<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?><rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	>
<channel>
	<title>دیدگاه‌ها برای: توهمات پسرونه</title>
	<atom:link href="http://zahra-hb.com/1387/02/boys-fancies/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://zahra-hb.com/1387/02/boys-fancies/</link>
	<description>دست نوشته ها و خاطرات یک دختر ایرانی</description>
	<pubDate>Sat, 22 Nov 2008 08:23:33 +0000</pubDate>
	<generator>http://wordpress.org/?v=abc</generator>
		<item>
		<title>با: عرفان</title>
		<link>http://zahra-hb.com/1387/02/boys-fancies/#comment-25752</link>
		<dc:creator>عرفان</dc:creator>
		<pubDate>Tue, 30 Nov 1999 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://www.zahra-hb.com/?p=318#comment-25752</guid>
		<description>توهم پسرانه : این دختره من رو نگاه میکنه، پس من چقدر خوشتیپم!
توهم دخترانه : این پسره من رو نگاه میکنه، پس چقدر هیزه!
--
راستی دوتا نکته فنی : سال نوری واحد طول است نه زمان.
کروکودیل زهر داره؟!</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>توهم پسرانه : این دختره من رو نگاه میکنه، پس من چقدر خوشتیپم!<br />
توهم دخترانه : این پسره من رو نگاه میکنه، پس چقدر هیزه!<br />
&#8211;<br />
راستی دوتا نکته فنی : سال نوری واحد طول است نه زمان.<br />
کروکودیل زهر داره؟!</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: ارمینه</title>
		<link>http://zahra-hb.com/1387/02/boys-fancies/#comment-25110</link>
		<dc:creator>ارمینه</dc:creator>
		<pubDate>Tue, 30 Nov 1999 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://www.zahra-hb.com/?p=318#comment-25110</guid>
		<description>جون هرکی دوسش داری هرچی می نویسی مخالف پسرا باشه</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>جون هرکی دوسش داری هرچی می نویسی مخالف پسرا باشه</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: الهام</title>
		<link>http://zahra-hb.com/1387/02/boys-fancies/#comment-24428</link>
		<dc:creator>الهام</dc:creator>
		<pubDate>Tue, 30 Nov 1999 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://www.zahra-hb.com/?p=318#comment-24428</guid>
		<description>سلام زهرا خانم.برخلاف چرت وپرت هایی که درموردعمو فرزاد(حسنى)نوشتى
بااین توهماتت حال کردم.از قدیم گفتن انسان قابل پیشرفت است.آفرین همینجورى ادامه بده یک چیزى مى شى.</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>سلام زهرا خانم.برخلاف چرت وپرت هایی که درموردعمو فرزاد(حسنى)نوشتى<br />
بااین توهماتت حال کردم.از قدیم گفتن انسان قابل پیشرفت است.آفرین همینجورى ادامه بده یک چیزى مى شى.</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: Leo</title>
		<link>http://zahra-hb.com/1387/02/boys-fancies/#comment-22124</link>
		<dc:creator>Leo</dc:creator>
		<pubDate>Tue, 30 Nov 1999 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://www.zahra-hb.com/?p=318#comment-22124</guid>
		<description>پاره آجر


روزی مردی ثروتمند در اتومبیل جدید و گران قیمت خود با سرعت فراوان از خیابان کم رفت و آمدی می گذشت.

ناگهان از بین دو اتومبیل پارک شده در کنار خیابان یک پسر بچه پاره آجری به سمت او پرتاب کرد.پاره آجر به اتومبیل او برخورد کرد . 

مرد پایش را روی ترمز گذاشت و سریع پیاده شد و دید که اتومبیلش صدمه زیادی دیده است. به طرف پسرک رفت تا او را به سختی تنبیه کند.

پسرک گریان با تلاش فراوان بالاخره توانست توجه مرد را به سمت پیاده رو، جایی که برادر فلجش از روی صندلی چرخدار به زمین افتاده بود جلب کند. 

پسرک گفت:"اینجا خیابان خلوتی است و به ندرت کسی از آن عبور می کند. هر چه منتظر ایستادم و از رانندگان کمک خواستم کسی توجه نکرد. برادر بزرگم از روی صندلی چرخدارش به زمین افتاده و من زور کافی برای بلند کردنش ندارم. 

"برای اینکه شما را متوقف کتم ناچار شدم از این پاره آجر استفاده کنم ".

مرد متاثر شد و به فکر فرو رفت... برادر پسرک را روی صندلی اش نشاند، سوار ماشینش شد و به راه افتاد ....

در زندگی چنان با سرعت حرکت نکنید که دیگران مجبور شوند برای جلب توجه شما پاره آجر به طرفتان پرتاب کنند!

خدا در روح ما زمزمه می کند و با قلب ما حرف می زند.

اما بعضی اوقات زمانی که ما وقت نداریم گوش کنیم، او مجبور می شود پاره آجری به سمت ما پرتاب کند. 

