درک ما + هزار خورشید درخشان

* تعداد آدمهایی که در دنیا وجود دارند و ما رو درک می کنن خیلی خیلی اندک و گاهی وقتا به نظر میاد تعدادشون صفره. منظورم از درک ما درک شخصیت ما، روابطمون، اهدافمون، غمها و درددل هامون، کمبودهامون، داشته هامون و کلا هر چیزیه که ممکن یک شخص رو بسازن! فکر می کنم هر آدمی در نهایت یکی از جنس خودش داشته باشه. از جنس خودش یعنی کسی که شاید غمها و مصیبتها و سختیهاش دقیقا مثل اون بوده و بتونه از نظر روحی اون فرد و انتخابهاش رو در زندگی درک کنه. البته که شخصی پیدا نمیشه که ۱۰۰٪ مشابه باشه ولی درک موقعیت چیزی نیست که تا توی اون موقعیت قرار نگرفته باشی، بتونی ازش حرف بزنی.
خیلی از مواقع انتخابهای ما در زندگی از روی اجبار بوده. حالا یا اجبار مالی، یا عاطفی و یا اجتماعی و یا حتی جبر زمانه. ممکنه انتخابهای قبلی ما مسیر فعلی زندگی ما رو شکل داده باشن. مسیری که شاید خیلی مورد دلخواه ما هم نبوده باشه…
دیشب داشتم به این موضوع فکر میکردم که اگه من یکبار دیگه دنیا می اومدم باز هم دلم میخواست از نظر جسمی و روحی و تجربی چنین شخصی می بودم که الان هستم؟
اولش جواب من منفی بود. ولی وقتی کمی بیشتر فکر کردم دیدم که اگه یکبار دیگه دنیا می اومدم دلم واقعا برای همچین آدمی تنگ می شد… نه اینکه اشتباهات و نقایص و کمبودهایی رو که دارم و داشتم نادیده بگیرمها نه. به نظرم اومد با همه اینها باز هم قلبا همچین آدمی که هستم رو دوست دارم. فقط و فقط یک حسرت بزرگ در زندگیم دارم که دلم میخواست ای کاش اونو تغییر می دادم: اونهم اینکه من به قدر توانایی و ظرفیتم برای خودم و زندگیم و خانواده ام تلاش نکردم. اینکه میتونستم فرد مفیدتری باشم و نیستم… فکر می کنم این قضیه در مورد همه ما صحیح باشه. یعنی همه ما همینی که هستیم رو دوست داریم و واقعا دوست نداریم کاش جای کسی دیگه میبودیم درست میگم؟! برای پاسخ به این سوال نباید مشکلات مقطعی رو در نظر بگیرید و باید دراز مدت فکر کنید و راجع به خودتون نظر بدید.
ممکنه بگید هنوزم دیر نشده. ولی به نظرم بعضی چیزا وقتی در زمان خودشون انجام نشن و زمان بگذره دیگه اون لطف سابق رو واسه آدم ندارن. من هیچ وقت برای خودم هدفگذاری نکرده بودم و اشتباه من دقیقا همین جاست. هر وقت برای خودم چیزی رو هدف گذاشتم، نهایت تلاشم رو کردم که بهش برسم ولی با اینحال هنوزهم چیزهای بسیار مهمی است که من توی زندگیم بهشون نرسیدم چون از قبل به عنوان یک هدف مشخص نکردم و بسیار بهشون بی توجه بودم…

