شهر فرشته ها

* وای خدا من یه جورایی هنوزم توی شوکم!
امروز بعد از ظهر یکی از دوستام زنگ زد که میخواد بره دکتر تا گوشش رو سوراخ کنه (واسه گوشواره انداختن) و بعدش به من گفت که تنهاست و مامانش اینا نیستن و خواهش کرد که من باهاش برم. رفتیم توی یه دونه از این ساختمونهایی که اسمش مجتمع پزشکان هست و یه عالمه تابلو از تخصص های مختلف داره. خلاصه اینکه دوستم ۳۵۰۰ تومن به منشیه داد و رفتیم تو که گوششو سوراخ کنه. منم چون زمان بچگی گوشمو سوراخ کرده بودن، اصلا پروسه اش رو یادم نبود. واسه همین با دقت داشتم نگاه میکردم که دکتره چیکار میکنه؟
وایی شاید باورتون نشه، من هنوز خودمو آماده نکرده بودم که صحنه رو دقیق بازبینی کنم که به نظرم اومد دکتره یه چیزی رو توی یه دستگاه قرمز رنگ انداخت و گذاشت روی لاله گوش دوستم و فشارش داد! یک ثانیه هم نشده بود که دوستم یک آخ گنده گفت! من هنوز سیر اتفاقات رو توی ذهنم ثبت نکرده بودم که دیدم دکتره با سرعت نور رفت سمت چپ دوستم و من با کمال تعجب دیدم آره گوش سمت راست دوستم واقعا سوراخ شده و یه چیزیم توی گوشش رفته! :-(
هنوز مات و مبهوت از دیدن صحنه بودم که دکتره با بیرحمی تمام همین کارو با گوش چپ کرد. یعنی بدون هیچ درنگی اون دستگاه رو روی لاله گوش چپ دوستم گذاشت و با بی خیالی تمام فشارش داد. اینجا بود که من دیگه واقعا ضعف کردم و از هوش رفتم…
وقتی حالم بهتر شد، دیدم دور و برم کمی شلوغتر شده. یه دکتر دیگه اومده بود و با دو تا پرستار دیگه. دکتر دوستم همون اول گفت: دختر پس تو زنده ای!! نصفه جون کردی ماها رو، فکر کردم مردی!!! بعدش رو کرد به دوستم گفت: بابا تو عجب دختر سوسول تیتیش مامانی رو با خودت آوردی واسه همچین عملی! این وسط حرصم گرفته بود که این دوستم که من همراش رفته بودم باهاشون همصدا شده بود و میگفت آره دوستم این چیزا رو ببینه حالش بد میشه و این حرفا. حرفهای اون دکترا و پرستارام جالب بود. دکتر دوستم هی از من می پرسید: نه جدا تو چه رشته ای میخونی؟ تغییر رشته بده بیا توی اتاق عمل دستیار خودم بشو:دی یکی دیگه شونم با تمسخر میگفت: نه ایشون مناسب دستیاری دکتر فرهادی هستند واسه جراحی های قلب باز:-D

* الان من به نوبه خودم خوشحالم که پزشک نیستم. یعنی امروز توی راه همش داشتم تصور میکردم که فکر کن الان زهرا اچ بی یه چاقو دستش بگیره و بره یه جای بدن یکی رو سوراخ کنه که یه عملی روش انجام بده:( وای فکر میکنم اینکار یه کمی همچین بیرحمی و سنگدلی هم شاید میخواد. البته شاید. من الان خیلی انگیزه ندارم روی چیزای مثبت فکر کنم. ولی تصور پاره کرده اعضای بدن یه انسان یه جوریم میکنه:دی یعنی این پزشکای جراح بار اول چطور شروع کردن؟ مطمئنا واسه اونام سخت بوده شاید. من عمرا بتونم چنین کاری انجام بدم…