این انتخاب خودمان است که گوش کنیم یا نه!</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>پاره آجر</p>
<p>روزی مردی ثروتمند در اتومبیل جدید و گران قیمت خود با سرعت فراوان از خیابان کم رفت و آمدی می گذشت.</p>
<p>ناگهان از بین دو اتومبیل پارک شده در کنار خیابان یک پسر بچه پاره آجری به سمت او پرتاب کرد.پاره آجر به اتومبیل او برخورد کرد . </p>
<p>مرد پایش را روی ترمز گذاشت و سریع پیاده شد و دید که اتومبیلش صدمه زیادی دیده است. به طرف پسرک رفت تا او را به سختی تنبیه کند.</p>
<p>پسرک گریان با تلاش فراوان بالاخره توانست توجه مرد را به سمت پیاده رو، جایی که برادر فلجش از روی صندلی چرخدار به زمین افتاده بود جلب کند. </p>
<p>پسرک گفت:&#8221;اینجا خیابان خلوتی است و به ندرت کسی از آن عبور می کند. هر چه منتظر ایستادم و از رانندگان کمک خواستم کسی توجه نکرد. برادر بزرگم از روی صندلی چرخدارش به زمین افتاده و من زور کافی برای بلند کردنش ندارم. </p>
<p>&#8220;برای اینکه شما را متوقف کتم ناچار شدم از این پاره آجر استفاده کنم &#8220;.</p>
<p>مرد متاثر شد و به فکر فرو رفت&#8230; برادر پسرک را روی صندلی اش نشاند، سوار ماشینش شد و به راه افتاد &#8230;.</p>
<p>در زندگی چنان با سرعت حرکت نکنید که دیگران مجبور شوند برای جلب توجه شما پاره آجر به طرفتان پرتاب کنند!</p>
<p>خدا در روح ما زمزمه می کند و با قلب ما حرف می زند.</p>
<p>اما بعضی اوقات زمانی که ما وقت نداریم گوش کنیم، او مجبور می شود پاره آجری به سمت ما پرتاب کند. </p>
<p>این انتخاب خودمان است که گوش کنیم یا نه!</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: _________</title>
		<link>http://zahra-hb.com/1387/02/boys-fancies/#comment-21887</link>
		<dc:creator>_________</dc:creator>
		<pubDate>Tue, 30 Nov 1999 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://www.zahra-hb.com/?p=318#comment-21887</guid>
		<description>پسرها خیلی خیلی ...............................بی جنبه اند اینو خودشون هم میدونند</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>پسرها خیلی خیلی &#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;.بی جنبه اند اینو خودشون هم میدونند</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: saba</title>
		<link>http://zahra-hb.com/1387/02/boys-fancies/#comment-21860</link>
		<dc:creator>saba</dc:creator>
		<pubDate>Tue, 30 Nov 1999 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://www.zahra-hb.com/?p=318#comment-21860</guid>
		<description>واقعا باهات موافقم
پسرها خیلی بی جنبه ان....</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>واقعا باهات موافقم<br />
پسرها خیلی بی جنبه ان&#8230;.</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: Ehsan</title>
		<link>http://zahra-hb.com/1387/02/boys-fancies/#comment-21852</link>
		<dc:creator>Ehsan</dc:creator>
		<pubDate>Tue, 30 Nov 1999 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://www.zahra-hb.com/?p=318#comment-21852</guid>
		<description>Doshet daram movafegham</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>Doshet daram movafegham</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: Ehsan</title>
		<link>http://zahra-hb.com/1387/02/boys-fancies/#comment-21851</link>
		<dc:creator>Ehsan</dc:creator>
		<pubDate>Tue, 30 Nov 1999 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://www.zahra-hb.com/?p=318#comment-21851</guid>
		<description>D</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>D</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: محبوبه</title>
		<link>http://zahra-hb.com/1387/02/boys-fancies/#comment-21819</link>
		<dc:creator>محبوبه</dc:creator>
		<pubDate>Tue, 30 Nov 1999 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://www.zahra-hb.com/?p=318#comment-21819</guid>
		<description>خیلی باحال این توهمات رو تفسیر کردی :D</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>خیلی باحال این توهمات رو تفسیر کردی <img src='http://zahra-hb.com/wp-includes/images/smilies/icon_biggrin.gif' alt=':D' class='wp-smiley' /></p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: غزال</title>
		<link>http://zahra-hb.com/1387/02/boys-fancies/#comment-21806</link>
		<dc:creator>غزال</dc:creator>
		<pubDate>Tue, 30 Nov 1999 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://www.zahra-hb.com/?p=318#comment-21806</guid>
		<description>فوق العاده ای زهرا جون. با حرفا کاملا موافقم. من این مورد رو تو دانشگاهزیاد می بینم. خدا نکنه بری پیش یه استاد جوون و مثلا به خاطر تحقیقاتش یا سوادش یا نوع درس دادنش ازش یه خورده تعریف کنی. گرچه این کار رو در راستای پاچه خواری انجام دادی و در باطن نمی خوای سر به تنش باشه ولی بنده خدا بدجوری مبتلا به توهم میشه! 

از وقتی اون مطلب توهم دخترونه رو خوندم و این رفتارهای بی نظیر اساتید محترم رو دیدم همش می خواستم بهت بگم در مورد توهم آقایون هم بنویس که الان می بینم نوشتی. خوشمان آمد!</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>فوق العاده ای زهرا جون. با حرفا کاملا موافقم. من این مورد رو تو دانشگاهزیاد می بینم. خدا نکنه بری پیش یه استاد جوون و مثلا به خاطر تحقیقاتش یا سوادش یا نوع درس دادنش ازش یه خورده تعریف کنی. گرچه این کار رو در راستای پاچه خواری انجام دادی و در باطن نمی خوای سر به تنش باشه ولی بنده خدا بدجوری مبتلا به توهم میشه! </p>
<p>از وقتی اون مطلب توهم دخترونه رو خوندم و این رفتارهای بی نظیر اساتید محترم رو دیدم همش می خواستم بهت بگم در مورد توهم آقایون هم بنویس که الان می بینم نوشتی. خوشمان آمد!</p>
]]></content:encoded>
	</item>
</channel>
</rss>