* بیشتر افکار دیشب من به خاطر خواندن رمان هزار خورشید درخشان اثر خالد حسینی بود. دیگه دارم مطمئن میشم که بعد از گابریل گارسیا مارکز و جبران خلیل جبران، انتخاب بعدی من خالد حسینی هست. البته هنوز کتاب رو تموم نکردم و دقیقا اونجایی هستم که لیلا فرزند دومش رو هم به دنیا میاره.
دقت کردید تاثیر یک رمان در شناخت یک کشور چقدر زیاده؟ من تا قبل از خوندن رمان بادبادک بار هیچ اطلاع خاصی راجع به افغانی ها و کشورشون نداشتم اما با خوندنش نظرم راجع به اونها عوض شد. از این جهت افغانستان کلی مدیون خالد حسینی هستش. 
هزار خورشید درخشان داستان دو زن افغانی به نامهای لیلا و مریم هست. مریم یه حرامزاده است که تا ۱۵ سالگی با مادرش زندگی میکنه. بعد از خودکشی مادرش اونو به عقد مردی در میارن که نزدیک ۵۰ سالش هست و با اون مرد به کابل میره. و لیلا هم کسی هست که از یک خانواده روشنفکره ولی یه حرامزاده رو به دنیا میاره و مجبور میشه برای اینکه کسی نفهمه به پیشنهاد رشید شوهر مریم پاسخ مثبت بده و بچه رو بندازه گردن اون و یه زندگی نکبت بار رو شروع کنه… خوب تا همین جاشم کلی از داستان رو لو دادم.
با همه جذابیتی که توی این کتاب هست من بادبادک باز رو بیشتر دوست داشتم. هنوزه هنوزه هم دلم میخواد ای کاش حسن (یکی از شخصیت های اصلی داستان) به دست طالبان کشته نمی شد و راهی بود برای اینکه راوی یه بار دیگه اونو ببینه و حسابی ازش عذرخواهی کنه. هر چند اونم پایان بدی نداشت ولی من اصلا دلم نمیخواست حسن بمیره… حالا آخر هزار خورشید درخشان رو نمیدونم چطور تموم میشه؟! امشب برم بخونم:-)

                         

* والا من که باورم نمیشه! آدم ۳۰ سال با یک نفر زندگی کنه و اجازه نده که صورتش رو ببینه! از طرفی توجه داشته باشید که این زن مادر بوده!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
زن عربستانی بعد از ۳۰ سال به شوهرش اجازه نداده صورتش را ببیند
 یک زن بادیه نشین در عربستان با گذشت ۳۰ سال از ازدواج، به دلیل تقالید جاهلیت هنوز به همسر خود اجازه نداده که صورت وی را ببیند. به گزارش سایت خبری ایران، فرزند این زن بادیه نشین در این باره گفت: پدر و مادرم اکنون بیش از ۵۰ سال سن دارند و سی سال از ازدواجشان می گذرد. روز گذشته در حالیکه مادرم خواب بود، پدر می خواست نقاب را از صورت وی بردارد و پس از این همه مدت چهره وی را ببیند، اما مادر فورا بیدار شد و با خشم فراوان به خانه پدریش پناه برد. فرزند در ادامه می افزاید: مادرم امروز هم به دلیل این اقدام پدر، درخواست طلاق از وی کرده است.
پس از این حادثه پدر چندین بار از همسرش عذرخواهی کرد، اما نتیجه ای در بر نداشت.
 گفتنی است این مساله از تقالید بسیار افراطی و جاهل گونه بادیه نشینان عربستان سعودی است به طوریکه حتی فرزندان حق ندارند چهره مادر را ببینند. در گذشته این تقالید مشکلات فراوانی را در عربستان سعودی به وجود آورده است. برای نمونه چندین بار در حوادث تصادف هنگامیکه مرد برای تشخیص همسرش به پزشک قانونی می رفت، نمی توانست چهره او را شناسایی کند!!!!!!!!!!!!!!!!!

