برادرم زنگ زد:)

* آااااخخخخخ جوووووون
همین یک ساعت پیش برادرم زنگ زد. بچم با برخی از همکارانشون فرستاده شده بودن برای یک ماموریت آموزشی اطراف تهران. همون روز اول مریض میشه و چند روز نمیتونسته از تختش بیرون بیاد. اونجام به تلفن دسترسی نداشتن. خودشم همراه نداره ولی همکارش که باهاش بوده شارژرش رو جا گذاشته بوده. امروز که حالش بهتر شده تونسته بود خودش رو به زحمت به یک تلفن کارتی برسونه و زنگ بزنه بهمون. من هنوز ندیدمش و احتمالا تا چند روز دیگه هم نمی بینمش ولی همین که خبری شده و ازش خبری دارم یعنی اینکه من الان یک هیوووووووولا خوووووووبم و شااااااااد. البته جدی میگم ها من قانع نشدم. منتظرم که بیاد و بزنمش. چون این مدت اندازه یک قرن پیر شدم من.

* امشب اندازه تمام عمرم به دوستان و همکاران و اقوام اس ام اس زدم که علی بالاخره پیداش شده و بهمون زنگ زده و سالمه و فقط آنفولانزا از پا انداختدش. تااازه دوره پیش جشن گرفته بودم که قبض موبایلم کم اومده یعنی کمترین مقدار در طول این مدتی که من موبایل داشتم اونم فقط ۱۲۲۰۰ تومان. واقعا شاهکار بود واسه من. اینبار فکر کنم همین رقم ضربدر ۱۰ بشه:) البته خوب تا باشه خبرهای خوش. البته نه از این دست. من واقعا طاقتشو ندارم. امشب همش سر نماز میگفتم خدایا دیگه دوست ندارم منو اینطوری امتحان کنی. فهمیدی که جنبه ام کمه و اصلا قابل امتحان نیستم…

* راستی از همه توووون ممنونم. مطمئنم دعاهای تک تکتون تاثیر داشته. من اصلا دلم نمیخواست اینجا بنویسم و کسیو ناراحت کنم. ولی اون روز یه لحظه دلم خیلی پر بود. چون بیمارستانهای زیادی رو گشته بودم و مجروح های مجهول الهویه زیادی رو دیده بودم. (اول اسم برادرم رو می گفتم و اگه پیدا نمیشد میگفتم اگه بیمار مجهول الهویه دارید میتونم ببینمشون و اجازه می دادن) واسه همین حالم اصلا خوب نبود. به خصوص اینکه برای شناسایی یکیشون تا اتاق عمل هم رفتم. چون حال بیمار مساعد نبود و امکان زنده موندش خیلی کم بود از طرفی مدت ۵ روز بود که هیچ خبری از خانواده و یا اقوامش نبود. برای همین وقتی گفتم برادرم گم شده و حدود ۳۰ سالشه پزشکان و پرستاران اونجا خیلی خوشحال شدن که بالاخره این بیمار اقوامش پیدا شدن. باور نمی کنید اون روز چه حااااالی داشتم وقتی میخواستم نزدیکتر برم و صورت اون جوون بیچاره رو ببینم و تشخیص بدم که آیا برادر بزرگ و عزیز من هست یا نه؟ مطمئنم تا توی موقعیتش قرار نگرفته باشید درک نمی کنید که هر کدوم از قدمهایی که بر میداشتم یعنی چی؟ احساس میکردم دارم به یک پرتگاهی نزدیک میشم و هر لحظه ممکنه ازش سقوط کنم. وقتی چهره اون جوون رو دیدم واقعا دیگه نفهمیدم چی شد؟ وقتی به هوش اومدم پرستاره فکر کرده بود برادر منه… بهش گفتم نه… از تصور اینکه برادر من هست یا نه حالم اینقدر بد شده…
خیلی دلم برای اون جوون سوخت… هیچ مشخصه ای نداشت… نه کارت شناسایی حتی یک برگه و یا تلفنی چیزی همراش نبود. یک ماشین بهش زده بود و بعدش فرار کرده بود. نامرد… منتها نمیدونم چرا مدارکش همراش نبود… باید خدا رو شکر کنیم که الان بیمارستانها و اورژانسها تصادفیها و مجروحین مجهول رو هم می پذیرن و مداوا می کنند.
خوب هرکسی باشه توی این شرایط آیه یاس میخونه… واسه همین ناامید شدم و اون مطلبو نوشتم. اما خوب ما شانس آوردیم. خدا رو شکر…

