۱۳۸۷-۰۴-۱۷
شهر فرشته ها
* وای خدا من یه جورایی هنوزم توی شوکم!
امروز بعد از ظهر یکی از دوستام زنگ زد که میخواد بره دکتر تا گوشش رو سوراخ کنه (واسه گوشواره انداختن) و بعدش به من گفت که تنهاست و مامانش اینا نیستن و خواهش کرد که من باهاش برم. رفتیم توی یه دونه از این ساختمونهایی که اسمش مجتمع پزشکان هست و یه عالمه تابلو از تخصص های مختلف داره. خلاصه اینکه دوستم ۳۵۰۰ تومن به منشیه داد و رفتیم تو که گوششو سوراخ کنه. منم چون زمان بچگی گوشمو سوراخ کرده بودن، اصلا پروسه اش رو یادم نبود. واسه همین با دقت داشتم نگاه میکردم که دکتره چیکار میکنه؟
وایی شاید باورتون نشه، من هنوز خودمو آماده نکرده بودم که صحنه رو دقیق بازبینی کنم که به نظرم اومد دکتره یه چیزی رو توی یه دستگاه قرمز رنگ انداخت و گذاشت روی لاله گوش دوستم و فشارش داد! یک ثانیه هم نشده بود که دوستم یک آخ گنده گفت! من هنوز سیر اتفاقات رو توی ذهنم ثبت نکرده بودم که دیدم دکتره با سرعت نور رفت سمت چپ دوستم و من با کمال تعجب دیدم آره گوش سمت راست دوستم واقعا سوراخ شده و یه چیزیم توی گوشش رفته! ![]()
هنوز مات و مبهوت از دیدن صحنه بودم که دکتره با بیرحمی تمام همین کارو با گوش چپ کرد. یعنی بدون هیچ درنگی اون دستگاه رو روی لاله گوش چپ دوستم گذاشت و با بی خیالی تمام فشارش داد. اینجا بود که من دیگه واقعا ضعف کردم و از هوش رفتم…
وقتی حالم بهتر شد، دیدم دور و برم کمی شلوغتر شده. یه دکتر دیگه اومده بود و با دو تا پرستار دیگه. دکتر دوستم همون اول گفت: دختر پس تو زنده ای!! نصفه جون کردی ماها رو، فکر کردم مردی!!! بعدش رو کرد به دوستم گفت: بابا تو عجب دختر سوسول تیتیش مامانی رو با خودت آوردی واسه همچین عملی! این وسط حرصم گرفته بود که این دوستم که من همراش رفته بودم باهاشون همصدا شده بود و میگفت آره دوستم این چیزا رو ببینه حالش بد میشه و این حرفا. حرفهای اون دکترا و پرستارام جالب بود. دکتر دوستم هی از من می پرسید: نه جدا تو چه رشته ای میخونی؟ تغییر رشته بده بیا توی اتاق عمل دستیار خودم بشو:دی یکی دیگه شونم با تمسخر میگفت: نه ایشون مناسب دستیاری دکتر فرهادی هستند واسه جراحی های قلب باز:-D
* الان من به نوبه خودم خوشحالم که پزشک نیستم. یعنی امروز توی راه همش داشتم تصور میکردم که فکر کن الان زهرا اچ بی یه چاقو دستش بگیره و بره یه جای بدن یکی رو سوراخ کنه که یه عملی روش انجام بده:( وای فکر میکنم اینکار یه کمی همچین بیرحمی و سنگدلی هم شاید میخواد. البته شاید. من الان خیلی انگیزه ندارم روی چیزای مثبت فکر کنم. ولی تصور پاره کرده اعضای بدن یه انسان یه جوریم میکنه:دی یعنی این پزشکای جراح بار اول چطور شروع کردن؟ مطمئنا واسه اونام سخت بوده شاید. من عمرا بتونم چنین کاری انجام بدم…
* من حتی جرات دیدن صحنه های مربوط به عمل جراحی و اینا رو توی تلویزیون هم ندارم. یعنی تا میفهمم داره جاهایی رو نشون میده که اعضای بدن بیمار زنده هست و احتمالا خونی در کار هست، دلم ضعف میره و سرمو برمیگردونم. اما تنها صحنه پزشکی – جراحی که توی عمرم به طور کامل دیدم مربوط به یکی از فیلمهای محبوب من یعنی شهر فرشته ها (City of Angels) بود. نمیدونم این فیلمو دیدین یا نه؟ توی این فیلم نیکلاس کیج نقش یک مسنجر (یک فرشته آسمانی، مامور خدا روی زمین) رو داشت که موظف بود سر موعد جان آدمها رو بگیره. از طرفی مگ رایان کاملا برعکس نقش یک پزشک رو داشت که موظف به حفظ جان آدمهاست. بعد تنها صحنه ای که به طور عجیب روی نیکلاس کیج تاثیر گذار بود و به نوعی اولین قدمی بود که باعث شد اون دلش بخواد فراتر از مقام فرشته بودن باشه (یعنی بخواد انسان بشه) صحنه جان بیمار توسط مگ رایان بود. بیمار در حالت مرگ بود و دکتره تمااام سعی خودش رو میکرد که بیمار رو نجات بده حتی قلبش رو در دستش گرفته بود و … توصیه میکنم فیلم رو ببینین. توی این صحنه دکتره، نیکلاس کیج رو نمی دید ولی نیکلاس کیج میدید که چطور یک نفر دیگه تمام سعیش رو داره که جان کسی رو نجات بده، درست برعکس خودش که جان میگرفت و بعدش تصمیم گرفت که انسان بشه و …
خلاصه این صحنه خیلی قشنگ بود. هرچند من اولین بار نتونستم ببینم اما دومین بار موفق شدم و دیدمش. البته دکتره موفق نشد و اون بیمار فوت کرد و دکتره خیلی ناراحت شد…
همیشه فکر میکنم شاید یکی از غمگین ترین صحنه های زندگی پزشکا همین عملیات سی پی آر (یا احیای بیمار) باشه، به خصوص اگه بیمار فوت کنه. قابل حدسه که چقدر دیدن این صحنه ناراحت کننده است و بعدش خبر دادن به خانواده بیمار و دیدن عکس العملهای اونها…

