چگونه دوست افسرده ام را از این حالت خارج کنم؟

* به نظر من کسی که رنج ندیده باشه و درد نکشیده باشه اصلا انسان نیست. حداقل من با همچین آدمهایی ارتباط برقرار نمی کنم. مامانم یه دوستی داره که یه خانوم ۴۵ ساله هست. این خانوم همیشه میگه:
ارزش آدما به تعداد دفعاتیه که درها رو بستن، یه جای خلوت گیر آوردن و از ته دلشون به خاطر شرایط بدی که دارن با صدای بلند زار زدن و اشک ریختن.

* بعضی آدما تو این دنیا بدجوری اشک آدم رو در میارن! بدترین اونها کسانی هستن که بلایی به سرت میارن که این حس در تو به وجود بیاد که بی پناه ترین آدم روی کره زمینی! و اینکه حس کنی تمامی راهها به سوی تو بسته است و فکر کنی حالا دیگه حتما خدام باهات قهره…
امروز داشتم به این موضوع فکر میکردم که آیا منم تا به حال جزء این آدمها بودم؟ یعنی کسی بودم که باعث شده باشم یک نفر از من برنجه و اینطوری زار بزنه و به درگاه خدا شکایت کنه؟ حتی اگه یکبار هم کسی این کارو کرده باشه وای به حال من! بدترین گناه شکستن دل یک انسان هست. از صمیم قلب میخوام که خدا منو به خاطر همه گناهان بی شمار ریز و درشتم ببخشه به خصوص گناهانی که خواسته یا ناخواسته باعث شدم کسی از دستم برنجه و به درگاه خدا ناله کنه… تصورشم وحشتناکه…

* من به صورت تجربی به یک تئوری رسیدم که به نظرم رسید، نظر شماها رو هم بپرسم. به نظر من آدم وقتی ناراحته، آگاهانه و به صورت ارادی مدام چیزهای منفی رو جذب میکنه. مثلا آهنگای غمگین، فیلمهای غمگین، داستانهای غمگین و حتی سایر آدمهای غمگین دیگه رو… این پروسه در اوایل آگاهانه است چون آدم توی اون مد خاص قرار داره و واقعا حوصله تحمل چیزهای شاد رو نداره (یا به ندرت داره). اما بعد از مدتی این موضوع غیر ارادی میشه و واقعا از کنترل آدم خارج میشه و به تدریج اونو تبدیل به یه آدم گوشه گیر و منزوی میکنه. طوری که همه می فهمن واقعا رفتارش عوض شده. اینطوری به تدریج می افته توی یک دور باطل. اعتماد به نفسش پاپین میاد.. کاراییش پاپین میاد. هوش و حواسش رو از دست میده و حافظه اش ضعیف میشه. همه اینها به فرایند افسرده شدنش بیشتر کمک میکنه و همه این تاثیرات جانبی و یا Side effect ها بازم در راستای طرد شدن تدریجی فرد هستند. به عبارت دیگر یک دور باطلی از اینها تشکیل میشه که فرد رو بیش از پیش در خودش غرق می کنه.
این موضوع فقط و فقط زمانی تغییر میکنه که فرد سعی کنه بر اراده اش غلبه کنه و اون رو به شیوه صحیحی مهار کنه! مطمئنا توی این راه فرد به تنهایی قادر به انجام این کار نیست چون اراده اش خیلی ضعیف شده…

