<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?><rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
		>
<channel>
	<title>دیدگاه‌ها برای: ملاقات با یک دوست قدیمی</title>
	<atom:link href="http://zahra-hb.com/1386/09/visiting-an-old-friend/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://zahra-hb.com/1386/09/visiting-an-old-friend/</link>
	<description>دست نوشته ها و خاطرات یک دختر ایرانی</description>
	<lastBuildDate>Sun, 12 Feb 2012 06:38:16 +0000</lastBuildDate>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.org/?v=3.3.1</generator>
	<item>
		<title>با: سیمین</title>
		<link>http://zahra-hb.com/1386/09/visiting-an-old-friend/comment-page-2/#comment-46974</link>
		<dc:creator>سیمین</dc:creator>
		<pubDate>Thu, 01 Jan 1970 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://www.zahra-hb.com/2007/12/17/visiting-an-old-friend/#comment-46974</guid>
		<description>سلام. از این که توی این وبلاگ شناختمتون خیلی خوشحالم. چون یک مشکلی برام پیش اومده که می خواستم کمکم کنید. اگه کمکم کنید تا عمر دارم دعاتون می کنم . راستش من اوایل خیلی درس خوندن رو دوست داشتم حتی عاشقش بودم ولی از وقتی پشت کنکوری شدم دیگه علاقه ام رو به درس از دست دادم . من یکسال پشت کنکور بودم اما وقتی بعدش هم دانشگاه قبول شدم دیگه حال و حوصله درس خوندن ندارم . نمی دونم چم شده. الان ترم ششم اما دیگه واقعاً انگیزه برام نمونده . اصلاً نمی دونم چرا درس می خونم. ترم قبلی متوجه شدم که سر کلاس ها ( چند جلسه آخر) اصلاً حواسم به درس و کلاس نیست تو یه عالم دیگه ام. نه اینکه نخوام . فقط نمی دونم چرا این طوری شدم وقتی دوستام و هم رشته ای هام با علاقه و انگیزه درس می خونن بهشون حسودیم می شه اگر استعداد درس خوندن نداشتم راحت می رفتم کنار ولی شاید باور نکنید یکی از بهترینهای دانشگاهم و اساتید مدام من رو الگو برا بقیه می دونن ام. با یه مشاور دیگه هم صحبت کردم گفت اگه نمی تونی و علاقه نداری بذار کنار ولی من مرددام اصلاً در توانم نیست بذارمش کنار. خونواده ام با یه دنیا آرزو فرستادنم دانشگاه . خودمم تا میام درس بذارم کنار مثل یه مادری که وابسته بچه اش نمی تونم . پس شما نگید بذار کنار کمکم کنید ادامه بدم بازم عاشق درس خوندن باشم مثل همه دختر هایی که عاشق درس و دانشگاهن. به هر دلیلی دنبال گریز از درسم فکر کنید چقدر بدبختی یه دختربا شرایط من به این دلایل زیر برا فرار از درس خوندن پناه ببره.
با خودم فکر می کنم آدم می تونه با یه تحصیل کرده کارمند و شاغل ازدواج کنه و اون خرج آدم رو بده پس دیگه نیازی نیست درس بخونم اگرمن قبل از اون فوت شم که هیچ اگه اون فوت شه حقوق کارمندیش می آد و روزگارت می گذره اگه هم طلاقت داد یا ترکت کرد که هزینه اش از طریق کمیته امداد امام یا برگشتن به خونه پدری یا کار کردن خودت توی سلف یا کارخونه  یا آرایشگری و خیاطی و ... 
