باید به همه میگفتم این دختر دروغ میگه؟!!!

* «همه انسانها با همه احساس امنیتی که به ظاهر دارند، به هم نیازمندند»
این جمله رو اول صبح خوندم و خیلی بهم چسبید. فکر میکنم اگه همه مون فقط همین یک جمله رو بفهمیم خیلی بهتر میتونیم اطرافیانمون رو درک و با اونها ارتباط برقرار کنیم.

* این پست طولانیه ولی دلم میخواد قسمتهای آخرش رو با دقت بخونین. مرسی

* من فکر میکنم سختترین شب زندگی هردختری شب بله-برون باشه! البته برای ما شمالیها این مراسم اسمش نشان گذاشتن هست یعنی یک انگشتر رو به همراه چند هدیه دیگر به عروس خانوم میدن تا نامزد بشن و  بعدا سرفرصت عقدش کنن. واسه برادرم میشه بعد محرم و صفر.
من پریشب وقتی حالت اون دختر خانومی رو دیدم که قراره عروس ما بشه تااازه فهمیدم که چقدر سخته وارد یک جمعی بشی که همه منتظرن بیای و تازه باید عروس اونها بشی!توی این جمع اعضای فامیل خودت و فامیل پسره نشستن و همه هم چشماشون روی دختره زومه!!!!!!!!! طفلی بیخود نبود عین لبو شده بود.
وااای فکر میکنم اگه همچین روزی واسه من پیش بیاد به احتمال خیلی زیاد دیگه حتما زیر ۴۰ کیلو میشم! حالا اینم در نظر بگیرید که اون دختر خانم اصلا هم خجالتی نبود ولی توی اون لحظه واقعا دلم واسش سوخت و از ته قلبم خدا رو شاکر بودم که من جای اون نیستم:-) اصلا اون لحظه خودم رو توی موضع قدرت نمی دیدم:دی
تازه بیچاره هم چای آورد و هم شیرینی و میوه :دی من تا به حال غیر از دو سه مورد که بیشترشو مادرم پسندیدن و التماس کردن که بیا تو اصلا سر جلسه خواستگاری هم نیومدم! تا به حال هم نه چایی نه شیرینی نه اصلا هیچ کوفتی نبردم :دی همش برادرم و یا آبجی کوچیکه ام پذیرایی کردن و من عین جنتلمن ها فقط اومدم تو نشستم و اکثرا خوشم نیومده و سریع هم جیم شدم!!!
اصلا شاید چون میدونستم خیلی نمی شناسم و خوشم نمیاد اومدم تو!!! فکرشو بکنین واقعا اگه یه روزی از یه نفر خوشم بیاد مطمئنا من برعکس همه قبل از ازدواجم سکته خواهم کرد. چون خودم پریشب اون دختر خانوم رو زیر نظر داشتم و هر آن فکر میکردم الان چایی از دستش می افته و طفلی بدتر آب میشه! هی از بابام التماس میکردم که هی نگو عروس خانوم چایی بیارن طفلی خجالت میکشه! بابامم اصلا سابقه نداشت ازاین حرفا به من بزنه ولی برگشت گفت: به جای این حرفا بشین یاد بگیر تو هم همچین روزی داریااااااااااااا. تازه خالمم برگشت گفت: تو ناسلامتی خواهر شوهرش میشیا. باید برگردی از چایی و میوه اش ایرادم بگیری. بگی کمرنگه یا میوه اش پلاسیدس:دی
به هرحال همه چیز به خوبی و خوشی پیش رفت. برای برادرم آرزوی خوشبختی میکنم هرچند هنوزم باورم نمیشه علی مون داره زن میگیره؟

* از این تقسیم بندی بالای شهر پاپین شهر واقعا بدم میاد. منظورم در حالتیه که بخوایم برای تحقیر اشخاص بکار ببریم. امروز تو تاکسی دو تا خانم کنار من نشسته بودن از حرفاشون معلوم بود دانشجو ان و امتحان دارن. اوایلش گفتن که دلشون برای سارا تنگ شده و این حرفا. بعدش داشت برای دوستش تعریف میکرد که چطوری سارا ترک تحصیل کرده. ظاهرا این دو تا دوست مشترک سارا بودن ولی یکیشون یه ترم مرخصی گرفته بود و از همه جا بیخبر. دومیه میگفت سارا همیشه میرفته سمت تهرانپارس و اونجا پیاده می شده ولی الکی به بچه ها می گفته خونه مون رسالت هست! پدرش هم ظاهرا کارگر بوده. تا اینکه دوست پسرش چند بار تعقیبش میکنه و همه چیزو می فهمه! بعدشم میاد توی دانشگاه جلوی همه بچه ها مسخرش میکنه و واقعیت رو به همه میگه. بعدشم دختر بیچاره ترک تحصیل میکنه.
باور نمی کنین چقدر دلم برای دختره سوخت. با اینکه مسلمه که کارش اشتباه بوده که درباره خانوادش و محل زندگیش دروغ گفته حتی به اون دوست پسرش که البته دشمن پسر بوده تا دوست پسر!!! با همه این تفاسیر من فکر میکنم کار اون پسره و اونهایی که بهش خندیدن به مراااتب بدتر بوده.
حالا به هر دلیلی این سارا طفلی کسی بوده که این شرایط بهش تحمیل شده و خودش این زندگی رو نمیخواسته و رویاهاش رو به صورت واقعیت به دوستانش میگفته به نظر شما ارزشش رو داشته که اون پسره احمق و دوستانش اینطوری آبروی بنده خدا رو ببرن و تحقیرش کنن؟

