الان جلسه ام، نمیتونم صحبت کنم

* زمانی می‌رسد که انسان دیگر قادر نیست بگوید :«جبران می‌کنم». چقدر خوب است که انسان قبل از رسیدن به این زمان تأسف‌انگیز چیزی برای جبران کردن باقی نگذاشته باشد.
آتش بدون دود- نادر ابراهیمی

* در راستای تنویر افکار عمومی خواستیم عرض نماییم که ما امروز باقالی پلو با ماهیچه درست کردیم:-) خداییش خیلی هم خوشمزه شده بود. فقط اینکه بلت نبودم ماهیچه رو چطور درست کنیم؟ به ناچار به قطعات کوچیکتر تقسیم نمودیم و عین چلوگوشت درستش کردیم. یعنی آب + پیاز داغ + رب + قطعات گوشت. باقالی پلو هم که راحته. متشکل از باقالی پوست کنده + شوید + برنج اصل شمال. این آخری از همه شون مهمتر بیده بوده است.
امضا: اچ بی سرآشپز :دی

* یکی به من بگه آخر سریال بیداری چطور تموم شد؟ جز معدود سریالهایی بود که همیشه دنبال میکردم ولی از بعد از عید تا حالا باور می کنید مجموعه بیشتر از یک ساعت تلویزیون ندیدم؟! میشه یکی خلاصه اش رو بگه که چی شد؟ مرسی. تو وبلاگ رها از رنج خوندم که تموم شده. ننوشته بود چطوری؟

* خوب مطمئن باشید از این به بعد بازهم در مورد ماجراهای من و دختر همسایه اسبقمان خواهید شنید. چون ایشان به دلایلی کاملا فنی به منزل جدیدمان علاقه مند گشته اند. دیروز دختر همسایه اسبقمون اومد اینجا و هنوز نیومده کلی از آب و هوای این منطقه و اینکه چقدر همسایه هامون گوگولی و مامانی و ناز هستند و ای کاش خونه شون اینجا بود و این حرفا، تعریف نمود. از اونجائیکه بنده شک نداشتم این مسئله ربط مستقیمی با سن ایشان (۲۸ سال) و احتمالا اجناس ذکور این کوچه داره ازش پرسیدم که حالا راستشو بگه؟ چه چیز این کوچه تنگ توجهت رو جلب کرده؟ سوال پرسیدن ما همانا و اعتراف کردن ایشان همان :دی
ایشون عرض کردن که واااای زهرا خوش به حالت (؟!!؟؟!!؟؟!) گفتم مگه چی شده؟ گفت که الان که داشته می اومده (یعنی با ۲۰۶ آلبالویی خوشگلش) توی این کوچه ما پر بوده از ماشینای مدل بالا که راننده های اکثرشون هم پسرای جوون بودن (؟!!؟؟) که همه شونم با دیدن ایشون صد البته تا کمر خم شدن و راه رو برای ایشون باز کردن :دی
فکر کنم ناچارم دوباره از لنز و یا عینکم استفاده کنم. چون تا به حال به این موضوع دقت نکردم!! اونم نه به خاطر اینکه خدای نکرده کور باشم ها!!! اصولا چنین چیزی به بنده ثابت نشده! شما تصور کنید من رو که ۶:۳۰ پامیشم میرم کمی ورزش و بعدش از اونور میپرم تو تاکسی که برسم محل کارم. طبیعتا این ساعت تمامی این آقایان خوابند!! از اینورم که سرویسا رو برداشتن و بازم مجبورم با تاکسی به مدت N ساعت توی ترافیک گیر کنم و وقتی بر میگردم احتمالا اون ساعت آقایون رفتند شکار!!!
واه واه واه! چقدر ذهن شماها منحرفه! منظورم اینه که اون موقع، میرن جنگلای اطراف تهران قرقاول و گوزن شکار کنن واسه شام!!!