* من حتی جرات دیدن صحنه های مربوط به عمل جراحی و اینا رو توی تلویزیون هم ندارم. یعنی تا میفهمم داره جاهایی رو نشون میده که اعضای بدن بیمار زنده هست و احتمالا خونی در کار هست، دلم ضعف میره و سرمو برمیگردونم. اما تنها صحنه پزشکی – جراحی که توی عمرم به طور کامل دیدم مربوط به یکی از فیلمهای محبوب من یعنی شهر فرشته ها (City of Angels) بود. نمیدونم این فیلمو دیدین یا نه؟ توی این فیلم نیکلاس کیج نقش یک مسنجر (یک فرشته آسمانی، مامور خدا روی زمین) رو داشت که موظف بود سر موعد جان آدمها رو بگیره. از طرفی مگ رایان کاملا برعکس نقش یک پزشک رو داشت که موظف به حفظ جان آدمهاست. بعد تنها صحنه ای که به طور عجیب روی نیکلاس کیج تاثیر گذار بود و به نوعی اولین قدمی بود که باعث شد اون دلش بخواد فراتر از مقام فرشته بودن باشه (یعنی بخواد انسان بشه) صحنه جان بیمار توسط مگ رایان بود. بیمار در حالت مرگ بود و دکتره تمااام سعی خودش رو میکرد که بیمار رو نجات بده حتی قلبش رو در دستش گرفته بود و … توصیه میکنم فیلم رو ببینین. توی این صحنه دکتره، نیکلاس کیج رو نمی دید ولی نیکلاس کیج میدید که چطور یک نفر دیگه تمام سعیش رو داره که جان کسی رو نجات بده، درست برعکس خودش که جان میگرفت و بعدش تصمیم گرفت که انسان بشه و …
خلاصه این صحنه خیلی قشنگ بود. هرچند من اولین بار نتونستم ببینم اما دومین بار موفق شدم و دیدمش. البته دکتره موفق نشد و اون بیمار فوت کرد و دکتره خیلی ناراحت شد…
همیشه فکر میکنم شاید یکی از غمگین ترین صحنه های زندگی پزشکا همین عملیات سی پی آر (یا احیای بیمار) باشه، به خصوص اگه بیمار فوت کنه. قابل حدسه که چقدر دیدن این صحنه ناراحت کننده است و بعدش خبر دادن به خانواده بیمار و دیدن عکس العملهای اونها…

۲۲ نظر

  1. زهره ۱۳۸۷-۰۴-۱۷، ۱۱:۱۷ ب.ظ

    بد جوری به پزشکا گیر دادی!!!! چه خبره؟؟؟؟؟؟

    جواب به این نظر

  2. خاطره ۱۳۸۷-۰۴-۱۷، ۱۱:۱۹ ب.ظ

    سلام
    احساس شما طبیعیه
    خیلی هایی که به شما خندیدن احتمالا خودشون دفعه اول که ناظر این جور چیزا بودن هم حالشون بد شده…کسی چه میداند!!

    جواب به این نظر

  3. فرزاد پورمرادی ۱۳۸۷-۰۴-۱۷، ۱۱:۲۱ ب.ظ

    سلام در وبلاگم لینک شدی برای تبادل لینک اگه لطف کنی .

    جواب به این نظر

  4. محمد ۱۳۸۷-۰۴-۱۷، ۱۱:۳۰ ب.ظ

    یجورایی بگی نگی با خون و اعضای بدن و جراحی سرو کار داشتم ! البته سایت هایی هم هستن که فیلم عمل های جراحی مختلف رو به اشتراک میگذارن و خوب من هم حتما میرم و میبینم . از دیدن عمل های مختلف لذت میبرم ! برام جالبه … . شمام سعی کن به این فرم صحنه ها عادت کنی که مطمئنا بعدا خواسته یا ناخواسته با صحنه های وحشتناکتری روبه رو خواهی شد !

    * راستی شرایط قرار گرفتن در لینک های شما چیه ؟ از وقتی که وبلاگ جدید رو راه انداختم شما هم توی لینکها بودید .