* شاید باور نکنید که من به مدت ۱.۵ سال یه هم اتاقی داشتم که از طریق یکی دیگه از همشهری هاش میدونستم که به علت فقر و اعتیاد پدرش، مادرش از پدرش جدا شده و با یه مرد دیگه ازدواج کرده و پدرشم یه زن دیگه گرفته و اصلا هیچ کدوم حاضر به پذیرش این دختر بیچاره نبودن و اون پیش خاله اش زندگی میکرد. من هیچ وقت به روش نیاوردم خدا شاهده هیچ وقت! این دختر بیچاره بعلت کمبود محبت به همه پیشنهادات دوستی که پسرا بهش میکردن جواب مثبت میداد وقتی اونها براش هدیه میخریدن به هم اتاقی هامون میگفت که اینو پدرش واسش خریده و یا اونو مادرش. حتی از یکی از اونها پول قرض کرده بود که یه گیتار بخره و میگفت هدیه تولدش هست از طرف خانواده اش. من میدونستم که دروغ میگه ولی غیر از دلسوزی براش چاره دیگه ای نداشتم. هیچ وقت چیزهایی که خانوادم برام خریدن رو توی اتاق رو نمیکردم که حسرت بخوره. اصلا برای اینکه خیلی غصه نخوره دقت میکردم که توی حرفا خیلی واژه بابام و مامانم رو به کار نبرم. حتی چندین بار با من دعواهای خیلی بدی هم کرد و هرچی دلش میخواست بارم میکرد. حتی یه بار بهم مشت زد و موهامو کشید. با همه همین طوری بود و من اینو به حساب این میذاشتم که این دختر زجردیده است. به اندازه کافی درد کشیده من نباید بیشترش کنم. من هیچوقت نمی تونستم همچین چیزی رو به روش بیارم که میدونم تو دروغ میگی. چون انتخاب خودش نبود و این زندگی بهش تحمیل شده بود. اون بیچاره مجبور بود این دردها رو تحمل کنه و خدا رو شکر میکرد که ما بیخبریم و اقلا میتونست با تعریف اینها برای خودش افتخار ایجاد کنه و یک شادی و دلخوشی هرچند کوچک و مجازی براش خودش درست کنه. باید چیکار میکردم؟ ارزششو داشت وسط دعوا اینطوری با بردن آبروی اون دختر خودم رو تخلیه کنم؟ چرا ما گاهی اوقات همدیگه رو درک نمی کنیم؟
هیچکدوم از ماها دقیقا نمیدونیم که اگه شغل پدرمون چیز دیگه ای بود، محل زندگیمون جای دیگه ای بود، فقیرتر بودیم واکنش واقعی ما چی بود؟
من فقط میتونم بگم که اینجور بچه ها خیلی درد می کشن. واکنشهای رفتاری برخی از اونهایی که از شرایطشون راضی نیستن، خیلی غیرنرماله. خشم پنهان زیادی دارن. تنها چاره اش اینه که ماها بهشون محبت کنیم. مشکلاتشون رو در حد توانمون حل کنیم و به هیچ عنوان تحقیرشون نکنیم…

* مرتبط:  سرنوشت را نمی توان از سر نوشت

۵۲ نظر

  1. سمیرا ۱۳۸۶-۱۱-۶، ۳:۰۳ ب.ظ

    این پستت قسمت آخرش من رو یاد یه قسمت از سریال بابا لنگ دراز انداخت .
    و نصیحت آخرت درست مثل حرفی بود که جولیا به جودی زد !
    بهشون محبت کنیم ! مشکلاتشون رو حل کنیم !

    تنها یه راه داره . اون ها رو متفاوت نبینیم و رفتارهای متفاوت هم نداشته باشیم .

    جواب به این نظر

  2. زهرا ۱۳۸۶-۱۱-۶، ۳:۳۲ ب.ظ

    اوهوم من میگم باید بهشوت بیشتر توجه کنیم…

    جواب به این نظر

  3. ماکان ۱۳۸۶-۱۱-۶، ۳:۵۳ ب.ظ

    آخراش مثل فیلم هندی بود!!!۱۱

    جواب به این نظر

  4. Jozeph ۱۳۸۶-۱۱-۶، ۴:۲۶ ب.ظ

    و خیلی زیادند این سارا ها… لازم نیست زیاد بگردیم. شاید گاهی خودمون رو از فرط مشکلات جای اونها میگذاریم و آروم میشیم//

    جواب به این نظر

  5. کفشدوزک ۱۳۸۶-۱۱-۶، ۴:۳۰ ب.ظ

    من هم همیشه..اول خودمو جای طرف مقابل می گذارم…هیچ وقت در بدترین شرایط و اوج عصبانیت هم نمی تونم ضعف های تحمیل شده به کسی رو به زبون بیارم…فقط کافیه یه لحظه فکر کنیم ممکن بود من الان جای اون بودم…
    راستی چرا وبلگ من همه جا پینگ می شه..الا این جا؟!!

    جواب به این نظر

  6. امیر ۱۳۸۶-۱۱-۶، ۵:۰۹ ب.ظ

    قسمتی که راجع هم اتاقیتون نوشته بودید بسیار جالب و قابل توجه بود .پدر و مادر و دوستانتون باید افتخار کن به شما و مشابه ان همه والدین به بقیه دوستانی که عین شما فکر میکنن .این میشه فهمیدگی . واقعا از اوون پسره منزجر شدم که دوستشو اینجوری خراب کرد که ترک تحصیل کنه .واقعا این ادمیزاد چیه که با رفتار و گفتارش میتونه فرشته بشه یا الاغ !