* اینجاست که نقش خانواده و دوستان و همراهان و همکاران مطرح میشه…
۱) این افراد در وهله اول باید بدونن که مشخصا رفتار فرد افسرده آدم رو اذیت میکنه ولی دست خودش نیست چون بیماره و واقعا قدرت تشخیص این رو نداره که چقدر داره موج منفی می فرسته. من همیشه توی اینجور مواقع اجازه میدم که طرف هرچقدر دلش خواست توی ذوق من بزنه! چون میدونم واقعا نمی فهمه که داره این کارو میکنه! و در ثانی این کارش یک نوع واکنش برای جلب بیشتر محبت هست! حداقل شیوه من که اینه! اگه کسی بخواد اینجور مواقع بهم کمک کنه بیشتر براش ناز میکنم که بیشتر دنبالم بیاد:-) و بهم محبت کنه. فکر میکنم این مورد در همه آدمها واقعا یکسانه. اینکه در این شرایط دوست داریم بگیم تو منو درک نمی کنی و نمی فهمی من چی میگم و تنها انتظارمون از خانواده/دوست و یا همکارمون اینه که فقط گوش کنه و اگه قهر کردیم بازم دنبالمون بیاد و دلداریمون بده… گاهی اوقات کمی ناز کردن و دیگران ناز آدم رو کشیدن، حال آدم رو بسی خوب میکنه:-)
۲) در وهله دوم اینه که واقعا از هر چیزی که احساس میکنین منفیه، اون فرد رو دور کنین. مهمترین چیز شرکت دادن اون فرد در فعالیتهای اجتماعی هست. باور کنید هیچ چیزی بیشتر از یک ناهار دسته جمعی، یک کوه رفتن، دسته جمعی به باشگاه و یا استخر رفتن و لودگی و چرت و پرت گفتن از روی بی قیدی و بی خیالی حال آدم رو خوب نمی کنه. وقتی چنین فردی رو مخصوصا با خودتون میبرید حواستون باشه که زیاد به فکر فرو نره و مدام نظرش رو بپرسید و بهش اهمیت بدید. مثلا بهش خوراکی تعارف کنید، از خوراکیهاش لباسش، چه میدونم مایوی شنایی که پوشیده، هیکلش و هر چیزی که فکر می کنین برای یک آدم مهمه تعریف کنید.
۳) در وهله سوم دیگه اختیار رو بسپرید دست خود اون فرد و خیلی خودتون رو خسته نکنید! به هر حال این فرد باید خودش رو بازیابی و یا ریکاوری کنه! و این رو باید خودش بخواد. شما تلاشتون رو کردید و اگه خیلی با همچین فردی سر و کله بزنین خودتون هم افسرده میشید و انرژی تون رو هدر می دید. اینکارتون به نوعی تقویت روحیه اون فرد هم هست و اینکه احساس میکنه الان دوستانش بهش اعتماد دارن. بهش اجازه بدید هرزچندگاهی تنها باشه و گریه کنه! باور کنید گریه خیلی حال آدم رو خوب میکنه. مخصوصا اگه تنها توی اتاقت باشی و کسی مزاحم نباشه و بتونی با صدای بلند زار بزنی. یا اگه توی محل کارت باشی یه سر بری دستشویی و در رو از پشت قفل کنی و زار بزنی. حالت دوم خیلی عذاب آوره ولی واقعا تاثیر داره و آدم سبک میشه:-)

* خوب در راستای اینکه گفتم آدم وقتی حالش خوب نیست مدام چیزهای منفی رو جذب میکنه حالا خودمم این روزا همش دارم این آهنگو با خودم زمزمه میکنم مخصوصا اون قسمت: فکر تاریکی و این ویرانی، بی خبر آمد تا با دل من، قصه ها ساز کند پنهانی
اگه اشتباه نکنم شاعرش سهراب سپهری هست و خواننده محمد اصفهانی. به نظرم میشه حدس زد وقتی سهراب سپهری داشته این شعر رو می سروده توی چه حدی از استیصال بوده. شاید برای همین آدم همیشه با شعرهای سپهری همذات پنداری میکنه:
شبی سرد است و من افسرده، راه دوری است و پایی خسته، نیرنگی است و چراغی مرده
می کنم تنها از جاده عبور، دور ماندند زمن آدمها…
سایه ای از سر دیوار گذشت، غمی افزود مرا بر غم ها
فکر تاریکی و این ویرانی، بی خبر آمد تا با دل من، قصه ها ساز کند پنهانی…
نیست رنگی که بگوید با من: اندکی صبر، سحر نزدیک است
هر دم این بانگ بر آرم از دل: وای این شب چقدر تاریک است!
خنده ای کو که به انگیزم؟ قطره ای کو که به دریا ریزم؟ صخره ای کو که بدان آویزم؟ مثل این است که شب نمناک است
دیگران را هم غمی هست به دل، غم من، لیک غمی غمناک است …

۶۳ نظر

  1. مرد تنها ۱۳۸۶-۱۲-۱۲، ۶:۱۴ ب.ظ

    سلام.من یه مدت طولانی افسرده بودم اما راه حلی پیدا کردم که شاید به کار شما بیاد.اولا نظریه شما رو در مورد حالات فرد افسرده تا حد زیادی قبول دارم.اما من به شخصه حالات زیادی رو تجربه کردم که شاید به درد شما هم بخوره.الان به ترتیب بیان می کنم:

    جواب به این نظر

  2. مرد تنها ۱۳۸۶-۱۲-۱۲، ۶:۱۶ ب.ظ

    ۱-خیلی وقتها توی طی روز معمولی بودم اما یهو حتی بی دلیل یه حس غم شدید و فشردگی توی قلبم ایجاد می شد.
    بر عکسشم اتفاق می افته یعنی بی جهت یا سر چیزای خیلی پیش پا افتاده خیلی شاد می شدم.

    جواب به این نظر

  3. مرد تنها ۱۳۸۶-۱۲-۱۲، ۶:۱۸ ب.ظ

    ۲-همش دنبال یه همسر می گشتم برای تسکین روحم.که باهاش درد دل کنم و بلکه این حالت جز جز و غم شدید قلبیم رو تسکین بدم.

