۱۳۸۶-۱۱-۱۴
احساس بی سوادی
* امروز این خانومه توی اتوبوس توصیه خوبی به من کرد: اینکه تا زمانی که دیگران یعنی دشمنان شما از دستتون ناراضی و دلشکسته باشن دعاهاتون به هیچ جا نمیرسه. می گفت سعی کنید همه رو ببخشید. حتی اگه کسی باهانون بدرفتاری کرد، دلش رو نشکنین.
البته خوب تحقق همچین چیزی برای ما جوونا که شر و شورمون زیاد هست و زود جوش میاریم خیلی کار سختیه ولی خوب اگه چیز مهمی رو داریم از خدا طلب میکنیم فکر می کنم بهتره به ازاش و قبلش یکسری از بندگانش رو ببخشیم. هر چند یه چند نفری هستن که هر کاری میکنم میبینم بخشش کامل اونا برام واقعا سخته… همه ما توی زندگیمون آدمهایی قرار گرفتن که مصیبتهایی سرمون آوردن و به ازاش به اجبار و ناخواسته مسیر زندگیمون رو تغییر دادیم. مسیری که شاید خیلی مورد دلخواه ما نبوده و همین باعث میشه خیلی سخت و یا اصلا نتونیم اونها رو ببخشیم. به هر حال حرفای اون خانومه باعث شد من خیلی به فکر فرو برم…
* یکی از گیرهایی که اخبرا به خودم دادم اینه که رزومه چند نفر رو خوندم و به شدت احساس بی سواتی مطلق می کنم! یعنی احساس میکنم در مقابل دیگران هیچی نیستم و دانشم چقققدر اندکه!
این چند روزه به خاطر یه موضوعی باید رزومه ام رو واسه ریاست اینجا می فرستادم. از اونجائی که مدتهای زیادی بود رزومه ام رو آپدیت نکرده بودم (رزومه ام بیشتر دانشجویی بود واسه درس دکتر تقی یاره یعنی شیوه ارائه مطالب علمی و فنی نوشته بودمش) دنبال روزمه گشتم و رزومه تنی چند از همکاران اینجا و هم دانشگاهی هام رو مطالعه کردم و بیش از پیش بهم ثابت شد که من واقعا و عمیقا بی سوادم و از نظر علمی هیچی بارم نیست! اکثر اینها چندین سمینار و کنفرانس و مقاله بین المللی داشتن و حتی بعضیهاشون توی مسابقات جهانی هم مقام داشتن و کلی پروژه های مهم زیر دستشون بوده. اونوقت منه بیچاره همه چیزم در اقل و ساده بود!!! واقعا روم نمیشد اصلا بعضی چیزا رو بنویسم بس که احساس بی سوادی و بی فایدگی محض میکردم! اه هیچی خیلی از خودم بدم اومده! احساس میکنم همه عمرم رو هدر دادم و تا اینجا هیچ کار درست و حسابی و دهن پرکنی توی زندگیم انجام ندادم!!! نه درست و حسابی درس خوندم. نه درست و حسابی کار کردم. نه درست و حسابی زندگی کردم! اصلا معلوم نیست من تا این سن داشتم چه غلطی می کردم؟ :(
* پ.ن: اوه این نوشته بالا چقدر ناامید کننده بود!!! البته کماکان هیچ کدام از جملاتم رو تکذیب نمی کنم!!! زهراهای زیادی توی وجود من هست. یکیشون یه زهرای غرزنی هست که بعضی وقتا سرو کله اش پیدا میشه و هرزچندگاهی تا به خودم گیر ندمها حتما ناکام از دنیا مبرم! یعنی اینطوری راضی میشم که اساسا به خودم گیر بدم و جلوی دیگران اعتراف به اشتباهات و حماقتهام بکنم! این یکیو که قبلا یادتون هست؟
* از اونجایی که من خیلی به مریم خانوم ارادت دارم واقعا نمیشه دعوتش رو لبیک نگم. توی کامنتا واسش نوشتم ولی اینجا هم واسه ثبت در تاریخ مینویسم:
من خیلی کتابخون حرفه ای نیستم، اکثرا هم رمان میخونم که اونم سریع به پایان می رسونم. مثلا شده رمانهای طولانی رو طرف ۱ روز به پایان برسونم حتی اگه شده روز امتحان. کلا من اصلا آدم درسخونی نبودم (فقط توی دانشگاه البته)
من فقط دو تا کتاب رو تا آخر نخونده ولش کردم
یکیش زندگی نو اثر اورهان نمیدونم چی چی که جایزه نوبل برده بود. چون اصلا کتابش به نظرم از اصل بی معنی می اومد ولش کردم . یا شایدم سوات من بسیار اندک بود برای فهم این کتاب.
دومیش هم مردان ونوسی زنان مریخی و یا شایدم بر عکس (کلا یه همچین چیزی). این کتاب البته بدک نبود ولی من خیلی جذبش نشدم و فقط دو فصل اول رو خوندم و گذاشتمش کنار.
پ.ن: ناگفته نماند که کلیه کتابهای درسیمو تا آخر نخونده رها کردم. واقعا یادم نمیاد که هیچگاه در طول اینهمه سال درسی که خوندم از اول ابتدایی تا دانشگاه یه امتحانی داشته باشم که کتابش رو قبل از امتحان کامل خونده باشم.