    جواب به این نظر

  7. امیر ۱۳۸۶-۱۱-۶، ۵:۱۲ ب.ظ

    ضمنا تبریک میگم و چشتون روشن!

    جواب به این نظر

  8. نازی ۱۳۸۶-۱۱-۶، ۶:۱۹ ب.ظ

    سلام زهرا خانم!
    به به بسلامتی خواهر داماااااددد..(همبونه باد!)
    ای خواهر گذشت اون زمونی که زن داداشا از اسم خواهر شوهر رنگشون میشد عین گچ وتا کمردولا میشدن و ابراز ارادت میکردن! الان اگه خواهر شوهر حواسش جمع باشه و خیلی هم خوش شانس میتونه اجازه بگیره ماهی یه بار داداش بیچاره شو ببینه اونم پای ظرفشویی!
    از شوخی گذشته انشالا که مبارک باشه و یه روزی هم قسمت خودت!
    در مورد اون هم اتاقیت کاری که تو کردی بزرگواری و انسانیت بوده و جای آفرین داره…اون پسره هم اگه میشناختمش….. انشالا یه موقعی تو زندگیش بفهمه که چقدر کارش بد بوده یعنی نهایت پستی و رذالت رو در حق اون دختر بیچاره تموم کرده…

    جواب به این نظر

  9. مهران ۱۳۸۶-۱۱-۶، ۶:۴۳ ب.ظ

    سلام.
    مدتی بود میخواستم در مورد اون مطلب ازدواج یه پسر با دختر بزرگتر بنویسم.حالا اینو که نوشتید کامل شد.من ادم مومنی نیستم فقط نماز می خونم همین.ولی خیلی زندگینامه بزرگان دین و دانش و عرفان مطالعه کردم.انصافا بدون تعصب کسیرو بزرگتر از محمد ندیدیم.حیف که ما فقط جنگاشو می خونیم.شما به زندگیش نگاه کنید.هر نقطه اون یه سمبل برای همه است.
    مگه محمد با یه زن که بیشتر از ده سال ازش بزرگتر بود ازدواج نکرد؟ومگه آخر عمرش با عایشه که بیشتر از بیست سال کوچکتر بود ازدواج نکرد؟مگه اینکه پسر بزرگتر باشه یا کوچکتر وحی خداست؟
    فکر نمی کنید این همه محدودیتو ما آدمها اختراع کردیم؟مگه وقتی رفت مدینه یه برده آزاد شده را به خواستگاریه دختر پولدارتین شخص مدینه نفرستاد؟اونوقت ما صحبت می کنیم که باید در یه رده اجتماعی باشن.مگه محمد درکش نمی رسید؟
    مگه محمد سواد داشت؟ مگه علی چی داشت که دخترشو داد به اون؟مگه سلمان .ابوذر.علی که محمد ابرها و بارها ازشون تعریف کرد پولدار بودن؟اونوقت ما اگه هم نیستیم وانمود می کنیم پولداری.
    الته ما مقصر نیستیم .جامعه داره کج میره.چون پایه اونو آدمهای کج گذاشتن.پدرانمون.و هیچوقت درست نمیشه.

    جواب به این نظر

  10. آلوچه ۱۳۸۶-۱۱-۶، ۷:۳۷ ب.ظ

    سلام
    فکر میکنم کسانی که به دروغ خودشونو جای کسی دیگه ای جا میزنن مثلا راجع به خانواده شون دروغ میگن و یا محل زندگیشون به نوعی دچار عقده حقارت هستن. چون فکر میکنن کسانی که مثلا خونه شون بالا شهره بهترن و یا … من هرگز دروغ اینجور افراد رو به روشون نمیارم ولی فکر میکنم زیاد توجه کردن به این افراد اونها رو محق میکنه که همیشه دروغگو باشن و نقش قربانی رو توی زندگی بازی کنن.
    هیچ کدوم از ما خانواده و یا محل زندگی مون رو در کودکی انتخاب نکردیم ولی این دلیل نمیشه که بخوایم از اون ابزاری بسازیم برای توجیه ناکامی ها و ضعفهای خودمون.
    کسی که به خاطر دروغش ترک تحصیل میکنه ضعیفه… چون قدرت مواجه شدن با عملش رو نداره. اشکال ما اینه که مسئولیت عمل مون رو به عهده نمیگیریم. من منکر رفتار زشت و ظالمانه اون پسر نیستم اما این دلیل نمیشه اون دختر حق داشته دروغ بگه و بعد هم اونقدر قدرت نداشته باشه که بگه آره دروغ گفتم ولی میخوام درس بخوونم و خودمو نجات بدم. سرنوشت این دختر رو دیگه خانواده اش تعیین نمیکنن . خودشه که سرنوشت خودش رو تعیین میکنه.