* به نظر شما این انصافه که تازه آدم جمعه یادش بیاد که یه گزارشیو باید در طول هفته تنظیم می کرده؟! اونم فقط به خاطر اینکه یادش رفته توی گوشیش یه ریمایندر واسه خودش بذاره؟!
به نظرم تکنولوژی بزرگترین ضررش اینه که تا حدودی حافظه آدمو از کار میندازه!!! من تا کارای مهممو واسه خودم ریمایندر نذارم خیلی کم ممکنه یادم بیاد ولی جالبیش به اینه که تا صدای ریمایندر گوشیم در میاد بدون اینکه نگاش کنم، سریع میفهمم واسه چی ریماندر گذاشتم.
دارم فکر میکنم اون قدیما که از این چیزا نبود، مردم چطور اینهمه کار رو واسه خودشون یاداشت میکردن و یا یادشون میموند که چیکار کنن؟ چی خرید کنن؟ راجع به چی سرچ کنن؟ کی جلسه دارن؟ کی باید نطق کنن؟ کی کلاس دارن؟ کی مقاله رو به کی بدن؟ کی به دوستشون زنگ بزنن؟ کی به مامان چی بگن و …

* اونقدر توی این فیلما نشون میدن که مثلا آقاهه جلسه نیست و وقتی عیالش زنگ میزنه میگه من جلسه ام حالا دیگه همه باورشون شده که وقتی کسی میگه من جلسه ام و نمی تونم صوبت کنم یعنی داره دروغ میگه! باور کنین تا حالا چندین بار شده که مامان زنگ زده بهش گفتم الان جلسه ام و نمیتونم صحبت کنم و خودم بهت زنگ میزنم. اونم سر به سرم میذازه و همیشه اینطوری میگه: برو بچه! من مامانتم!!! (در اینگونه لحظات قیافه من این شکلی میشه: ) آره الان من میدونم جلسه داره پشت درهای بسته انجام میشه. لابد دبیرکل سازمان ملل و رییس جمهور موگادیشو هم توی جلسه هستن :دی (نه اینبار :دی اشتباه بود باید اون شکلک متفکر یاهو رو وردارم بیارم).
حالا من یه دوست دیگه ای دارم به اسم لاله. این دختر اگه بخواد یکیو خل کنه یعنی تصمیم بگیره یکیو خل کنه بدون شک اینکارو خواهد توانست کرد! این بشر هر وقت زنگ میزنه و میگم توی جلسه ام و یا مثلا توی اتاقم هستم و چند نفر اون توان و نمیتونم راحت صحبت کنم شروع میکنه به فحش دادن. یعنی مثلا میگه تو فلانی و بیساری (هر چه فوحش رکیک هست رو بذارین جای فلانی و بیساری) بعدش منم که نمیتونم بگم خودتی؟! آیا؟!! فقط در جوابش میگم: آها باشه!!! برات میارم!!! میگم بهت زنگ بزنه!! اونم کم نمیاره که! مدام میگه باشه؟! یعنی گفتم تو فلانی، میگی باشه ؟:دی آآآآآآآآآففففففرین :دی

۳۳ نظر

  1. چهار ستاره مانده به صبح ۱۳۸۷-۰۲-۶، ۴:۱۹ ب.ظ

    آخر بیداری، خواب بود. تورنگ جان یه خواب دید و ما رو گذاشت توی خماری که چه بشود یا نشود! زیاد خودتو ناراحت نکن زهرا خانوم.

  2. زهرا ۱۳۸۷-۰۲-۶، ۴:۲۸ ب.ظ

    چی؟ یعنی کل سریالو تورنگ توی خواب دیده بود؟! یا نه؟ آخر فیلم یه خواب بیربط بود؟

  3. یک فتحی ۱۳۸۷-۰۲-۶، ۵:۰۳ ب.ظ

    نه بابا. تورنگ می رود خونه این الهام پاوه نژاد اینا. الهام خانم هم سر می رسه و این تورنگ قایم میشه.تورنگ در یک لحظه بچه رو ور می داره و فلنگ رو می بنده. این بابای الهام پاوه نژاد هم که اسم کاراکترش یادم نیست یک هو متحول میشه و تصمیم می گیره به همین خاطر بچه رو تا ۷ سالگی بدهند به تورنگ تا اون نگه داره. خودشون هم با دخترش ( الهام پاوه نژاد بروند اروپا یک گشتی بزنند که از غم بی امیری ( بچه نقش اصلی! سریال ) نمیرند. تورنگ هم با بچه اش یک زندگی مشتی رو شروع می کنند.