تأمین بشه. حتی قید منزلت و جایگاه واینها رو می زنم
 2- فایده درس هایی که می خونیم چیه مدتی منم حس می کنم بی فایدن به چه دردمون می خورن چه استفاده ای دارن مثلاً یاد بگیری تمدن های قدیم چه جوری بودن تاریخ ادبیات جهان رو بخونی یا هر چی. مطالعه رمان یا مجله و روزنامه رو خیلی دوست دارم چون چیزی یاد می گیرم که استفاده می کنم ولی یه سری درس ها اصلاً به چه درد می خورن  یعنی اگه اینها رو ندونی نمی تونی زندگی کنی اینه که علاقه و کنجکاوی و . . . رو از دست دادم. وقتی هم دارم درس های دانشگاه می خونم با فرض اینکه در آینده اصلاً سر کار نرم فکر می کنم اگه خونه دار شم خوب پس همه اینهایی که می خونم بی خود دارم وقت تلف می کنم و سرم رو کلاه می ذارم
3-زمانی فکر می کردم زن حتماً باید استقلال مالی داشته باشه و از این که می دیدم خیلی دخترا خیلی راحت ازدواج می کنند تا وابسته درآمد یه فردی به اسم شوهر بشن و قبول می کنن استقلال نداشته باشن براشون متأسف می شدم ولی خودم همچین حالی پیدا کردم و دارم خودم رو قانع می کنم این مسأله که ایرادی نداره خیلی ها این جور زندگی میکنند. برای درس نخوندن به هر بهانه ای چنگ می زنم حتی وقتی واقفم الکیه می دونم یه بدبختی این همه آدم آرزو دارن برن دانشگاه یکی هم مثل من اینجوری. دچار یه نوع مرض فکری وسواس فکری شدم از همه عزیزانی که می تونن کمکم کنند می خوام کمکم کنند. دلم می خواد از دست این همه تفکرات راحت بشم دلایل قوی و واقعی واسه درس خوندن داشته باشم . مثل اونهایی باشم که با شور و حرارت درس می خونن. آدرس ایمیلم رو می نویسم تا شما وسایر عزیزان کمکم کنند</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>سلام. از این که توی این وبلاگ شناختمتون خیلی خوشحالم. چون یک مشکلی برام پیش اومده که می خواستم کمکم کنید. اگه کمکم کنید تا عمر دارم دعاتون می کنم . راستش من اوایل خیلی درس خوندن رو دوست داشتم حتی عاشقش بودم ولی از وقتی پشت کنکوری شدم دیگه علاقه ام رو به درس از دست دادم . من یکسال پشت کنکور بودم اما وقتی بعدش هم دانشگاه قبول شدم دیگه حال و حوصله درس خوندن ندارم . نمی دونم چم شده. الان ترم ششم اما دیگه واقعاً انگیزه برام نمونده . اصلاً نمی دونم چرا درس می خونم. ترم قبلی متوجه شدم که سر کلاس ها ( چند جلسه آخر) اصلاً حواسم به درس و کلاس نیست تو یه عالم دیگه ام. نه اینکه نخوام . فقط نمی دونم چرا این طوری شدم وقتی دوستام و هم رشته ای هام با علاقه و انگیزه درس می خونن بهشون حسودیم می شه اگر استعداد درس خوندن نداشتم راحت می رفتم کنار ولی شاید باور نکنید یکی از بهترینهای دانشگاهم و اساتید مدام من رو الگو برا بقیه می دونن ام. با یه مشاور دیگه هم صحبت کردم گفت اگه نمی تونی و علاقه نداری بذار کنار ولی من مرددام اصلاً در توانم نیست بذارمش کنار. خونواده ام با یه دنیا آرزو فرستادنم دانشگاه . خودمم تا میام درس بذارم کنار مثل یه مادری که وابسته بچه اش نمی تونم . پس شما نگید بذار کنار کمکم کنید ادامه بدم بازم عاشق درس خوندن باشم مثل همه دختر هایی که عاشق درس و دانشگاهن. به هر دلیلی دنبال گریز از درسم فکر کنید چقدر بدبختی یه دختربا شرایط من به این دلایل زیر برا فرار از درس خوندن پناه ببره.<br />