    جواب به این نظر

  4. مرد تنها ۱۳۸۶-۱۲-۱۲، ۶:۲۲ ب.ظ

    و بطور خلاصه بگم اخر سر به یاس فلسفی هم رسیدم.این رنج شدید رو در حدود ۳ سال تحمل کردم.هیچ روشی هم در موردم جواب نمی داد.از ورزش بگیرید تا داروی افسردگی فقط بطور مقطعی جواب می داد.تازه من اهل نماز و روزه هم بودم.اما درمان این مرض افسردگی فقط و فقط دست خودتونه

    جواب به این نظر

  5. زهرا ۱۳۸۶-۱۲-۱۲، ۶:۲۲ ب.ظ

    به مرد تنها: لزوما همسر نیست توی این حالت آدم دنبال هر کسی میگرده که بدون مزد و منت باهاش درددل کنه و رازهایی که به قلبش فشار میارن رو بگه

    البته خوب حق با شماست دقیقتر که فکر میکنه این فرد غیر از همسر به ندرت میتونه شخص دیگه ای باشه. مثلا مادر هم میتونه باشه به شرطی که باهاش راحت باشید

    جواب به این نظر

  6. مرد تنها ۱۳۸۶-۱۲-۱۲، ۶:۲۵ ب.ظ

    اصلا دنبال یه همسر یا یک موجود خارجی برای نجات خودتون نگردید.بهترین راه درمان و بلکه تنها راه درمان یک اراده بسیار قویست.من خودم برای تقویت ارادم شروع کردم و صبحای زود می رفتم کوه.در بد ترین و سرد ترین شرایط هم می رفتم و انقدر این کار در روحیه ام تاثیر داشته که شاید باور نکنید

    جواب به این نظر

  7. مرد تنها ۱۳۸۶-۱۲-۱۲، ۶:۲۵ ب.ظ

    سکوت عجیب کو هستان ذهنم رو بسیار اروم می کنه.خیلی خیلی اروم

    جواب به این نظر

  8. مرد تنها ۱۳۸۶-۱۲-۱۲، ۶:۲۹ ب.ظ

    و تنها هم می رفتم و می رم.بدون هیچ کس.و سکوتس عمیق در وجودم جار ی می شه و تا این کار رو که گفتم نکنید متوجه حرفم نمی شید.الان من کاملا سالمم به حول الهی..دور شید از این شهر خاکستری.برای چند ساعت در هفته هم که شده برید کوه..و حسابی به بدنتون هم فشار بیارید..ورزشهای بسیار سنگین از تین قبیل هم برای روح خوبه هم جسم

    جواب به این نظر

  9. مرد تنها ۱۳۸۶-۱۲-۱۲، ۶:۳۱ ب.ظ

    مثلا کلکچال رو برید.ولی حتما حتما تا بالاش برید.هر چند که اوایلش سخته اما برای تقویت اراده بسیار موثره.همه راهها رو چک کردم این بسیار اثر بخش بوده.بسیار بسیار زیاد

    جواب به این نظر

  10. مرد تنها ۱۳۸۶-۱۲-۱۲، ۶:۳۵ ب.ظ

    یه بار رفتم.مه بود و من تنها بودم.تا بالا هم رفتم.تک و توک ادم می یومد.انقدر از زیباییش لذت بردم از سکوتش و لطافت برف که فقط خدا می دونه

    جواب به این نظر

  11. مرد تنها ۱۳۸۶-۱۲-۱۲، ۶:۳۶ ب.ظ

    ازمایش کنید و تنبلی رو کنار بگذارید :)

    جواب به این نظر

  12. مرد تنها ۱۳۸۶-۱۲-۱۲، ۶:۳۷ ب.ظ

    حتما هم تنها برید.برای تعمق و تفکر.و خدا رو حس خواهید کرد و کاملا روختون رو جلا خواهد داد

    جواب به این نظر

  13. مرد تنها ۱۳۸۶-۱۲-۱۲، ۶:۳۹ ب.ظ

    این بیماری با دعای خالی خوب نمیشه.با گریه و اشک خوب نمی شه.نیاز به اراده قوی و حرکت داره که:لیس للانسان الا ما سعی.