    جواب به این نظر

  11. رضا عظیمی ۱۳۸۶-۱۱-۶، ۷:۴۲ ب.ظ

    روش محبت کردن تو روش یونولوتیه..یعنی فقط ضربه گیره..خاصیت دیگه ای نداره… درسته بردن آبروش خیلی ستم بزرگیه اما خودت رو به نفهمی زدن و وانمود کردن که باورش می کنی بیشتر از اینکه خوبی باشه بدیه.. (البته مگر در موقعیتی که مطمئنی که کار مثبتی نمی تونی واسش انجام بدی و اگه همون یونولیت باشی بهتره) به جای سکوت می تونستی یه جا تنها گیرش بیاری و باش درد و دل کنی..به جای درد اونو گوش بدی درد خودتو بش بگی (البته اگه دردی می داشتی ..اگه نداشتی هم می تونستی یه درد الکی از خودت جور کنی) تا بفهمه که بت خیلی نزدیکه که اومدی بش اعتماد کردی و حرفتو بش می زنی .. بعد که باش نزدیک تر شدی صبر می کردی تا واقعیت رو خودش بات در میون بذار و اگه نذاشت می تونستی به جوری خیلی آروم و لطیف بش بفهمونی که قضیه رو می دونی و دوست داری این راز رو تو دلت نگه داری … بعد یواش یواش بش یاد میدادی که اون جوری زندگی کردن خیلی نمی تونه دوام داشته باشه..می تونستی بش بفهمونی یه کاخ پوشالیه… اون جور آدم ها خیلی بیشتر و فجیع تر ازونی که بتونی تصور کنی آسیب پذیر هستند، در ظاهر خودشون رو تیز و زرنگ جلوه میدن ولی به راحتی می شه فریبشون داد. می تونستی خیلی مفید تر از یه یونولیت باشی.

    جواب به این نظر

  12. Mrs Shin ۱۳۸۶-۱۱-۶، ۷:۴۷ ب.ظ

    این که پذیرش داشته باشی و سعی کنی که شرایط یه آدم رو درک کنی خیلی خوبه ولی بهتر از اون اینه که براش مرز بذاری و اجازه ندی که وارد حریمهای تو بشه - مثلا دعوای فیزیکی. موفق باشی.

    جواب به این نظر

  13. معصومه ۱۳۸۶-۱۱-۷، ۱:۲۲ ق.ظ

    اولاً مبارکه ، ایشاءالله به پای هم پیر بشن .
    دوماً امیدوارم زودتر نوبت شما هم بشه اگه یکم سیاست داشته باشی ها ، می تونی اون روزم کارها رو بسپری به داداشت !
    حالا ! امیدوارم شما هم خوشبخت بشی .
    سوماً می خواستم به حرف خودت بکنم و فقط آخرای پستتو بخونم که چون زود تمام شد اولاشم خوندم ! آخه پستات معمولا خیلی طولانیه و من اول انتخاب می کنم بعد می خونم ! بزنم به تخته کی فرصت می کنی این همه بنویسی ؟!
    چهارماً آخرای پستت خیلی غم انگیز بود و منم خیلی ناراحت شدم. خدا برا هیچ کس این روزا رو نیاره ؛ من این جور مواقع فقط غصه می خورم ، کاش کاری هم از دستمون بر می اومد :(

    جواب به این نظر

  14. بهنام ۱۳۸۶-۱۱-۷، ۷:۲۵ ق.ظ

    نه تنها این پست بلکه همه پستهای شما نشان از هوش سرشار نویسنده دارد !
    شما به گمشده ای پی برده اید که همگانی است … !
    ..

    مردم دهکده کور غصه آنچه که نیست میخورند
    غصه یک سبد آزادی سبز
    پیر مردی نگران از گل لبخند میگفت
    جوانی به ریش ساده پیر مرد خندید
    اما خنده اش گل لبخند نبود
    شادمانی که چون شاهنامه افسانه مینماید
    در کوچه های خسته این روستا غریبانه میدود
    چه جادوی تلخی بود که نامرییش کرد
    چه کسی مردم این روستا را میبیند؟
    انچه که اینجا درو نشد
    کشته های تظاهر باورشان بود
    بذرهای توهم ، خارهای تردید شدند و
    پیکر هویت دهکده کور زخمی شد
    مردم دهکده کور غصه آنچه که نیست میخورند
    بازهم نمیدانند و بذر میپاشند و درو نمیکنند
    در دهکده بارها
    جوانی سر خود شیره مالیید
    دختری از دخترانه هایش هراسید
    و بارها
    کدخدا به دروغ به دهکده اش بالید
    پیر دانا آواز میدانمتان سرداد
    ولی مردی پاسخ کودکش را نداد
    آن جوان پرسید و مرد
    آن یکی نپرسید و خورد
    مردم دهکده کور از ترس خود آینه اندیشه شکستند
    یخ حماقت آن مرد دراز شد
    و آن زن که تنها بود فریاد زد و مرد
    سالهاست که غم را بی نان میخورند
    سالهاست که که در خیالشان میخورند
    آن دختر غدا خواست و مرد
    آن یکی غذایش دادند و نمرد
    دختر دهکده کور مفید است
    در سفید است و در صدف تهناست
    آن دختر که صدف را شکست عقده ای بود و مرد
    آن یکی قدر خود دانست و نمرد
    پسر دهکده کور غیور است و بی پول
    مثل آن پهلوان افسانه ای جوانمرد است و شنگول
    آن پسر که پهلوان خودش بود گستاخ بود و مرد
    مردم دهکده کور نقاشی کشیده اند
    گوسفندی آزاده
    سردر دروازه روستاست

    جواب به این نظر

  15. ahmad ۱۳۸۶-۱۱-۷، ۸:۰۷ ق.ظ

    با این رفتار شما به خودم افتخار می کنم که شمالیم . نمی خوام بحث قومیت و ملیت رو پیش بکشم ولی همونطوری که ابتدای مطلبتون گفتین ، متاسفانه اکثر هموطنان گرامی ما !!! این روحیه رو ندارند و مث دوست پس سارا عمل می کنند .