۲۵ نظر

  1. سه وصله ناجور ۱۳۸۶-۱۰-۱۰، ۳:۴۹ ب.ظ

    جدی همچین مطلبی صحت داره ؟ چطوری میشه این مدلی زندگی کرد ؟

  2. ایلیا ۱۳۸۶-۱۰-۱۰، ۴:۳۶ ب.ظ

    سلام
    منهم با نظر شما تا حدودی موافقم اما اگه اجازه بدی میخوام یه چیزی بگم .احتمالا شما یک زندگی متوسط رو به بالا داری یه خانواده که بابت کرایه خونه نگران نیست در حد متعال از امکانات دور و بر خودش مثل کلاس زبان و موسیقی و ورزش و .. چه میدونم از این قماش استفاده میکنه شایدم یکی دوبار تا ترکیه و دبی رفته باشه و چندتا فامیلم توخارج داره که هروقت لازمه با اونا به بقیه پز میده !!
    اما اگه به نون شب هم محتاج بودی یا خدا نکنه علیل و زمینگیر بودی یا حتی اگه معناد بودی و…. صد تا از این دلیلای دیگه بازهم فکر میکنی از اینکه هستی راضی بودی مطمئنا جوابش نه بود
    پس فقط دلت برای خودت تنگ نشه سپاسگزار خدایی هم که همچین موهبتی رو به تو عطا کرده باش فکر نکن خیلی اسلامی حرف زدم فکر کن اگه کسی به نو یه لیوان آب میداد ازش تشکر نمی کردی؟
    راستی از قصه این زن عرب خیلی تعجب کردم همه جورش رو شنیده بودم اما اینجورش رو نه !!
    ایلیا

  3. زهرا ۱۳۸۶-۱۰-۱۰، ۵:۰۹ ب.ظ

    به ایلیا:
    ۱- هرکس در سطح خودش مشکلاتی داره در این شکی نکنید

    ۲- اگر شما خوشبخت زندگی کردن و قناعن و راضی بودن رو بلد نباشی حتی اگه امکاناتت صد برابر بهتر از اینی که نوشتید باشه بازم راضی نخواهید بود

  4. علی ۱۳۸۶-۱۰-۱۰، ۵:۴۴ ب.ظ

    سلام،

    نکته جالبی رو اشاره کردید. من هم فکر می کنم مهم اینه که با توجه به شرایط داده شده (استعداد فکری-فیزیکی که دست ما هم تا حدودی نبوده) جقدر از آنچه که خودمون می کنیم راضی باشیم. یعنی چقدر تلاش کرده ایم تو زندگی.
    من البته خیلی ربط پاراگراف اول با بقیه بحث رو متوجه نشدم. اما در مورد اون فکر کنم افلاطون هم همچین نظری داشت!!! اینکه برای هر کسی تو این دنیا قرین و همتایی وجود داره! البته من با هاش موافق نیستم خیلی، چون منو یاد پیچ و مهره بیشتر میندازه تا قرین آدمی!! طبیعت زندگی آدمی هم اینو نمی گه، چون طلاق بخشی از همین زندگیه.
    فکر می کنم برای با هم بودن (چه به عنوان دوست، شریک زندگی، و یا هر اجتماع انسانی دیگه) درصدی از اشتراک لازم هست و بخشی هم تطبیق دادنه، میزان اونم بستگی به میزان نزدیکی در رابطه اجتماعی داره.

  5. زهرا ۱۳۸۶-۱۰-۱۰، ۶:۰۸ ب.ظ

    به دلیل اجباری که در زندگی لیلا و مریم (شخصیت های داستان) و اجباری که در انتخابهاشون داشتن به این موضوعات فکر می کردم. فر می کنم باید کتاب رو بخونید

    در مجموع بله. خانواده مون و ظاهرمون رو خودمون انتخاب نمی کنیم ولی دوستانمون و بسیاری از موقعیت های زندگی دست ماست. من هنوز با پدیده طلاق و ربطش به این موضوع مشکل دارم! فکر می کنم در اون صورت انتخابتون آگاهانه نبوده

  6. ناشناس ۱۳۸۶-۱۰-۱۰، ۷:۰۲ ب.ظ

    زهرا خانوم اصلا آپ تو دیت نیستی
    اون خبر زن عربستانیه واسه چند ماه پیش بود

  7. سمیرا ۱۳۸۶-۱۰-۱۰، ۸:۰۳ ب.ظ

    سلام
    من هم بادبادک باز رو خیلی دوست داشتم . می دونی فیلمش هم اومده . تو آمریکا رو پرده است . ۲ تا بازیگر ایرانی هم توش بازی کردند . اونی که نقش بابا رو داره هم یه ایرانیه . همونی که تو طعم گیلاس بازی کرده بود . اسمش یادم رفته .