    خدا پشت و پناهتون

    جواب به این نظر

  14. Saghariii ۱۳۸۶-۱۲-۱۲، ۶:۴۹ ب.ظ

    Nazare Man 90% Etefaghaiee ( Che Bad Che Khoob Ke Dari Inja Bad Morede Bahsam Hast ) Vase Adam Miuofte Moghaseresh Khodemoon Hastim

    جواب به این نظر

  15. مرد تنها ۱۳۸۶-۱۲-۱۲، ۶:۵۰ ب.ظ

    دیگه دنبال یه شونه که سرم رو روش بزارم نیستم.نه اینکه دوست داشته باشم اما به قول یکی از دوستان دیگه ارزوشو ندارم.قوی باشید.شما می تونید

    جواب به این نظر

  16. سمیرا ۱۳۸۶-۱۲-۱۲، ۸:۰۷ ب.ظ

    تیرگی هست و چراغی مرده نه نیرنگی
    دیگران را هم غم هست به دل نه غمی
    بعد از این موارد
    آخر شعرش که معرکه است
    اندکی صبر سحر نزدیک است

    جواب به این نظر

  17. سمیرا ۱۳۸۶-۱۲-۱۲، ۸:۰۹ ب.ظ

    هوس کردم ترانه اش رو گوش بدهم . چه آرامشی می ده به آدم . ممنون

    جواب به این نظر

  18. مهدی ۱۳۸۶-۱۲-۱۲، ۸:۲۴ ب.ظ

    نگفتی اون دوستت که دوست پسرش به شما ابراز علاقه کرده بود ماجراش چی شد؟

    جواب به این نظر

  19. مسعود ۱۳۸۶-۱۲-۱۲، ۸:۵۰ ب.ظ

    راستی در مورد اون موضوعی که مهدی گفته من نظرم اینه که شما هم حتما مقصرید ، وگر نه هیچکس بیخودی به کسی ابراز علاقه نمی کنه ، حداقل واصه ازدواج!!! کاملا جدی میگم ببین کجا کوتاهی کردی.

    جواب به این نظر

  20. بیسکویت ۱۳۸۶-۱۲-۱۲، ۹:۱۵ ب.ظ

    من هم فکر می کنم در نهایت خود آن فرد باید بخواهد و به خودش کمک کند وگرنه هیچ کس نمی تواند کاری برایش انجام دهد
    من یک دوستی داشتم که به وضوح افسردگی داشت ولی من و دوستان نتوانستیم کاری برایش کنیم چون نمی خواست!

    جواب به این نظر

  21. بیسکویت ۱۳۸۶-۱۲-۱۲، ۹:۱۶ ب.ظ

    برای خوشامد گویی هم ممنون :)

    جواب به این نظر

  22. ُسعید ۱۳۸۶-۱۲-۱۲، ۱۰:۱۹ ب.ظ

    سلام:
    واقعا من همین الان توی این دوران هستم. من هم توی وبلاگم ابن رو نوشتم. مخصوصا این شعر سهراب سپهری به من خیلی حال میده.
    از وبلاگت خیلی خوشم اومد.
    خوشحال میشم به کاغذ پاره های من هم نظری بدی
    مرسی

    جواب به این نظر

  23. ُسعید ۱۳۸۶-۱۲-۱۲، ۱۰:۲۲ ب.ظ

    این هم لینک شعر سپهری با صدای اصفهانی
    http://ka-ching.persianblog.ir/post/7
    مدت زیادیه وبلاگت رو می خونم اما وقت نظر دادن ندارم.

    جواب به این نظر

  24. پنجره چوبی ۱۳۸۶-۱۲-۱۲، ۱۰:۵۸ ب.ظ

    تو آلبوم فاصله اصفهانی قطعه ششم همین ترانه ایست که شما گفتی و از اون زیبا تر قطعه پنجم:
    با من بمون ای همسفر
    با من بمون ای آشنا
    ……
    بر من رقیبم را پسندیدی ولی ….

    جواب به این نظر

  25. شکوفه سیب ۱۳۸۶-۱۲-۱۲، ۱۱:۰۵ ب.ظ

    خوب مواردی هست که می شه محفلی و دوستانه در موردش گپ زد والا به قول معروف ” کار کارشناسی ” می طلبه !
    مهم اینه که به اندوه فائق بیاییم !
    تو اون مرحله به قول شما ناز کشی غرق نشیم ! مهم اینه که مستقل باشیم یعنی برا از غم در امدن و برای غمگین نماندن وابسته به غیر نباشیم اون موقع که متعادلیم به روز دپرسی فکر کنیم و چاره اش رو ذخیره کنیم ! -نمیدونم منظور رو رسوندم یا نه – و
    در پی ازار نباشیم اوصولا خیلی در پی کار دیگران نباشیم این جمله قشنگ رو یادمون باشه : الان دقیقا دوست داری برات چی کار کنم ؟
    چون
    بسیاری از مواقع صلاح کار کجا و حال خراب دوست کجا ، پس اونجور که می خوان کنارشون باشیم تا دچار تعبیر و تفسیر و تنفر ناخواسته نشیم !

    جواب به این نظر

  26. آرش طباطبائی ۱۳۸۶-۱۲-۱۳، ۱۲:۱۰ ق.ظ

    سلام
    ۲-۳ روز بیشتر نیست که می خونم اینجا رو! کم کم دارم عادت می کنم!!! البته مطالب طولانی را سختم است که بخوانم، بخصوص وقتی که مثل نوشته شما تحلیلی می شود، از قدیم گفته اند: خیر الکلام ما قل و دل!

