کاش برادرم زنده باشه

* همیشه صحبت کردن از نقاط ضعفم و یا اعتراف به اونها خیلی برام مشکله…
یکیش اینه که راجع به همین قضیه برادرم من اصلا نمیتونم خودمو گول بزنم و مثبت فکر کنم…
دیشب همش داشتم با خودم فکر میکردم چقدر خوب بود اگه الان اینجا بود و دوباره اذیتم میکرد که من لوسیونتو برداشتم به تنم زدم و من تا سر حد مرگ عصبانی بشم و یا وقتی برمیگردم خونه برام یادداشت گذاشته باشه: از مسواکت استفاده کردم خیلی جنسش خوبه ها…
دیشب داشتم فکر میکردم اینها همه علائم حضور برادرم بود. اما الان هیچی نیست. هرچند خیلی سر به سرم میذاشت و کلی می خندید اما واقعا دیشب دلم برای این اصطلاح «خواهر کوچولو»ش تنگ شده بود. میدونست من به این کلمه حساسم همیشه هم به کارش می برد…

* همش میترسم نکنه واقعا اتفاقی افتاده.. اگه اتفاقی افتاده باشه چی؟ من نمیدونم الان باید عزادار باشم یا خوشحال باشم که برمیگرده و تابستون براش عروسی میگیریم. برادر من تازه یکی دوماه نمیشه که عقد کرده بود… بیچاره زنش… اگه اتفاقی بیفته تکلیف اون دختر بیچاره چی میشه؟ واقعا نمیدونم…

* بدترین قسمتش همین بیخبریه. همینی که اصلا نمیدونی واقعا چه اتفاقی براش افتاده… همیشه بدترین کابوس برای من اینه که مرگم ناگهانی باشه و اون موقع پیش خانواده و عزیزانم نباشم… دارم فکر میکنم چقققدر وحشتناکه اگه این اتفاق براش افتاده باشه و ما هنوز بی خبر باشیم.
فقطا دلم میخواد زنده باشه. حتی اگه هر دو تا دست و یا هر دو تا پاشو از دست داده باشه. یا حتی اگه تا آخر عمر بخواد معلول بشه… همه اینها بهتر از اینه که ناگهانی و بدون دلیل برادر بزرگم رو از دست داده باشم… من خیلی برادرم رو دوست داشتم. این طفلی آزارش به یک مورچه هم نمیرسید. قلبش واقعا مثل یک بچه پاک و سالم و ساده بود. هر چند که ۳۰ سالشه…

* واقعا متاسفم خیلی دلم پر بود… نمیتونم مثبت فکر کنم…

* پائولوکوئیلو
شهسواری به دوستش گفت: بیا به کوهی که خدا آنجا زندگی می کند برویم.میخواهم ثابت کنم که اوفقط بلد است به ما دستور بدهد، وهیچ کاری برای خلاص کردن ما از زیر بار مشقات نمی کند.
دیگری گفت: موافقم .اما من برای ثابت کردن ایمانم می آیم .
وقتی به قله رسید ند ،شب شده بود. در تاریکی صدایی شنیدند:سنگهای اطرافتان را بار اسبانتان کنید وآنها را پایین ببرید
شهسوار اولی گفت:می بینی؟بعداز چنین صعودی ،از ما می خواهد که بار سنگین تری را حمل کنیم.محال است که اطاعت کنم .
دیگری به دستور عمل کرد.. وقتی به دامنه کوه رسید،هنگام طلوع بود و انوار خورشید، سنگهایی را که شهسوار مومن با خود آورده بود،روشن کرد. آنها خالص ترین الماس ها بودند.
مرشد می گوید: تصمیمات خدا مرموزند، اما همواره به نفع ما هستند.

* خدا کنه همین طور باشه. تصمیم خدا به نفع ما باشه…

۱۰۱ نظر

  1. هاله ۱۳۸۷-۰۲-۱۰، ۲:۳۱ ب.ظ

    خیلی ناراحت شدم زهرا جان. تنها رفته بود داداش‌ات؟ عزیز من چرا افعال‌ گذشته رو برای داداش‌ات به کار می‌بری؟ احتمالا’ فقط دست‌رسی به تلفن نداره – مثلا” ماشین‌اش خراب شده و جائی دور افتاده … پیداش می‌شه، تو که به خداوند اعتقاد داری (من‌ام خیلی اعتقاد دارم). دعا می‌کنم.

    بی‌خبرمون نگذار.

  2. زهرا ۱۳۸۷-۰۲-۱۰، ۲:۳۸ ب.ظ

    من به خدا اعتقاد دارم
    اما جلوی بعضی از حوادث رو نمیشه گرفت..
    منم از خدامه زنده باشه… الان هیچ آرزوی دیگه ای غیر از این ندارم..

  3. ییلاق ذهن ۱۳۸۷-۰۲-۱۰، ۲:۴۴ ب.ظ

    با تمام وجودم دعا میکنم هیچ اتفاق بدی نیفتاده باشه :( :( ناراحت نباش توکلت به خدا باشه

  4. amir ۱۳۸۷-۰۲-۱۰، ۲:۵۶ ب.ظ

    khoda khodesh mehraboone va komakesh mekone barash doa mekonem

  5. تارا ۱۳۸۷-۰۲-۱۰، ۳:۰۱ ب.ظ

    موضوع چیه؟! جایی رفته و بی خبرتون گذاشته؟
    می دونم لحظات خیلی بدیه این جور بی خبری…
    امیدوارم که همه چیز خوب باشه…

  6. الهه ۱۳۸۷-۰۲-۱۰، ۳:۰۳ ب.ظ

    امیدوارم به سلامتی برگرده و اتفاقی نیفتاده باشه..

