۱۳۸۶-۰۹-۲۶
ملاقات با یک دوست قدیمی
* میخوام راجع به پست قبلیم یه پست دیگه بنویسم چون شبهات زیادی در این مورد وجود داره حتی بین افراد تحصیل کرده! اما چون میخوام راجع به تحصیل و اشتغال خانومها بنویسم ترجیح میدم یه کم بیشتر فکر کنم و بعدش بنویسم که یه مطلب درست و حسابی از آب در بیاد. خواهش میکنم شماهام روی موضوعات زیر فکر کنید و دلایل مخالفت و موافقتتون رو بگید. اگه فکر می کنید بهتره سرفصل دیگه ای مطرح بشه بنویسید. بحثهایی که بیشتر مد نظر منن هستند اینان:
۱- آیا دانشگاه رفتن و یا اشتغال، خانومها رو عوض می کنه؟! این شبهه ای که میگه اونها خودشون رو میگیرن واقعیت داره؟!
۲- آیا دانشگاه رفتن و یا اشتغال، موجب انحراف زنان و دختران میشه؟! چرا اکثر پسرها اینطوری فکر می کنن؟
۳- آیا دانشگاه رفتن و یا اشتغال زن، روی ازدواجش و خانواده اش تاثیر منفی میذاره؟!
* دیروز نزدیکای غروب یکی از دوستای دبیرستانم مینا اومده دیدنم، میگه مامانم گفته به زهرا بگو آدرس وبلاگ انگلیسیشو بده من (مامان مینا دبیر انگلیسیه). من با بسی تعجب: مگه مامانت وبلاگ منو میخونه؟
مینا: آره همیشه خیلی وقته که میخونه. آدرسشو لاله بهش داده
من: اوه. حتما با خودش فکر میکنه این دختره چقدر خله که همش به خودش فحش میده؟
مینا: نه فکر نمی کنه یقین داره. به هر حال منم دخترشم و داره از نزدیک منو میبینه. مامانم بارها گفته که جمعتون پر از دخترای خل وضع و چپر چلاغه ![]()
* من وبلاگ انگلیسیم رو درست کردم که فعلن اعتماد به نفسش رو ندارم که لینکش رو اینجا بذارم. چون نمیخوام خیلی مسخرم کنین :دی
در راستای ساختن وبلاگم این وبلاگ رو پیدا کردم که متعلق به یه آقایی هست به نام دیوید گراس. پست آخر وبلاگش رو با نام «دیگران در زندگی ما» به نظرم خیلی قشنگ اومد واسه همین ترجمه اش رو میذارم اینجا:
((من حقیقتا ایمان دارم که خداوند دیگران را به یک دلیل در زندگی مان وارد می کند: او به ما این موهبت خاص را اعطا می کند که بتوانیم به سایر مردمان کمک کنیم و این فرصت را به ما می دهد تا از مزایای این کمک بهره مند بشیم. همچنین او دیگرانی را سر راهمان قرار می دهد تا ما را کمک کنند. برخی از آنها فقط در برهه ای از زندگی همراه ما هستند و برخی دیگر در تمامی فراز و نشیب های زندگی همراه ما خواهند بود. برخی از آنها دارای اعتقادات و عقاید مشترکی با ما هستند در حالیکه برخی دیگر فقط در یک زمینه خاص مانند یک کار/شیء دلخواه و یا یک علاقه کوتاه مدت با ما سهیم هستند. من اینرو شنیده ام که می گن شما می توانید دوستان خود را انتخاب کنید ولی نمی توانید خانواده خود را انتخاب کنید. این جمله خیلی درسته. خداوند افراد را در زندگی مان وارد می کند ولی این انتخاب ماست که با آنها چکار کنیم؟ در این انتخاب آزاد هستیم.
«دوست کسی است که همه زمانها شما را دوست دارد»(ضرب المثل)
در حقیقت درباره دوستی میتوان گفت: شیوه دیگری است که خداوند عشقش را به ما نشان می دهد و نیازهای خویشاوندی/رابطه ای ما را پوشش می دهد. این راهی است که به ما کمک می کند مجددا شان و عظمت، عشق و پیش نگری خداوندی که مارا ایجاد کرده است و کوچکترین جرپیات زندگی مارا مشاهده می کند، به خاطر بیاوریم))
پی نوشت: پاراگراف آخر رو وقت نکردم معنی کنم. باید زودتر برم ناهار ولی حتما بخونیدش انگلیسیش ساده است.
