۱۳۸۶-۱۲-۴
این دختر از حداقل توانش استفاده کرده بود
و انسان اگر گهگاه، با تمام نیروی خود زار نزند، انسان نیست، سنگ است…
(نادر ابراهیمی،آتش بدون دود)
* بعضی وقتا فقط بعضی وقتا دلم میخواد ای کاش آدم دیگه ای بودم. مثلا اینکه دغدغه هام اینایی که الان هستند نبود. ای کاش بخشیش حل شده بود و ای کاش لازم نبود مجبور باشم اینهمه مسائل رو باهم و در یک زمان هندل کنم! به نظرم میرسه بعضی وقتا اوضاع زندگیم دهشتناک میشه و مجبورم علیرغم میل باطنیم، علیرغم توانایی اندکی که دارم، علیرغم روحیه حساسی که دارم مسائل پیچیده زیادی رو با هم مدیریت کنم و واقعا نمیدونم چرا تمومی نداره که هیچ، هربار مسئله دیگه ای هم بهش اضافه میشه.
همین الان آرزوم اینه که برگردم به چند سال پیش و دوره دبیرستان. در اون صورت شاید مسیر زندگیم رو اصلا طور دیگه ای انتخاب میکردم. شاید اصلا دلم نمیخواست توی این موقعیت و الان باشم. منظورم صرفن مسائل کاری نیست که من به کارم خیلی علاقه دارم منظورم مسائل دیگری هست که اگه حل میشدن شاید من در کارم و تحصیلم و زندگیم موفقتر میبودم و مجبور نبودم اینهمه خودم رو سرزنش کنم.
خوب یه دور دیگه چیزی رو که نوشتم از اول خوندم. کماکان تائید میکنم. بعله خوب نوشتم دلم میخواست آدم دیگری بودم با دغدغه هایی متفاوت تر از این (حداقل در این زمان).
* همین حرفو چند ماه پیش که داشتم از شمال می اومدم یه دختر خانمی به من گفت ولی خوب اون موقع من در موقعیت مناسبی نبودم که درکش کنم. صرفا نصیحتش کردم که باید از اینی که هستی راضی باشی. در واقع من بهش حسودی میکردم و حتی همینو بهش گفتم. اما الان فکر میکنم حرفی که بهش زدم از روی سرخوشیم بوده و نه درک شرایط واقعی اون دختر که اگه لمس کرده بودم حتمن بهتر میتونستم باهاش درددل کنم و ارتباط برقرار کنم.
چند ماه پیش که داشتم میرفتم شمال یه خانمی کنار من نشست. حدس زدم که باید دختر باشه هر چند که سنش زیاد میزد و کمی رنجدیده و تکیده به نظر می رسید. خودش باب صحبت رو باز کرد و شروع به حرف زدن کرد. گفت مدتهاست شمال نرفته و حالا داره میره. میگفت ۳۴ سالش هست ولی به نظرم بیشتر بهش میخورد. دندان پزشکی شهید بهشتی خونده بود و حالا توی یکی از بیمارستانهای تهران کار می کرد. میگفت این دو سالی که شمال نرفته (فکرشو بکن آدم در همین تهران باشه و دو سال به خانواده اش سر نزده باشه) فقط برای خانواده اش پول فرستاده و نرفته دیدنشون. خیلی تعجب کردم. بهش گفتم که تو چطور دختری هستی من اگه یه روز صدای مامانمو نشنوم اصلا انرژی لازم برای حیات رو ندارم! توی یک ماه ممکنه دو بار برم شمال حتی اگه کارم عقب افتاده باشه. مریم گفت که (اسمش مریم بود) خوب حتما به خانواده ات علاقه داری! حتما خانواده ات باعث و بانی خوشحالی تو هستن و به فکرت هستند. گفتم حتی اگه اینطوری نبود بازهم اونها خانواده من هستن و بازهم با تمام وجود دوستشون می داشتم. گفت که نه! اگه در شرایط من بودی مطمئنا چنین تصوری نداشتی!
میگفت که ۵ تا خواهر و ۷ تا برادر هستند. خونه شون توی یکی از روستاهای کوچصفهان بود. پدرش از اول که با مادرش ازدواج کرد بهش علاقه نداشت. پدرش دختر دیگه ای رو میخواست ولی اون دختر با مرد دیگه ای ازدواج کرد و پدرش رو به زور به ازدواج با مادرش راضی کردن. بنابراین پدر هیچ انگیزه ای برای کار کردن برای خانواده اش نداشت. چند جا رفته بود و بعدش در آمده بود و سرآخر حدود ۲۰ سالی میشد که پدرش بیکار بیعار شده بود!
مادرش هم به گفته خودش زن نفهمی بود. چون از ابتدای ازدواج با آزار و اذیت های پدرش روبرو شده بود و دستش و دماغش توسط پدرش شکسته شده بود ولی به خاطر بچه هاش ساکت شده بود. مادرش زن جنجالی ای بود و سر چیزهای کوچک آبروی دخترهای خودش رو میبرد. این دختر خیلی باهوش بود و با کمکهای دختر عموش و کمیته امداد موفق شده بود درسش رو بخونه شهید بهشتی قبول بشه. با هر زحمتی که بود توسط کمکهای مالی مشاور دانشگاه و وامهای تحصیلی درسش رو تموم کرده بود و وارد کار شده بود. کم کم میخواست پولهاش رو جمع کنه که برای خودش مطب درست کنه اما چون باقی اعضای خانواده اش به کمکش احتیاج داشتن فعلن صرفنظر کرده بود. تنهای دلخوشیش توی زندگی کمک به برادرها و خواهرهاش بود و اینکه بخشی از پولهاش رو برای اونها بفرسته تا اونها کمتر توی خونه داد و فریاد راه بندازن. خودش همراه هم دانشگاهیش توی یه خونه مجردی دانشجویی زندگی میکردن.