    اگر سوالی داشتی بپرس. چون با فید می خوانم ممکن است نفهمم. میل بزن

  4. maryam ۱۳۸۷-۰۲-۶، ۵:۱۰ ب.ظ

    ببین آخرش تلفیقی از کامنت های بالایی میشه.ولی آخرش که تورنگ یه خوابی میبینه یه نوشته میذاره که “مردم وقتی زنده اند در خوابند وقتی میمرند تازه زنده میشنود”خلاصه اینکه آخرش ی جورایی می خواست بگه همش سر کار بودی….خوشحالم که ۳ ۴ تا قسمتشو بیشتر ندیدم

  5. زهرا ۱۳۸۷-۰۲-۶، ۵:۳۶ ب.ظ

    خوبه با توجه به کامنتا پس چیزی رو از دست ندادم!! نمیدونم چرا آخر همه سریالهای خوب یهو غیر منتظره و سنبل میشه!

  6. ققنوس ۱۳۸۷-۰۲-۶، ۶:۳۲ ب.ظ

    ولی من جبران می کنم ، قول میدم ؛)

    آشپزی بیسته مثل خودم.
    خانوم رئیس شما همیشه جلسه دارید :)
    سریالم که همه تعریفیدن.
    خوش باشی. امیدوارم گزارشتو تموم کنی.
    روزگار به کام.

  7. مریم ۱۳۸۷-۰۲-۶، ۶:۴۴ ب.ظ

    سلام زهرا جان … واقعا بعضی کامنتهایی که برات میذارن غیر قابل هضمه !
    پنداری همه روانشناس شدن !
    بابا چرا یاد نگرفتیم به عقاید هم احترام بذاریم ؟
    منم از خیلی نظرها با زهرا مخالفم ولی دلیل نمی شه به خودم اجازه بدم تو وبلاگش شخصیتش رو ببرم زیر سوال !
    اصلا اگه وبلاگش رو دوست ندارین چرا میخونین ؟!

  8. سیروس ۱۳۸۷-۰۲-۶، ۷:۰۷ ب.ظ

    الان دارم میرم امام زاده برای شما دعا کنم شاید خدا به دل پاک ما دلش به رحم اومد و بخت شما رو باز کرد
    خدا رو چه دیدی پست بعدی شما شد
    عــــروس می شویم
    حالا شاید به جای ۲۰۶ یدون بنز s550 چیزی داشت اقا داماد

  9. زهرا ۱۳۸۷-۰۲-۶، ۷:۴۶ ب.ظ

    به سیروس :
    حتمن اینکارو بکنید!
    نذر گندم و اینها واسه کبوترها هم توصیه می شود. ظاهرا خیلیا اینطوری نتیجه گرفتند
    مرسی!!!

  10. زهرا ۱۳۸۷-۰۲-۶، ۸:۱۲ ب.ظ

    سلام.منم مثل خودت زهرا هستم.مدتی هست این صفحه رو می خونم .نوشته هات جالب هستن ولی عزیز دلم کسی که فکر کنه انتخابات توی ایران درسته و نتیجه بگیره دنیای مجازی با حقیقی فرق داره یکی از اون بی شمار تربیت شده های این دوره هست که تشخصی نمیده انتخابات فرمایشی و حقیقی چه فرقی دارن .یکم باز تر نگاه کن

  11. گیجعلی ۱۳۸۷-۰۲-۷، ۱:۰۴ ق.ظ

    سلام
    من متن شما را بارها و بارها خواندم در پایان به این نتیجه رسیدم شما دختر با کمالاتی هستسد .
    اگر میشود از دوستانتان بیشتر بنویسید طفلکی ها خیلی جالبند .
    جریان کوچه و ۲۰۶ شفاف نیست شفافش کنید .