  7. مهدی ۱۳۸۷-۰۲-۱۰، ۳:۱۲ ب.ظ

    سلام.
    ان شالله صحیح و سالم بر می گردد.
    و اون داستانتون هم زیبا بود اما فقط زیبا اعتقاد داشتن به این نحوه …
    کاش همه خدا رو حس می کردیم تا به این اندازه اعتقاد داشته باشیم .
    به خدا اعتقاد داشتن دلیلی برای عدم اتفاق نیست ….

  8. آذرشب ۱۳۸۷-۰۲-۱۰، ۳:۱۳ ب.ظ

    حتی تصور موقعیت تو هم زجر آوره ، چه برسه به حضور در وضعیت تو
    خوب یادم میاد که قبل از عید برنامه های عقد کنان برادرت را تعریف میکردی

    از صمیم قلب دعا میکنم که هرچه زودتر این مشکل بدون دردسر حل بشه

  9. زهرا ۱۳۸۷-۰۲-۱۰، ۳:۲۶ ب.ظ

    به تارا:
    نه برای کاری رفته بودند. فقط گفتند میرن طرفهای یافت اباد.آدرس و یا اسم جایی که میخواست واسه کارش بره رو نگفتند… ۵ شنبه صبح ساعت ۶ رفتند و تا حالا ازش بی خبریم. کلانتریها واحد گم شدگان ۱۱۰ و بیمارستانهای مسیر و اطراف رو گشتیم جز تصادفیها هم نبودن…
    دیگه نمیدونم چه مشکلی براشون پیش اومده

  10. بدون برادرم هرگز ۱۳۸۷-۰۲-۱۰، ۳:۳۴ ب.ظ

    من اگه واسه برادرم یه همچین اتفاقی افتاده بود اصلا” دل و دماغ نداشتم بیام تو اینترنت چه برسه که بیام واسه وبلاگم پست بزارم و لینک بدمو و با یه مشت خل و چل سر و کله بزنم وغیره……!!! تو باید به ما روحیه بدی نه ما به تو

  11. داداشی ۱۳۸۷-۰۲-۱۰، ۳:۴۱ ب.ظ

    شاید برادرت رقیب عشقی داشت!!! یحتمن با یه چاقو تو یه شب تاریک کلکش رو کنده . برید از زنش بپرسید دیگه چرا بر و بر منو نگاه میکنی به جنب دیگه یالا تا هنوز خون تو رگهای برادرته

  12. علی ۱۳۸۷-۰۲-۱۰، ۳:۴۴ ب.ظ

    سلام،

    خیلی متاسفم، امیدوارم که مشکل خاصی پیش نیومده باشه و صحیح و سالم برگرده، ان شاالله

  13. عشق فیلم ۱۳۸۷-۰۲-۱۰، ۳:۴۷ ب.ظ

    در تعقیب داداش بزرگه . عجب فیلم هندی شده خوب بعدش چی شد………….. نگران نباش اخرش همه به هم میرسن و با خوبی و خوشی صد سال زیر سایه ی مرتضی علی زندگی میکنن . اخر همه ی فیلم فارسی هایی که زهرا اچ بی کارگردانی میکنه همینه خودتون رو زیاد درگیر فیلم نکنید ( جعبه دستمال کاغذی خانومم تموم شد!!!)

  14. مریم ۱۳۸۷-۰۲-۱۰، ۳:۵۸ ب.ظ

    وای خدا نکنه اتفاقی افتاده باشه … توکل کن.

  15. غم اخر ۱۳۸۷-۰۲-۱۰، ۴:۱۲ ب.ظ

    انا لله و انا الیه راجعون . کامنتی از دیار باقی . از طرف برادر زهرا

  16. دنیا وفا نداره دنیا بقا نداره ۱۳۸۷-۰۲-۱۰، ۴:۱۷ ب.ظ

    حالا مراسم ختمش کدووم مسجد برگزار میشه؟ نه خیال کنی ما گشنه ی حلواشیم نه بخدا برادر شما برادر ما هم هست کمرم شکست

  17. جوان ناکام ۱۳۸۷-۰۲-۱۰، ۴:۲۵ ب.ظ

    قرار همه ی ما کامنت گذارها با یه اتوبوس دسته جمعی بیایم سر مزار اون جوون از دست رفته . از طرف من به خانومش که میدونم الان حال میزونی نداره تسلیت بگو

  18. سعدیا ۱۳۸۷-۰۲-۱۰، ۴:۳۲ ب.ظ

    بگذار تا بگریم چون شمع در بهاران کز شمع ناله خیزد روز وداع یاران

  19. سعدیا ۱۳۸۷-۰۲-۱۰، ۴:۳۵ ب.ظ

    بگذار تا بگریم چون ابر در بهاران کز سنگ ناله خیزد روز وداع یاران (ببخشید اینقدر بغض گلوم رو گرفته بود که شعر رو اشتباه نوشتم البته دوباره تصحیحش کردم با عرض پوزش مجدد . الان بغضم ترکید دیگه…….)

  20. هشت پا ۱۳۸۷-۰۲-۱۰، ۴:۳۵ ب.ظ

    درود
    کامنت های بالا نشان دهنده شعور عمومی مردم ایرانه متاسفم ولی ظاهرا تعداد ادمهای عقده ای و بیشعور از تعداد انسانهای سالم که از پیش امدن مشکلی برای هم نوعشون ناراحت میشن بیشتره !
    امیدوارم خبر خوش بگیری و شاد بشی.

