این دختر از حداقل توانش استفاده کرده بود

و انسان اگر گهگاه، با تمام نیروی خود زار نزند، انسان نیست، سنگ است…
(نادر ابراهیمی،آتش بدون دود)

* بعضی وقتا فقط بعضی وقتا دلم میخواد ای کاش آدم دیگه ای بودم. مثلا اینکه دغدغه هام اینایی که الان هستند نبود. ای کاش بخشیش حل شده بود و ای کاش لازم نبود مجبور باشم اینهمه مسائل رو باهم و در یک زمان هندل کنم! به نظرم میرسه بعضی وقتا اوضاع زندگیم دهشتناک میشه و مجبورم علیرغم میل باطنیم، علیرغم توانایی اندکی که دارم، علیرغم روحیه حساسی که دارم مسائل پیچیده زیادی رو با هم مدیریت کنم و واقعا نمیدونم چرا تمومی نداره که هیچ، هربار مسئله دیگه ای هم بهش اضافه میشه.
همین الان آرزوم اینه که برگردم به چند سال پیش و دوره دبیرستان. در اون صورت شاید مسیر زندگیم رو اصلا طور دیگه ای انتخاب میکردم. شاید اصلا دلم نمیخواست توی این موقعیت و الان باشم. منظورم صرفن مسائل کاری نیست که من به کارم خیلی علاقه دارم منظورم مسائل دیگری هست که اگه حل میشدن شاید من در کارم و تحصیلم و زندگیم موفقتر میبودم و مجبور نبودم اینهمه خودم رو سرزنش کنم.
خوب یه دور دیگه چیزی رو که نوشتم از اول خوندم. کماکان تائید میکنم. بعله خوب نوشتم دلم میخواست آدم دیگری بودم با دغدغه هایی متفاوت تر از این (حداقل در این زمان).