۶۴ نظر

  1. . ۱۳۸۷-۰۲-۱۱، ۱۱:۱۴ ب.ظ

    خدا رو شکر

  2. sahar ۱۳۸۷-۰۲-۱۱، ۱۱:۱۷ ب.ظ

    خوب خدا رو شکر.. من از دیروز بیشتر از ۲۰ دفعه سر زدم اینجا ببینم خبرى شده یا نه. از طرف ما هم بزنش D :

  3. رضا واقع بین ۱۳۸۷-۰۲-۱۱، ۱۱:۱۸ ب.ظ

    الحمدلله ولی خداییش خیلی سینمایی شده بود خدا رو شکر که ختم به خیر شد دوره آموزشی تو کویر لوت بودن که تلفن نداشتند خدا به برادرت خیر بده یک نفر اونجا نبوده به خانواده زنگ بزنه تو اون بیابون یه نفر موبایل داشته اونم شارژ نداشته یاللعجب خدا رو شکر به هر صورت یا حق

  4. وحیده ۱۳۸۷-۰۲-۱۱، ۱۱:۲۳ ب.ظ

    سلام
    وای چقدر خوب!
    خیلی خوشحال شدم
    راستش این جا بیشتر برام یه صفحه تو این دنیای مجازی بود که دوست داشتم بیام بخونمشون
    نمی دونستم برام این قدر مهم میشه
    و چقدر هم خوشحالم از این که این همه آدم خوب داریم ( غیر ازون بی شعوره راستش به نظرم میاد یه نفر باشه اونم به شدت عقده ای )
    که اومدن و همدردی کردن
    واقعا واقعن چقدر خوب
    به ات تبریک میگم
    منم موافقم اومدش حسابی بزنش ;)

  5. زهرا ۱۳۸۷-۰۲-۱۱، ۱۱:۳۳ ب.ظ

    به رضا واقع بین:
    نه بابا. اتفاقا اطراف تهران بوده. اون جائی که بودن تلفنش قطع بوده. تلفن کارتی در محدوده دورتری بوده. این طفلک هم حالش بد بوده نمیتونسته بره اونجا.
    اما به نظر من اینها دلیل نمیشه. میتونست به یکی دیگه بگه به ما زنگ بزنه. وقتی بهش گفتم تا کجاها رفتیم برگشته میگه شما خانما عادت دارید همه چیزو گنده کنید!!!!!!!!!!!!!!!!
    باور کنین ردخور نداره. باید کتکش زد اینو.

  6. amirepir ۱۳۸۷-۰۲-۱۱، ۱۱:۴۵ ب.ظ

    خدارو شکر . یه گوسفند نذر کنین اگه دلتون خاست مثلا برای شیرخوارگاه امنه …. ضمنا کلی به این شکلک ها خندیدم فک میکردم الان این زهرا اچ بیه :)

  7. وحید ۱۳۸۷-۰۲-۱۲، ۱۲:۰۲ ق.ظ

    خدا رو شکر… ایشالله که دیگه شاهد چنینی روزهای پر استرس و تاریکی نباشین… :)

  8. لاله ۱۳۸۷-۰۲-۱۲، ۱۲:۰۴ ق.ظ

    وایییییییییییییییی
    عزیزم تبریک،تبریک و هزار بار تبریک
    نمیدونی از دیروز تاحالا چند بار به هن وبلاگت سر زدم.بلکه خبر خوبی گذاشته باشی.
    خدا رو شکر.نمیدونی تا این پستت رو دیدم چقدر خوشحال شدم.
    الانم قبل از اینکه بیام اینجا با خودم گفتم :حالا که تو ابران نصفه شبه حتما زهرا خوابه الان.ولی وای دستت درد نکنه واقعا همه نگران بودن.
    مواظب خودت باش.

