۱۳۸۷-۰۲-۱۰
کاش برادرم زنده باشه
* همیشه صحبت کردن از نقاط ضعفم و یا اعتراف به اونها خیلی برام مشکله…
یکیش اینه که راجع به همین قضیه برادرم من اصلا نمیتونم خودمو گول بزنم و مثبت فکر کنم…
دیشب همش داشتم با خودم فکر میکردم چقدر خوب بود اگه الان اینجا بود و دوباره اذیتم میکرد که من لوسیونتو برداشتم به تنم زدم و من تا سر حد مرگ عصبانی بشم و یا وقتی برمیگردم خونه برام یادداشت گذاشته باشه: از مسواکت استفاده کردم خیلی جنسش خوبه ها…
دیشب داشتم فکر میکردم اینها همه علائم حضور برادرم بود. اما الان هیچی نیست. هرچند خیلی سر به سرم میذاشت و کلی می خندید اما واقعا دیشب دلم برای این اصطلاح «خواهر کوچولو»ش تنگ شده بود. میدونست من به این کلمه حساسم همیشه هم به کارش می برد…
* همش میترسم نکنه واقعا اتفاقی افتاده.. اگه اتفاقی افتاده باشه چی؟ من نمیدونم الان باید عزادار باشم یا خوشحال باشم که برمیگرده و تابستون براش عروسی میگیریم. برادر من تازه یکی دوماه نمیشه که عقد کرده بود… بیچاره زنش… اگه اتفاقی بیفته تکلیف اون دختر بیچاره چی میشه؟ واقعا نمیدونم…
* بدترین قسمتش همین بیخبریه. همینی که اصلا نمیدونی واقعا چه اتفاقی براش افتاده… همیشه بدترین کابوس برای من اینه که مرگم ناگهانی باشه و اون موقع پیش خانواده و عزیزانم نباشم… دارم فکر میکنم چقققدر وحشتناکه اگه این اتفاق براش افتاده باشه و ما هنوز بی خبر باشیم.
فقطا دلم میخواد زنده باشه. حتی اگه هر دو تا دست و یا هر دو تا پاشو از دست داده باشه. یا حتی اگه تا آخر عمر بخواد معلول بشه… همه اینها بهتر از اینه که ناگهانی و بدون دلیل برادر بزرگم رو از دست داده باشم… من خیلی برادرم رو دوست داشتم. این طفلی آزارش به یک مورچه هم نمیرسید. قلبش واقعا مثل یک بچه پاک و سالم و ساده بود. هر چند که ۳۰ سالشه…
* واقعا متاسفم خیلی دلم پر بود… نمیتونم مثبت فکر کنم…
* پائولوکوئیلو
شهسواری به دوستش گفت: بیا به کوهی که خدا آنجا زندگی می کند برویم.میخواهم ثابت کنم که اوفقط بلد است به ما دستور بدهد، وهیچ کاری برای خلاص کردن ما از زیر بار مشقات نمی کند.
دیگری گفت: موافقم .اما من برای ثابت کردن ایمانم می آیم .
وقتی به قله رسید ند ،شب شده بود. در تاریکی صدایی شنیدند:سنگهای اطرافتان را بار اسبانتان کنید وآنها را پایین ببرید
شهسوار اولی گفت:می بینی؟بعداز چنین صعودی ،از ما می خواهد که بار سنگین تری را حمل کنیم.محال است که اطاعت کنم .
دیگری به دستور عمل کرد.. وقتی به دامنه کوه رسید،هنگام طلوع بود و انوار خورشید، سنگهایی را که شهسوار مومن با خود آورده بود،روشن کرد. آنها خالص ترین الماس ها بودند.
مرشد می گوید: تصمیمات خدا مرموزند، اما همواره به نفع ما هستند.
* خدا کنه همین طور باشه. تصمیم خدا به نفع ما باشه…