* همین حرفو چند ماه پیش که داشتم از شمال می اومدم یه دختر خانمی به من گفت ولی خوب اون موقع من در موقعیت مناسبی نبودم که درکش کنم. صرفا نصیحتش کردم که باید از اینی که هستی راضی باشی. در واقع من بهش حسودی میکردم و حتی همینو بهش گفتم. اما الان فکر میکنم حرفی که بهش زدم از روی سرخوشیم بوده و نه درک شرایط واقعی اون دختر که اگه لمس کرده بودم حتمن بهتر میتونستم باهاش درددل کنم و ارتباط برقرار کنم.
چند ماه پیش که داشتم میرفتم شمال یه خانمی کنار من نشست. حدس زدم که باید دختر باشه هر چند که سنش زیاد میزد و کمی رنجدیده و تکیده به نظر می رسید. خودش باب صحبت رو باز کرد و شروع به حرف زدن کرد. گفت مدتهاست شمال نرفته و حالا داره میره. میگفت ۳۴ سالش هست ولی به نظرم بیشتر بهش میخورد. دندان پزشکی شهید بهشتی خونده بود و حالا توی یکی از بیمارستانهای تهران کار می کرد. میگفت این دو سالی که شمال نرفته (فکرشو بکن آدم در همین تهران باشه و دو سال به خانواده اش سر نزده باشه) فقط برای خانواده اش پول فرستاده و نرفته دیدنشون. خیلی تعجب کردم. بهش گفتم که تو چطور دختری هستی من اگه یه روز صدای مامانمو نشنوم اصلا انرژی لازم برای حیات رو ندارم! توی یک ماه ممکنه دو بار برم شمال حتی اگه کارم عقب افتاده باشه. مریم گفت که (اسمش مریم بود) خوب حتما به خانواده ات علاقه داری! حتما خانواده ات باعث و بانی خوشحالی تو هستن و به فکرت هستند. گفتم حتی اگه اینطوری نبود بازهم اونها خانواده من هستن و بازهم با تمام وجود دوستشون می داشتم. گفت که نه! اگه در شرایط من بودی مطمئنا چنین تصوری نداشتی!
میگفت که ۵ تا خواهر و ۷ تا برادر هستند. خونه شون توی یکی از روستاهای کوچصفهان بود. پدرش از اول که با مادرش ازدواج کرد بهش علاقه نداشت. پدرش دختر دیگه ای رو میخواست ولی اون دختر با مرد دیگه ای ازدواج کرد و پدرش رو به زور به ازدواج با مادرش راضی کردن. بنابراین پدر هیچ انگیزه ای برای کار کردن برای خانواده اش نداشت. چند جا رفته بود و بعدش در آمده بود و سرآخر حدود ۲۰ سالی میشد که پدرش بیکار بیعار شده بود!
مادرش هم به گفته خودش زن نفهمی بود. چون از ابتدای ازدواج با آزار و اذیت های پدرش روبرو شده بود و دستش و دماغش توسط پدرش شکسته شده بود ولی به خاطر بچه هاش ساکت شده بود. مادرش زن جنجالی ای بود و سر چیزهای کوچک آبروی دخترهای خودش رو میبرد. این دختر خیلی باهوش بود و با کمکهای دختر عموش و کمیته امداد موفق شده بود درسش رو بخونه شهید بهشتی قبول بشه. با هر زحمتی که بود توسط کمکهای مالی مشاور دانشگاه  و وامهای تحصیلی درسش رو تموم کرده بود و وارد کار شده بود. کم کم میخواست پولهاش رو جمع کنه که برای خودش مطب درست کنه اما چون باقی اعضای خانواده اش به کمکش احتیاج داشتن فعلن صرفنظر کرده بود. تنهای دلخوشیش توی زندگی کمک به برادرها و خواهرهاش بود و اینکه بخشی از پولهاش رو برای اونها بفرسته تا اونها کمتر توی خونه داد و فریاد راه بندازن. خودش همراه هم دانشگاهیش توی یه خونه مجردی دانشجویی زندگی میکردن.
وقتی این حرفها رو زد من تحسینش کردم و گفتم که درک میکنم شرایطش چقدر سخته ولی با همه این تفاسیر حق نداره راجع به خانواده اش اینطور اظهار نظر کنه!
اما اون می گفت نه از خانواده اش متنفره! چون اونها عامل بدبختی هایی که مریم کشیده هستن. پدر و مادرش عامل بدبختیها و کمبود های برادرها و خواهراش هستن. میگفت اگه در خانواده دیگه ای بزرگ شده بود الان زندگیش خیلی بهتر از این بود. مطمئنا تا حالا ازدواج کرده بود و خوشبخت شده بود. این نظر اون بود. چون از ۱۸ سالگی آرزوی یک ازدواج رمانتیک رو داشت ولی حالا ۳۴ ساله بود و عیلرغم اینکه دندان پزشک بود و موقعیت اجتماعی منحصر به فردی داشت ولی به خاطر فقر مالی و فرهنگی خانواده اش خواستگاری نداشت. (من که باورم نمیشد همچین دختری تا به حال خواستگاری نداشته باشه). میتونست پولهایش رو برای خودش خرج کنه نه خرج کسانی که حتی ازش تشکر درست و حسابی نمی کنن که هیچ پدرش مدام ازش طلبکار هم هست که چرا کم میفرسته؟
به هر حال این زندگی اون بود. از این ناراحت بود که کودکی شادی نداشته. خانواده شادی نداشته و مدام حسرت زندگی های دیگران رو میخوره..
راستش نصیحتهای من به اون بیشتر جنبه شعاری داشت. بیشتر بهش می گفتم که من مطمینم تو دختر باهوشی هستی و میتونی شرایط رو عوض کنی. تو یکی از بهترین رشته های تحصیلی رو در یکی از بهترین دانشگاههای ایران خوندی. در کارت موفقی و … در چنین شرایطی آدم نمیدونه چطور طرف مقابل رو آروم کنه؟ من بارها گفتم که هیچ چیز مهمتر از خانواده نیست. نمیدونم پست زن بدلی رو یادتون هست یا نه؟ این دختر فشارهای زیادی رو تحمل میکرد و من قدرت اینو نداشتم که آرومش کنم… که بهش بگم متاسفم از اینکه احساس خوشبختی نمیکنه فقط چند تا حرف صد تا یه غاز زدم که عملن بهشون اعتقادی نداشتم فقط دلم نمیخواست بیشتر بهش فکر کنه. چون به مشاور احتیاج داشت. میگفت چون خرج خونه رو میده حرفش توی خونه خریدار داره چندین بار تصمیم گرفته پدرش رو از خونه بندازه بیرون ولی هربار مادرش داد و بیراه راه انداخته و در نهایت پشیمون شده…
شاید برای ما خیلی سخت باشه که تصور کنیم باباهای ما بهمون علاقه ندارن؟! حتی از روی ریزترین حرکاتشون، درخشش نگاشون وقتی ما رو می بینن میتونیم بفهمیم که چقدر ما رو دوست دارن. تصور غیر از این داشتن برای ماهای نوعی خیلی سخته…
اما خوب یک مریمی هم در دنیا وجود داره که زندگیش طور دیگه ایه. بیشتر از همه چیز در طول مدت زمانی که باهاش آشنا شدم تا حالا براش آرزوی خوشبختی کردم. توی این مدت همیشه از خدا خواستم که یه همسر خوب بهش بده. کسی که قدر سختیهایی که این دختر کشیده رو بدونه و بهش محبت بدون توقع نثار کنه…