  9. علی زالی ۱۳۸۷-۰۲-۱۲، ۱۲:۰۹ ق.ظ

    یک لحظه هم خودت را جای خواهر اون مردی می ذاشتی که روی تخت بیمرستان بدون آشنایی افتاده بود
    به اونم فکر کردی
    فکر میکنم دختر مومنی باشی
    این طور حدس میزنم
    دعا کردن بازم یادت نره
    برادر تو پیداش شده
    ولی هنوز هستند کسایی که منتظر برادرشون هستن
    برادری که شاید اونی باشه که روی تخت افتاده بود

    دعای تو مطمئننا پیش خدا ارج و قرب بیشتری داره
    یادت نره

  10. محمد.گ ۱۳۸۷-۰۲-۱۲، ۱۲:۱۰ ق.ظ

    خوب خدا رو شکر که چیزی نشده .

  11. یک کویر نشین از طبس ۱۳۸۷-۰۲-۱۲، ۱۲:۱۷ ق.ظ

    خدا رو شکر … من از اماماده طبس ملتمسانه خواستم که …

  12. هاله ۱۳۸۷-۰۲-۱۲، ۱۲:۲۳ ق.ظ

    خوب الهی شکر که داداش‌ات پیدا شد ولی باورم نمی‌شه کسی در سن سی‌سالگی انقدر بی‌فکر باشه نسبت به خانواده‌اش. عجیبه خیلی عجیبه.

    به هر حال خوش‌حال‌ام که خیال‌تون راحت شد.

  13. یک فتحی ۱۳۸۷-۰۲-۱۲، ۱۲:۲۴ ق.ظ

    زهرا جان اتفاقا برایش خیلی دعا کرده بودم. هر چند ندیده بودمش اما یک ذره به خاطر خودت و یک ذره هم به خاطر جوونیش خورده بود تو حالم. خیلی خوشحال شدم که خواندم ابنو :)

  14. زهرا ۱۳۸۷-۰۲-۱۲، ۱۲:۲۶ ق.ظ

    به علی زالی:
    اتفاقا برای همین اون روز اوقندر حالم بد شد
    چون خودم رو گذاشتم جای خواهر اون اقا که چند وقت بعد بالاخره خبرش رو می شنوه و خداا میدونه چه حالی داره؟
    باور کنید برای من فرقی نمیکرد. در اون لحظه خاص همون قدر ناراحت شدم که انگار برادر خودم باشه..
    خیلی از مواقع وقتی داریم با خیال راحت توی خیابون راه میریم و هدفون توی گوشمونه و داریم آهنگ مورد علاقه مون رو گوش میدیم واقع خبر نداریم این آقا و یا خانوم نگرانی که از کنار ما داره رد میشه چه غم عظیمی رو با خودش حمل میکنه…
    مثل این چند روز اخیر من…

    مرسی که یادآوری کردید

  15. منیره ۱۳۸۷-۰۲-۱۲، ۱۲:۳۴ ق.ظ

    خیلی خیلی خوشحال شدم!

    پست قبلیت رو که خوندم اصلا برام توجیه نبود چرا این قدر نگرانی؟! بی خبری دلیل بر این نمیشه که حتما یه اتفاقی افتاده باشه.
    ولی بعد که فکرش کردم دیدم من جای تو نیستم که بفهمم چرا؟
    یه ضرب المثل هست که دائم میگم “بی خبری، خوش خبریه”

  16. زهرا ۱۳۸۷-۰۲-۱۲، ۱۲:۵۴ ق.ظ

    خدا رو شکر!!!!!