با خودم فکر می کنم آدم می تونه با یه تحصیل کرده کارمند و شاغل ازدواج کنه و اون خرج آدم رو بده پس دیگه نیازی نیست درس بخونم اگرمن قبل از اون فوت شم که هیچ اگه اون فوت شه حقوق کارمندیش می آد و روزگارت می گذره اگه هم طلاقت داد یا ترکت کرد که هزینه اش از طریق کمیته امداد امام یا برگشتن به خونه پدری یا کار کردن خودت توی سلف یا کارخونه  یا آرایشگری و خیاطی و &#8230;<br />
تأمین بشه. حتی قید منزلت و جایگاه واینها رو می زنم<br />
 ۲- فایده درس هایی که می خونیم چیه مدتی منم حس می کنم بی فایدن به چه دردمون می خورن چه استفاده ای دارن مثلاً یاد بگیری تمدن های قدیم چه جوری بودن تاریخ ادبیات جهان رو بخونی یا هر چی. مطالعه رمان یا مجله و روزنامه رو خیلی دوست دارم چون چیزی یاد می گیرم که استفاده می کنم ولی یه سری درس ها اصلاً به چه درد می خورن  یعنی اگه اینها رو ندونی نمی تونی زندگی کنی اینه که علاقه و کنجکاوی و . . . رو از دست دادم. وقتی هم دارم درس های دانشگاه می خونم با فرض اینکه در آینده اصلاً سر کار نرم فکر می کنم اگه خونه دار شم خوب پس همه اینهایی که می خونم بی خود دارم وقت تلف می کنم و سرم رو کلاه می ذارم<br />
۳-زمانی فکر می کردم زن حتماً باید استقلال مالی داشته باشه و از این که می دیدم خیلی دخترا خیلی راحت ازدواج می کنند تا وابسته درآمد یه فردی به اسم شوهر بشن و قبول می کنن استقلال نداشته باشن براشون متأسف می شدم ولی خودم همچین حالی پیدا کردم و دارم خودم رو قانع می کنم این مسأله که ایرادی نداره خیلی ها این جور زندگی میکنند. برای درس نخوندن به هر بهانه ای چنگ می زنم حتی وقتی واقفم الکیه می دونم یه بدبختی این همه آدم آرزو دارن برن دانشگاه یکی هم مثل من اینجوری. دچار یه نوع مرض فکری وسواس فکری شدم از همه عزیزانی که می تونن کمکم کنند می خوام کمکم کنند. دلم می خواد از دست این همه تفکرات راحت بشم دلایل قوی و واقعی واسه درس خوندن داشته باشم . مثل اونهایی باشم که با شور و حرارت درس می خونن. آدرس ایمیلم رو می نویسم تا شما وسایر عزیزان کمکم کنند</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: ناشناس</title>
		<link>http://zahra-hb.com/1386/09/visiting-an-old-friend/comment-page-2/#comment-44651</link>
		<dc:creator>ناشناس</dc:creator>
		<pubDate>Thu, 01 Jan 1970 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://www.zahra-hb.com/2007/12/17/visiting-an-old-friend/#comment-44651</guid>
		<description>سلام لطف می کنید آدرس ایمیل زهرا رو بهم بدین</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>سلام لطف می کنید آدرس ایمیل زهرا رو بهم بدین</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: ناشناس</title>
		<link>http://zahra-hb.com/1386/09/visiting-an-old-friend/comment-page-2/#comment-44514</link>
		<dc:creator>ناشناس</dc:creator>
		<pubDate>Thu, 01 Jan 1970 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://www.zahra-hb.com/2007/12/17/visiting-an-old-friend/#comment-44514</guid>