* همین فقط خواستم بگم که فقط تنبلی نیست که باعث میشه خیلیا موفقتر از ما نباشن. منظور من البته بیشتر موفقیتهای ظاهری و اجتماعی توی زندگی هست و نه موفقیت های معنوی. وگرنه شکی درش نیست که شخصی مثل مریم از من و شما خیلی موفقتره. گاهی اوقات چیزهای دیگه ای پای آدم رو می بنده و مانع پروازش میشه. چیزهایی که توصیف و توضیحش ممکنه برای کسی خیلی سخت باشه. ممکنه حتی درکش برای ماها سخت باشه ولی واقعیت دارن…
حتما میگید پارادوکس زیادی بین پاراگراف اول و باقی متن هست. اگه قرار بود شرایط مساعد باشه پس این دختر چطور در این شرایط موفق شده بود؟ اما من فکر میکنم این دختر از حداقل توانش استفاده کرده بود و این شده بود. مطمئنا در یک شرایط بهتر استعدادش بهتر شکوفا میشد. کسی نبوده که کمکش کنه. ممکن بود دو سال دیگه به طور کلی خسته بشه و از پا در بیاد. اما با اون بخش تنفر از خانودش مخالفم… شاید چون من هیچ وقت نمیتونم تصوری غیر از این از پدر و مادرم داشته باشم. اونها همیشه مهربان و آرام بودن و همیشه سعی داشتن زندگی ما به نحو مناسبی پیش بره… برای همین تنفر از پدر و مادر و جایی که بزرگ شدم و خانوادم برای بی معنیه…

۳۷ نظر

  1. زهرا ۱۳۸۶-۱۲-۴، ۵:۰۷ ب.ظ

    اگه من الان بگم چه مرگمه ممکنه بگین عجب آدم مفتی هستم و در مقایسه با اون دختر لابد آدم خیلی مفت خوری هستم…

    قبول
    ولی…
    هر کس با توجه به Categoryش با توجه به محیط اطرافش مشکلاتش میتونن پیچیده و لاینحل باشن؟! اینطور نیست؟

    جواب به این نظر

  2. حمید ۱۳۸۶-۱۲-۴، ۵:۴۱ ب.ظ

    سلام.
    من هم توی شرایطی به مراتب بدتری بودم، ولی بعدها فهمیدم زمان زیادی رو در حسرت گذشته و تصور آینده گذرونده بودم.
    اما الان میدونم که فقط حال رو دارم و بس… . و اینکه زندگی چیزی نیست مگه مواجهه ما با نتایج انتخابهامون.