  17. مانا مهر ۱۳۸۷-۰۲-۱۲، ۱۲:۵۸ ق.ظ

    واقعا خوشحال شدم زهرا…کاش همه ماجراها فرجامی مثل ماجرای تو داشت…

  18. داود ۱۳۸۷-۰۲-۱۲، ۱:۳۷ ق.ظ

    سلام
    اولش فکر کردم داری فیلم هندی تعریف می کنی
    ولی خب تبریک می گم

  19. سعید ۱۳۸۷-۰۲-۱۲، ۲:۰۴ ق.ظ

    سلام

    خیلی خوشحال شدم که برادرتان برگشتند همه را نگران کردید ها گذشته از این که برادر شما بودند به جای خود، آدمی ناراحت میشه از اتفاقی منظورم گرفتاری است برای همنوعش هرچند آن فرد را نشناسه خوب این علی آقا باید قدر شما را بداندتوی ااین یکی دو روز با اینکه خیلی کار داشتم ولی مرتباً به وبلاگتان سر می زدم ببینم که خبر خوب کی میاد خدا را شکر ختم به خیر شد ولی جای تعجب دیگه یکی نبود که خبر سلامتی ایشان را بده؟؟ دیگه الان تو ایران همجا تلفن هست موبایل هم که فراوان به هر حال انشالله که همیشه خبر خوب داشته باشید وزندگیتان همیشه شیرین باشه

  20. مهدى ۱۳۸۷-۰۲-۱۲، ۲:۱۲ ق.ظ

    از طرف من یه سیلى بخوابون تو گوشش.(علامت تعجب بى علامت تعجب)

  21. Anar ۱۳۸۷-۰۲-۱۲، ۴:۲۸ ق.ظ

    خدا رو شکر که سالمه اما بی فکری کرده ها.

  22. Farinaz ۱۳۸۷-۰۲-۱۲، ۵:۲۰ ق.ظ

    زهرا جان بهت گفتم که مثبت فکر کن عزیزم و در اپ بعدی خبرای خوب راجع به برادرت می دی. هی به حرف من گوش نکردی و خودتو عذاب دادی. خوشحالم کلی الان

  23. احمد ۱۳۸۷-۰۲-۱۲، ۶:۱۴ ق.ظ

    واقعا خوشحال شدم …باور کن الان به محض ورود به اداره وبلاگتو چک کردم ببینم خبری شده یا نه .
    در هر صورت خیلی کار خوبی کردی ..

  24. احمد ۱۳۸۷-۰۲-۱۲، ۶:۱۴ ق.ظ

    واقعا خوشحال شدم …باور کن الان به محض ورود به اداره وبلاگتو چک کردم ببینم خبری شده یا نه .
    در هر صورت خیلی کار خوبی کردی سریع خبر دادی …

  25. ناشناس ۱۳۸۷-۰۲-۱۲، ۶:۳۰ ق.ظ

  26. ناشناس ۱۳۸۷-۰۲-۱۲، ۶:۳۰ ق.ظ

  27. ناشناس ۱۳۸۷-۰۲-۱۲، ۶:۴۳ ق.ظ

    سلام
    خیلی وقت بود وبلاگتون رو می خوندم. تصادفا پیداش کردم. همیشه برام سوال بود که چطور اینهمه موضوع میتونی یه آدم داشته باشه!!! به هر حال چون روان و ساده می نویسید دیگه بیشتر از قبل وبلاگتون رو می خونم. موفق باشید!
    راستی خوشحالم برادرتون سالمه.شما خانم ها همیشه شور این دلشوره رو هم در میارید ! چه فکرایی که نکردید!!!!!!!! به هر حال خوشحالم.