		<description>زهرا جان سلام . امیدوارم حالتون خوب باشه. من شما رو تو وبلاگ یه خانمی که اسمش الآن یادم نیست و تو وبلاگش راجع به تاکسی مطلب نوشته بود شناختم. اسمم رقیه است . اما بهم آذر میگن. راستش تو اون وبلاگ تو درباره ی فواید تحصیلات زن ها صحبت کرده بودی. من دانشجوام راستش خونواده ی پدری و پدر من همیشه دیدشون از زن همون تفکر زن سنتی بوده. اگر چه پدر هرگز مانع درس خوندن ما نشده و من الآن حتی توی یه شهر دور درس می خونم اما نمی دونم چرا دیگه مثل سابق به درس خوندن علاقه ندارم یعنی نه اینکه ندارم به نوعی دلسرد شدم . احساس می کنم واقعاً تحصیلات به چه کارم می آید. اگرچه دلم این حرف رو قبول نداره اما متأسفانه این نگرش از زمانی که پشت کنکوری شدم به سراغم اومد اگرچه هنوز جز دانشجویان برتر دانشگاهم اما با بی علاقگی. نمی دونم باور می کنی یا نه . اما اگه  واقعیت نداشت هرگز برا کسی که نمی شناختمش نامه نمی نوشتم و ازش درخواست کمک نمی کردم. برا درس خوندن موقع امتحانات گریه می کنم با بی علاقگی تمام که در نظرم درس خوندن دختر و بودنش در اجتماع معنی نداره . وبا حسرت به دوستام که اونها هرگز دچار این احساسات احمقانه نیستند نگاه می کنم . خودم می دانم احمقانه است ولی هرگز توان مبارزه با این تفکر احمقانه رو ندارم . پیش مشاور رفتم نمی دونم علتش چیه گاهی فکر می کنم به خاطر تلقینات و تکرارهای خونواده ی پدریم وتوجیهات مسخره شون . ولی مسأله این این نوع تفکر تو ذهنم رسوخ کرده . کمکم دارم باورش می کنم. مشاور میگه اگه به درس علاقه نداری نخون اما اصلاً خودم هم مرددم. گاهی که فکر می کنم علاقه ای ندارم نوعی علاقه یا شایدم ترس مانع می شه که درس رو ول کنم.گاهی احساس می کنم با کتاب حقیقتاً بیگانه ام و حال و حوصله ی هیچ کتاب خوندنی ندارم.بی علاقگی خصوصاً موقع امتحانات خیلی میاد سراغم. وقتی هم دچار این حالت میشم احساس می کنم زندگی برام بی مفهوم و پوچ . من احساس می کنم مامان تو باید شاغل باشه. این مسأله خیلی زجرم میده. دوست دارم بیشتر در مورد درس خوندن . خودباوری ، زنان ، علت عشقی که بعضی زنان و دختران واسه درس خوندن دارن در حالی که من نمی تونم حتی خودم رو مجاب کنم بخونم درباره ی فواید تحصیلات ، دانشگاه ، شغل . هرچند چیزهای زیادی می دونم اما قادر نشدم حتی با اون ها این بی میلی و دلسردی رو ازبین ببرم. به رشته ام علاقه دارم . خیلی زیاد اما حتی اون هم موجب کم شدن این دلسردی نمی شه. دیگه خسته شدم از این همه عذاب کشیدن . قدرت تصمیم گیری نداشتن. دوست دارم از شر این حس حقارت درونی خلاص بشم که به هیچ صراطی  نمی ذاره درس بخونم ونا امیدم می کنه. این حس که به من می گه مثل مامانم یا بقیه ی زنان و دخترای فامیل و . .. به خونه داری و همسرداری قناعت کنم و درس خونون واسه چیمه. این که ولش کن و... . من زمانی عاشق درس خوندن بودم هیچ چیز اندازه ی درس خوندن واسم لذت بخش نبود اما حالا... . دوست دارم مثل اون موقع ها با عشق درس بخونم اما وقتی هم میرم سراغ کتاب با عشق دوباره همون تفکر مسخره همون احساس مسخره میاد سراغم ومیل درس خوندن رو ازم میگیره.  