  8. داریوش ۱۳۸۶-۱۰-۱۰، ۸:۵۶ ب.ظ

    شیر زن به این میگن !

  9. فاطمه ۱۳۸۶-۱۰-۱۰، ۱۰:۴۶ ب.ظ

    سلام
    بازیگر ایرانی فیلم بادبادک باز محصول هالیوود اقای همایون ارشادی هستند به کارگردانی مارک فورستر
    موفق باشید

  10. هاله ۱۳۸۶-۱۰-۱۱، ۶:۳۳ ق.ظ

    سلام زهرا جان.

    ای قضیه‌ی زن بادیه‌نشین خیلی بامزه‌ست. صورت‌اش رو نشون نداده ولی جاهای دیگرش رو نشون داده (بچه دارند دیگه :)).

    ‌این کامنت مال خودته منتشرش نکن. :)

    امیدوارم همه چیز خوب باشه و ایام‌ات موفق. تا بعد عزیز من.

  11. هاله ۱۳۸۶-۱۰-۱۱، ۶:۳۴ ق.ظ

    ای بابا این‌که منتشر شد :)

    اگر خیلی بی‌ادبیه می‌تونی برش داری خانم عزیز.

    تا بعد.

  12. آرام ۱۳۸۶-۱۰-۱۱، ۱۰:۳۱ ق.ظ

    به ایلیا

    خوب، خیلی ساده است جواب شما. آیا زهرا انتخاب کرده که در چه خانواده ای به دنیا بیاد؟ آیا اینکه در یک خانواده زندگی می کند که به نان شبش محتاج نیست به دیگران بدهکار است؟ آیا حق ندارد از زندگی لذت ببرد؟ آیا باید احساس بدی داشته باشد؟ آیا شما خوشحال می شوید که زهرا در یک خانواده فقیر زندگی می کرد؟

    خوب مطمئن هستم دوست ندارید دیگران شرایط سختی را تجربه کنند در غیر این صورت چرا باید برای دیگران مهم باشد که شما زندگی سختی داشته اید؟

  13. رضا عظیمی ۱۳۸۶-۱۰-۱۱، ۱۱:۵۲ ق.ظ

    “… فکر می کنم این قضیه در مورد همه ما صحیح باشه. یعنی همه ما همینی که هستیم رو دوست داریم و واقعا دوست نداریم کاش جای کسی دیگه میبودیم درست میگم؟! ”
    ایلیا حق داره نسبت به این حرفت مخالفت نشون بده، منم باش هم عقیدم، کسی نمی گه تو به اندازه خودت مشکل نداشتی ، کسی نمی گه تو لای پر قو بزرگ شدی اما بعضی ها هر چقدر هم سختی و بدبختی داشته باشند باز خیلی فاصله دارند با کسی که مثلا پایین شهر تهران از وقتی چشم باز کرده توسط بباش شکنجه شده و بجای محبت از شوهرش کتک و تحقیر تحویل گرفته…هرچقدر هم بگی که تو هم مشکل داری نمی تونی ادعا کنی مثل همچین کسایی تو زندگیت سختی کشیدی و داری می کشی…. من آدم هایی رو دیدم و باشون برای مدتی زندگی کردم که حتی دوست ندارم طرز زندگی کردنشون رو به یاد بیارم، درسته فراموش کردنی نیست ولی می خوام تا جایی که ممکنه دیگه به یاد نیارم چون هربار یادم میافته همه دنیا برام سیاه میشه…نمی تونم درک کنم یه آدم مثل من چرا باید انقدر زجر بکشه… اگه فقط بیست دقیقه، نه یه عمر، فقط دو تا ده دقیقه مجبور باشی جای همچین کسی زندگی کنی نظرت نسبت به دنیا به کل عوض میشه و مطمئن باش این جمله ای که تو بلدش کردی و من گذاشتمش تو گیومه رو به این صراحت نمی گفتی.
    شرایطی پیش میاد که آدم از خودش از هر کس دیگه ای تو دنیا بیشتر منزجر و متنفر میشه، شرایطی پیش میاد که ارزو می کنه دیگه هیچ سلول عصبیش به وظیفش عمل نکنه….احساس می کنه روحش تویه قفس تنگ و تاریکه و همینجور این قفس رو دارن تنگ تر می کنن.. بعضیا فشار قبر رو تو همین دنیا تجربه می کنند. پس لاقل نگو “هممون”