  12. احسان ۱۳۸۷-۰۲-۷، ۱:۳۵ ق.ظ

    نه بابا جریان از این قرار بوده که تورنگ بعد از اینکه بچش را پیدا میکنه زنگ میزنه خونه دکتر قریب که من بچه را پیدا کردم توی هم بپر یه سر برو خونه آقای شیرین سخن که اونجا عروسی آقای شصت چی را گرفتن. خلاصه بهعد تورنگ ببهو بیددار میشه میبینه اصلا همه اینا خواب بوده. اون قرار بوده نقش نرگس را بازی کنه اشتباه شده.

    خیلی یخ بود نه؟

  13. Farinaz ۱۳۸۷-۰۲-۷، ۲:۰۵ ق.ظ

    خیلی جالب بود جریان این دختر همسایتون. یک جوری از بیشتر نوشته هات بر می اد که ازدواج کردن، خصوصا برای خانم ها، در ایران خیلی سخته، شاید هم خود دخترها با سخت کردن شرایط ازدواج، خودشون باعث این مسیله کمبود شوهر می شن.
    Take care

  14. ستاره ۱۳۸۷-۰۲-۷، ۲:۱۳ ق.ظ

    سلام زهرای عزیز بعد از مدتها اومدم مطالب وبت رو بخونم من خیلی گرفتار بودم و تازه یه خورده سرم خلوت شده برات ارزوی موفقیت می کنم راستی چرا انقدر به مجرد بودن تو گیر میدن؟ از اون پسره که توهین می کرد خبری نیست؟ خدایی خیلی بی تربیت بود راستی بعضی از مطالبت رو ذخیره کردم اونهایی که حکایت و داستان بود اشکالی نداره اگر از بعضی هاش با ذکر منبع در وبلاگم استفاده کنم؟ منتظر جواب هستم ممنون

  15. تازه وارد ۱۳۸۷-۰۲-۷، ۶:۴۴ ق.ظ

    حالا به چه جایی هم لینک داده که سریال تمام شد.!!!

  16. farid daee ۱۳۸۷-۰۲-۷، ۷:۳۷ ق.ظ

    salam mashala be in hame stedad

  17. farid daee ۱۳۸۷-۰۲-۷، ۷:۳۸ ق.ظ

  18. صبا ۱۳۸۷-۰۲-۷، ۸:۰۹ ق.ظ

    گل

  19. ساتین ۱۳۸۷-۰۲-۷، ۹:۰۰ ق.ظ

    اون کی بود می گفت تو انتخاباتمون تقلب و این حرفها نیست؟
    lol
    نبودی ببینی چه خبر بود دیروز

  20. DJ DANYAL ۱۳۸۷-۰۲-۷، ۹:۴۵ ق.ظ

    RASTESH HOSELAM NASHOD BEKHONAM VALI BE JAYE ZAHRA 2008 BEHTARE BEGI ZAHRA JOON,RASTI SALAAAM.

  21. متولد آذر ۱۳۸۷-۰۲-۷، ۱۰:۱۲ ق.ظ

    پیشنهاد :
    عکس اون عروسکه رو از هدر وبلاگت بردار تو دیگه بزرگ شدی :) .