    جواب به این نظر

  3. زهرا ۱۳۸۶-۱۲-۴، ۵:۴۵ ب.ظ

    چیزی که من به اون دختر گفتم همین بود. اینکه زمان زیادی از افکارش رو حسرت گذشته و سرنوشتش در آینده اشغال کرده
    اینها به خودی خود بد نیستن اما نباید بخش اعظمی از افکار ما رو احاطه کنن

    جواب به این نظر

  4. فرنگیس ۱۳۸۶-۱۲-۴، ۶:۳۴ ب.ظ

    زهرا من اون دختر اون حس هاشو خوب درک میکنم اما وقتی ادم خودش از کینه پر کنه نتیجه اش همین میشه و در نهایت تنها میمونه!اون دختر خودش در قلبشو بسته .من توی شرلیط مشابه بودم و این حس ها رو تجربه کردم.
    اما در مورد خودت فکر میکنم این حس هات مقطعی باشه .شاید در گیره روزمرگی.نمیخوام قصه بگم نصیحتت کنم اما خیلی به این حس ها توجه نکن.مخصوصا الان که در استا نه سال نو هستی.

    جواب به این نظر

  5. مهران ۱۳۸۶-۱۲-۴، ۶:۴۳ ب.ظ

    سلام

    شما در اون شرایط چیز دیگه ای نمیتونستید به اون خانم بگید.بهترین کاری که می تونستید بکنید را کردید.گاهی اوقات ما به بعضیها دلداری هایی می دیم که خودمون قبو لش نداریم اما روی اونها تاثیر داره.درست مثل بعضی اوقات که دیگران به ما چیزایی میگن که ما میدونیم اما چون کس دیگه ای میگه رو ما تاثیر بیشتری میذاره.
    به قول علی ع : در شنیدن حکمتی است که در دانستن نیست.

    می تونستید به اون بگید مثلا کتاب (باور کنید تا ببینید) اثر وین دایر
    را بخونه که تجربه مشابهی با پدرش داشت. اما تجربه ثابت کرده تا انسان با فکر کردن به خودش و دیگران مشکلش را حل نکنه تاثیر کتاب مقطعیه

    به قول حافظ رند

    چو قسمت ازلی بی حضور ما کردند
    گر اندکی نه به وفق رضاست خرده مگیر

    از چیزهایی که نداریم گله می کنیم آیا به چیزهای خوبی که داریم هم نگاه می کنیم؟اگه خوب دقت کنیم می بینیم شرایط همیشه اونقدر که ما می بینیم بد نیست

    جواب به این نظر

  6. قاصدک ۱۳۸۶-۱۲-۴، ۷:۵۱ ب.ظ

    بابک دادبخش ، زندانی اعتصابی در آستانه مرگ
    امروز این خبر را حامل هستم برای نجات جانش بنویسید

    کلمات قابل فهم آنچه در فایل صوتی ایراد میشود در ذیل درج میگردد : ( من باب .. بابک دادبخش هستم بعد از چهل و چند روز اعتصاب از تمام.. کسایی که در این مدت برخلاف — رذالت داره-از من حمایت کردند متشکرم و سپاس گذارم ، تمام فعالهای سیاسی و حقوق بشری ، دوستان ، مبارزان و فعالان امیدوارم که باز روز … این جنایتکارها ….. از دستشان خارج بشویم … نابود بشوند ….. اگر کسی ——— از اینجا میگم با این وضعیت زنده باد آزادی ، زنده باد دموکراسی ، مرگ بر دیکتاتوری )

    اخرین جملات یک فرد زنده که با بی توجهی به کام مرگ فرستاده میشود

    جواب به این نظر

  7. سپیده ۱۳۸۶-۱۲-۴، ۱۰:۳۸ ب.ظ

    من که مدتهاست (۴-۵ساله)دارم وبتو می خونم ….این حست گذراست نگران نباش
    من هم در محیطی بزرگ شدم که تنفر از خانواده برام بی معناست

    جواب به این نظر

  8. احسان ۱۳۸۶-۱۲-۴، ۱۱:۲۰ ب.ظ

    جالب بود.