شاید درکش برات سخت باشه موندن بین دو راه  و احساس یک دوگانگی و تقابل میان دو چیز که با اینکه احساست یکیش رو قبول داره و از طرف دیگه چیز دیگه ای مثل عقل یا همون احساس در درونت مانع میشه و بی علاقت میکنه چقدر زجر آور و عذاب آور. اینکه تحلیلای عقلانی یا هیچ چیزی هم این حس درونی رو نمیتونه ازبین نمی بره چقدر سخته . اینکه در حالی که میخوای قبول کنی نوعی نادانی یا یک میل درونی مقاومت میکنه گاهی حس میکنم یه موجود دو شخصیتی ام . تو رو خدا کمکم کن. برام بیشتر بگو راجع به درس خوندن  راجع به اشتغال . هرچه بیشتر بهتر. به خدا اگه بتونم این احساس رو در خودم نابود کنم و با عشق و میل و در نهایت علاقه درس بخونم . تا عمر دارم مدیون محبتات خواهم بود اگه کسی هم می شناسی در این باره بیشتر میتونه بهم کمک کنه بهم معرفی کن و آدرس ایمیلش رو واسم بنویس. واقعاً ممنونت میشم و تا عمردارم دعات می کنم. دلم میخواد باعشق تمام درس بخونم</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>زهرا جان سلام . امیدوارم حالتون خوب باشه. من شما رو تو وبلاگ یه خانمی که اسمش الآن یادم نیست و تو وبلاگش راجع به تاکسی مطلب نوشته بود شناختم. اسمم رقیه است . اما بهم آذر میگن. راستش تو اون وبلاگ تو درباره ی فواید تحصیلات زن ها صحبت کرده بودی. من دانشجوام راستش خونواده ی پدری و پدر من همیشه دیدشون از زن همون تفکر زن سنتی بوده. اگر چه پدر هرگز مانع درس خوندن ما نشده و من الآن حتی توی یه شهر دور درس می خونم اما نمی دونم چرا دیگه مثل سابق به درس خوندن علاقه ندارم یعنی نه اینکه ندارم به نوعی دلسرد شدم . احساس می کنم واقعاً تحصیلات به چه کارم می آید. اگرچه دلم این حرف رو قبول نداره اما متأسفانه این نگرش از زمانی که پشت کنکوری شدم به سراغم اومد اگرچه هنوز جز دانشجویان برتر دانشگاهم اما با بی علاقگی. نمی دونم باور می کنی یا نه . اما اگه  واقعیت نداشت هرگز برا کسی که نمی شناختمش نامه نمی نوشتم و ازش درخواست کمک نمی کردم. برا درس خوندن موقع امتحانات گریه می کنم با بی علاقگی تمام که در نظرم درس خوندن دختر و بودنش در اجتماع معنی نداره . وبا حسرت به دوستام که اونها هرگز دچار این احساسات احمقانه نیستند نگاه می کنم . خودم می دانم احمقانه است ولی هرگز توان مبارزه با این تفکر احمقانه رو ندارم . پیش مشاور رفتم نمی دونم علتش چیه گاهی فکر می کنم به خاطر تلقینات و تکرارهای خونواده ی پدریم وتوجیهات مسخره شون . ولی مسأله این این نوع تفکر تو ذهنم رسوخ کرده . کمکم دارم باورش می کنم. مشاور میگه اگه به درس علاقه نداری نخون اما اصلاً خودم هم مرددم. گاهی که فکر می کنم علاقه ای ندارم نوعی علاقه یا شایدم ترس مانع می شه که درس رو ول کنم.گاهی احساس می کنم با کتاب حقیقتاً بیگانه ام و حال و حوصله ی هیچ کتاب خوندنی ندارم.بی علاقگی خصوصاً موقع امتحانات خیلی میاد سراغم. وقتی هم دچار این حالت میشم احساس می کنم زندگی برام بی مفهوم و پوچ . من احساس می کنم مامان تو باید شاغل باشه. این مسأله خیلی زجرم میده. دوست دارم بیشتر در مورد درس خوندن . خودباوری ، زنان ، علت عشقی که بعضی زنان و دختران واسه درس خوندن دارن در حالی که من نمی تونم حتی خودم رو مجاب کنم بخونم درباره ی فواید تحصیلات ، دانشگاه ، شغل . هرچند چیزهای زیادی می دونم اما قادر نشدم حتی با اون ها این بی میلی و دلسردی رو ازبین ببرم. به رشته