۱۳۸۷-۰۲-۱۱
برادرم زنگ زد:)
* آااااخخخخخ جوووووون 
همین یک ساعت پیش برادرم زنگ زد. بچم با برخی از همکارانشون فرستاده شده بودن برای یک ماموریت آموزشی اطراف تهران. همون روز اول مریض میشه و چند روز نمیتونسته از تختش بیرون بیاد. اونجام به تلفن دسترسی نداشتن. خودشم همراه نداره ولی همکارش که باهاش بوده شارژرش رو جا گذاشته بوده. امروز که حالش بهتر شده تونسته بود خودش رو به زحمت به یک تلفن کارتی برسونه و زنگ بزنه بهمون. من هنوز ندیدمش و احتمالا تا چند روز دیگه هم نمی بینمش ولی همین که خبری شده و ازش خبری دارم یعنی اینکه من الان یک هیوووووووولا خوووووووبم و شااااااااد. البته جدی میگم ها من قانع نشدم. منتظرم که بیاد و بزنمش.
چون این مدت اندازه یک قرن پیر شدم من.
* امشب اندازه تمام عمرم به دوستان و همکاران و اقوام اس ام اس زدم که علی بالاخره پیداش شده و بهمون زنگ زده و سالمه و فقط آنفولانزا از پا انداختدش. تااازه دوره پیش جشن گرفته بودم که قبض موبایلم کم اومده یعنی کمترین مقدار در طول این مدتی که من موبایل داشتم اونم فقط ۱۲۲۰۰ تومان. واقعا شاهکار بود واسه من. اینبار فکر کنم همین رقم ضربدر ۱۰ بشه:) البته خوب تا باشه خبرهای خوش. البته نه از این دست. من واقعا طاقتشو ندارم. امشب همش سر نماز میگفتم خدایا دیگه دوست ندارم منو اینطوری امتحان کنی. فهمیدی که جنبه ام کمه و اصلا قابل امتحان نیستم…
* راستی از همه توووون ممنونم.
مطمئنم دعاهای تک تکتون تاثیر داشته. من اصلا دلم نمیخواست اینجا بنویسم و کسیو ناراحت کنم. ولی اون روز یه لحظه دلم خیلی پر بود. چون بیمارستانهای زیادی رو گشته بودم و مجروح های مجهول الهویه زیادی رو دیده بودم. (اول اسم برادرم رو می گفتم و اگه پیدا نمیشد میگفتم اگه بیمار مجهول الهویه دارید میتونم ببینمشون و اجازه می دادن) واسه همین حالم اصلا خوب نبود. به خصوص اینکه برای شناسایی یکیشون تا اتاق عمل هم رفتم. چون حال بیمار مساعد نبود و امکان زنده موندش خیلی کم بود از طرفی مدت ۵ روز بود که هیچ خبری از خانواده و یا اقوامش نبود. برای همین وقتی گفتم برادرم گم شده و حدود ۳۰ سالشه پزشکان و پرستاران اونجا خیلی خوشحال شدن که بالاخره این بیمار اقوامش پیدا شدن. باور نمی کنید اون روز چه حااااالی داشتم وقتی میخواستم نزدیکتر برم و صورت اون جوون بیچاره رو ببینم و تشخیص بدم که آیا برادر بزرگ و عزیز من هست یا نه؟ مطمئنم تا توی موقعیتش قرار نگرفته باشید درک نمی کنید که هر کدوم از قدمهایی که بر میداشتم یعنی چی؟ احساس میکردم دارم به یک پرتگاهی نزدیک میشم و هر لحظه ممکنه ازش سقوط کنم. وقتی چهره اون جوون رو دیدم واقعا دیگه نفهمیدم چی شد؟ وقتی به هوش اومدم پرستاره فکر کرده بود برادر منه… بهش گفتم نه… از تصور اینکه برادر من هست یا نه حالم اینقدر بد شده…
خیلی دلم برای اون جوون سوخت… هیچ مشخصه ای نداشت… نه کارت شناسایی حتی یک برگه و یا تلفنی چیزی همراش نبود. یک ماشین بهش زده بود و بعدش فرار کرده بود. نامرد… منتها نمیدونم چرا مدارکش همراش نبود… باید خدا رو شکر کنیم که الان بیمارستانها و اورژانسها تصادفیها و مجروحین مجهول رو هم می پذیرن و مداوا می کنند.
خوب هرکسی باشه توی این شرایط آیه یاس میخونه… واسه همین ناامید شدم و اون مطلبو نوشتم. اما خوب ما شانس آوردیم. خدا رو شکر…

