<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?><rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
		>
<channel>
	<title>دیدگاه‌ها برای: آرامش در بحث کردن</title>
	<atom:link href="http://zahra-hb.com/1386/10/tranquility-in-discussions/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://zahra-hb.com/1386/10/tranquility-in-discussions/</link>
	<description>دست نوشته ها و خاطرات یک دختر ایرانی</description>
	<lastBuildDate>Tue, 22 May 2012 01:39:56 +0000</lastBuildDate>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.org/?v=3.3.2</generator>
	<item>
		<title>با: farbod</title>
		<link>http://zahra-hb.com/1386/10/tranquility-in-discussions/comment-page-1/#comment-21237</link>
		<dc:creator>farbod</dc:creator>
		<pubDate>Thu, 01 Jan 1970 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://www.zahra-hb.com/2007/12/23/tranquility-in-discussions/#comment-21237</guid>
		<description>asri dobare ye sari mizanam</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>asri dobare ye sari mizanam</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: farbod</title>
		<link>http://zahra-hb.com/1386/10/tranquility-in-discussions/comment-page-1/#comment-21236</link>
		<dc:creator>farbod</dc:creator>
		<pubDate>Thu, 01 Jan 1970 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://www.zahra-hb.com/2007/12/23/tranquility-in-discussions/#comment-21236</guid>
		<description>rasty man 25 salame,ahvaz ham zendegi mikonam.mikham khoshbakhtet konam</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>rasty man 25 salame,ahvaz ham zendegi mikonam.mikham khoshbakhtet konam</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: farbod</title>
		<link>http://zahra-hb.com/1386/10/tranquility-in-discussions/comment-page-1/#comment-21235</link>
		<dc:creator>farbod</dc:creator>
		<pubDate>Thu, 01 Jan 1970 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://www.zahra-hb.com/2007/12/23/tranquility-in-discussions/#comment-21235</guid>
		<description>man montazere javabet hastam.</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>man montazere javabet hastam.</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: farbod</title>
		<link>http://zahra-hb.com/1386/10/tranquility-in-discussions/comment-page-1/#comment-21234</link>
		<dc:creator>farbod</dc:creator>
		<pubDate>Thu, 01 Jan 1970 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://www.zahra-hb.com/2007/12/23/tranquility-in-discussions/#comment-21234</guid>
		<description>zahra be joone khodam dooset daram. man hamoon tohi hastam;farbod esme vagheime.</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>zahra be joone khodam dooset daram. man hamoon tohi hastam;farbod esme vagheime.</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: tohi2t</title>
		<link>http://zahra-hb.com/1386/10/tranquility-in-discussions/comment-page-1/#comment-21233</link>
		<dc:creator>tohi2t</dc:creator>
		<pubDate>Thu, 01 Jan 1970 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://www.zahra-hb.com/2007/12/23/tranquility-in-discussions/#comment-21233</guid>
		<description>ba man ezdevaj mikoni zahra khnom?</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>ba man ezdevaj mikoni zahra khnom?</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: نازنین</title>
		<link>http://zahra-hb.com/1386/10/tranquility-in-discussions/comment-page-1/#comment-16252</link>
		<dc:creator>نازنین</dc:creator>
		<pubDate>Thu, 01 Jan 1970 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://www.zahra-hb.com/2007/12/23/tranquility-in-discussions/#comment-16252</guid>
		<description>خدایش با او صحبت کرد ....

خدا از من پرسید: « دوست داری با من مصاحبه کنی؟» 

پاسخ دادم: « اگر شما وقت داشته باشید» 

خدا لبخندی زد و پاسخ داد:

« زمان من ابدیت است... چه سؤالاتی در ذهن داری که دوست داری از من بپرسی؟» 

من سؤال کردم: « چه چیزی درآدمها شما را بیشتر متعجب می کند؟» 

خدا جواب داد.... 

