آرامش در بحث کردن

* راستش تازه از شمال رسیدم. خودم این مدت که تعطیلات بودم جوجه هامو شمردم خیلیم کم و کسریم زیاد بود! وضع من از همه تون خرابتره!

* راجع به بحثایی که برای مطالب قبلی سرگرفته من فقط یه چیزیو بگم و اونهم اینکه من به شخصه و مطمئنم هیچ کدوم از کامنت گذاران دیگه کسی رو مسخره و یا توهین نمی کنیم. مثلا شما یه مسئله ای رو فی البداهه و ساده مطرح می کنید ولی وقتی کسی میخونه دچار سوء تفاهم میشه که میخواد منو سبک کنه و این حرفا. فکر میکنم اگه با آرامش بیشتری بحث کنیم مفیدتر باشه. این جمله آخری البته خطاب به خودم بود که زود جوش میارم ولی به خدا توی دلم چیزی نیست

* من نمونه عینی اینجور آدمام که ممکنه پشت سرش همچین چیزیو بگن:
این دختره هروقت به نفعشه/یا هر وقت حالش خوبه آدمو تحویل میگیره و هر وقتم به نفعش نبود و یا حالش خوب نبود، جواب سلام آدمم درست و حسابی نمیده!!
اینا اصلا ربطی به این نداره که خودمو میگیرم و یا حالم بده و یا به نفعمه ها! یک دلیل بیشتر نداره و اونم گیجولیت مادرزادیم هست! مثلا چند روز پیش یکی از خانومها که توی یه مرکز دیگه اینجا کار می کنه و کلی هم با هم دوستیم داشت از کنار من رد می شد و با هزار ذوق و شوق با من سلام و علیک میکرد و می خندید. اونوقت منه گیج که اصلا حواسم نبود ایشان اصولا کی هستند و یا چی هستند خیلی ساده سلام کردم و رد شدم!!! حتی به نظرم اومد بعد از رد شدن طفلی چند ثانیه ای وایستاد و مبهوت نگام کرد!!! اونوقت حالا امروز اول صبحی که عین کارگرای افغانی داشتم می رفتم صبحانه بخرم :دی از دور دیدمش و از همون فاصله چند صدمتری شروع به خنده و سلام و احوالپرسی و دست تمون دادن کردم. اون طفلی هم که متوجه رفتارای عجیب و غریب من نشده بود خیلی ساده منو ورانداز کرد و سلام و صبح به خیر کرد و رفت:-)