    جواب به این نظر

  9. ییلاق ذهن ۱۳۸۶-۱۲-۴، ۱۱:۵۳ ب.ظ

    ماهایی که تو خانواده های آروم ونرمال بزرگ شدیم وپدرمون سر جاش بوده و مادرمون سرجای خودش و خیلی چیزها سرجای خودشون بودن و این حرفا شاید هیچ وقت نتونیم “مریم” ها رو درک کنیم واقعا بودن توی این زندگیا سخته شاید واقعا هیچ وقت دلیل تنفرش رو هم از خانوادش نتونیم بفهیم که چطور میشه آدم از عزیزانش متنفر بشه!

    جواب به این نظر

  10. ییلاق ذهن ۱۳۸۶-۱۲-۴، ۱۱:۵۶ ب.ظ

    راستی زهرا جونم ۷ سالگی وبلاگت مبارک :) دیر رسیدم به پست ۷ سالگیت شرمنده ولی خوب خیلی وقته خواننده ثابت وبلاگتم از همون روزای اولی که مینوشتی چقدرم اون طراحی نارنجی بلاگ اسپاتت رو دوست داشتم یادش به خیر چه روزایی بود روزای اول وبلاگ خوندن سومین وبلاگی که من شروع کردم به خوندنش توی آشنایی با دنیای وبلاگها وبلاگ تو بود :) بازم مبارک :) :*

    جواب به این نظر

  11. آرش ۱۳۸۶-۱۲-۵، ۱:۱۹ ق.ظ

    با سلام

    به نظر میاد شما چندان به زندگیتون قانع نیستین، و همیشه باید از زندگی فعلیتون ایراد بگیرید با اینکه فکر میکنم خیلیا ممکنه آرزوی داشتن همچین زندگی رو دارن. یعنی خانواده خوب، کار خوب، تحصیلات خوب و …
    البته نمیدونم شما یه زندگی موفق رو تو چه چیزهایی میبینید؟داشتن روابط اجتماعی؟ داشتن پول زیاد؟ تحصیلات بالا؟ یا شایدم فراتر ازاینا؟

    برام عجیبه که دختری مثل شما با این نوع تفکر(البته منظرورم از تفکر شناختی هست که من تو این چند ساله از خوندن وبلاگ شما برداشت کردم) چطور نباید بتونه این نیروی اعتماد به نفسو تو خودش پرورش بده فکر نمیکنم خیلی برای شما کار سختی باشه، و چرا دائم باید راجب خودتون و زندگیتون غر بزنید
    البته مطمعنا به بنده هیچ ربطی نداره در مورد آدما و زندگیشون ندیده قضاوت کنم، اگر اینطور برداشت کردین به حساب کم غقلیمون بزارین

    به هر حال براتون آرزوی زندگی موفقتری رو دارم
    شاد باشید

    جواب به این نظر

  12. ایلیا ۱۳۸۶-۱۲-۵، ۷:۵۷ ق.ظ

    سلام
    زهرا خانوم بعضی وقتها غامض بودن اوضاع دست خود آدم نیست یه شرایطی از بیرون تحمیل میشه که باعث بهم ریختگی احوالات ادم میشه و چاره ای جز تحمل نیست . شما هم خیلی زرنگین دلتون نمیخواد این موقعیت شغلی و خانواده و خلاصه چیزای خوب رو از دست بدین ولی میخواین قسمتای منفیش حذف بشه !! نه جونم زندگی درهمه سوا کردن نداره تازه شاید اگه این تلخی ها نبود خوشی هاش زیاد مزه نمیداد.
    راجع به خانواده هم خوش به حالت . منکه از پدر و مادر متنفر نیستم ولی امان از تبعیض های وحشتناکی که میگذارن این تیکش منو داغون میکنه و نسبت به برادرها و خواهرها یه وضعیت نه چندان خوشایندی رو بوجود میاره.