    اما بعد:
    با دوست مادر شما موفق نیستم کاملا، البته منظورش را هم کامل متوجه نشدم! اما به هر حال ….
    در مورد تئوری افسردگی هم با اصل حرکت مارپیچ حلزونی در جهت افزایش قطر دایره افسردگی ها، موافقم. اما به نظرم الگوریتم اجرا و و مسیر حلزونی مستقل از شکل حرکت است و بعدد نفوس می شود راه پیدا کرد!

    یه خورده سنگین شد احساس می کنم… به هر حال آخر شبه و مغز من هم تعطیل!
    یا حق!

    جواب به این نظر

  27. سپیده ۱۳۸۶-۱۲-۱۳، ۱:۰۲ ق.ظ

    نه بابا جدی جدی یه چیزیت شده!!
    می خواهی بری مکه؟کربلا؟
    یاد حلالیت ها افتادی؟آره مادر؟

    جواب به این نظر

  28. مهران ۱۳۸۶-۱۲-۱۳، ۹:۲۱ ق.ظ

    سلام

    اگه اشتباه نکنم این شعر سهراب مال اوایل جوانیشه.شعرهای آخر هشت کتابو اگه ببینیم متوجه می شیم که وقتی به پختگی فکری رسیده دیگه از چیزی گله نمی کنه.دیگه از نالیدن خبری نیست. شعرهاش پر از شادی و نشاط و امیده.اونارو بخونید.

    با نظرآرش موافقم.(بعدد نفوس می شود راه پیدا کرد!).
    پس ما که ادعای برخورد علمی و علم و ……… را می کنیم بهتره به افراد ضعیف تر پیشنهاد کنیم پیش یه متخصص- مشاور یا روانشناس یا روانکاو- برن .برای کاهش افسردگی حتی دارو و قرص هم هست .
    و افراد قوی تر با یه کمی صبر و فکر راه خودشونو پیدا می کنن

    you owe your creator at least that you enjoy the life he gave to you.

    جواب به این نظر

  29. یاسر ۱۳۸۶-۱۲-۱۳، ۱۱:۱۰ ق.ظ

    سلام
    جواب ایمیلمو ندادی ها ؟!

    جواب به این نظر

  30. Yasser ۱۳۸۶-۱۲-۱۳، ۳:۳۱ ب.ظ

    آدما آهن ربای درون شونن
    هر چی رو که انتخاب می کنن شروع می کنن به جذب کردن

    اما در مورد وهله ی اول:
    این که طرف دوس داره ناز کنه. آره خیلی هست. ولی باور کن اکثرن ادای چند نفری رو در میارن که واقعن و حقیقتن نمی تونن درونشونو بگن و کمتر کسی هم هس که کمکشون کنه. باور کن خیلی وقتا می شه حس هایی رو درک کرد که نمی شه کسی رو سهیم کرد و اصلن دوس داری تنها باشی
    متنفر می شی از بودن و دیدن آدما

    ممنونم از نوشتت
    از این که هستی

    hamishe shad o raha

    ..
    .

    جواب به این نظر

  31. صدای.. ۱۳۸۶-۱۲-۱۳، ۵:۱۹ ب.ظ

    سلام…گاهی هیچ اتفاقی نمی افتد….گاهی روزها می گذرد.بدون اینکه آب ازآب تکان بخورد.پرده ای کناربرود یعنی عکسی بشود توی یک قاب عکس آن هم کهنه بزند….ودراین..این درآرامش لعنتی.چیزی جزحس جانکاه پوچی برایمان نمی ماند.گاهی هم زندگی مثل همیشه است ..باراما ما هستیم که فرق می زنیم..فرق داریم نه از وسط سرمان…که دلمان یک چیزخاص می خواهد.یک هیجان خاص یا حتی نه..یک رویایی مرده ..اگردوست داشتید برای ماکارهایتان رابفرستد…اگردوست داشتید مارا لینک کنید..با امید روزهای بهتر در آینده….

    جواب به این نظر

  32. آرش ۱۳۸۶-۱۲-۱۳، ۶:۱۵ ب.ظ

    سلام.با نظر دوست مادرتون ( اون خانوم ۴۵ ساله) واقعا موافقم.ولی آیا این گریه ها و زار زدن ها معیاری هم داره؟من که نفهمیدم بر چه اساس و طبق چه برهانی انسان بودن و آدم شدن مشخص خواهد شد!