  21. ویولت ۱۳۸۷-۰۲-۱۰، ۴:۳۷ ب.ظ

    زهرا شوک شدم! اینا چیه نوشتی؟
    ایشالله که هیچی نیست و فقط یه توهم انرژی منفی نفرست… تو رو خدا بنویس و به ما هم خبر بده
    مطمئن باش کلی دعای خیر باهاته
    بووس

  22. اخر روحیه و بردباری ۱۳۸۷-۰۲-۱۰، ۴:۴۴ ب.ظ

    بابا شماها که اون بنده خدا رو کشتینش غسلش کردین گذاشتینش تو قبر واسش یه فاتحه هم خوندین و چندتا شمع واسش روشن کردین و گلاب ریختن به تربتش و گل گذاشتین و حلواشم خوردین و شام عزادرای و هفت و چهلشم برگزار کردین . یکم خودتون رو نگه دارین و اینقدر ایه ی یاس نخونین انشالله که بلا دوره زهرا جون فکرت جای بد نره

  23. Ehsan ۱۳۸۷-۰۲-۱۰، ۴:۵۳ ب.ظ

    واقعا با این کامنتاتون کمال بی شعوریتونو نشون دادین
    زهرا جان ایشالاه که همین امشب میایو یه خبر خوب از برادرت تو بلاگ میزاری

  24. مرد تنها ۱۳۸۷-۰۲-۱۰، ۴:۵۳ ب.ظ

    توکل کنید به خدا.ایشالا که اتفاقی نیفتاده.به حرفهای یک عده ادم وقت نشناس هم توجه نکنید.نذر یادتون نره.

  25. رضا ۱۳۸۷-۰۲-۱۰، ۴:۵۴ ب.ظ

    امیدوارم صحیح و سالم برگرده ;-)

  26. عزای عمومی ۱۳۸۷-۰۲-۱۰، ۴:۵۶ ب.ظ

    سه روز عزای عمومی!!! وبلاگ زهرا تا اطلاع ثانوی به علت حادثه ی پیش امده تعطیل میباشد . به زودی در گوشه ی وبلاگ یک روبان سیاه به همراه عکس ان مرحوم مغفور نصب میشود . نثار شادی روح ان مرحوم صلوات بلند ختم کنید

  27. احمد ۱۳۸۷-۰۲-۱۰، ۴:۵۸ ب.ظ

    باورش سخته ، اما همینکه خودمو جای تو می ذارم ، شاید به همون اندازه نگران می شم .
    جلوی قضا و قدر رو نی شه گرفت . ما از یه لحظه بعدمون هیچ خبری نداریم . مع الوصف امیدواریتو از دست نده . خداوند بزرگ خودش همه چیزو حل میکنه . اینا همه امتحانهاییه که قبول دارم خیلی سختن ولی ما ناچاریم به پذیرش اونا .

    منتظر یه خبر خوشحال کننده از آقای برادر هستیم . لطفا به محض اطلاع خبر بده …

  28. زیزو ۱۳۸۷-۰۲-۱۰، ۵:۴۸ ب.ظ

    سلام
    برای اعلام اعتراض به تغییر نام خلیج فارس به آدرس:

    http://www.petitiononline.com/Kazem/petition.html

    مراجعه بکنید و ایمیل خودتون رو وارد کنید باید یک میلیون نظر جمع بشه بشتابید…..!!!

  29. پیوند ۱۳۸۷-۰۲-۱۰، ۵:۵۲ ب.ظ

    توکل به خدا…

  30. الهه ۱۳۸۷-۰۲-۱۰، ۶:۰۵ ب.ظ

    بعضی از دوستانی که کامنت گذاشتند واقعن درک نمی کنند که نگرانی و دلواپسی و هزار و یک فکر ناگواری که آدم برای یک عزیزی داره چقدر می تونه وحشتناک باشه که میان و چرت و پرت می نویسند به جای دلداری دادن و امیدوار کردن…خیلی متاسفم واقعن برای خودمون…

  31. مهدی خانعلی زاده ۱۳۸۷-۰۲-۱۰، ۶:۲۰ ب.ظ

    سلام
    تازه با شما و وبلاگتون آشنا شدم.خط فکریتون رو نمی دونم چیه اما امیدوارم زیاد در اصطکاک با طرز تفکرات من نباشم و وبلاگ شما هم بشه جزو وبلاگهایی که همیشه می خوانمشان.
    یا علی

  32. روژ ۱۳۸۷-۰۲-۱۰، ۶:۲۷ ب.ظ

    زهرا جان امیدوارم هرچه سریعتر برادرت پیدا بشه. البته صحیح و سالم. نگران نباش. به گزینه های بد فکر نکن. می تونه واقعاً اتفاق مهمی نباشه. هرچند درک می کنم چقدر می تونه سخت باشه. کمکی هم اگر فکر می کنی از کسی بر می یاد حتماً بگو.
    دخترجان الان باید (نمی گم با خونسردی)، اما حداقل کمی به دور از عصبیت تصمیم بگیری و فکر کنی کجا می شه خبری ازش پیدا کرد. هوای پدر و مادر رو هم تو اینجور مواقع باید خیلی داشت. به هرحال امیدوارم هرچه زودتر خبر بگیرین…

  33. سمیرا ۱۳۸۷-۰۲-۱۰، ۶:۳۷ ب.ظ

    انشالله که حالش خوبه و صحیح و سالم برمیگرده. نگرانیتو درک می کنم. خیلی سخته این دلواپسی.

  34. مریم ۱۳۸۷-۰۲-۱۰، ۷:۰۵ ب.ظ

    کاش زمان ناراحتی بیشتر هوای هم دیگه رو داشتیم دوستان.

  35. afshinm ۱۳۸۷-۰۲-۱۰، ۷:۱۴ ب.ظ

    امیدوارم سالم باشند.