    جواب به این نظر

  13. راحت ۱۳۸۶-۱۲-۵، ۱۰:۵۲ ق.ظ

    سلام

    زهرا خانم خودتان را خوب راحت می کنید
    در زندگی وجدان چه معنی دارد
    شما کی گوشه خیابان خوابیدید
    کدام شب دیدید نگاه حسرت با ر الیور تویست
    باز هم گلی به جمال آرش خان
    البته اجحاف نباشد فکر کنم شما گاهی ناجی می شوید با طرز فکرتان

    گر طبیب بودی

    جواب به این نظر

  14. گوش عقل ۱۳۸۶-۱۲-۵، ۱۲:۲۱ ب.ظ

    راحت جان

    شما احیانا با گوش دل نسبتی ندارید؟( مثلا اینکه خودش باشید؟)
    …….. سبک نگارش و مفهوم و………..

    جواب به این نظر

  15. راحت ۱۳۸۶-۱۲-۵، ۱۲:۴۸ ب.ظ

    با سلام

    کاش او بودم
    اگر در تضاد نباشم خیلی هم با او موافق نیستم

    به قول آقا مهران
    حافظ شناس

    حریف عشق تو بودم چو ماه نو بودی
    کنون که ماه تمامی نظر دریغ مدار

    ای گوش عقل اگر خودت را تعریف کردی با عقلت مارا هم خبر کن
    می ترسم به من هم بگویید از مطلب شما دور شدم

    جواب به این نظر

  16. FAnCy FrEe ۱۳۸۶-۱۲-۵، ۲:۰۰ ب.ظ

    چقد کامنتدونی بامزه شده ( گوش دل ، گوش عقل ، راحت ..)
    حتما اونایی هم که گوش ندارن دراز گوشن

    زهرا جان شما کار خودت رو بکن بذار این بچه ها بازیشونو بکنن ما که از نوشته هات راضی هستیم

    جواب به این نظر

  17. زهرا ۱۳۸۶-۱۲-۵، ۲:۰۸ ب.ظ

    به آرش:
    نه من خیلی آدم نا شکری نیستم
    از شرایطم هم خیلی ناراضی نیستم نمیخوام همه چیزهای منفی (اون طوری که ایلیا نوشته) حذف بشه

    اما گاهی اوقات آدم دلش میخواد اینهمه از همه طرف تحت فشار نباشه
    بله شاید در مقایسه با مریم اوضاع من کمی بهتر باشه اما به نظرم درجه تحمل سختی اون هم از من بهتره
    همین طور اینکه من احساس میکنم از نظر انسانی و شخصیتی مریم خیلی پخته تر و کاملتر از منه و شایدم تحملش بیشتر

    به هر حال درست نوشتید اعتماد به نفس من زیر صفره تقریبا:-)

    جواب به این نظر

  18. غزاله ۱۳۸۶-۱۲-۵، ۲:۳۶ ب.ظ

    خاطره ی بسیار جالبیه،ولی خیلی غم انگیز.
    ولی هرچی هم که پدر بی عرضه باشه و مادر نفهم بازم پدر و مادرن واحترامشون بر ماواجب،من شاید چون تو این جور موقعیتا قرار نگرفتم ،این حرفو میزنم،ولی خود من یه زمانی برای یه مدت نسبتا طولانی(چند ماه) از بابام متنفر بودم،که حتی حاضر بودم،دور از جون،اون بمیره ونباشدش،ولی بعد از یه مدت که عاقلانه تر فکر کردم به این نتیجه رسیدم که اگه اون نباشه منم نخواهم بود.حس تنفر من از پدرم طی چند ماه تفکر به دوست داشتن تبدیل شد الان با جان ودل دوستش دارم و دلیل اون تنفر رو هیچ چیز جز رفتار های خودم نمی دونم…
    زهرا خانوم راضی نبودن شما هم موقتیه و زود گذر،شاید چند هفته یا چند ماه دیگه به الانتون فکر کنیدخندتون بگیره یا حسرتشو بخورین که چرا اینطوری گذروندینش.
    به امید اینکه مریم خانوم هم یه روز به این نتیجه برسه که همه ی ادما زندگیشون رو مدیون پدر و مادرهاشون هستند هرچند به نظر خود ماها اونها هیچ کاری برا ما نکردن…
    ولی اگر اونها نبودن هیچ کدوم از ماها هم الان نبودیم…