    جواب به این نظر

  33. sahar ۱۳۸۶-۱۲-۱۳، ۷:۲۳ ب.ظ

    ye do0sti daram (2khtare)ke asheghe ye pesari shode vali pesare nemido0ne va azin babat do0stam kheili narahato afsordast ,nemido0nam chikar bayad bokonam ,chejo0ri rahnamaeish konam, ??????????????????????????? chikar konam??????????????

    جواب به این نظر

  34. مهران ۱۳۸۶-۱۲-۱۳، ۱۰:۴۵ ب.ظ

    سلام

    به سحر
    برای اینکه کمک کنیم (اگه از دستمون بر بیاد)میتونید یه کم توضیح بدید؟ در مورد موقعیت .سن. شغل. و کلن در مورد اونچیزی از پسره که می تونید بگید .و از دوستتون هم؟

    جواب به این نظر

  35. دختر مستقل ۱۳۸۶-۱۲-۱۳، ۱۱:۱۵ ب.ظ

    سلام زهرای عزیز، خوبی؟ راستش خیلی وقته که وبلاگت رو می خونم… متوجه شده بودم که تو هم دور از خانواده هستی و داری مستقل زندگی کردن رو تجربه میکنی… ولی راستش با این حرفت که گفته بودی موقعیتم با تو مشترکه زیاد موافق نیستم… بالاخره تو به یک سری موقعیت های ثابت رسیدی و شاید با این تصمیماتی که من در حال حاضر باهاشون درگیرم و نگرانشون هستم درگیر نباشی و از این جهت واقعاً در نظرم قابل تحسین هستی. هر چند این طور که پیداست هر مرحله ای مشکلات خاص خودشو داره و من هم دغدغه های حاضر تو رو ندارم. ولی فکر کنم تو حس تاریکی و اندکی صبر و غم من لیک غمی غمناک است مشترک هستیما… ممنون میشم از تجربیاتت و روند عادت کردنت به زندگی مستقلت برام بنویسی … بعضی موقع ها فکر میکنم آیا اصلاً دارم کار درستی میکنم که این همه مشکلات کوچیک و بزرگ رو به خاطر داشتن یه زندگی مستقل تحمل میکنم؟؟ مخصوصاً که تازگیا بعد از کلی نق نق و گلایه تو وبلاگم یک سری از دوستان میان و برام طلب صبر و تحمل و آمرزش!!! از خدا میکنن… میگم نکنه اوضاعم اینقدر حاد باشه؟؟!!!

    جواب به این نظر

  36. خالیفسور علی ۱۳۸۶-۱۲-۱۳، ۱۱:۴۲ ب.ظ

    سلام…سایت جالبی دارید …موفق باشی

    جواب به این نظر

  37. آلوچه! ۱۳۸۶-۱۲-۱۴، ۱۲:۳۵ ق.ظ

    به دلیل ظیغغ وقت نتونستم متن رو کامل بخونم! (از این شکلکهایی که لپهاش قرمزه!)
    بره همین نمیدونم چی باید بگم!
    من بروز کردم!
    …سلام!

    جواب به این نظر

  38. Shortpamnist ۱۳۸۶-۱۲-۱۴، ۱:۱۲ ق.ظ

    سانسور شد

    جواب به این نظر

  39. زهرا ۱۳۸۶-۱۲-۱۴، ۷:۵۰ ق.ظ

    سحر جان:
    از دوستت بپرس چرا عاشق اون فرد شده؟ آیا دلایلش کافیه و یا این یک توهم یک طرفه است؟
    آیا اصلا این دو تا بهم میخورن؟ دوستت معیارهاش برای ارتباط چی بوده و آیا اینها واقعا در اون پسره هست و یا اینکه دوستت تصور میکنه که در اون پسره هست و در واقعیت چیز دیگریه؟

    جواب به این نظر

  40. پاپیون ۱۳۸۶-۱۲-۱۴، ۱۲:۰۶ ب.ظ

    با عرض سلام
    سایت خیلی جالب و خوبی دارید. برای همین میخواستیم بیشتر با هم آشنا بشیم و تبادل لینک داشته باشیم. اگر موافقید عنوانی که میخواید در سایت قرار بگیره و همینطور قسمتی که میخواید لینک در اون ثبت بشه رو برامون بفرستید تا ثبتش کنیم
    با تشکر

    http://www.popyoon.com

    http://www.popyoon.com

    جواب به این نظر

  41. گیل بانو ۱۳۸۶-۱۲-۱۴، ۱۲:۴۰ ب.ظ

    فکر کنم همشهری خودتم. راستی از حضورت خوشحال شدم.

    جواب به این نظر

  42. parizad ۱۳۸۶-۱۲-۱۴، ۳:۲۹ ب.ظ

    سلام.وب واقعا جالبی دارین .گرم مینویسید وخواندنی.موفق باشید.