    جواب به این نظر

  16. ایلیا ۱۳۸۶-۱۱-۷، ۸:۳۱ ق.ظ

    سلام
    اولا مبارکا باشه احتمالا با توجه به حضور پررنگ شما در چنین مجالسی یحتمل بزودی خودتان هم باید چایی تعارف کنید !!!
    اما با آن مقدمه بعدی و تعریفها که از خودتان کرذید یه نوشابه هم اگه برای خودتون باز میکردید بد نبود ها !!!
    آخه ابجی اینطور که شما نوشتی طرف همه فن حریف بوده و متاسفانه اصلا با کمال تاسف قابل معاشرت نبوده نمی دونم این همه قیافه ادم مهربون رو به خودت گرفتی واسه چیه ؟؟
    به ملکه فرانسه/ یا انگلیس میگن مردم نون ندارن بخورن برای همین شورش کردن طرف میگه اگه نون ندارن برن بیسکوییت بخورن
    حکایت شما هم شده اینجوری موهای منو میکشید بهش هیچی نمیگفتم !! خب که چی دردی از طرف دوا کردی و یا فقط برا خودت یه مقدار احساس عطوفت خریدی هر چنذ که من فکر میکنم با اون اخلاقی که ازش تعریف کردی بعید میدونم چیزی هم میتونستی بهش بگی !!!
    راستی شما که دانشگاه رو پیش مامانم اینا بودین چطور هم اتاقی داشتین ؟؟
    اگه خشن بود ناراحت نشو آخه قبلیا خیلی تحویلت گرفته بودن

    جواب به این نظر

  17. فاطمی ۱۳۸۶-۱۱-۷، ۸:۳۶ ق.ظ

    سلام خانوم hb
    من یه سالیه که خواننده مطالب شما هستم ولی بیش از ۲-۳ بار نظر نداده ام .
    مطالب امروزتون بسیار عالی بود . مخصوصا در مورد برخوردت با اون هم اتاقییتون . واقعا تبریک میگم بهتون این رفتار رو که داشته ها را به رخ دیگران نکشی ، بسیار اخلاق پسندیده ایه که متاسفانه من جز در خود و خانومم کم در کسی سراغ دارم . (البته بجز شما)

    یه آیه قرآن داریم : و ما یلقها الا ذو حذ عظیم . در مورد این آیه تحقیق کن جالبه .

    یه نکته انحرافی اینکه : “هیچ دوست پسری وجود خارجی نداره ، الا شوهر ” . پسر اگه واقعا دوست باشه ، تا زمانیکه شوهر نشده روابط رو کم میکنه، که گل وجود دختر پلشت نشه !
    چون دختر مثل گلی میمونه که ….
    بی خیال بابا …

    جواب به این نظر

  18. خودم ۱۳۸۶-۱۱-۷، ۹:۳۸ ق.ظ

    می خواستم درباره این پستت که اول صبحی تقریبا اشکم رو در آورد چیزای زیادی بنویسم ولی وقتی بعضی از نظرات رو خوندم پشیمون شدم. به هر حال نظر دادن درباره موضوعی که تا به حال تجربه اش رو نداشتیم آسونه و راحت می تونیم نسبت به اون فرد حکم صادر کنیم. وقتی در مورد چنین افرادی قضاوت می کنیم هیچ وقت فکر نمی کنیم که سایرین در ایجاد چنین واکنشی چقدر نقش داشتن. وقتی ما در ارزیابی افراد به یک سری فاکتورها بهای بیشتری میدیم طبیعی که اوناهم بخوان این فاکتورها رو برا خودشون مهیا کنن. بگذریم! ولی کلا دلت نمی خواست این واقعیت رو درباره زندگی این هم اتاقیت نمی دونستی برای تو که فرقی نمی کرد که اون واقعا چه جور زندگی خصوصی داره. اینطوری فقط به ناراحتی تو اضافه شده دیگه نه؟! پس کاش اون همشهریه هم اتاقیت اینارو بهت نمی گفت چون اصلا ربطی بهت نداشت نه؟!

    جواب به این نظر

  19. لیندا مراد ۱۳۸۶-۱۱-۷، ۱۰:۲۸ ق.ظ

    سلام دوست جونم. زهرا خانومی لینکیرکمت تو بالاترین https://balatarin.com/permlink/2008/1/26/1217840

    جواب به این نظر

  20. لیندا مراد ۱۳۸۶-۱۱-۷، ۱۰:۲۹ ق.ظ

    ببخشینا اشتباه تایپی شد خواستم بنویسم لینکیدمت !

    جواب به این نظر

  21. مریم ۱۳۸۶-۱۱-۷، ۱۰:۳۴ ق.ظ

    من که هیچ وقت به مراسم بله برون و خواستگاری اعتقاد نداشتم

    جواب به این نظر

  22. amir ۱۳۸۶-۱۱-۷، ۱۰:۵۷ ق.ظ

    همیشه اینجا رو میخونم همیشه ولی کمتر شده برات اینجا چیزی بنویسم .امیدوارم موفق باشی و به همین زودیا واسه شما.

    جواب به این نظر

  23. زهرا ۱۳۸۶-۱۱-۷، ۱۱:۳۶ ق.ظ

    به خدا اصلا قصد نداشتم کسی رو ناراحت کنم
    همین طورم قصدم اصلا و ابدا این نبود که خودم رو تبلیغ کنم

    فقط و فقط میخواستم بگم که من با اینجور بچه ها از نزدیک زندگی کردم و می شناسمشون. اونها تقصیری ندارن. ما باید کمی بیشتر حمایتشون کنیم که اعتمادشون رو جلب کنیم. نه اینکه اینطوری مثل اون آقا اونها رو تحقیر کنیم.