    جواب به این نظر

  19. سلماز ۱۳۸۶-۱۲-۵، ۸:۲۲ ب.ظ

    سلام .من چند تا از پستاتو خوندم. خوشم اومد.
    در رابطه با مریمها فقط می تونم بگم هیچ کس تو زندگی بقیه نیست.هر چقدر هم سعی کنیم اگر مشکل مشابه نداشته باشیم پی به عمق غم اون طرف نخواهیم برد. اما تنها کسی که می تونه به مریم کمک کنه فقط خودشه. و اولین قدم بیرون ریختن این نفرت از دلشه.کاش می دونست که نفرت جز اینکه روح آدمو می خوره فایده ای نداره. به امید روز گارانی بهتر برای این مریم و همه مریمها.

    جواب به این نظر

  20. کامراد ۱۳۸۶-۱۲-۵، ۸:۴۱ ب.ظ

    اگه به اثرات چنین زندگی یه خورده فکر کنیم به چیزهای وحشتناکی میرسیم.

    جواب به این نظر

  21. شکوفه سیب ۱۳۸۶-۱۲-۵، ۸:۵۷ ب.ظ

    حس نارضایتی ، حس بد و له کننده ایی می تونه باشه ، اینکه هرچی میدوی نمی رسی اما ….
    (نذاری به حساب برخورد های روشن فکرانه ، نه ، با اعتقاد می گم )
    اما
    این بحران یعنی حرکت و کیه که از ارزش حرکت بی خبر باشه ! تو علم اقتصاد اگه وضع حتی رو مطلوب ثابت باشه تراز منفی در میاد . پس به این نهیب درون ، باید با عشق گفت : می تونم برات کاری کنم عزیزم ؟

    جواب به این نظر

  22. DeVERDA ۱۳۸۶-۱۲-۵، ۱۱:۱۴ ب.ظ

    ” منظورم صرفن مسائل کاری نیست که من به کارم خیلی علاقه دارم ”

    ———————

    به کار علاقه داری از تو اداره وبلاگ می نویسی ?!

    ———————

    باقیمانده نوشته را میخوانم و چنانچه وقت گرانبهایم اجازه داد کامنتی میگذارم.

    جواب به این نظر

  23. DeVERDA ۱۳۸۶-۱۲-۵، ۱۱:۳۷ ب.ظ

    * همین حرفو چند ماه پیش که داشتم از شمال می اومدم یه دختر خانمی به من گفت ”

    ————-

    * چند ماه پیش که داشتم میرفتم شمال یه خانمی کنار من نشست

    ————

    دقیقا شما درپاراگراف اول در حال برگشت از شمال هستید و با یک چرخش در پاراگراف دوم در حال رفتن به شمال که باز هم طبق معمول شما که در داخل مترو هستید, دختر خانم یا خانمی کنار شما می نشیند. و جالب اینجاست که , هر کسیکه در مترو یا اتوبوس کنار شما می نشیند از روزگار شاکی و بعد از چند روز یا چند ماهی تبدیل به قهرمان قصه ما (شما? ) میشود.
    ——————————–

    جواب به این نظر

  24. DeVERDA ۱۳۸۶-۱۲-۵، ۱۱:۴۵ ب.ظ

    ادامه مطلب را نمی خوانم زیرا که نه وقت و نه حوصله اش را دارم.

    جواب به این نظر

  25. تقویم صبورا ۱۳۸۶-۱۲-۶، ۸:۰۹ ق.ظ

    سلام زهرا جون……..خوبین شما؟

    جواب به این نظر

  26. تقویم صبورا ۱۳۸۶-۱۲-۶، ۸:۱۰ ق.ظ

    شما چرا این حس بهتون دست داده…..