  28. فائزه ۱۳۸۷-۰۲-۱۲، ۷:۳۳ ق.ظ

    هورااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
    یوهوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووو
    خدا را شکررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررر
    خیلیییییییییییییییییییییییییی خوشحال شدم زهرا جون :) خیلی!

  29. nooshin ۱۳۸۷-۰۲-۱۲، ۸:۰۶ ق.ظ

    سلام خیلی خوشحال شدم خدایا شکرت

  30. مسافر ۱۳۸۷-۰۲-۱۲، ۸:۱۴ ق.ظ

    سلام. خیلی خوشحال شدم. برو نذرتو ادا کن (البته اگه نذر کرده باشی :دی)
    امروز با یه خبر خوش شروع شد.
    داداشتم یه کم مشکوک میزنه ها. اگه اطلاعاتی باشه احتمالا رفته عراق :دی

  31. آرش طباطبائی ۱۳۸۷-۰۲-۱۲، ۸:۲۴ ق.ظ

    سلام
    مبارکه پیدا شدن برادرتون …. خوشحالم!
    حالا درک می کنم چرا سایتون مدتیه که سنگین شده! من هم یک بار یکی از دوستانم که با هم عهد اخوت داریم، این طوری شد، آن هم در عراق و روز عاشورایی که بمب گذاری شده بود، اما متاسفانه زنده برگشت شهید نشد. خیلی دوست دارم دوستانم شهید بشوند :D
    یا حق!

  32. معلمی از بهشت ۱۳۸۷-۰۲-۱۲، ۸:۴۲ ق.ظ

    سلام خدا رو شکر شکرانه یادتون نره.:)

  33. خانمه ۱۳۸۷-۰۲-۱۲، ۹:۴۱ ق.ظ

    وای وای که چه ریلکس !!!! زهراجان تو همچین موقعیتی بودم و وقتی طرف با خونسردی بهم زنگ زد و گفت امکان تماس نداشتم هیچ جوری نمیتونستم بهش بفهمونم که چند روز چه عذابی کشیدم .
    خوشحالم که خیالت راحت شد .

  34. سمانه ۱۳۸۷-۰۲-۱۲، ۹:۵۹ ق.ظ

    سلام خوشحالم وتبریک میگم و همچنین به عروس گلتون

  35. Ehsan ۱۳۸۷-۰۲-۱۲، ۱۰:۱۰ ق.ظ

    خدا رو شکر دیروز تا حالا ۱۰۰ دفعه سر زدم ببینم خبری شد یا نه

  36. تارا ۱۳۸۷-۰۲-۱۲، ۱۰:۱۶ ق.ظ

    همیشه همینطوریه ها…اون طرف هیچوقت نمی تونه فکرشو بکنه بقیه چقدر نگرانش شدن ..نه که خودش می دونه خوبه فکر می کنه بقیه هم باید بدوننن که خوبه و همه چی رو به راهه…دقیقا یه روز و نیم من هم دلم هزار راه رفت تا از مامانم اینا که رفته بودن مسافرت خبری بشه…بعدشم تازه اونا طلبکار شدن که : نگرانی نداشت که !!
    __________
    به هر حال خوشحالم که همه چیز خوبه و برادرت صحیح و سالمه :)

  37. Admin ۱۳۸۷-۰۲-۱۲، ۱۰:۲۲ ق.ظ

    خوب خدا رو شکر

    بالاخره فهمیدیم که دعای ما یه جایی اثر میکنه

  38. تقویم صبورا ۱۳۸۷-۰۲-۱۲، ۱۰:۲۲ ق.ظ

    خدا رو شکر
    خیلی خوشحال شدم
    بعد از این دیگه قدرشو بدون وبده از مسواکت استفاده کنه (نیشخند)

  39. mehdivk ۱۳۸۷-۰۲-۱۲، ۱۰:۲۲ ق.ظ

    سلام خانم زهرا! ان شاء الله که حال برادرتون هر چه زودتر خوب بشه و هر چه سریعتر هم به کانون گرم خانواده تون برگرده وان شاء الله در باقی زندگی هیچ موقع تو همچنین شرایطی قرار نگیرید و همیشه شاد زندگی کنید ، آخر هفته ما رو با این مطلب شاد کردید

  40. حامی ۱۳۸۷-۰۲-۱۲، ۱۰:۴۲ ق.ظ

    به سلامتی.