  36. یه خواننده ۱۳۸۷-۰۲-۱۰، ۷:۴۳ ب.ظ

    نمیدونم چی بگم فقط امیدوارم سلامت باشه.آخه از بس تو اخبار حوادث آدم خبرای بد میشنوه که …. چی بگم .آخه یه جایی مثل یافت آباد،یه کاری که نگه چیه ،ساعت ۶ صبح .خوب خیلی مرموز بوده.امیدوارم که خیر باشه.همین

  37. سیروس ۱۳۸۷-۰۲-۱۰، ۸:۵۳ ب.ظ

    ببین مگه داداشت پولی چیزی همراهش بود ؟

  38. رضا واقع بین ۱۳۸۷-۰۲-۱۰، ۸:۵۷ ب.ظ

    ان شاء الله هر چی صلاحه اتفاق بیفته هیچ وقت فکر نمیکردم برای گم شدن برادر یک وبلاگ نویس که وبلاگشو میخونم ناراحت بشم ولی وقتی دیدم دلم هری ریخت با اینکه محتاج دعام برای پیدا شدنش دعا میکنم التماس دعا ان شاء الله سلامت باشه نمی تونم دلداری الکی هم به کسی بدم فقط توکل کن

  39. وحیده ۱۳۸۷-۰۲-۱۰، ۹:۱۹ ب.ظ

    سلام

    امیدوارم برای برادرتون اتفاقی نیافتاده باشه و همه چی به خوبی و خوشی پیش بره .

    نمی دونم چرا خواستم نظر بدم واقعا نمی دونم .
    در مورد متن قشنگی که از کوئیلو نوشتید خیلی آدم خوشحال میشه یعنی ته دلش قرص میشه وقتی متن های این مدلی رو می خونه و با خودش فمر میکنه چقدر همه چیز خوبه .

    میدونی من فکر می کنم هر کسی باید بتونه یه همچین لحظاتی رو تو زندگیش حس کنه باید یه روزی بفهمم که سنگ ها الماس بودن .
    اگه این طور نباشه این فقط یه متن زیبا بوده , برای دلخوش کنک !

    باید خدایی باشه با این مشخصات که خودشو نشون بده .
    نه این که من یه متنی رو بخونم و چون خوشم اومد اونو تو خیالم بسازم و هیچ وقت هم در واقعیت نبینمش .
    من نه سوالی دارم , نه اعتراض انتقاد و یا پیشنهادی راجع به متن .

    من خواستم این جا بنویسم .
    شاید خدا بیاد این وبلاگ رو بخونه و برا من جواب بذاره .
    گاهی اوقات نمی دونم چه جوری باید حرفمو بش برسونم , چه جوری باش جرف بزنم , حرفمو شنید ؟
    وقتی هیچ جوابی نمیده و انگار که داره به این پیچ خورده شدنام میخنده , چه جوری باید بهش بگم دیگه نکن , آخه گاهی اوقات هم می خوام نازمو بکشی , گاهی دیگه تحمل ها تموم میشه .

    شما خدارو می بینید ؟
    مطمئنی که می بینی ؟
    میشه وقتر دیدیش منو یادش بندازی ؟
    بگو اون یه جور دیگه روت حساب میکرد
    ازش بپرس تواین مدت صدامو شنیده ؟
    من فکر می کنم حتما نشنیده که جوابم این همه تو راه مونده و هنوز هم نرسیده.

    گاهی کلمات همین طوری میان .
    اینا مونده بودن تو وجود من.
    همین که من اومدم این جا نظر بدم , راجع به اون متنه .
    خودشو نو نجات دادند.
    نمی دونم چرا این همه مشتاق شنیدن اند.
    من نمی دونم.

    اگه سرتو درد آوردم واقعا می بخشی تقصیر کلمات بودند که میخواستند خودشو از قفس رها کنند .
    واقعا می بخشی …

  40. علی زالی ۱۳۸۷-۰۲-۱۰، ۹:۴۹ ب.ظ

    نمیدونم چرا همه کامنتها را منتشر کردی
    یه سریشون خیلی بی ربطن و بی مزه و بی ظرفیت هستن . یعنی نمی فهمن که کجا باید شوخی کرد و کجا نه
    قضیه هم بوداره شده
    واقع اینایی که میگی از ۵ شنبه تا به حال صحت داره یعنی ۲۵ آوریل تا به حال
    خدایی جدی میگی واقعا

    ولی امیدوارم زودتر قضیه روشن بشه

  41. persian eyes ۱۳۸۷-۰۲-۱۰، ۱۰:۱۰ ب.ظ

    :(

  42. میرزا ۱۳۸۷-۰۲-۱۰، ۱۰:۱۳ ب.ظ

    مطمئنم داداشت صحیح و سالم بر می گرده پیشت. بعضی از پسرا اینجورین. یک دفعه یک دوست قدیمیشونو می بینن با هم مثلاً پا میشن میرن شمال. به دلت بد نیار.

  43. وحید ۱۳۸۷-۰۲-۱۰، ۱۰:۲۶ ب.ظ

    سلام، از پریشب که موضوع رو فهمیدم خیلی نگرانم و واقعا از خداوند بزرگ خواستم و می خواهم که ایشون رو صحیح و سالم به شما و خانواده برگردونه…. برای آندسته افراد بی شئوری که این زمان رو برای عقده گشایی و نمک پاشی به زخم انتخاب کردند متاسفم. کاش خود را لحظه ای جای شما می گذاشتند…

  44. زهره ۱۳۸۷-۰۲-۱۰، ۱۰:۴۰ ب.ظ

    سلام زهره جان من همیشه اینجا رو می خونم ولی خیلی کم پیش میاد کامنت بزارم.. واقعا شوکه شدم از صمیم قلبم دعا می کنم که برادرتون صحیح و سالم پیشتون برگردن… شما هم به جای ناامیدی برای سلامتیش دعا کن.

  45. jiiiiiiiiiiiiiiiigh ۱۳۸۷-۰۲-۱۰، ۱۰:۴۳ ب.ظ

    می دونم چقدر سخته.دعا می کنم که همه چیز به خوبی تموم بشه . از این به بعد تو دعاهام یادم می مونه : داداش زهرا اچ بی ….

