی ، طفلکی 
یادم یه روز تو خدمت سربازی پستم افتاده بود رو برجکهای نگهبانی، وقتی واسه ی تعویض پست رفتم سرباز قبلی که منو دید خواست بیا پایین و پستو تحویل بده که یهو از پله های برجک پرت شد. ولی قبل از اینکه رو پله های فلزی بغلطه یکی از پاهاش بین پله ها گیر کرد و پاش از ساق شکست. وقتی بهش رسیدم پاچه شولوارش پر از خون شده بود. بعد از در آوردن پوتینش و بالا کشیدن شلوارش صحنه وحشتناکی دیدم استخوان ساقش به طور مایل شکسته بود و گوشت رو پاره کرده بود و زده بود بیرون.
سفیدی استخون معلوم بود ولی با خون امیخیته بود. دلم می خواست مغز استخون آدم رو ببینم اما نشد :)
دویدم و رفتم امبولانس آوردم و سرباز بدبخت رو به بیمارستان بردن.
اصلا قصد مقایسه ندارم ولی دیگه ترسیدن از سوراخ کردن گوش خیلی ضایع ست.</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>آخی ، طفلکی<br />
یادم یه روز تو خدمت سربازی پستم افتاده بود رو برجکهای نگهبانی، وقتی واسه ی تعویض پست رفتم سرباز قبلی که منو دید خواست بیا پایین و پستو تحویل بده که یهو از پله های برجک پرت شد. ولی قبل از اینکه رو پله های فلزی بغلطه یکی از پاهاش بین پله ها گیر کرد و پاش از ساق شکست. وقتی بهش رسیدم پاچه شولوارش پر از خون شده بود. بعد از در آوردن پوتینش و بالا کشیدن شلوارش صحنه وحشتناکی دیدم استخوان ساقش به طور مایل شکسته بود و گوشت رو پاره کرده بود و زده بود بیرون.<br />
سفیدی استخون معلوم بود ولی با خون امیخیته بود. دلم می خواست مغز استخون آدم رو ببینم اما نشد :)<br />
دویدم و رفتم امبولانس آوردم و سرباز بدبخت رو به بیمارستان بردن.<br />
اصلا قصد مقایسه ندارم ولی دیگه ترسیدن از سوراخ کردن گوش خیلی ضایع ست.</p>
]]></content:encoded>
	</item>
</channel>
</rss>