« اینکه از دوران کودکی خود خسته می شوند و عجله دارند که زودتر بزرگ شوند...و دوباره آرزوی این را دارند که روزی بچه شوند» 

«اینکه سلامتی خود را به خاطر بدست آوردن پول از دست می دهند و سپس پول خود را خرج می کنند تا سلامتی از دست رفته را دوباره باز یابند» 

«اینکه با نگرانی به آینده فکر می کنند و حال خود را فراموش می کنند به گونه ای که نه در حال و نه در آینده زندگی می کنند» 

«اینکه به گونه ای زندگی می کنند که گویی هرگز نخواهند مرد و به گونه ای می میرند که گویی هرگز نزیسته اند» 

دست خدا دست مرا در بر گرفت و مدتی به سکوت گذشت.... 

سپس من سؤال کردم: 

«به عنوان پرودگار، دوست داری که بندگانت چه درسهایی در زندگی بیاموزند؟» 

خدا پاسخ داد: 

« اینکه یاد بگیرند نمی توانند کسی را وادار کنند تا بدانها عشق بورزد. تنها کاری که می توانند انجام دهند این است که اجازه دهند خود مورد عشق ورزیدن واقع شوند» 

« اینکه یاد بگیرند که خوب نیست خودشان را با دیگران مقایسه کنند» 

«اینکه بخشش را با تمرین بخشیدن یاد بگیرند» 

« اینکه رنجش خاطر عزیزانشان تنها چند لحظه زمان می برد ولی ممکن است سالیان سال زمان لازم باشد تا این زخمها التیام یابند» 

« یاد بگیرند که فرد غنی کسی نیست که بیشترین ها را دارد بلکه کسی است که نیازمند کمترین ها است» 

« اینکه یاد بگیرند کسانی هستند که آنها را مشتاقانه دوست دارند اما هنوز نمی دانند که چگونه احساساتشان را بیان کنند یا نشان دهند» 

« اینکه یاد بگیرند دو نفر می توانند به یک چیز نگاه کنند و آن را متفاوت ببینند» 

« اینکه یاد بگیرند کافی نیست همدیگر را ببخشند بلکه باید خود را نیز ببخشند» 

باافتادگی خطاب به خدا گفتم: 

« از وقتی که به من دادید سپاسگذارم» 

و افزودم: « چیز دیگری هم هست که دوست داشته باشید آنها بدانند؟» 

خدا لبخندی زد و گفت... 

«فقط اینکه بدانند من اینجا هستم» 