    جواب به این نظر

  5. خانوم میم ۱۳۸۷-۰۴-۱۷، ۱۱:۵۳ ب.ظ

    من هم خیلی رقیق القلبم :دی

    جواب به این نظر

  6. علیرضا ۱۳۸۷-۰۴-۱۸، ۱۲:۰۹ ق.ظ

    شاید وحشتناک ترین صحنه ای که دیدم، این بود که یه سال عید داشتیم میرفتیم اصفهان که تو راه یک تصادف ناجوری رخ داده بود و از اونجایی که راه بسته شده بود و ما اجبارا توقف کردیم، من رفتم جلو با صحنه های دلخراشی رو به رو شدم! البته اونقدرا هم حالم بد نشد! ولی به هرحال چون اون کسی که اونجا افتاده هم آدمه و تو خودت رو باهاش مقایسه میکنی، همین باعث میشه که حال آدم بد میشه و فکر میکنی اون بلا سر خودت اومده…!
    اون فیلم رو هم ندیدم… سعی میکنم در اولین فرصت برا دیدنش اقدام کنم!

    جواب به این نظر

  7. ©Mersoft® ۱۳۸۷-۰۴-۱۸، ۲:۱۰ ق.ظ

    بعضیا چقدر لوسن (به خودت نگیریا).
    من که خیلی دلم می خواس همچین صحنه ای رو ببینم, بیشتر جذابه تا ترسناک.

    جواب به این نظر

  8. ایلیا ۱۳۸۷-۰۴-۱۸، ۷:۱۶ ق.ظ

    سلام
    منم از دیدن خون و این چیزا یه طوریم میشه ولی نه دیگه برا گوش سوراخ کردن !
    اگه قرار بوده حالت بهم بخوره رفته بودی اونجا چه کمکی به دوستت بکنی!!!
    بعدش هم تو اون شهر بی صاحاب (تهران عزیز) اینقدر تی تیش مامانی بودن یه خورده خطرناکه اگه زبونم لال زبونم لال یه خفاش شبی کرکس روزی چیزی یه دفعه جلوت سبز بشه که همون لحظه اول غش می کنی اون وقت ……..

    ببخشید شاید خیلی بدجنسی فکر کردم
    ولی خب بالاخره باید یه فکری براخودن بکنی

    ایلیا

    جواب به این نظر

  9. ماکان ۱۳۸۷-۰۴-۱۸، ۷:۱۶ ق.ظ

    دکتر مجیدی و دکتر مزیدی هم این پست رو می خونن؟؟؟

    جواب به این نظر

  10. دل‌زده ۱۳۸۷-۰۴-۱۸، ۷:۳۱ ق.ظ

    من که بدترم! علاوه برصحنه‌هایی که شما گفتید، من حتی قادر نیستم صحنه کشتن یک مرغ را هم تماشا کنم! چشمام سیاهی میره و حالم واقعا بد میشه!

    جواب به این نظر

  11. حمید امیر سمساری ۱۳۸۷-۰۴-۱۸، ۸:۴۲ ق.ظ

    داستان خیلی جالبی داره این فیلم . اتفاقا انسان شدنش هم خیلی جالب به تصویر کشیده میشه و حتی معاشقه ای هم که در فیلم نشون داده میشه و از دست دادن عشق و مشکلات و مسائل دنیا رو خوب تونسته بودن نشون بدن .

    جواب به این نظر

  12. علی ۱۳۸۷-۰۴-۱۸، ۱۱:۳۰ ق.ظ

    بابا تو دیگه کی هستی،
    برای سوراخ کردن گوش!!!
    حداقل می زاشتی برای یه چیز مهمتر غش می کردی

    جواب به این نظر

  13. کمال ۱۳۸۷-۰۴-۱۸، ۲:۱۷ ب.ظ

    نه بابا این دکترا همشون عادت کردن. درباره ی مرگ همچین حرف می زنن انگار درباره ی قرص استامینوفنه