  14. زهرا ۱۳۸۶-۱۰-۱۱، ۱۲:۰۳ ب.ظ

    به رضا عظیمی:
    من اینطوری فکر نمی کنم. منظور من از خود، یعنی خود شخصیتی و روانی و ظاهری همین فرد با مجموعه تجاربی که تا به حال داشته. همون فرد. یعنی دقیقا همین آدم با همین مشخصات. ممکنه کسی آرزو داشته باشه ای کاش خانواده بهتری داشت من منکرش نبودم.

    منظور من دقیقا این بود که آیا دوست داشتید حوادث و تجربیات خوب و یا تلخ گذشته رو باز می داشتید؟

    نمیدونم چقدر واضح حرف زدم. به بیان ساده تر باید بگم که حتی اگه از اون فرد جنوب شهری به قول شما (اگه فرد سالم و نرمالی باشه) بپرسیم مطمئنا دلش میخواست این خودش بود که در یک خانواده بهتری میبود و در رویاهاش فرد دیگه ای رو توی اون خونه ایده آلش تصور نمی کنه

    امیدوارم منظورم رو رسونده باشم

  15. امیر ۱۳۸۶-۱۰-۱۱، ۱:۱۱ ب.ظ

    اون زن عربستانی قطعا عاشق شوهرش بوده چون دوست نداشته همسر عزیزش چهره کریه و زشتش را ببینه و شبها گرفتار خوابهای ترسناک بشه.

  16. محمد تهرانی ۱۳۸۶-۱۰-۱۱، ۳:۰۳ ب.ظ

    آخه یکی نیست به این مرد بگه چرا ندیده زن گرفتی که بعدش بخوای اینجوری با التماس و درخواست فقط چیزی که متعلق به ودته رو ببینی اونم بعد از ۳۰ سال.

    راستش فکر نمیکردم بیای به بلاگم ممنون ازین که اومدی و مطالب رو خوندی.
    یه کم راهنمایی می خوام . درکل وبلاگم چطوره؟! نقد دوست دارم بکنی اگه لطف کنی.
    چون من لنگه وبلاگ شما رو کم میبینم که منطقی مینویسی.
    بازم ممنون

  17. مریم ۱۳۸۶-۱۰-۱۱، ۳:۲۹ ب.ظ

    راستش منم همیشه دوست دارم جای خودم باشم.با همه اتفاقات تلخ و شیرین گذشته.راستش حتی اگه اشتباهی هم بکنم سعی می کنم بهش خیلی فکر نکنم چون فقط عذابم میده.باهات موافقم که مشکلات برای همه وجود داره.به نظر ما دنیامونو خودمون میسازیم.فرق زندگی ها با هم سر تفاوت زاویه دید به اون و اتفاقتشه.کاملا اینو درک کردم.

  18. علی ۱۳۸۶-۱۰-۱۱، ۳:۳۰ ب.ظ

    به زهرا،

    اگه اشتباه نکرده باشم، شما می خواهین بگین که همین شخص با همین تجربیات دلش می خواست که در موقعیت بهتری باشه، خوب فکر کنم این روشن باشه، چون که من جای کس دیگه ای نیستم که بدونم اون شخص آیا از موقعیتش راضی هست یا نه! معمولن هم تو آرزوهامون اینجوری می گیم: دوست داشتم که باهوشتر از اینی که هستم باشم، یا پولدارتر، یا … یعنی بالاخره “من” می فهمم که چی می خوام دیگه.

    البته با ایلیا و رضا هم موافقم، همیشه امکان داشته که وضعیت ما از اینی که هست بدتر باشه، پس به هر حال باید شکرگذار باشیم.