* حالا مورد بالایی خیلیم حاد نبود. گاهی اوقات چنان گیج بازیهایی در میارم که حتم دارن خیلی از مواقع همکارانم/دوستانم و به طور کلی اطرافیانم فکر میکنن این دختره چقدر بی فکره! شایدم بدترشو میگن. من مودبانه شو نوشتم.
شمال که بودم یه روز میخواستم برم رشت. از خونه که راه افتادم هدفون گوشیم توی گوشم بود و داشتم آهنگ گوش می دادم. من به طور معمولی همیشه گوشیهامو توی زیپ بیرونی کیفم میذارم و اعتقاد دارم امن ترین جاست چون کسی به ذهنش نمیرسه یه نفر گوشیشو اونجا بذاره!!! توی تاکسی یه دختره کنار من نشسته بود و بعد از چند دقیقه خواهش کرد که آهنگای گوشیمو بذارم گوش کنه و هر کدومو خواست براش بلوتوث کنم! فکرشو بکنید که گوشیمو در آوردم و یه چیزی حدود ۱۰ تا آهنگو واسش فرستادم و دوباره هدفونو گذاشتم و بعدش ناخودآگاه گوشیمو گذاشتم توی زیپ اصلی کیفم! هنوز ۵ دقیقه نگذشته بود که دستم رو کردم توی زیپ بیرونی و دیدم گوشیم نیست! در حالیکه تمام مدت از هدفونم صدای آهنگ می شنیدم هول کردم که ای وای گوشیم سرجاش نیست و نمیدونم کجا جا گذاشتمش!!!
حالا من به طور مادرزادی گیجم نمیدونم این دختره چرا یادش نبود همین چند دقیقه پیش گوشیمو در آوردم و واسش آهنگ فرستادم!!! از شانس منم این بابا تازه موبایل دار شده بود! هر چی بهش میگفتم بالام جان یه دور شمارمو بگیر و یه میس کال بنداز میگفت که نه واسم پول زیاد میاد! داداشم گفته اگه زیاد مصرف کنم گوشیو ازم میگیره!!!!!!!!! اس ام اسو تلفن و میس کال Surpriseقبضو زیاد می کنن!!!! توی همین هیر و ویر بودم که راننده محترم پرسید که چیزی شده و این حرفا! دختره گفت که گوشی این دختر خانومو زدن!!!!!! راننده هم در بی خیالترین و تحقیر کننده ترین حالت ممکن گفتن که نه ایشون گذاشتنش توی کیفشون توی زیپ وسطی!!! Big GrinThinking حالا منو نمیگی برای هزارمین بار خودمو لعن کردم که دختر حواست کجاست؟ کری آهنگو نمی شنوی؟!! کلی از دست دختره حرصم گرفته بود گفتم حالا که چیزی از موبایل سرش نمیشه بهتره منم سوء استفاده کنم برگشتم بهش گفتم: داداشت نگفته فایل فرستادن با بلوتوث هم برای اون طرف پول میندازه؟! با اعتماد به نفس تمام انگار که داره برای یه نفر که تازه همین امروز موبایل دادن دستش گفت: ببین نه! بلوتوث از امکانات گوشیه و نه مخابرات اگه … ThinkingWaiting

۲۷ نظر

  1. ارش ۱۳۸۶-۱۰-۲، ۱۲:۰۵ ب.ظ

    ezdvaj tanha darooyyee hale in moshkele bayad zodtar dast bekar beshi dokhtaram

  2. زهرا ۱۳۸۶-۱۰-۲، ۱۲:۱۵ ب.ظ

    ازدواج؟! با این اوضام؟ نه بابا فقط همینش کم بود که یه بنده خدای دیگه رو هم بیچاره کنم:-)

  3. ارش ۱۳۸۶-۱۰-۲، ۱۲:۳۱ ب.ظ

    albate vazifeye on bande khodas ke zendegi ro becharkhone rasti in harfo bishtar pesara mizanan nakone pesari

  4. همشهری ۱۳۸۶-۱۰-۲، ۱۲:۴۶ ب.ظ

    سلام.
    امیدوارم حسابی خوش گذشته باشه.
    خوب این اتفاقات برای همه گاهی میافته!:)
    ولی این ماجرای آخر خیلی بامزه بود:))

  5. دکتر امیر پیر ۱۳۸۶-۱۰-۲، ۲:۵۹ ب.ظ

    مرسی! خیلی بامزه بود :)
    اما روغن و سس ماینوز نخور شاید کمی حافظه ات بهتر شه .ضمنا مرتبا سعی کن شعر یا هر متنی که دوست داری حفظ کنی تا از الان وضع حافظه مغزت رو بهبود ببخشی برای روزهای مبادا ( پیری). کنجد هم بخور دخمل جان! توصیه آرش هم قابل توجه است .

  6. دکتر امیر پیر ۱۳۸۶-۱۰-۲، ۳:۰۱ ب.ظ

    راستی … یوگا رو یادم رفت . َ

  7. کفشدوزک ۱۳۸۶-۱۰-۲، ۳:۱۷ ب.ظ

    این ارش هم راست می گه ها..الان که فکر می کنم..می بینم من از وقتی ازدواج کردم..این جور گیج بازی هام کم شده…البته تموم نشده!:دی

  8. Farinaz ۱۳۸۶-۱۰-۲، ۳:۲۸ ب.ظ

    فکر نمی کنم ادمی گیج تر از من تو این دنیا وجود داشته باشه. خیلی هم حرص نخور عزیزم، سنت که بالاتر بره، همه چی درست می شه. :)

  9. سه وصله ماجور ۱۳۸۶-۱۰-۲، ۳:۴۷ ب.ظ

    مویز بخور زهرا جان … البته برای هوش خوب بود برای حواس جمع نمیدونم :)

  10. خانم کپی ۱۳۸۶-۱۰-۲، ۴:۵۰ ب.ظ

    زهرا جان ، چقدر تو تاکسی اتفاقات عجیب و مهیج واست می افته ؟!