    با اینکه دروغ گفتن درباره خودمون و سر و وضعمون و خانواده مون کار درستی نیست (البته اینو ما الان میگیم که در شرایط حاد نیستیم) ولی واقعا نمیدونیم اگه غیر از این بود رفتار ما چی بود؟

    جواب به این نظر

  24. فاطمه ۱۳۸۶-۱۱-۷، ۲:۴۳ ب.ظ

    سلام زهرا جان تازه به طور اتفاقی با وبلاگت اشنا شدم اول از همه این اخلاق حسنه تو رو تحسین میکنم ادم خوش سیرتی هستی خوش به حالت و حالا چند تا مورد شما گفتی هیچوقت به روی اون دوستت نیاوردی که ناراحت نشه و حد اقل چندروزیا ساعتی رو خوش باشه اما من که کاملا تحقیر این جور افراد رو مذمت میکنم و به نظرم اصلا معنی نداره این حرفا حالا ما تو یه خانواده فرهنگی و پولدار تر به دنیا اومدیم مگه این میشه وجه انسانیت ما ،ما باید ادما رو با شخصیتشون بسنجیم نه چیز دیگه اما زهرا خانوم به نظرم اشتباه کردی این اجازه رو بهش دادی اینجوری اون بیشتر تو این راه فرو میره و بیشتر از دنیای واقعی فرار میکنه باید به طریقی که نمیدونم چیه بهش می فهموندی مهم خودشه نه اون شرایطی که اجبارا براش پیش اومده گر چه این سعه صدرت قابل تحسینه با امید اینکه فاصلاه طبقاتی کم شه

    جواب به این نظر

  25. فاطمه ۱۳۸۶-۱۱-۷، ۲:۴۵ ب.ظ

    راستی بسیار مبارکا باشد و پیش بیاید برا نزدیکان داماد نیز

    جواب به این نظر

  26. باران ۱۳۸۶-۱۱-۷، ۴:۰۴ ب.ظ

    آخی
    نه بابا،این بچه به من داد بدم به دکتر!

    جواب به این نظر

  27. وبلاگ حامی-بازارچه خیریه پیام امید ۱۳۸۶-۱۱-۷، ۶:۲۷ ب.ظ

    سلام دوست وبلاگ نویس…
    همچون سه دوره ی قبل در بازارچه ی خیریه ی موسسه پیام امید، وبلاگ نویسان امسال نیز غرفه ای دارند تا علاوه بر اینکه در کنار یکدیگر ، دستهای محبتمان را یکی و کمکی هر چند ناچیز به همنوع خود کنیم، طبق روال هر سال در این بازارچه گرد هم خواهیم آمد تا دیداری تازه کنیم و دوستی هایمان را پابرجا تر … منتظر حضور شما در وبلاگ حامی، برای اعلام آمادگی جهت شرکت در قرار وبلاگنویسان در روز جمعه ۲۵ بهمن هستیم…
    با تشکر وبلاگ عشق مجازی، وبلاگ نویسان حامی
    در ضمن لطف میکنید اگر تبلیغ وبلاگ حامی و بازارچه را در وبلاگتان قرار بدید

    جواب به این نظر

  28. وبلاگ حامی-بازارچه خیریه پیام امید ۱۳۸۶-۱۱-۷، ۶:۲۷ ب.ظ

    سلام دوست وبلاگ نویس…
    همچون سه دوره ی قبل در بازارچه ی خیریه ی موسسه پیام امید، وبلاگ نویسان امسال نیز غرفه ای دارند تا علاوه بر اینکه در کنار یکدیگر ، دستهای محبتمان را یکی و کمکی هر چند ناچیز به همنوع خود کنیم، طبق روال هر سال در این بازارچه گرد هم خواهیم آمد تا دیداری تازه کنیم و دوستی هایمان را پابرجا تر … منتظر حضور شما در وبلاگ حامی، برای اعلام آمادگی جهت شرکت در قرار وبلاگنویسان در روز جمعه ۲۵ بهمن هستیم…
    با تشکر وبلاگ عشق مجازی، وبلاگ نویسان حامی
    در ضمن لطف میکنید اگر تبلیغ وبلاگ حامی و بازارچه را در وبلاگتان قرار بدید

    جواب به این نظر

  29. مرتضی ۱۳۸۶-۱۱-۷، ۶:۴۵ ب.ظ

    به به مبارکه
    واقعا چه احساسی از این که خواهر شوهر شدی داری؟
    چقدر احتمال میدی باهم جور در نیاین؟
    داداشت طرف کیو بگیره اگه یه وقت دلخوری بیش بیاد؟
    به هر حال خدا مبارک کنه به همگی شما.
    بعدش شما چه صبری دارید بابا من بودم خیلی برام سخت بود با آدمی مثل اون دوسستتون زندگی کنم.
    آخرش بگم بلاگ زنده ای دارید.

    جواب به این نظر

  30. حسین ۱۳۸۶-۱۱-۷، ۷:۵۰ ب.ظ

    من هر وقت اومدم وبلاگتو خوندم کلی خندیدم. نه اینکه خدای نکرده مسخره کنم! نه! منظورم اینه که کلا حال و هوای نوشته هات اینقدر شاد و صمیمیه که آدم رو خوشحال و خندون میکنه.
    همین . حرف خاصی نداشتم فقط امیدوارم همیشه همینطور شنگول و شاد باشی تا این احساس به خواننده های وبلاگت هم انتقال داده بشه زهرا خانوم.