وقتی این حرفها رو زد من تحسینش کردم و گفتم که درک میکنم شرایطش چقدر سخته ولی با همه این تفاسیر حق نداره راجع به خانواده اش اینطور اظهار نظر کنه!
اما اون می گفت نه از خانواده اش متنفره! چون اونها عامل بدبختی هایی که مریم کشیده هستن. پدر و مادرش عامل بدبختیها و کمبود های برادرها و خواهراش هستن. میگفت اگه در خانواده دیگه ای بزرگ شده بود الان زندگیش خیلی بهتر از این بود. مطمئنا تا حالا ازدواج کرده بود و خوشبخت شده بود. این نظر اون بود. چون از ۱۸ سالگی آرزوی یک ازدواج رمانتیک رو داشت ولی حالا ۳۴ ساله بود و عیلرغم اینکه دندان پزشک بود و موقعیت اجتماعی منحصر به فردی داشت ولی به خاطر فقر مالی و فرهنگی خانواده اش خواستگاری نداشت. (من که باورم نمیشد همچین دختری تا به حال خواستگاری نداشته باشه). میتونست پولهایش رو برای خودش خرج کنه نه خرج کسانی که حتی ازش تشکر درست و حسابی نمی کنن که هیچ پدرش مدام ازش طلبکار هم هست که چرا کم میفرسته؟
به هر حال این زندگی اون بود. از این ناراحت بود که کودکی شادی نداشته. خانواده شادی نداشته و مدام حسرت زندگی های دیگران رو میخوره..
راستش نصیحتهای من به اون بیشتر جنبه شعاری داشت. بیشتر بهش می گفتم که من مطمینم تو دختر باهوشی هستی و میتونی شرایط رو عوض کنی. تو یکی از بهترین رشته های تحصیلی رو در یکی از بهترین دانشگاههای ایران خوندی. در کارت موفقی و … در چنین شرایطی آدم نمیدونه چطور طرف مقابل رو آروم کنه؟ من بارها گفتم که هیچ چیز مهمتر از خانواده نیست. نمیدونم پست زن بدلی رو یادتون هست یا نه؟ این دختر فشارهای زیادی رو تحمل میکرد و من قدرت اینو نداشتم که آرومش کنم… که بهش بگم متاسفم از اینکه احساس خوشبختی نمیکنه فقط چند تا حرف صد تا یه غاز زدم که عملن بهشون اعتقادی نداشتم فقط دلم نمیخواست بیشتر بهش فکر کنه. چون به مشاور احتیاج داشت. میگفت چون خرج خونه رو میده حرفش توی خونه خریدار داره چندین بار تصمیم گرفته پدرش رو از خونه بندازه بیرون ولی هربار مادرش داد و بیراه راه انداخته و در نهایت پشیمون شده…
شاید برای ما خیلی سخت باشه که تصور کنیم باباهای ما بهمون علاقه ندارن؟! حتی از روی ریزترین حرکاتشون، درخشش نگاشون وقتی ما رو می بینن میتونیم بفهمیم که چقدر ما رو دوست دارن. تصور غیر از این داشتن برای ماهای نوعی خیلی سخته…
اما خوب یک مریمی هم در دنیا وجود داره که زندگیش طور دیگه ایه. بیشتر از همه چیز در طول مدت زمانی که باهاش آشنا شدم تا حالا براش آرزوی خوشبختی کردم. توی این مدت همیشه از خدا خواستم که یه همسر خوب بهش بده. کسی که قدر سختیهایی که این دختر کشیده رو بدونه و بهش محبت بدون توقع نثار کنه…
* همین فقط خواستم بگم که فقط تنبلی نیست که باعث میشه خیلیا موفقتر از ما نباشن. منظور من البته بیشتر موفقیتهای ظاهری و اجتماعی توی زندگی هست و نه موفقیت های معنوی. وگرنه شکی درش نیست که شخصی مثل مریم از من و شما خیلی موفقتره. گاهی اوقات چیزهای دیگه ای پای آدم رو می بنده و مانع پروازش میشه. چیزهایی که توصیف و توضیحش ممکنه برای کسی خیلی سخت باشه. ممکنه حتی درکش برای ماها سخت باشه ولی واقعیت دارن…
حتما میگید پارادوکس زیادی بین پاراگراف اول و باقی متن هست. اگه قرار بود شرایط مساعد باشه پس این دختر چطور در این شرایط موفق شده بود؟ اما من فکر میکنم این دختر از حداقل توانش استفاده کرده بود و این شده بود. مطمئنا در یک شرایط بهتر استعدادش بهتر شکوفا میشد. کسی نبوده که کمکش کنه. ممکن بود دو سال دیگه به طور کلی خسته بشه و از پا در بیاد. اما با اون بخش تنفر از خانودش مخالفم… شاید چون من هیچ وقت نمیتونم تصوری غیر از این از پدر و مادرم داشته باشم. اونها همیشه مهربان و آرام بودن و همیشه سعی داشتن زندگی ما به نحو مناسبی پیش بره… برای همین تنفر از پدر و مادر و جایی که بزرگ شدم و خانوادم برای بی معنیه…