  41. ققنوس ۱۳۸۷-۰۲-۱۲، ۱۰:۴۷ ق.ظ

    خدا رو شکر :)

  42. فائزه ۱۳۸۷-۰۲-۱۲، ۱۱:۰۶ ق.ظ

    راستی شیرینی یادت نره :دی

  43. maryam ۱۳۸۷-۰۲-۱۲، ۱۱:۱۳ ق.ظ

    hala ma ke motevaje nashodim aslan vali to dar jarian bash plz ke dadashet nemitoone inghadr mariz bashe ya too gharne 21 va ba in vaziate irancello… kasi mobile nadashte bash vali hala mahze ettelae khodet azizam ishun badjur ettelaati tashrif daran,maham ye hamkari dashtim daghighan be hamin nahv gandesh dar oomad badan………..to khod hadise mofassal bekhan….:-)

  44. زهرا درخشان ۱۳۸۷-۰۲-۱۲، ۱۱:۳۸ ق.ظ

    از دست این برادرای بی خیال!!!

  45. وبلاگ کامپیوتر و ارتباطات - نسیم ۱۳۸۷-۰۲-۱۲، ۱۲:۲۵ ب.ظ

    سلام . زهرا جون میشه کد لینکدونی بالا رو به من بدی . واسه وبلاگمون میخوام . مرسی

  46. وبلاگ کامپیوتر و ارتباطات - نسیم ۱۳۸۷-۰۲-۱۲، ۱۲:۲۶ ب.ظ

    راستی میشه وبلاگمونم بلینکی

  47. hamshahri ۱۳۸۷-۰۲-۱۲، ۱۲:۵۱ ب.ظ

    :) خدارو شکر. دیدن گفتم ! زیاد هم مطمئن نباشین که بخاطر مریضی زنگ نزده!:) گفتم که از پسرهایی هم سن و سال ما ازین کارا بعید نیست!:) ولی خداییش کار خوبی نکرد!‌و حداقل درس خوبی برای من و امثال منه که اینجارو خوندن:)

  48. صفا ۱۳۸۷-۰۲-۱۲، ۱:۱۲ ب.ظ

    خوب خدارو شکر. تبریک می گم .
    ازدیروز تا حالا ۱۰ دفعه اومدم ببینم خبری شد یا نه ؟
    ولی خداییش خیلی داداشت بی فکره!!! من اگه جای تو بودم حسابی کتکش میزدم و از خجالتش در می اومدم.

  49. آذرشب ۱۳۸۷-۰۲-۱۲، ۱:۱۷ ب.ظ

    خوب ، خدا را هزار مرتبه شکر ، توی این مدت مجبور بودم هی یا به کامنتهای وبلاگت سر بزنم و یا هی توییت هایت را چک کنم ، فرندفید هم نبودی که کارم را راحت کنی – دی
    ولی اینرا جدی میگویم ، حتما یک جی پی اس یا یک ردیاب به علی خان وصل کنید ، هنوز هیچی نشده کم حواسه
    دو تا خانواده و یک خیل ویلاگستان را نگران خودش کرده
    ولی انشاالله که سرحال برمیگرده خونه
    بازم خدا را شکر

  50. ثریا ۱۳۸۷-۰۲-۱۲، ۱:۵۷ ب.ظ

    چرا من همش دارم فکر می کنم که این ها از اولش یه داستان بوده؟ همش ساختگی بوده… اطمینان دارم که همینطور بوده کاملا از پست قبلی متوجه شدم و این پستت هم که تابلو بود… یه کم برای شعور خوانندگانت ارزش قایل شو و از نجابت و بزرگواریشون سواستفاده نکن.