  22. داریوش کبیر ۱۳۸۷-۰۲-۷، ۱۰:۳۹ ق.ظ

    ولی خدایی جلسه هست هر چند جلساتی که بعضیا میذارن نوبره!
    خود من از صبح تو شرکت تو جلسه هستم تا ظهر !ولی وقتی بخوام با مدیرت جلسه داشته باشم با اینکه ایشون هم تو جلسه هستن باز ما سرمون رو می اندازیم پائین و مولتی جلسه میسازیم!
    هر چند نصب این جلسات واقعا کشکه در کل جلسه گذاشتن کلاس نیست فقط تصمیمات بی خود رو چند بار تکرار کردنه

  23. مهرداد ۱۳۸۷-۰۲-۷، ۱۱:۲۹ ق.ظ

    من که اول جلسه ها گوشی رو خاموش میکنم و خلاص…امتحان کن میبینی راحت تر از اینه که بگی: الان جلسه ام نمیتونم صحبت کنم (;

  24. علی ۱۳۸۷-۰۲-۷، ۲:۳۳ ب.ظ

    جلسه رو خوب اومدی . چون همیشه مامانم زنگ می زنه می گه کجایی می گم تو دفترم . میگه دروغ می گی با رفیقات رفتی خوشبگذرونی ………..
    عجبا ……….
    بیداریم منم نفهمیدم . فکر کنم نویسنده درباره پایان باز یه چیزایی شنیده بوده می خواسته آخرشو پایان باز تموم بکنه

  25. سعید ۱۳۸۷-۰۲-۷، ۲:۵۱ ب.ظ

    سلام
    زهرا خانم از این که نتوانستید مطلبی را که راجع به آن برایتان نوشتم پیدا کنید با عرض معذرت متعجب شدم شما که ماشاالله خیلی از وقتها آنلاین هستید چطور نتوانستید یک مطلب را در وبلاگ خودتان پیدا کنید ؟خوب از من نشانی خواستید این هم نشانی در نظر سنجی ( عید خوبی نیست اصلاً به تاریخ ۲۷ مارس بیست و ششمین نظر (النا)خوب یک نگاه بکنید بد نیست !!! موفق باشید

  26. من او هستم ۱۳۸۷-۰۲-۷، ۳:۰۲ ب.ظ

    واه واه.تو بیکار نشستی این همه چیز تایپ کردی من بیکارتر نشستم خوندم.۲۰۶ آلبالویی !مسئله این است.

    آی لینک یو!

  27. بیر کیشی ۱۳۸۷-۰۲-۷، ۳:۲۴ ب.ظ

    این “دی” یعنی چه؟؟؟ من نبفهمم

  28. شیرین بانو به سیروس ۱۳۸۷-۰۲-۷، ۵:۰۱ ب.ظ

    دخیل فراموش نشود.یک بیست تومانی هم از طرف ما بندازید داخل.
    برای عقل خودتان هم دعا کنید.

  29. سیروس ۱۳۸۷-۰۲-۷، ۵:۲۶ ب.ظ

    سلام به شیرین بانو
    متاسفم برای شما که اینقده کوته فکر هستید
    من صرفا برای شوخی اون کامنت رو نوشتم نه برای مسخره کردن خانم زهرا در ضمن کامنت رو نوشتم اینقده شهامت داشتم که ادرس وبلاگم رو بنویسم حتمن برای عقل ناقص شما دخیل می بینم ترشی بانو
    نه ببخشید شیرین بانو
    :)

  30. سیروس ۱۳۸۷-۰۲-۷، ۵:۲۷ ب.ظ

    می بینم = می بندم

  31. شیرین بانو ۱۳۸۷-۰۲-۷، ۷:۳۷ ب.ظ

    آره.برای عقل شیرین هم دخیل ببندید.
    ضمنا ظرفیت گرمایی شما بسیار پایین تشریف داره که این قدر زود جوش میارید.
    بازم ضمنا من وبلاگ ندارم!

  32. سیروس ۱۳۸۷-۰۲-۷، ۱۰:۰۹ ب.ظ

    ها ها
    اگه اینجا بودی کلی گیس و گیس کشی می کردیم
    دیگه اینجا کامنت نمی دم
    اینجا محل دعواست به مبارزه دعوت می شوی
    تنهایی ترسیدی با دوستات بیا
    ۰۱plus12@gmail.com

  33. نیلوفر ۱۳۸۷-۰۵-۲۹، ۱۱:۲۹ ب.ظ

    جالبه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟سلام عزیزم

نظر شما