« همیشه»</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>خدایش با او صحبت کرد &#8230;.</p>
<p>خدا از من پرسید: « دوست داری با من مصاحبه کنی؟» </p>
<p>پاسخ دادم: « اگر شما وقت داشته باشید» </p>
<p>خدا لبخندی زد و پاسخ داد:</p>
<p>« زمان من ابدیت است&#8230; چه سؤالاتی در ذهن داری که دوست داری از من بپرسی؟» </p>
<p>من سؤال کردم: « چه چیزی درآدمها شما را بیشتر متعجب می کند؟» </p>
<p>خدا جواب داد&#8230;. </p>
<p>« اینکه از دوران کودکی خود خسته می شوند و عجله دارند که زودتر بزرگ شوند&#8230;و دوباره آرزوی این را دارند که روزی بچه شوند» </p>
<p>«اینکه سلامتی خود را به خاطر بدست آوردن پول از دست می دهند و سپس پول خود را خرج می کنند تا سلامتی از دست رفته را دوباره باز یابند» </p>
<p>«اینکه با نگرانی به آینده فکر می کنند و حال خود را فراموش می کنند به گونه ای که نه در حال و نه در آینده زندگی می کنند» </p>
<p>«اینکه به گونه ای زندگی می کنند که گویی هرگز نخواهند مرد و به گونه ای می میرند که گویی هرگز نزیسته اند» </p>
<p>دست خدا دست مرا در بر گرفت و مدتی به سکوت گذشت&#8230;. </p>
<p>سپس من سؤال کردم: </p>
<p>«به عنوان پرودگار، دوست داری که بندگانت چه درسهایی در زندگی بیاموزند؟» </p>
<p>خدا پاسخ داد: </p>
<p>« اینکه یاد بگیرند نمی توانند کسی را وادار کنند تا بدانها عشق بورزد. تنها کاری که می توانند انجام دهند این است که اجازه دهند خود مورد عشق ورزیدن واقع شوند» </p>
<p>« اینکه یاد بگیرند که خوب نیست خودشان را با دیگران مقایسه کنند» </p>
<p>«اینکه بخشش را با تمرین بخشیدن یاد بگیرند» </p>
<p>« اینکه رنجش خاطر عزیزانشان تنها چند لحظه زمان می برد ولی ممکن است سالیان سال زمان لازم باشد تا این زخمها التیام یابند» </p>
<p>« یاد بگیرند که فرد غنی کسی نیست که بیشترین ها را دارد بلکه کسی است که نیازمند کمترین ها است» </p>
<p>« اینکه یاد بگیرند کسانی هستند که آنها را مشتاقانه دوست دارند اما هنوز نمی دانند که چگونه احساساتشان را بیان کنند یا نشان دهند» </p>
<p>« اینکه یاد بگیرند دو نفر می توانند به یک چیز نگاه کنند و آن را متفاوت ببینند» </p>
<p>« اینکه یاد بگیرند کافی نیست همدیگر را ببخشند بلکه باید خود را نیز ببخشند» </p>
<p>باافتادگی خطاب به خدا گفتم: </p>
<p>« از وقتی که به من دادید سپاسگذارم» </p>
<p>و افزودم: « چیز دیگری هم هست که دوست داشته باشید آنها بدانند؟» </p>
<p>خدا لبخندی زد و گفت&#8230; </p>
<p>«فقط اینکه بدانند من اینجا هستم» </p>
<p>« همیشه»</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: hossein</title>
		<link>http://zahra-hb.com/1386/10/tranquility-in-discussions/comment-page-1/#comment-6518</link>
		<dc:creator>hossein</dc:creator>
		<pubDate>Thu, 01 Jan 1970 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://www.zahra-hb.com/2007/12/23/tranquility-in-discussions/#comment-6518</guid>
		<description>اگه کسی دوست اینتر نتی می خواد بگه!</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>اگه کسی دوست اینتر نتی می خواد بگه!</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: hossein</title>
		<link>http://zahra-hb.com/1386/10/tranquility-in-discussions/comment-page-1/#comment-6517</link>
		<dc:creator>hossein</dc:creator>
		<pubDate>Thu, 01 Jan 1970 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://www.zahra-hb.com/2007/12/23/tranquility-in-discussions/#comment-6517</guid>
		<description>راستی من استقلال رو هم خیلی خیلی دوست دارم تو چطور؟</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>راستی من استقلال رو هم خیلی خیلی دوست دارم تو چطور؟</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: hossein</title>
		<link>http://zahra-hb.com/1386/10/tranquility-in-discussions/comment-page-1/#comment-6516</link>
		<dc:creator>hossein</dc:creator>
		<pubDate>Thu, 01 Jan 1970 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://www.zahra-hb.com/2007/12/23/tranquility-in-discussions/#comment-6516</guid>
		<description>سلام  زهرا جان میخواستم بگم که اسم دختری که من خیلی دوستش دارم زهراست واسه همین وبلاگتو خیلی دوست دارم</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>سلام  زهرا جان میخواستم بگم که اسم دختری که من خیلی دوستش دارم زهراست واسه همین وبلاگتو خیلی دوست دارم</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: محمد</title>
		<link>http://zahra-hb.com/1386/10/tranquility-in-discussions/comment-page-1/#comment-6343</link>
		<dc:creator>محمد</dc:creator>
		<pubDate>Thu, 01 Jan 1970 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://www.zahra-hb.com/2007/12/23/tranquility-in-discussions/#comment-6343</guid>
		<description>بازم سلام ,قبلی رو یه کم غلط قلوت نوشتم تا یه کمی بخندی و 
خسته گیت دربیاد. من دانشجوی ict هستم وفعلا دارن صدام میکنن 
با اجازه</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>بازم سلام ,قبلی رو یه کم غلط قلوت نوشتم تا یه کمی بخندی و<br />
خسته گیت دربیاد. من دانشجوی ict هستم وفعلا دارن صدام میکنن<br />
با اجازه</p>
]]></content:encoded>
	</item>
</channel>
</rss>

