۱۳۸۶-۱۱-۶
باید به همه میگفتم این دختر دروغ میگه؟
* «همه انسانها با همه احساس امنیتی که به ظاهر دارند، به هم نیازمندند»
این جمله رو اول صبح خوندم و خیلی بهم چسبید. فکر میکنم اگه همه مون فقط همین یک جمله رو بفهمیم خیلی بهتر میتونیم اطرافیانمون رو درک و با اونها ارتباط برقرار کنیم.
* این پست طولانیه ولی دلم میخواد قسمتهای آخرش رو با دقت بخونین. مرسی
* من فکر میکنم سختترین شب زندگی هردختری شب بله-برون باشه! البته برای ما شمالیها این مراسم اسمش نشان گذاشتن هست یعنی یک انگشتر رو به همراه چند هدیه دیگر به عروس خانوم میدن تا نامزد بشن و بعدا سرفرصت عقدش کنن. واسه برادرم میشه بعد محرم و صفر.
من پریشب وقتی حالت اون دختر خانومی رو دیدم که قراره عروس ما بشه تااازه فهمیدم که چقدر سخته وارد یک جمعی بشی که همه منتظرن بیای و تازه باید عروس اونها بشی!توی این جمع اعضای فامیل خودت و فامیل پسره نشستن و همه هم چشماشون روی دختره زومه! طفلی بیخود نبود عین لبو شده بود.
وااای فکر میکنم اگه همچین روزی واسه من پیش بیاد به احتمال خیلی زیاد دیگه حتما زیر ۴۰ کیلو میشم! حالا اینم در نظر بگیرید که اون دختر خانم اصلا هم خجالتی نبود ولی توی اون لحظه واقعا دلم واسش سوخت و از ته قلبم خدا رو شاکر بودم که من جای اون نیستم:-) اصلا اون لحظه خودم رو توی موضع قدرت نمی دیدم:دی
تازه بیچاره هم چای آورد و هم شیرینی و میوه :دی من تا به حال غیر از دو سه مورد که بیشترشو مادرم پسندیدن و التماس کردن که بیا تو اصلا سر جلسه خواستگاری هم نیومدم! تا به حال هم نه چایی نه شیرینی نه اصلا هیچ کوفتی نبردم :دی همش برادرم و یا آبجی کوچیکه ام پذیرایی کردن و من عین جنتلمن ها فقط اومدم تو نشستم و اکثرا خوشم نیومده و سریع هم جیم شدم!
اصلا شاید چون میدونستم خیلی نمی شناسم و خوشم نمیاد اومدم تو! فکرشو بکنین واقعا اگه یه روزی از یه نفر خوشم بیاد مطمئنا من برعکس همه قبل از ازدواجم سکته خواهم کرد. چون خودم پریشب اون دختر خانوم رو زیر نظر داشتم و هر آن فکر میکردم الان چایی از دستش می افته و طفلی بدتر آب میشه! هی از بابام التماس میکردم که هی نگو عروس خانوم چایی بیارن طفلی خجالت میکشه! بابامم اصلا سابقه نداشت ازاین حرفا به من بزنه ولی برگشت گفت: به جای این حرفا بشین یاد بگیر تو هم همچین روزی داریااااااااااااا. تازه خالمم برگشت گفت: تو ناسلامتی خواهر شوهرش میشیا. باید برگردی از چایی و میوه اش ایرادم بگیری. بگی کمرنگه یا میوه اش پلاسیدس:دی
به هرحال همه چیز به خوبی و خوشی پیش رفت. برای برادرم آرزوی خوشبختی میکنم هرچند هنوزم باورم نمیشه علی مون داره زن میگیره؟
* از این تقسیم بندی بالای شهر پاپین شهر واقعا بدم میاد. منظورم در حالتیه که بخوایم برای تحقیر اشخاص بکار ببریم. امروز تو تاکسی دو تا خانم کنار من نشسته بودن از حرفاشون معلوم بود دانشجو ان و امتحان دارن. اوایلش گفتن که دلشون برای سارا تنگ شده و این حرفا. بعدش داشت برای دوستش تعریف میکرد که چطوری سارا ترک تحصیل کرده. ظاهرا این دو تا دوست مشترک سارا بودن ولی یکیشون یه ترم مرخصی گرفته بود و از همه جا بیخبر. دومیه میگفت سارا همیشه میرفته سمت تهرانپارس و اونجا پیاده می شده ولی الکی به بچه ها می گفته خونه مون رسالت هست! پدرش هم ظاهرا کارگر بوده. تا اینکه دوست پسرش چند بار تعقیبش میکنه و همه چیزو می فهمه! بعدشم میاد توی دانشگاه جلوی همه بچه ها مسخرش میکنه و واقعیت رو به همه میگه. بعدشم دختر بیچاره ترک تحصیل میکنه.