    جواب به این نظر

  14. علی ۱۳۸۷-۰۴-۱۸، ۹:۲۶ ب.ظ

    آخی ، طفلکی
    یادم یه روز تو خدمت سربازی پستم افتاده بود رو برجکهای نگهبانی، وقتی واسه ی تعویض پست رفتم سرباز قبلی که منو دید خواست بیا پایین و پستو تحویل بده که یهو از پله های برجک پرت شد. ولی قبل از اینکه رو پله های فلزی بغلطه یکی از پاهاش بین پله ها گیر کرد و پاش از ساق شکست. وقتی بهش رسیدم پاچه شولوارش پر از خون شده بود. بعد از در آوردن پوتینش و بالا کشیدن شلوارش صحنه وحشتناکی دیدم استخوان ساقش به طور مایل شکسته بود و گوشت رو پاره کرده بود و زده بود بیرون.
    سفیدی استخون معلوم بود ولی با خون امیخیته بود. دلم می خواست مغز استخون آدم رو ببینم اما نشد :)
    دویدم و رفتم امبولانس آوردم و سرباز بدبخت رو به بیمارستان بردن.
    اصلا قصد مقایسه ندارم ولی دیگه ترسیدن از سوراخ کردن گوش خیلی ضایع ست.

    جواب به این نظر

  15. آقا امین ۱۳۸۷-۰۴-۱۹، ۱۲:۴۳ ق.ظ

    اگه فیلمایه وحشتناک رو که من می بینم ببینی چه اتفاقی برات می افته؟!!!!!
    من خودم جرات ندارم بقیه فیلم هایی رو که دارم نگاه کنم!!!!!!!
    فیلمی رو که توصیه کردی رو هم سعی می کنم ببینم!
    راستی اسمت رو می ذتشتی زهرا زیراکس با کلاس تر بود!! آخه دستگاه های مارک زیراکس خیلی گروون ترن! البته اگه منظورت از اچ پی مارک اچ پی باشه!

    جواب به این نظر

  16. محمدرضا ۱۳۸۷-۰۴-۱۹، ۸:۳۴ ق.ظ

    اوا خواهر … شما دختر پدر پسر شجاع نیستید؟

    جواب به این نظر

  17. نیم ۱۳۸۷-۰۴-۱۹، ۴:۱۹ ب.ظ

    بده یه خالکوبی روت بزنن.

    جواب به این نظر

  18. آرش ۱۳۸۷-۰۴-۲۰، ۱۰:۳۸ ق.ظ

    از این پستت خوشم اومد. بهتره بگم از این حسی که پیدا کردی برای یه گوش سوراخ کردن ساده خوشم اومد. منم از دیدن خون و اینا و جراحی و … یه جوری می شم. طوری که خواهرم که سال چهارم پزشکیه منو دست می اندازه!

    جواب به این نظر

  19. مهشید ۱۳۸۷-۰۹-۳۰، ۱۱:۴۱ ق.ظ

    مطالب خوبی گذاستی دستت درد نکنه خوشم اومد.

    جواب به این نظر

  20. ناشناس ۱۳۸۷-۰۹-۳۰، ۱۱:۴۹ ق.ظ

    مطالب بی حالی بود دستت درد نکنه

    جواب به این نظر

  21. ساقی ۱۳۸۸-۰۱-۴، ۱۱:۴۱ ب.ظ

    واسه گوش سوراخ کردن که دیگه آدم غش نمیکنه.
    چشمتون روز بد نبینه. پسر دایی من چندین سال پیش بنده خدا پاش مونده بود زیر چرخ ماشین له و لورده شده بود. منم اولین روز قبل عمل پاشو دیدم… (وقتی دربدر داشتیم می بردیمش این بیمارستان اون بیمارستان تا بلکه یکیشون قبول کنه سریع عملش کنه) هیچی دیگه همون وسط غش کردم! فشارم اومده بود رو ۷….!چقدرم این فشار مسخره زود میفته پایین!!!

    جواب به این نظر

  22. تا فرشته ها ۱۳۸۸-۰۶-۱، ۱۱:۵۵ ق.ظ

    http://tafereshteha.blogfa.com/روز دوّم
    لبخند تو جاری است
    در کلماتی که عطر خورشید دارد
    از آسمان…
    کلمه …
    آیه….
    سوره …
    می بارد ….

    جواب به این نظر

نظر شما