  46. نازنین ۱۳۸۷-۰۲-۱۰، ۱۰:۵۹ ب.ظ

    سلام زهرا جان
    ناراحت نباش دعای نادعلی بخون معجزه می کنه
    ۱۰۰۰ تا صلوات هم بفرست
    هرچی خیره پیش بیاد به امید خدا
    منتظر خبرهای خوب هستم

  47. زیتون ۱۳۸۷-۰۲-۱۰، ۱۱:۱۳ ب.ظ

    زهرا جان، نگران نباش. ‌وقتی آدم یکیو دوست داره همیشه فکرش به بدترین جا می‌ره. مثلا خود من وقتی بچه‌م مریض می‌شه‌ ناخودآگاه فکرم می‌ره رو بدترین مریضی. من کل ماجرا رو نمی‌دونم. نوشتی برادرت از ۵ شنبه برای انجام کاری یافت‌آباد و هنوز برنگشته. به کسی نگفته چند ساعت دیگه برمی‌گرده و برای چه کاری رفته؟ موبایل همراهش نبوده؟ به جایی که قرار بوده بره سر زدید که آیا رفته یا نه. از خانمش و دوستاش پرسیدید. کلانتری ماجرا رو تعقیب نمی‌کنه؟ من اگه جای تو بودم با بقیه خانواده دنبالش می‌گشتم. اینقدر نشین نفوس بد بزن!
    اما فکر می‌کنم یا به قول معروف دلم روشنه که به زودی پیداش می‌شه و تو یه شیرینی مفصل به اهالی وبلاگستان بدهکار می‌شی. ولی خواهش می‌کنم به محض اومدنش بیا و بنویس. چون دل ما رو هم به شور انداختی.
    از کسایی که موقع ناراحتی یک انسان شوخی‌های ناجور می‌کنن خواهش می‌کنم یک لحظه خودشونو جای زهرا بگذارن.

  48. سپیده ۱۳۸۷-۰۲-۱۰، ۱۱:۲۶ ب.ظ

    عزیزم نگران نباش
    به زودی میاد ان شاالله
    صحیح و سالم
    بابت وبلاگت هم تبریک جزو برترین هاست
    منم به تو رای دادم

  49. لیلا ۱۳۸۷-۰۲-۱۰، ۱۱:۴۴ ب.ظ

    نمیشه گفت نگران نباش
    ولی امیدوار باش که صحیح و سالم پیشتون بر می گرده ان شاالله
    ما هم برای سلامتیش دعا می کنیم.
    اینم نمی فهمم که یه آدم چقدر می توانه پست و حقیر باشه که ناراحتی دیگران رو به تمسخر بگیره !!!!!!!

  50. خانم شین ۱۳۸۷-۰۲-۱۱، ۱۲:۴۸ ق.ظ

    امیدوارم که اتفاق بدی نیفتاده باشه… ما رو بی خبر نگذار. در ضمن چه کامنترهای بی انصافی دور و برت رو گرفتن…

  51. سارا و دارا ۱۳۸۷-۰۲-۱۱، ۱:۳۹ ق.ظ

    دارا با سار بازی میکند و سارا با دار.
    غصه ها را چارزانو روی چارپایه نشانده ایم.
    هیچکس نمیداند پرده کی بالا خواهد رفت.
    اشک کی فرود خواهد آمد
    و چشمان مرجان کی از خون داشی خواهند گذشت.

  52. حامی ۱۳۸۷-۰۲-۱۱، ۱:۴۳ ق.ظ

    امیدوارم داستان به نحو خوشایندی براتون تغییر کنه. در زندگی گاهی وقتها چیزی بهتر از همون که اتفاق افتاده نیست. قوی باش!
    درود،

  53. koozeh ۱۳۸۷-۰۲-۱۱، ۵:۴۷ ق.ظ

    zahra joon, omidvaram zoodtar baradaret peida she… man ke kheili negaran shodam.

  54. ناشناس ۱۳۸۷-۰۲-۱۱، ۶:۲۵ ق.ظ

    hich khabari nashod azashoon? manam negaran shodam :( yedafe yechizi too ghalbam oftad paeen…ishala ke harchi salah bashe pish biad
    be khoda omid dashte bashid

  55. علی ۱۳۸۷-۰۲-۱۱، ۶:۵۶ ق.ظ

    ان شالله به خیر میگذره

  56. خانمه ۱۳۸۷-۰۲-۱۱، ۷:۱۴ ق.ظ

    هر چند ار بیخبری بیزارم اما بهت پیشنهاد میدم فعلا پست نذار تا این همه چرندیات اینجا بعنوان کامنت نوشته نشه .
    متاسفم از بعضی قسمتهای فرهنگ دنیای مجازی .
    امیدوارم همه چی ختم به خیر بشه .

  57. فائزه ۱۳۸۷-۰۲-۱۱، ۷:۱۹ ق.ظ

    توکل به خدا.
    انشالله که سام و سلامت بر میگرده پیشتون.

  58. دوست ۱۳۸۷-۰۲-۱۱، ۷:۵۶ ق.ظ

    سلام زهرا جان
    توکل کن به خدا و دعا کن
    دعا قضا و قدر رو تغییر می ده حتی اگه محکم شده باشه
    ایشالا برادرت بر میگرده
    یه نظری دارم از زنش بیشتر سوال کن گاهی اوقات آدم حرفهایی داره که فقط به شریک زندگیش می گه…
    شاید برادرت برای تدارک مراسم به پول احتیاج داشته…
    نمی گم تقصیر عروس خانمه ولی ازش بخواه مکالماتشونو بازگو کنه و حسابی فکر کنه … مطمئن باش الان حتی بیشتر از پدر و مادرت به احوالات برادرت آگاهه
    ایشالا اینا همش یه وهم بهشه در هر حال صبر کن و به خدا توکل کن
    ضمنا خواهشا این کامنتای عوضی رو پاک کن…ان بار دیگه تحمل دیدنشونو ندارم…
    با دیدن اینا تنها فکر مثبتی که میتونم بکنم اینه که عده ای حیوان رفتن کلاس نهضت سواد آموزی و دارن اینجا تمرین نوشتن می کنن…هر چند که حتی حیوانات هم در فراق یکدیگر بی تابی می کنند !!!!!!
    وهیچ کسی هم نظرمنو در این مورد نمی تونه عوض کنه….
    و نظر هیچ کس رو هم نمی خوام در این مورد بدونم….