باور نمی کنین چقدر دلم برای دختره سوخت. با اینکه مسلمه که کارش اشتباه بوده که درباره خانوادش و محل زندگیش دروغ گفته حتی به اون دوست پسرش که البته دشمن پسر بوده تا دوست پسر!!! با همه این تفاسیر من فکر میکنم کار اون پسره و اونهایی که بهش خندیدن به مراااتب بدتر بوده.
حالا به هر دلیلی این سارا طفلی کسی بوده که این شرایط بهش تحمیل شده و خودش این زندگی رو نمیخواسته و رویاهاش رو به صورت واقعیت به دوستانش میگفته به نظر شما ارزشش رو داشته که اون پسره احمق و دوستانش اینطوری آبروی بنده خدا رو ببرن و تحقیرش کنن؟
* شاید باور نکنید که من به مدت ۱.۵ سال یه هم اتاقی داشتم که از طریق یکی دیگه از همشهری هاش میدونستم که به علت فقر و اعتیاد پدرش، مادرش از پدرش جدا شده و با یه مرد دیگه ازدواج کرده و پدرشم یه زن دیگه گرفته و اصلا هیچ کدوم حاضر به پذیرش این دختر بیچاره نبودن و اون پیش خاله اش زندگی میکرد. من هیچ وقت به روش نیاوردم خدا شاهده هیچ وقت! این دختر بیچاره بعلت کمبود محبت به همه پیشنهادات دوستی که پسرا بهش میکردن جواب مثبت میداد وقتی اونها براش هدیه میخریدن به هم اتاقی هامون میگفت که اینو پدرش واسش خریده و یا اونو مادرش. حتی از یکی از اونها پول قرض کرده بود که یه گیتار بخره و میگفت هدیه تولدش هست از طرف خانواده اش. من میدونستم که دروغ میگه ولی غیر از دلسوزی براش چاره دیگه ای نداشتم. هیچ وقت چیزهایی که خانوادم برام خریدن رو توی اتاق رو نمیکردم که حسرت بخوره. اصلا برای اینکه خیلی غصه نخوره دقت میکردم که توی حرفا خیلی واژه بابام و مامانم رو به کار نبرم. حتی چندین بار با من دعواهای خیلی بدی هم کرد و هرچی دلش میخواست بارم میکرد. حتی یه بار بهم مشت زد و موهامو کشید. با همه همین طوری بود و من اینو به حساب این میذاشتم که این دختر زجردیده است. به اندازه کافی درد کشیده من نباید بیشترش کنم. من هیچوقت نمی تونستم همچین چیزی رو به روش بیارم که میدونم تو دروغ میگی. چون انتخاب خودش نبود و این زندگی بهش تحمیل شده بود. اون بیچاره مجبور بود این دردها رو تحمل کنه و خدا رو شکر میکرد که ما بیخبریم و اقلا میتونست با تعریف اینها برای خودش افتخار ایجاد کنه و یک شادی و دلخوشی هرچند کوچک و مجازی براش خودش درست کنه. باید چیکار میکردم؟ ارزششو داشت وسط دعوا اینطوری با بردن آبروی اون دختر خودم رو تخلیه کنم؟ چرا ما گاهی اوقات همدیگه رو درک نمی کنیم؟
هیچکدوم از ماها دقیقا نمیدونیم که اگه شغل پدرمون چیز دیگه ای بود، محل زندگیمون جای دیگه ای بود، فقیرتر بودیم واکنش واقعی ما چی بود؟
من فقط میتونم بگم که اینجور بچه ها خیلی درد می کشن. واکنشهای رفتاری برخی از اونهایی که از شرایطشون راضی نیستن، خیلی غیرنرماله. خشم پنهان زیادی دارن. تنها چاره اش اینه که ماها بهشون محبت کنیم. مشکلاتشون رو در حد توانمون حل کنیم و به هیچ عنوان تحقیرشون نکنیم…
* مرتبط: سرنوشت را نمی توان از سر نوشت