    جواب به این نظر

  31. چهار ستاره مانده به صبح ۱۳۸۶-۱۱-۷، ۷:۵۹ ب.ظ

    دوستی دارم، پدر و مادرش در کودکی از هم جدا شده اند. با مادرش زندگی می کند. به من نگفته بود هیچ وقت. منتها، توی حرف زدن هاش هیچ وقت دربارۀ پدرش حرفی نمی زد. من خیال کرده بودم شاید فوت کرده باشد. چند وقت قبل، فشار و جبر زندگی باعث شد بگوید این حرف را. اینکه پدر و مادرش جدا شده اند از هم. همیشه نگران است. خیال ازدواج را هم انداخته جلوی گربه! می گوید مگه خودمون نخوندیم توی درسا، کتابامون، هی به دیگران هم توصیه می کنیم خانواده طرف چقدر مهم است و فلان! اون وقت کی می آد با دختری ازدواج کنه که خودش نتیجۀ یه ازدواج شکست خورده است؟ و این مسئله باعث افسردگی دوست ما شده و تنهایی اش. برای اینکه دوست نداره دربارۀ مشکلاتش با کسی حرف بزنه یا در میون بذاره این حرفا رو. این نگاه منفی خیلی وقتا اساس درستی نداره به نظر من. به قول این یادداشت آخر خانوم احمدنیا، طلاق فی نفسه اتفاق بدی نیست. و بچه های طلاق هم الزاماً آدمهای مسئله داری نیستند. پیش می آید که رفتار و حرکتهای ناخوشایند هم داشته باشند. اما بسیاری از این رفتارها و واکنش ها به دلیل نگرش و نگاه حاکم بر جامعه است. یعنی، باید یه تجدیدنظر اساسی داشته باشیم درباره طرز تفکراتمون و سطحی نباشیم.

    با اون پیش نوشتۀ شما موافقم. اصل مطلب همین است و لاغیر! اگر قدرت داشته باشیم شرایط دیگران رو درک کنیم و بتوانیم خودمون رو جای دیگران بگذاریم و از دریچۀ چشم اونها به زندگی نگاه کنیم اون وقت بسیاری از مسائل و مشکلات اجتماعی هم دیگه وجود نخواهد داشت. مثلن همین که شما خودتون رو جای عروس تون می ذارین و احساس و اضطراب و موقعیت اون رو درک می کنین و می فهمین. یا دربارۀ اون دختر هم اتاقی تون. بیشتر آدمها نیاز دارند این امنیت رو حس کنند از طرف دیگران. وقتی شکل حقیقی اون در دسترس نباشه متوسل می شن به راه های دیگه که اشتباه است اکثرن. بنابراین، بیشتر از اینکه اون آدمها موثر باشند در نوع رفتارهاشون، ما هستیم که چنین رفتاری رو تحمیل می کنیم بهشون!!!

    جواب به این نظر

  32. سپیده ۱۳۸۶-۱۱-۷، ۱۰:۵۸ ب.ظ

    با تمام حرف هات موافقم و حتی مثل تو بعضی وقت ها فکر میکنم که منجی عالم بشریت هستم و باید کمک همه کنم……

    جواب به این نظر

  33. ییلاق ذهن ۱۳۸۶-۱۱-۸، ۱:۲۷ ق.ظ

    وای وای وای نگووووو یاد خودم میفتم : ((
    خیلی روز وحشتناکی بود حاضرم بمیرم تکرار نشه حالا ما دوتا بله برون داشتیم که یکیش خصوصی بود و فقط خانواده خودمون بودیم که حرفای مهم رو بزنیم و کسی دخالت نکنه یکی هم همون فک وفامیل و زوم کردن و انگشتر و اینا این دومیه خیلی فجیع بود من که هیچی پذیرایی نکردم تو این دومیه هرچی میخواست بشه بشه دیگه این یکی رو طاقتش رو نداشتم

    جواب به این نظر

  34. شیخ الشیوخ ۱۳۸۶-۱۱-۸، ۱۱:۱۷ ق.ظ

    بدتر از اینهاش را دیده ایم و دم بر نیاوردیم!!
    /آرزو می کنیم به زودی از سوتی هایی که در بله برون خودتان داده اید تعریف کنید
    تا ما هم سوژه ای برای خندیدن یافته باشم
    :D

    جواب به این نظر

  35. مریم ۱۳۸۶-۱۱-۸، ۱۱:۲۲ ق.ظ

    می دونی دورغ رو می تونم تحمل کنم اما پشت هم دروغ گفتن رو نه!احساس می کنم طرف منو احمق فرض می کنه که اینقده خالی می بنده.منم با یکی دو تا از این افراد بر خورد کردم و واقعا نتونستم تحملشون کنم.بد جوری باهاشون دعوام شد.کاش منم صبر تورو می داشتم.بعدشم می دونی وضع خوب یا بد مالی اصلا دلیل این رفتار (من اسمشو می ذارم) بیمار گونه نمیشه.خیلی ها رو میشناسم که علاوه بر وضع زندگی نه چندان خوبشون همواره اعتماد به نفس داشتن و چنین چیزیو بد نمی دونستن که حالا بخوان به خاطرش دروغ بگن

    جواب به این نظر

  36. مریم ۱۳۸۶-۱۱-۸، ۱۱:۳۱ ق.ظ

    بعدشم مگه شرایط اون ها چه جوریه که بخوام درکشون کنم؟مگه اینکه خودشون “یه جوری” جلوه اش بدن.مثلا همین دوست من خونشون تو پیروزی بود اما همش می خواست بگه من تو امیر آبادم.حالا یکی نبود به این بگه مگه پیروزی بده که اینقده ازش هراسانی.”شرایط” اون طوری بود که برای خودش مرز گذاشته بود.وگرنه همه آدم ها مشکلات و سختی ها و شرایط زندگی خودشونو دارن و می تونن به جای دروغ گفتن همه مسائل زندگیشونو رو به دیگران نگن….در ضمن تبریک می گم.ایشالا خوشبخت شن

    جواب به این نظر

  37. حمیدرضا ۱۳۸۶-۱۱-۸، ۱۱:۵۵ ق.ظ

    سلام. امیدوارم هرچه زودتر این حس و حال رو تجربه کنید. همچنین امیدوارم خداوند به همه جوانان این مملکت مقداری عقل عطا کند تا تصمیمات احساسی نگیرند! هرچند در موارد خاص مانند مورد مطروحه اوضاع بسیار پیچیده و وخیم هست. فکر کنم همه ما در آشناهامون کسانی را میشناسیم که دچار مشکلات فراوان هستند!