    جواب به این نظر

  43. ماوراء ۱۳۸۶-۱۲-۱۵، ۹:۱۶ ق.ظ

    خانوم نظریه پرداز
    اونوقت فکر نکردی که ممکنه تو این ناز کردناتون یه جمله ، حرکتی ، چیزی باشه که
    طرف مقابلت ناراحت شه، حالا به جای اینکه نازت رو بکشه، نسبت بهت یه حس منفی پیدا میکنه
    هااا..
    شاید هم این جای قضیه رو ندیدی..

    جواب به این نظر

  44. آه ۱۳۸۶-۱۲-۱۸، ۲:۱۱ ب.ظ

    مبارزه با افسردگی برای شما دخترها راحت تر از پسرهاست. این روزهای فشار کمتری روی دخترها هست و جذابیت ذتی زنانگی هم سبب میشه به هر حال بیشتر تحملت کنند و نازت را بکشند. در عرصه اجتماعی هم بخاطر رو در رو نبودن دختران با سربازی و.. احتمال قبولی در دانشگاه و تحصیل برایشان بیشتر است و پس از فارق التحصیلی هم احتمال یافتن شغل بیشتر و در محیط کار هم برخورد با زنان و دختران ملایم تر از پسران است. اوضاع بدی است. افسردگی بیداد می کند.

    جواب به این نظر

  45. آه ۱۳۸۶-۱۲-۱۸، ۲:۱۷ ب.ظ

    مرد تنها ممنون از توصیه است. من البته به شخصه از شب لذت می بردم اما کوه رو بعد از توصیه شما حتما امتحان می کنم.

    جواب به این نظر

  46. هزار راه ۱۳۸۶-۱۲-۲۱، ۷:۱۹ ب.ظ

    سلام گاهی وقت ها واقعا دلت می خواهد فقط تنهای تنها زار بزنی و دیگه هیچ!

    جواب به این نظر

  47. احسان ۱۳۸۶-۱۲-۲۱، ۸:۴۳ ب.ظ

    سلامک زیباست قشنگه کیف کردم

    جواب به این نظر

  48. ناشناس ۱۳۸۷-۰۲-۲۵، ۱۱:۰۳ ب.ظ

    پریشان حال می داند زمزمه های پریشان را
    با سلام و خسته نباشید خدمت خواهر عزیزم که این وبلاگ را در اختیار عموم گذاشتند
    واقعا دستت درد نکنه معلومه که یاد خدا هستی با خواندن این مطلب به یاد روایاتی افتادم از امام علی (ع) که امام وقتی غمگین می شدن درد دلشون با کسی باز گو نمکردن چون درد دل با مردمان براش بی اهمیت بود بدین ترتیب می رفتن سر چاه درددلشونو به چاه آب مگفتند منظورم اینه که با خواندن این وبلگهای مفیددلش خوش میشه که یکی منو درک میکنه

    جواب به این نظر

  49. ali ۱۳۸۷-۰۲-۲۵، ۱۱:۰۴ ب.ظ

    پریشان حال می داند زمزمه های پریشان را
    با سلام و خسته نباشید خدمت خواهر عزیزم که این وبلاگ را در اختیار عموم گذاشتند
    واقعا دستت درد نکنه معلومه که یاد خدا هستی با خواندن این مطلب به یاد روایاتی افتادم از امام علی (ع) که امام وقتی غمگین می شدن درد دلشون با کسی باز گو نمکردن چون درد دل با مردمان براش بی اهمیت بود بدین ترتیب می رفتن سر چاه درددلشونو به چاه آب مگفتند منظورم اینه که با خواندن این وبلگهای مفیددلش خوش میشه که یکی منو درک میکنه

    جواب به این نظر

  50. لا اکراه ۱۳۸۷-۰۳-۲۷، ۹:۳۸ ب.ظ

    در کل باید گفت که تنها بیماری ای که غیر از خود آدم کسی نمیتونه درمونش کنه افسردگیه. این مطلب به اثبات رسیده ، در واقع مسئله اینه که افسردگی بنیان شخصیت رو تضعیف می کنه و آدم رو از همه ی فعالیتهای زندگی باز می داره. اما باید امید داشت و تلاش کرد…
    “در جمع خودان ره ندهید همچو منی را افسرده دل افسرده کند انجمنی را”

    جواب به این نظر

  51. ثمین ۱۳۸۷-۰۳-۲۹، ۶:۱۶ ب.ظ

    یکی از فامیلای تهرونی همسایه ی داییم بود. یه روز وقتی داشتم از خونه مجردیه داییم میرفتم بیرون دیدمش.یه سلام کرد منم جوابشو دادم و رفتم.همه چیز از همونجا شروع شد. از فرداش همه اش میرفتم پیش داییم.همون روز به من شماره داد از فرداش یا من زنگ میزدم یا اون.دیگه عاشقش شده بودم نمی تونستم یه روز نبینمش.اما حالا ازش متنفرم نامرد نامزد داره.حالا میگین این حرفا چه ربطی به اینجا داره فقط میخواستم به دخترا بگم گول حرفای عزیزم عزیزم پسرا رو نخورین