  59. زهره ۱۳۸۷-۰۲-۱۱، ۸:۰۴ ق.ظ

    زهرا جون انشاالله اتفاق بدی نیفتاده باشه .مارونگران کردی اگر خبری شد حتمابنویس .دعا میکنم همین امشب خبر خوبی دریافت کنی .

  60. مریم ۱۳۸۷-۰۲-۱۱، ۸:۲۰ ق.ظ

    زهرا جون نمی دونم چرا تازگیا هرچی می خوام برات کامنت بذارم نمیشه.امیدوارم این یکی بیاد.همونطور که خودتم گفتی خدا هیچ وقت برای بنده هاش چیزه بدی نمی خواد.همیشه یه خیری تو کار ها هست حتی اگر به نظر ما شر باشه.چون حکمتش رو فقط خدا می دونه.و این که این جور مواقع آدم امتحان میشه.از خدا بخواه که صبرت رو زیاد کنه و برادرت زود پیدا شه.من خودمم همش دارم به برادرت فکر می کنم.کاش کمکی می تونستم بکنم.هر وقت خبری شد حتمن بگو.

  61. صبا ۱۳۸۷-۰۲-۱۱، ۸:۳۱ ق.ظ

    یعنی چی هیچ خبری ازش نشده؟
    به همین سادگی؟
    امیدوارم خیلی زود پیدا بشه.
    :(

  62. بب ۱۳۸۷-۰۲-۱۱، ۸:۳۷ ق.ظ

    سلام امیدوارم برادرت صحیح و سالم برگرده با دست و پا و نه معلول اگر می خواهی دعا کنی دعای خوب بکن در غیر اینصورت ساکت باش که خیلی بهتر هست تا اینکه دعای عجیب غریب بکنی.
    نگران نباش خدا بزرگ هست

  63. فرشاد ۱۳۸۷-۰۲-۱۱، ۸:۴۳ ق.ظ

    آخی
    واقعاً ناراحت شدم
    متاسفم
    انشالله سریعتر در صحت و سلامت کامل پیدا شن
    مثلاً کجا ممکنه باشه؟ کجا رفته بود؟ اصلاً چی شد که یکهو غیبش زد؟
    کمکی از دست ما برمی‌اد

  64. فؤاد ۱۳۸۷-۰۲-۱۱، ۹:۰۶ ق.ظ

    توی شرایط بد همیشه آدم هزار تا فکر ناجور به سرش می‌زنه، واسه‌ی خودم همین جمعه‌ی پیش اتفاق افتاد توی مسافرت دسته‌جمعی. نگران نباش، راه حلش کمی صبر و پیگیریه. امیدوارم هر چه زودتر برادرتو صحیح و سالم ببینی.

  65. سمانه ۱۳۸۷-۰۲-۱۱، ۹:۰۸ ق.ظ

    واقعا اینا آدمن؟ اینا چیه نوشتن؟ اینترنت خوب در صد حیوونای مقیم جامعه رو نشون میده .
    واقعا دلم گرفت زهرا جون. از ته دلم برات دعا می کنم.

  66. Admin ۱۳۸۷-۰۲-۱۱، ۹:۲۸ ق.ظ

    سلام
    اگه غیر از دعا کاری از دستمون بر میاد بگو تا انجامش بدیم
    به هر حال رفیق وبلاگی به درد همین موقع ها میخوره

  67. مینا ۱۳۸۷-۰۲-۱۱، ۹:۳۲ ق.ظ

    نخون این اراجیفی که ارزش حتی یه نیم نگاهم ندارن !
    تو انتظار خبر بودن از طرف یه عزیز خیلی سخته اما ایشالله خبر خوبی می رسه بت .شاید دسترسی به تلفن نداره .خدا همراهت و همراهش باشه ایشالله.
    درک می کنم و دعا ! محکم باش عزیز .

  68. سمانه ۱۳۸۷-۰۲-۱۱، ۹:۳۶ ق.ظ

    سلام امیدوارم هر چه زودتر پیدا بشه. یه خواهشی داشتم زنشو تنها نذارین و به اون امیدواری بدید چون به اندازه مادرت اون هم احتیاج به امیدواری داره به امید لحظات خوش اینده که هر چه سریعتر از راه برسه خدایارتون

  69. معلمی از بهشت ۱۳۸۷-۰۲-۱۱، ۹:۴۵ ق.ظ

    سلام. به یادتم و برات بعد از نماز دعا می کنم.ان شا الله به زودی از بی خبری با یه خبر خوش بیرون می آیید.الهی رضن به رضاک.

  70. مریم ۱۳۸۷-۰۲-۱۱، ۹:۵۲ ق.ظ

    زهرا جان خبری نشد ؟

  71. ال - وای ۱۳۸۷-۰۲-۱۱، ۹:۵۹ ق.ظ

    بیشتر توضیح بده ببینیم چه اتفاقی واسه برادرت افتاده!
    نگران کنندس!
    :(

  72. سام ۱۳۸۷-۰۲-۱۱، ۱۱:۰۴ ق.ظ

    امیدوارم که زودتر خبری ازش بگیرید.
    جدا مایه تاسف است که این شبه آدمها اون مزخرفات رو می نویسن اینجا. نهایت بی شرافتی است کامنت هایشان.