ام علاقه دارم . خیلی زیاد اما حتی اون هم موجب کم شدن این دلسردی نمی شه. دیگه خسته شدم از این همه عذاب کشیدن . قدرت تصمیم گیری نداشتن. دوست دارم از شر این حس حقارت درونی خلاص بشم که به هیچ صراطی  نمی ذاره درس بخونم ونا امیدم می کنه. این حس که به من می گه مثل مامانم یا بقیه ی زنان و دخترای فامیل و . .. به خونه داری و همسرداری قناعت کنم و درس خونون واسه چیمه. این که ولش کن و&#8230; . من زمانی عاشق درس خوندن بودم هیچ چیز اندازه ی درس خوندن واسم لذت بخش نبود اما حالا&#8230; . دوست دارم مثل اون موقع ها با عشق درس بخونم اما وقتی هم میرم سراغ کتاب با عشق دوباره همون تفکر مسخره همون احساس مسخره میاد سراغم ومیل درس خوندن رو ازم میگیره.  شاید درکش برات سخت باشه موندن بین دو راه  و احساس یک دوگانگی و تقابل میان دو چیز که با اینکه احساست یکیش رو قبول داره و از طرف دیگه چیز دیگه ای مثل عقل یا همون احساس در درونت مانع میشه و بی علاقت میکنه چقدر زجر آور و عذاب آور. اینکه تحلیلای عقلانی یا هیچ چیزی هم این حس درونی رو نمیتونه ازبین نمی بره چقدر سخته . اینکه در حالی که میخوای قبول کنی نوعی نادانی یا یک میل درونی مقاومت میکنه گاهی حس میکنم یه موجود دو شخصیتی ام . تو رو خدا کمکم کن. برام بیشتر بگو راجع به درس خوندن  راجع به اشتغال . هرچه بیشتر بهتر. به خدا اگه بتونم این احساس رو در خودم نابود کنم و با عشق و میل و در نهایت علاقه درس بخونم . تا عمر دارم مدیون محبتات خواهم بود اگه کسی هم می شناسی در این باره بیشتر میتونه بهم کمک کنه بهم معرفی کن و آدرس ایمیلش رو واسم بنویس. واقعاً ممنونت میشم و تا عمردارم دعات می کنم. دلم میخواد باعشق تمام درس بخونم</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: ناشناس</title>
		<link>http://zahra-hb.com/1386/09/visiting-an-old-friend/comment-page-2/#comment-44511</link>
		<dc:creator>ناشناس</dc:creator>
		<pubDate>Thu, 01 Jan 1970 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://www.zahra-hb.com/2007/12/17/visiting-an-old-friend/#comment-44511</guid>
		<description>سلام . بحث هاتون جالب بود میخواستم آدرسه ایمیل زهرا رو بدونم. اگه میشه همین الان واسم بفرستین چون خیلی واسم ضروری چند تا سوال باید از خودش بپرسم که خصوصی. ممنون</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>سلام . بحث هاتون جالب بود میخواستم آدرسه ایمیل زهرا رو بدونم. اگه میشه همین الان واسم بفرستین چون خیلی واسم ضروری چند تا سوال باید از خودش بپرسم که خصوصی. ممنون</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: حامد</title>
		<link>http://zahra-hb.com/1386/09/visiting-an-old-friend/comment-page-2/#comment-44433</link>
		<dc:creator>حامد</dc:creator>
		<pubDate>Thu, 01 Jan 1970 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://www.zahra-hb.com/2007/12/17/visiting-an-old-friend/#comment-44433</guid>
		<description>به نظر من مادرها در هر شرایطی چه شاغل باشند یا نه باز هم برای محبت وتربیت فزندان خود کم نمی گذارند هر چند من خودم با شاغل بودن خانومها مخالفم .