    جواب به این نظر

  27. تقویم صبورا ۱۳۸۶-۱۲-۶، ۸:۱۲ ق.ظ

    برای مریم خیل متاسف شدم……راستی من نمیفهمم این ادمایی که (منظورم اقایونه) ادعا میکنن ما زنمون را اصلا دوست نداشتیم وبزور برامون زن گرفتن….چه جوری اینهمه بچه بدنیا مییارن……۱۲ تا بچه شوخی نیستا……بنظرم حرفات برای نصیحت به مریم اون زمان خیلی منطقی بوده…..

    جواب به این نظر

  28. تقویم صبورا ۱۳۸۶-۱۲-۶، ۸:۱۲ ق.ظ

    راستی اگه حوصلشو داشته باشی…یه رمان[نیشخند]نوشتم بیا بخون…اگه تمامشو بخونی وبعدش تو مسابقه ای که گذاشتم هم شرکت کنی جایزه هم میبری…حالا از من گفتن بود…نگی نگفتی

    جواب به این نظر

  29. لیندا مراد ۱۳۸۶-۱۲-۶، ۸:۲۰ ق.ظ

  30. خیاط ۱۳۸۶-۱۲-۶، ۹:۴۰ ق.ظ

    شاید بشود یک کتاب چاپ کرد، با موضوع زندگینامۀ افراد بغل دستی زهرا اچ بی در مسیر تهران شمال و بالعکس…

    جواب به این نظر

  31. تارا ۱۳۸۶-۱۲-۶، ۱۱:۵۹ ق.ظ

    سلام…
    بهتره یه کم جلوتر از نوک دماغت رو هم ببینی جانم…

    جواب به این نظر

  32. علی ۱۳۸۷-۰۲-۲۶، ۱:۳۹ ق.ظ

    حاصل عمر من سه سخن بیش نیست خام بودم ،پخته شدم ، سوختم

    جواب به این نظر

  33. آدمها شبیه همن… | زهرا ۱۳۸۷-۰۴-۲۶، ۳:۵۲ ب.ظ

    [...] حتی در حد یک حادثه و یا یک داستان تعریف کردن… مثل مریم، این دختره که همیشه توی ذهنم هست… تنها چیزی که میمونه همیشه این [...]

  34. ناشناس ۱۳۸۷-۰۴-۳۰، ۴:۵۶ ب.ظ

    فکرشو بکن تو این جامعه لعنتی با این فرهنگ مزخرفش این دختر یا هر کسی مثل او با روزهایی مثل روز پدر و اون همه سروصدا که به پا میکنن مواجه میشه چه زجری میکشه به کی میشه گفت وقتی ادم از نزدیک ترینهاش متنفر باشه!

    جواب به این نظر

  35. سمیه ۱۳۸۷-۰۹-۱۱، ۴:۰۵ ب.ظ

    من هم یه احساسهایی مشابه اون دختره مریم دارم.
    یه جاهایی رو تو زندگی باختم
    یه بار که با یکی دردو دل میکردم گفتم مشکلم اینه یه نیشخند زر مثل اینکه بگه:یکی میمرد ز درد بی نوایی یکی میگفت داداش زرد نمی خواهی؟
    http://www.myattic.blogfa.com/

    جواب به این نظر

  36. علیرضا ۱۳۸۷-۱۰-۱۰، ۳:۱۳ ق.ظ

    تو دنیا کسان زیادی هستن که حرف های زیادی واسه گفتن دارن و بیشتر اوقات یکی از این سه حالت مواجه میشن تا به حالت چاره نرسندیمان:
    ۱-کسی برای شنیدن ندارن
    ۲-مجالی برای گفتن نیست
    ۳-بس مجال و کس زهی نی اهل دل

    جواب به این نظر

  37. علیرضا ۱۳۸۷-۱۰-۱۰، ۳:۱۴ ق.ظ

    تو دنیا کسان زیادی هستن که حرف های زیادی واسه گفتن دارن و بیشتر اوقات یکی از این سه حالت مواجه میشن تا به حالت چاره نرسندیمان:
    ۱-کسی برای شنیدن ندارن
    ۲-مجالی برای گفتن نیست
    ۳-بس مجال و کس زهی نی اهل دل

    جواب به این نظر

نظر شما