  11. زهرا ۱۳۸۶-۱۰-۲، ۶:۲۷ ب.ظ

    ببین تو رو خدا اینا میخوان دستی دستی شوورم بدن
    کفش دوزک جان حالا که علاجش شوهر کردن نیست دیگه چرا پیشنهاد میدی باز؟
    :دی

  12. ماکان ۱۳۸۶-۱۰-۲، ۸:۴۹ ب.ظ

    نکنه شما تو تاکسی زندگی می کنی؟

  13. خانم شین ۱۳۸۶-۱۰-۲، ۱۱:۲۳ ب.ظ

    هیچ وقت نباید به خودت لقب بدی. اگه به خودت بگی گیج. مطمئن باش که ذهنت بدتر می کنه. یا مثلا اگه بگی فراموشکارم ذهنت فوری این رو بر ضد خودت به کار می بره و بدتر می کنه. برای اینکه ذهن ما به شدت نسبت به صفاتی که بهش نسبت می دیم حساسه. برای همین همیشه باید در مورد خودت با لحن مثبت صحبت کنی. مثلا اگر چیزی رو یک بار فراموش کنی به جای اینکه بگی “من آلزایمر دارم” باید بگی ” الان یادم میاد” و مطمئن باش که یادت میاد.

  14. ارش ۱۳۸۶-۱۰-۳، ۱۲:۰۹ ق.ظ

    dokhmalam shohar kon man 100% motma enam khob mishi
    alnekaho sonati

  15. ناشناس ۱۳۸۶-۱۰-۳، ۱۲:۲۳ ق.ظ

    ا

  16. ye dokhtare afghan ۱۳۸۶-۱۰-۳، ۱۰:۴۶ ب.ظ

    salam ghablana kheyli mikhundamet amma emruz ke in matlabo didam ke neveshti mesle in karegar afghaniha miri sobhane bekhari kheyli narahat shodam fekr mikardam shour va farhanget bala bashe amma hala mibinam ke eshtebah kardammage tu shahre shoma faghat karegaraye afghani sobnae mikharan?maman babat nemikharan?moteasefam

  17. محمد ۱۳۸۶-۱۰-۱۰، ۴:۱۵ ق.ظ

    سلام زهرا خانم می دونستیم اسم شما چقدر قشنگ وپاکه .می دونستین اسم ها از کجا می یان آره به نضر من از همون آسمونا میان از پیش خدا – خدا خودش می دونه به کی چه اسمی بده. راستی شرمنده من ایمیل ندارم ولی خیلی دوست داشتم بیشتر با شما صحبت کنم(حالا) به امید کامیابی

  18. محمد ۱۳۸۶-۱۰-۱۰، ۴:۱۹ ق.ظ

    بازم سلام ,قبلی رو یه کم غلط قلوت نوشتم تا یه کمی بخندی و
    خسته گیت دربیاد. من دانشجوی ict هستم وفعلا دارن صدام میکنن
    با اجازه

  19. hossein ۱۳۸۶-۱۰-۱۱، ۹:۱۷ ب.ظ

    سلام زهرا جان میخواستم بگم که اسم دختری که من خیلی دوستش دارم زهراست واسه همین وبلاگتو خیلی دوست دارم

  20. hossein ۱۳۸۶-۱۰-۱۱، ۹:۱۹ ب.ظ

    راستی من استقلال رو هم خیلی خیلی دوست دارم تو چطور؟

  21. hossein ۱۳۸۶-۱۰-۱۱، ۹:۲۱ ب.ظ

    اگه کسی دوست اینتر نتی می خواد بگه!