و اما درمورد داخل اتفاق ماشین من فکر میکنم آن مرد دچار یه نوع اختلال روانی بوده</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>به نظر من مادرها در هر شرایطی چه شاغل باشند یا نه باز هم برای محبت وتربیت فزندان خود کم نمی گذارند هر چند من خودم با شاغل بودن خانومها مخالفم .<br />
و اما درمورد داخل اتفاق ماشین من فکر میکنم آن مرد دچار یه نوع اختلال روانی بوده</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: قاسم</title>
		<link>http://zahra-hb.com/1386/09/visiting-an-old-friend/comment-page-2/#comment-36022</link>
		<dc:creator>قاسم</dc:creator>
		<pubDate>Thu, 01 Jan 1970 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://www.zahra-hb.com/2007/12/17/visiting-an-old-friend/#comment-36022</guid>
		<description>انسانها همه بایدروشن بشن واز خرد استفاده ببرند</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>انسانها همه بایدروشن بشن واز خرد استفاده ببرند</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: ناشناس</title>
		<link>http://zahra-hb.com/1386/09/visiting-an-old-friend/comment-page-2/#comment-32104</link>
		<dc:creator>ناشناس</dc:creator>
		<pubDate>Thu, 01 Jan 1970 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://www.zahra-hb.com/2007/12/17/visiting-an-old-friend/#comment-32104</guid>
		<description>با سلام وبلاگ خیلی خوبی داشتید امید وارم موفق با شید</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>با سلام وبلاگ خیلی خوبی داشتید امید وارم موفق با شید</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: جاسم</title>
		<link>http://zahra-hb.com/1386/09/visiting-an-old-friend/comment-page-2/#comment-29103</link>
		<dc:creator>جاسم</dc:creator>
		<pubDate>Thu, 01 Jan 1970 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://www.zahra-hb.com/2007/12/17/visiting-an-old-friend/#comment-29103</guid>
		<description>اگردوست داشتی  بامن سلامی داشته باشی ادرسم یاداشت کن خوشهال می شم  moradi@yahoo.com</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>اگردوست داشتی  بامن سلامی داشته باشی ادرسم یاداشت کن خوشهال می شم  <a href="mailto:moradi@yahoo.com">moradi@yahoo.com</a></p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: جاسم</title>
		<link>http://zahra-hb.com/1386/09/visiting-an-old-friend/comment-page-2/#comment-29031</link>
		<dc:creator>جاسم</dc:creator>
		<pubDate>Thu, 01 Jan 1970 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://www.zahra-hb.com/2007/12/17/visiting-an-old-friend/#comment-29031</guid>
		<description>سلام دوستان نظرهمه محترم هست امااونیکه فهش داده بود دیگه نور  الانوره</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>سلام دوستان نظرهمه محترم هست امااونیکه فهش داده بود دیگه نور  الانوره</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: فاطیما</title>
		<link>http://zahra-hb.com/1386/09/visiting-an-old-friend/comment-page-2/#comment-26778</link>
		<dc:creator>فاطیما</dc:creator>
		<pubDate>Thu, 01 Jan 1970 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://www.zahra-hb.com/2007/12/17/visiting-an-old-friend/#comment-26778</guid>
		<description>اگه میتونید کمکم کنید به fkhoshkeleh@yahoo.com بفرستید.مرسی.</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>اگه میتونید کمکم کنید به <a href="mailto:fkhoshkeleh@yahoo.com">fkhoshkeleh@yahoo.com</a> بفرستید.مرسی.</p>
]]></content:encoded>
	</item>
</channel>
</rss>