  51. مسافر ۱۳۸۷-۰۲-۱۲، ۲:۱۴ ب.ظ

    توی خبر خوندم: “اسید‌پاشی جان دختر ۲۶ ساله را گرفت”.
    چقدر طرف نامرد بوده.
    داشتم فکر میکردم اگه دختره زنده میموند آرزوش چی بوده ؟
    فکر کنم آرزوی اولش انتقام از طرف و دومی آرزوی مرگ خودش.
    نمیدونم شاید اشتباه فکر میکنم.

  52. سیروس ۱۳۸۷-۰۲-۱۲، ۲:۴۳ ب.ظ

    خدا رو شکر برگشت
    ولی من موندم تو چرا این کامنت های زشت رو نایید می کنی ؟؟؟
    در ضمن وردپرست مال زمان ناصردین شاه هستش
    حتمن اپلود کن ورژت جدید رو فردا هک ی چیزی شدی
    نگی نگفتم

  53. شکوفه سیب ۱۳۸۷-۰۲-۱۲، ۳:۴۱ ب.ظ

    همچین با استرس و یه چشمی اینجا رو باز کردم !
    الهی شکر … الهی شکر می دونی گاهی می گم خدا هیچکس و خواهر نکنه …. کاملا می دونم چی به دل زهرا رفته
    الهی بلا ازتون دور باشه و همیشه دور هم شاد باشید .

    خدایا شکرت !

  54. بهنام ۱۳۸۷-۰۲-۱۲، ۳:۵۹ ب.ظ

    تبریک تبریک!! خدا رو شکر.

  55. تازه وارد جدید ۱۳۸۷-۰۲-۱۲، ۴:۱۵ ب.ظ

    به نظر من که خیلی مشکوکه. بعید می دونم مریض بوده باشه. از همه تابلوتر اینکه موبایلشو با خودش نبرده. نگو که اصلا موبایل نداره!!! انقدر ساده نباش دختر. بیچاره زن داداشت که گیر چه هفت خطی افتاده.

  56. زعفرانی ۱۳۸۷-۰۲-۱۲، ۴:۲۴ ب.ظ

    خدا رو شکر

  57. /\/\asoud ۱۳۸۷-۰۲-۱۲، ۵:۰۸ ب.ظ

    خدا رو شکر؛ خوشحالم:)

  58. کیوان ۱۳۸۷-۰۲-۱۲، ۵:۵۳ ب.ظ

    اه اه اه!
    چه داداش بی خیالی داری. حیف این همه غصه ای که من خوردم تو این دو-سه روز. اگه می خوای حق مطلبو ادا کنی باید اینقد بزنیش که چند روز نتونه راه بره ;-)
    دیگه اصلا نگران این داداشت نشو.

  59. آرام ۱۳۸۷-۰۲-۱۲، ۹:۴۳ ب.ظ

    اااا من این مدت اینجا سر نزدم چه ها بهت گذشته. خدا را شکر به خیر گذشت.

  60. مریم ۱۳۸۷-۰۲-۱۳، ۲:۱۵ ب.ظ

    واااای زهرا خیلی خوشحال شدم.من الان این مطلبتو خوندم.ایشالا همیشه شاد باشی.اینجور مواقع آدم بیشتر قدر نزدیکانشو می دونه.

  61. صبا ۱۳۸۷-۰۲-۱۴، ۹:۴۵ ق.ظ

    خدا رو شکر ….

  62. مسافر ۱۳۸۷-۰۲-۲۴، ۱:۲۴ ب.ظ

  63. بهار ۱۳۸۷-۰۲-۲۴، ۴:۲۱ ب.ظ

    من امروز تولدمه شما نمیخوایید به من تولدم رو تبریک بگید

  64. بهار ۱۳۸۷-۰۲-۲۴، ۴:۲۴ ب.ظ

    تولدم مبارک