  22. نازنین ۱۳۸۷-۰۱-۱۹، ۴:۴۴ ب.ظ

    خدایش با او صحبت کرد ….

    خدا از من پرسید: « دوست داری با من مصاحبه کنی؟»

    پاسخ دادم: « اگر شما وقت داشته باشید»

    خدا لبخندی زد و پاسخ داد:

    « زمان من ابدیت است… چه سؤالاتی در ذهن داری که دوست داری از من بپرسی؟»

    من سؤال کردم: « چه چیزی درآدمها شما را بیشتر متعجب می کند؟»

    خدا جواب داد….

    « اینکه از دوران کودکی خود خسته می شوند و عجله دارند که زودتر بزرگ شوند…و دوباره آرزوی این را دارند که روزی بچه شوند»

    «اینکه سلامتی خود را به خاطر بدست آوردن پول از دست می دهند و سپس پول خود را خرج می کنند تا سلامتی از دست رفته را دوباره باز یابند»

    «اینکه با نگرانی به آینده فکر می کنند و حال خود را فراموش می کنند به گونه ای که نه در حال و نه در آینده زندگی می کنند»

    «اینکه به گونه ای زندگی می کنند که گویی هرگز نخواهند مرد و به گونه ای می میرند که گویی هرگز نزیسته اند»

    دست خدا دست مرا در بر گرفت و مدتی به سکوت گذشت….

    سپس من سؤال کردم:

    «به عنوان پرودگار، دوست داری که بندگانت چه درسهایی در زندگی بیاموزند؟»

    خدا پاسخ داد:

    « اینکه یاد بگیرند نمی توانند کسی را وادار کنند تا بدانها عشق بورزد. تنها کاری که می توانند انجام دهند این است که اجازه دهند خود مورد عشق ورزیدن واقع شوند»

    « اینکه یاد بگیرند که خوب نیست خودشان را با دیگران مقایسه کنند»

    «اینکه بخشش را با تمرین بخشیدن یاد بگیرند»

    « اینکه رنجش خاطر عزیزانشان تنها چند لحظه زمان می برد ولی ممکن است سالیان سال زمان لازم باشد تا این زخمها التیام یابند»

    « یاد بگیرند که فرد غنی کسی نیست که بیشترین ها را دارد بلکه کسی است که نیازمند کمترین ها است»

    « اینکه یاد بگیرند کسانی هستند که آنها را مشتاقانه دوست دارند اما هنوز نمی دانند که چگونه احساساتشان را بیان کنند یا نشان دهند»

    « اینکه یاد بگیرند دو نفر می توانند به یک چیز نگاه کنند و آن را متفاوت ببینند»

    « اینکه یاد بگیرند کافی نیست همدیگر را ببخشند بلکه باید خود را نیز ببخشند»

    باافتادگی خطاب به خدا گفتم:

    « از وقتی که به من دادید سپاسگذارم»

    و افزودم: « چیز دیگری هم هست که دوست داشته باشید آنها بدانند؟»

    خدا لبخندی زد و گفت…

    «فقط اینکه بدانند من اینجا هستم»

    « همیشه»

  23. tohi2t ۱۳۸۷-۰۲-۱۶، ۱:۰۶ ب.ظ

    ba man ezdevaj mikoni zahra khnom?

  24. farbod ۱۳۸۷-۰۲-۱۶، ۱:۰۹ ب.ظ

    zahra be joone khodam dooset daram. man hamoon tohi hastam;farbod esme vagheime.

  25. farbod ۱۳۸۷-۰۲-۱۶، ۱:۱۱ ب.ظ

    man montazere javabet hastam.

  26. farbod ۱۳۸۷-۰۲-۱۶، ۱:۱۵ ب.ظ

    rasty man 25 salame,ahvaz ham zendegi mikonam.mikham khoshbakhtet konam

  27. farbod ۱۳۸۷-۰۲-۱۶، ۱:۱۸ ب.ظ

    asri dobare ye sari mizanam