    … بالاخره همون لیلا و مریم داستان هم باید موقعیتی برای بهبود وضعشون داشته باشن دیگه، یعنی یه جایی باید یه چیزی نتیجه ی تلاششون بوده باشه، اگه اینجوری نیست و همش بدبختی هست، به نظرم اینجا خودکشی واقعا معنا پیدا می کنه، چون تنها انتخاب معنا دار این آدما می تونه باشه. اما فکر می کنم خدا اینقدر عادل هست که برای یکی همش جبر و بدبختی نخواد، چون بالاخره انسان خلق کرده، نه!

    ببین پدیده ی طلاق از قضا دقیقا ناشی از محدودیت های انسان تو این دنیا هستش، بله نتیجه ی انتخاب نا آگاهانه هست، اما مگه چیزی به نام آگاهی کامل هم می تونه تو این دنیا اتفاق بیفته! همیشه آگاهیهای ما محدود هستش، در این که شک نداری؟!!

  19. mohammad ۱۳۸۶-۱۰-۱۱، ۴:۳۰ ب.ظ

    سلام خوبی
    زیبا و خوب نوشتی

  20. یه مرد امیدوار ۱۳۸۶-۱۰-۱۲، ۸:۳۳ ق.ظ

    من با اون قسمتی که بولد کرده‌اید موافقم. ضمنا یه‌چیزی هم در مورد نظر ایلیا که برام هم محترمه: می‌گن خدا انسان‌های خوشحال رو دوست داره. آدمای خوشحال هم آدمای دارا نیستند. آدمای قانع و راضی هستن.

  21. روژ ۱۳۸۶-۱۰-۱۲، ۱۱:۵۶ ق.ظ

    کتاب هزار خورشید درخشان (یا تابان!) رو قبلاً خوندم و احساسمو راجع به اون تو یه پست نوشتم:
    http://roojna.blogfa.com/post-57.aspx
    یک جمله تلخ و به نظر من تاریخی داره که خیلی منو تحت تاثیر قرار داد:
    “مثل عقره قطب نما که همیشه رو به شمال است، انگشت اتهام مرد همیشه یک زن را پیدا می کند.”
    کتاب قشنگیه و البته خیلی تلخ. تا چند روز (و الان هم هر موقع به این داستان فکر می کنم) حالم بد (بد کلمه خوبی نیست، غمگین شاید بهتر باشه) می شه. یه جورایی منم با بادبادک باز راحت تر بودم.
    راستی خانوم شرمنده که هنوز اوامرتون اجرا نشده. راستش من تو دنیا کامپیوتر و اینترنت زیاد بچه باسفاتی (!!) نیستم! بر ما بیسواتان ببخشایید!!!!

  22. مامان میچکا ۱۳۸۶-۱۰-۱۲، ۱۲:۱۹ ب.ظ

    چقدر تو ماهی زهرا!

  23. Hossein ۱۳۸۶-۱۰-۱۲، ۶:۱۷ ب.ظ

    خاک ورچوک ! چه جسارتا ! کی گفته کسی حق داره صورت زنش رو ببینه ؟!
    نوع بچه دار شدن این زوج عرب بدون شک از خنده دار ترین کمدی های روزگاره ! D:

  24. بهنام ۱۳۸۶-۱۰-۱۷، ۱۲:۴۹ ق.ظ

    با تحیت و سلام

    من به سایت خبر درباره اون زن شوهر بدوی رفتم و دیدم منبع خبر رو نگفتن. خوب در حالتی که خیلی از خبرهایی که با منبع نقل میشن حقیقی نیست چه انتظاری میشه داشت که این حقیقی باشه؟

    من دوست ندارم با همون خصوصیات جسمی و روحی به دنیا میومدم. نقاط ضعفی رو در خودم سراغ دارم که اگه نبود بهتر بود.

  25. نثار (افراسیاب) ۱۳۸۶-۱۲-۲۳، ۱۱:۰۶ ب.ظ

    هزاران خورشید تابان فکر می کنم خیلی ضعیفتر از بادبادک باز بود

نظر شما