  73. خوشدلان ۱۳۸۷-۰۲-۱۱، ۱۱:۲۴ ق.ظ

    آمدیم از سر رفاقت چیزی بگوئیم،حالمان بد که بود بدتر شد.چرا بعضی ها جر خوردگی شون رو اعلان علنی می کنن؟؟

    به قول شما:آیآ؟؟؟

  74. مسافر ۱۳۸۷-۰۲-۱۱، ۱۱:۲۷ ق.ظ

    به دلت بد راه نده. ایشالله هیچ چیزیش نشده.
    الا بذکرالله تطمئن القلوب

  75. مسافر ۱۳۸۷-۰۲-۱۱، ۱۱:۳۵ ق.ظ

    واقعا بعضی ها چقدر میتوننن پست باشن.
    فکر کنین این اتفاق واسه خودتون افتاده باشه، اونوقت یکی بیاد بجای دلداریتون اینطوری انتقامگیری کنه. چقدر بده.
    زهرا خانم هرچند که… ولی ما هم مثل شما نگران برادرتونیم. امیدوارم دفعه بعدی که میام وبلاگتونو میخونم خبری خوشی نوشته باشین.

  76. FARA ۱۳۸۷-۰۲-۱۱، ۱۱:۵۱ ق.ظ

    از کسانی که باهاش رفتن هم خبری نیست ؟ از جائی هم که رفته سراغی نگرفتید ؟

  77. nooshin ۱۳۸۷-۰۲-۱۱، ۱۲:۰۸ ب.ظ

    زهراجون سلام
    دلتو قوی کن ونگذار افکار منفی ذهنتو اشغال کنند به یاری خدا حتمن برادرت صحیح وسالم به زودی برمیگرده
    به امید خبرهای خوب.

  78. مسافر ۱۳۸۷-۰۲-۱۱، ۱۲:۳۰ ب.ظ

    نمیتونم فقط یک مسافر باشم.
    گفتین نمیتونین مثبت فکر کنین. نمیخوام درس ایمان و اخلاق بدم ولی حس میکنم یه راهی رو میتونم نشونتون بدم که میتونه کمکتون کنه و واقعا حیفم میاد که نگم.
    اگه آدم تو زندگیش خدا رو ببینه و اونو باور داشته باشه تحمل مشکلات براش آسونتره. اگه این نحوه دیدنو در خودتون تقویت نکرده باشین احتمالا میگین “برو بابا”.
    اگه توی مشکلات بزرگ و کوچیک زندگی به یاد خدا باشین و به اون توکل کنین اونوقت می بینین که چقدر “الا بذکرالله تطمئن القلوب”
    آدمو آروم میکنه.
    منتظر خبرهای خوب هستیم.

  79. مسافر ۱۳۸۷-۰۲-۱۱، ۱۲:۳۵ ب.ظ

    گر چه شب تاریک است دل قوی دار، سحر نزدیک است.

  80. خاطره ۱۳۸۷-۰۲-۱۱، ۱۲:۴۵ ب.ظ

    امیدروام همه چی خیر باشه و اتفاق بدی پیش نیاد

  81. زهرا ۱۳۸۷-۰۲-۱۱، ۲:۰۱ ب.ظ

    ای وای خدا! این که خیلی وحشتناکه! تازه تو خویشتن داری معلومه خیلی! ایشالا صحیح و سالم برگرده! :( :(

  82. amir ۱۳۸۷-۰۲-۱۱، ۲:۲۰ ب.ظ

    salam zahara jan zoodtar khabari bede..

    zemnan onn kese ke en pm hayye maskharo menvese yek nafare na chand nafar choon name ke mezare az ye fomole

  83. amirepir ۱۳۸۷-۰۲-۱۱، ۳:۱۸ ب.ظ

    انشاء الله که مساله ای نیست . اینطو که پیداست ،همه خوانندگان من جمله من ، نگران شدیم ، اگر کاری از دستمان بر بیاید ، بگو …. توو وسایل شخصی ایش رو بگردین ، یا دوستایی که میشناسی داره ، پرس و جوو کن که تلفنی ادرسی از اوون محله ای که رفته ندارن… اخرین اس ام اس هاشو با هماهنگی پلیس ببین نمیتونند از مخابرات در بیارن ؟شنیدم از نظر فنی امکان پذیره ولی مطمئن نیستم . …

  84. تقویم صبورا ۱۳۸۷-۰۲-۱۱، ۳:۵۰ ب.ظ

    salam azzam mdvaram baradaret be salamat bargarde

  85. بهنام ۱۳۸۷-۰۲-۱۱، ۴:۵۵ ب.ظ

    ممکنه بر اثر تصادف اتوموبیل حافظه اش رو از دست داده باشه .
    به هر حال خیلی متاسفم و امیدوارم که بزودی پیدا بشه.

  86. نازی ۱۳۸۷-۰۲-۱۱، ۶:۰۹ ب.ظ

    نگران نباش زهرا جان انشالا که خیره…..
    داداش منم پارسال چند روزی ناپدید شد ما هم دور از جونت دیگه تا پزشک قانونی هم دنبالش رفتیم بعد معلوم شدیه تصادف ساده و بی خسارت کرده ولی چون با پلیس سر صحنه تصادف یک بدو کرده اونام از لج نگذاشتن به خونواده اش اطلاع بده که بازداشته….
    خلاصه بعد از یک هفته بالاخره از خر شیطون اومدن پایین و اجازه دادن تلفن کنه و خبر بده…
    خلاصه هزار تا اتفاق پیش پا افتاده ممکنه افتاده باشه که انشالا بعدا به همه این فکر و خیالات بخندی…
    ولی حتما برای سلامتیش دعا کن. انشاله که هرجا هست سالم و سر حال باشه و برگرده بیخ ریشت و باز بهت بگه خواهر کوچولو…