    جواب به این نظر

  52. ارزو ۱۳۸۷-۰۴-۲۲، ۸:۱۱ ق.ظ

    چه طوری میشه وبلاگ ساخت؟

    جواب به این نظر

  53. mahdi ۱۳۸۷-۰۸-۱۸، ۱۰:۰۶ ب.ظ

  54. mahdi ۱۳۸۷-۰۸-۱۸، ۱۰:۰۹ ب.ظ

    migam shomaha chand saletone

    جواب به این نظر

  55. mahdi ۱۳۸۷-۰۸-۱۸، ۱۰:۰۹ ب.ظ

  56. اورهان ۱۳۸۸-۰۱-۲۲، ۷:۱۰ ب.ظ

    دقیقا به نکته خوبی اشاره کردی
    من نمی تونم انالیزکنم که چرا افسردگی
    درحالی که قلم وکاغذ دست خودماست بهترنیست بهشت را نقاشی کنیم بریم توش
    ما باافکارخودمون دنیایی برای خودمون می سازیم پس بهتره یه دنیا ی نشاط اوررو درست کنیم ما می توانیم

    جواب به این نظر

  57. elnaz ۱۳۸۸-۰۴-۳۱، ۹:۲۶ ب.ظ

    چشم یک روز گفت: ” من در آن سوی این دره¬ها کوهی را می¬بینم که از مه پوشیده است. آیا این زیبا نیست؟”
    گوش لحظه¬ای خوب گوش داد، سپس گفت: “پس کوه کجاست؟ من کوهی نمی¬شنوم.”
    آنگاه دست در آمد و گفت: ” من بیهوده می¬کوشم آن کوه را لمس کنم، من کوهی نمی¬یابم.”
    بینی گفت: ” کوهی در کار نیست. من او را نمی¬بویم.”
    آنگاه چشم به سوی دیگر چرخید، و همه درباره وهم شگفت¬انگیز چشم، گرم گفت و گو شدند و گفتند: ” این چشم یک جای کارش خراب است”
    جبران خلیل جبران

    جواب به این نظر

  58. هنگامه ۱۳۸۸-۰۹-۱۷، ۱۲:۴۳ ب.ظ

    من یه دوست خوب دارم که افسردگی داره. این موضوع خیلی منو رنج می ده
    از راهنمائی های شما ممنونم
    از” مرد تنها” هم بخاطر راهنمائی ها شون تشکر میکنم

    جواب به این نظر

  59. shervin ۱۳۸۸-۱۰-۱۳، ۱۲:۴۹ ق.ظ

    bache ha man kheyli narahatam delam vase eshgham tang shode vali be dalile moshkelati nemitonam bebinamesh

    جواب به این نظر

  60. توفیق ۱۳۸۸-۱۱-۴، ۴:۳۶ ب.ظ

    سعی کنه به خدا نزدیک بشه ومن هم مشکلاتی دارم با خوندن ویبلاگ ها امیدوارم که بتتونم حلشون کنم
    دلم ز غصه گرفته چرا نمی آیی
    چرا به رهگذر این گدا نمیایی
    به کربلای دلم هر شبی شب جمعه ست
    مگر شب جمه بکربلا نمی آیی

    جواب به این نظر

  61. ناشناس ۱۳۸۸-۱۱-۱۱، ۴:۰۵ ق.ظ

    man ham mobtala ba afsordagie hastam wali hamisha , wawi waqiti ki khob amiq fiker mikonam hama afsordage ha az nadashtan rafieq ki ba khowy wa khasyet shan ba hit sar bokhorad . 2, az nadshtan dost dokhtar ki hamisha bad az blogh shodan . 3. az nadashtan sargarmie ha yanie manzoram az bekarie ki hamisha dar khonch khna khabidan .

    جواب به این نظر

  62. Sharif amiry ۱۳۸۸-۱۱-۱۱، ۴:۰۸ ق.ظ

    man az hamaei shoma tashakor mikonam nazrat khobe daried , bare kasi ki afsorda hastan .:)

    جواب به این نظر

  63. F ۱۳۸۸-۱۱-۱۸، ۸:۴۱ ب.ظ

    ترا خدا یکی به داد من برسه دارم از تنبلی و سستی و بی ارادگی داغون میشم خسته شدم
    نمیدانم از کجا شروع کنم
    فقط نوشتن تزم مانده اما ۶ماهه دستم به کار نمیره
    بین شهرستان و تهران میرم و میام
    بلکه تلنگری
    فرجی
    یکی به داد من برسه

    جواب به این نظر

نظر شما