    جواب به این نظر

  38. persian365 ۱۳۸۶-۱۱-۸، ۱۲:۲۱ ب.ظ

    سلام
    هنوز کامل نخوندم ولی جالبه
    فعلا

    جواب به این نظر

  39. مسلم ۱۳۸۶-۱۱-۸، ۵:۳۹ ب.ظ

    متنت خیلی خوبه
    امیدوارم همیشه در زندگییت موفق باشی
    روزگار خوشی داشته باشی عزیز

    جواب به این نظر

  40. بی نام ۱۳۸۶-۱۱-۸، ۶:۱۵ ب.ظ

    سلام. یه کامنت کاملا بی ربط:
    شما چند وقت پیش نوشتید که دسته عینکتون شکست و با خواهرتون رفتید که جوشش بدید و….
    شما مگه چند وقت پیش نگفتی من لنز می ذارم و از شر عینک راحت شدم و….؟!!

    جواب به این نظر

  41. محمد جواد عبدی ۱۳۸۶-۱۱-۸، ۱۰:۳۳ ب.ظ

    سلام جالب بود
    تمایل تبادل لینک دارین ؟

    جواب به این نظر

  42. ستایش ۱۳۸۶-۱۱-۹، ۱:۲۵ ق.ظ

    از وبلاگت خوشم امد امیدوارم بزودی زن من بشی

    جواب به این نظر

  43. Farinaz ۱۳۸۶-۱۱-۹، ۶:۳۲ ق.ظ

    Zahra jan, avallan tabrik baraye aroosiye baradaret. Dovoman azizam, aslan az shabe bale boron va aroosi va in chiza natars, motmaenam ke male to ham khoob pish khahad raft. Bdesh azizam, vaghean az samime ghalb khoshalam ke ba on doostet ke dorogh migoft raje be khanevadash va hatta hamleye fiziki karde behet, inghadr molayem barkhord kardi, tefli taghsiri nadashte, kashki keshvaremoon adamayi mesle to, ba in darke amigh ba mehrabni bishar dasht.

    جواب به این نظر

  44. زهرا ۱۳۸۶-۱۱-۹، ۷:۵۲ ق.ظ

    به بینام:
    لنز خیلی اذیتم میکنه
    اوایل ذوق داشتم هر روز میزدم اما الان به جز موارد ضروری دیگه از لنز استفاده نمی کنم
    وقتی هم میرم شمال چون مواقع بیکاریم زیاد هست و تلویزیون میبینم همیشه عینکم رو با خودم می برم

    من مجموعا آدم بی دقتیم چون عینکم همیشه زیر دست و پای دیگران پیدا میشه :دی

    جواب به این نظر

  45. یسنا ۱۳۸۶-۱۱-۹، ۱۰:۰۱ ق.ظ

    سلام واقعا ممنون از اینکه بم سر زدی و به یه مبتدی افتخار دادی :)

    جواب به این نظر

  46. بهار ۱۳۸۶-۱۱-۱۳، ۱۲:۵۴ ق.ظ

    man nafahmidam.in dokhtare belakhare khoonash tehranpars boode ya resalat?
    tehranpars ke kheiliam jaye khoobie.resalatam oonghadrrr bad nist

    جواب به این نظر

  47. تاباافغعهفغ ۱۳۸۶-۱۱-۲۱، ۶:۳۳ ب.ظ

    خیلی ببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببدددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددد

    جواب به این نظر

  48. احمد ۱۳۸۶-۱۱-۲۲، ۱۱:۲۵ ب.ظ

    ابتدا عرض سلام وخسته نباشی ابجی جون
    واقعا هنرمندی
    اما این رو بدون خیلی از مردها هم بامرامند
    اما واسه صیدشون صیاد ماهری باید باشید

    رخصت
    یاعلی

    جواب به این نظر

  49. جگ ۱۳۸۶-۱۱-۳۰، ۶:۴۶ ب.ظ

    خیلی خوب بود

    جواب به این نظر

  50. مهدی ۱۳۸۷-۰۱-۲۵، ۲:۴۵ ق.ظ

    oخیلی جالب بود

    جواب به این نظر

  51. مهدی وحسام ۱۳۸۷-۰۱-۲۵، ۲:۴۹ ق.ظ

    جالب انگیز بود

    جواب به این نظر

  52. عارف ۱۳۸۸-۰۲-۹، ۶:۰۳ ب.ظ

    با سلام نمیدونم چرا باید گفت چیزی که به گفته خودتون تا حالا نگفتی به اون خانم هم اطاقی که شما پدر و مادرت جدا شدن شما فکر میکنی اون خانوم اگر روزی این دست نوشت شما را بخونه چه حالی داره اگر دوست بودی باید راض نگهداری میکردی پس من فکر میکنم شما نباید این را تو نت مینوشتی موفق باشی

    جواب به این نظر

نظر شما