  87. فاطمه ۱۳۸۷-۰۲-۱۱، ۶:۲۰ ب.ظ

    زهرا جون بدون که خیلی ها هستن که برای برادرت دعا میکنن الان اینجا دم غروب و نزدیک اذان مغربه ….توکل کن به خدا در ضمن خواهشا خبری شد در اسرع وقت به ما هم بگو …سخته ولی قوی باش

  88. م ۱۳۸۷-۰۲-۱۱، ۶:۲۹ ب.ظ

    ایشالا سالمه و پیداش می کنین, نگران نباش.
    هر چقدر فکر می کنم نمی فهمم چطور کسی می تونه انقدر بی شعور باشه که این کامنت های مزخرف رو اینجا بذاره. هر کی که هست, باید سریع بره پیش یه روانپزشک.

  89. ندا ۱۳۸۷-۰۲-۱۱، ۷:۲۲ ب.ظ

    سلام زهرا جان
    من آلان خوندم فهمیدم چی شده خیلی نگران شدم
    به امید خدا پیدا می شه به ما بگو اگه خبری ازش شد
    برات دعا می کنم.

  90. زعفرانی ۱۳۸۷-۰۲-۱۱، ۷:۲۵ ب.ظ

    توکل کن به خدا , قوی باش, انشاله که هرجا هست سالم و سر حال باشه

  91. hamshahri ۱۳۸۷-۰۲-۱۱، ۸:۰۵ ب.ظ

    انشالله که چیزی نیست/.اینقدر بد بین نباشین .امیدوارم که جایی رفته و یادش رفته خبر بده . از پسرهای هم سن و سال ما زیاد بعید نیست! به هر حال امیدوارم همین الان خبر سلامتیشو اینجا ببینیم.

  92. مسافر ۱۳۸۷-۰۲-۱۱، ۸:۱۶ ب.ظ

    احتمال اینکه مشابه ماجرای نازی اتفاق افتاده باشه زیادِ.
    اگه خبری شد ما رو بیخبر نذار.

  93. صفا از مشهد ۱۳۸۷-۰۲-۱۱، ۸:۳۷ ب.ظ

    زهرا جان دعا میکنم هیچ اتفاق بدی نیفتاده باشه و صحیح و سالم برگرده.

    توکل کن به خدا

    ما رو بیخبر نگذار.

  94. تقویم صبورا ۱۳۸۷-۰۲-۱۱، ۸:۴۲ ب.ظ

    چه خبرعزیزم؟

  95. ساناز ۱۳۸۷-۰۲-۱۱، ۸:۴۷ ب.ظ

    اول از همه از صمیم دل آرزو می کنم برادرت صحیح و سالم باشه ولی انقدر خونسرد نوشتی بعدش هم داستان از پائیلو کوئیلو گذاشتی، از همهبذتر اینکه مرده حسایش می کنی و ایقدر خونسرد با افعال گذشته در موردش نوشتی که آدم شک می کنه داستانت واقعی باشه شاید به خاطر همین لحن نوشته ات بعضی شوخی کردن باهات! تازه تو این شرایط اول نوشته ات رو طوری شروع کردی که انگار ناراحتی اصلیت ناتوانیت تو اعتراف به ضعفته نا گم شدن برادرت!!! متاسفم که اینو می گم ولی داستانت رو آدم نمی تونه باور کنه! امیدوارم که واقعا هم یه داستان غبر واقعی باشه فقط برای عوض کردن جوی که تازگیها تو وبلاگت به وجود آورده بودی !

  96. gizmo ۱۳۸۷-۰۲-۱۱، ۸:۵۳ ب.ظ

    تبریک می گم. واقعا از صمیم دل تبریک می گم…

  97. rohollah ۱۳۸۷-۰۲-۱۱، ۹:۱۴ ب.ظ

    واقعا ناراحت کننده است
    امیدوارم هیچ مشکلی براش پیش نیومده باشه
    تا زهرای قصه ما با همون شور و شوق سابق
    به کارش ادامه بده
    به خدا توکل کن

  98. amir ۱۳۸۷-۰۲-۱۱، ۹:۳۶ ب.ظ

    sanaz jan : man bahat movafegham kamelan

  99. سعید ۱۳۸۷-۰۲-۱۱، ۱۰:۴۲ ب.ظ

    سلام یعنی هیچ کار دیگه نمی توانید بکنید ؟؟ با کی رفته ؟ کجا رفته ؟ آدرس آنجا ؟ یک چیزی باید گفته باشه نمی شود که همینطوری غیبش بزنه ؟ یا شاید هم به این برادر شما هم مثل بقیه اتهام اقدام علیه امنیت ملی ببخشید یعنی علیه امنیت آخوندها یک چیزی اینطوری زدند ؟ امیدوارم که هر چه زودتر برادرتان پیدا بشوند ودر پستهای بعدی خبر خوب بشنویم موفق باشید

  100. rohollah ۱۳۸۷-۰۲-۱۱، ۱۱:۱۰ ب.ظ

    سلام

    می بخشین ، فضولیه
    ولی همین الان خبر رسید حال برادر زهرا خانم خوبه
    و الحمدالله هیچ مشکلی براش پیش نیومده.
    اینو گفتم تا لال از دنیا نرفته باشم
    البته امیدوارم بدونم چی شده
    و…

  101. برادرم زنگ زد:) | زهرا ۱۳۸۷-۰۳-۵، ۳:۱۱ ب.ظ

    [...] اصلا دلم نمیخواست اینجا بنویسم و کسیو ناراحت کنم. ولی اون روز یه لحظه دلم خیلی پر بود. چون بیمارستانهای زیادی رو گشته [...]