* اگه بدونین این عکس پائینیه چققققدر باعث خنده و خوشحالی من توی این روزگار وانفسااا شده
* تاکسی نوشت: آها تا یادم نرفته دیروز توی تاکسی مینا جلو نشسته بود من و یه دختره کنار من و یه آقاییم آخرکنار دختره نشسته بود. بعد از ۵ دقیقه از حرکتمون:
آقاهه خطاب به دختر کناریم: خانوم میشه لطفا دستتون رو از روی پام بردارید؟!
دختره: آقا حالتون خوبه؟ متوهم شدین ظاهرا! دست من اصلا روی پای شماست؟!
بعد از بحثهایی اندک جمع ساکت شد و حدودا ۱۰ دقیقه بعد دوباره آقاهه: شرمنده خانوماااا دستتون رو از روی شکمم بردارید!
(من در این لحظه
) دختر کناریم: آقای محترم خیلی سخت نگیرید هم شما یه کاپشن کلفت پوشیدید هم بنده!!! تازه توی این هوای سرد مطمئن باشید هیچ احساسی ایجاد نمیشه (در این لحظه مینا با صدای بلند
) بذارید با این کوفتگی اعصابمون آروم باشه!
پی نوشت: خیلی فکر بد نکنین! هر دوی اینها خیلی تپل بودن تازشم پیکانم که میدونین چقدر سالنش تنگه! بعید میدونم خانومه خورده ای شیشه ای می داشته!


ناشناس Reply:
مرداد ۲م, ۱۳۸۸ at ۱:۴۲ ب.ظ
زهرا جان سلام . امیدوارم حالتون خوب باشه. من شما رو تو وبلاگ یه خانمی که اسمش الآن یادم نیست و تو وبلاگش راجع به تاکسی مطلب نوشته بود شناختم. اسمم رقیه است . اما بهم آذر میگن. راستش تو اون وبلاگ تو درباره ی فواید تحصیلات زن ها صحبت کرده بودی. من دانشجوام راستش خونواده ی پدری و پدر من همیشه دیدشون از زن همون تفکر زن سنتی بوده. اگر چه پدر هرگز مانع درس خوندن ما نشده و من الآن حتی توی یه شهر دور درس می خونم اما نمی دونم چرا دیگه مثل سابق به درس خوندن علاقه ندارم یعنی نه اینکه ندارم به نوعی دلسرد شدم . احساس می کنم واقعاً تحصیلات به چه کارم می آید. اگرچه دلم این حرف رو قبول نداره اما متأسفانه این نگرش از زمانی که پشت کنکوری شدم به سراغم اومد اگرچه هنوز جز دانشجویان برتر دانشگاهم اما با بی علاقگی. نمی دونم باور می کنی یا نه . اما اگه واقعیت نداشت هرگز برا کسی که نمی شناختمش نامه نمی نوشتم و ازش درخواست کمک نمی کردم. برا درس خوندن موقع امتحانات گریه می کنم با بی علاقگی تمام که در نظرم درس خوندن دختر و بودنش در اجتماع معنی نداره . وبا حسرت به دوستام که اونها هرگز دچار این احساسات احمقانه نیستند نگاه می کنم . خودم می دانم احمقانه است ولی هرگز توان مبارزه با این تفکر احمقانه رو ندارم . پیش مشاور رفتم نمی دونم علتش چیه گاهی فکر می کنم به خاطر تلقینات و تکرارهای خونواده ی پدریم وتوجیهات مسخره شون . ولی مسأله این این نوع تفکر تو ذهنم رسوخ کرده . کمکم دارم باورش می کنم. مشاور میگه اگه به درس علاقه نداری نخون اما اصلاً خودم هم مرددم. گاهی که فکر می کنم علاقه ای ندارم نوعی علاقه یا شایدم ترس مانع می شه که درس رو ول کنم.گاهی احساس می کنم با کتاب حقیقتاً بیگانه ام و حال و حوصله ی هیچ کتاب خوندنی ندارم.بی علاقگی خصوصاً موقع امتحانات خیلی میاد سراغم. وقتی هم دچار این حالت میشم احساس می کنم زندگی برام بی مفهوم و پوچ . من احساس می کنم مامان تو باید شاغل باشه. این مسأله خیلی زجرم میده. دوست دارم بیشتر در مورد درس خوندن . خودباوری ، زنان ، علت عشقی که بعضی زنان و دختران واسه درس خوندن دارن در حالی که من نمی تونم حتی خودم رو مجاب کنم بخونم درباره ی فواید تحصیلات ، دانشگاه ، شغل . هرچند چیزهای زیادی می دونم اما قادر نشدم حتی با اون ها این بی میلی و دلسردی رو ازبین ببرم. به رشته ام علاقه دارم . خیلی زیاد اما حتی اون هم موجب کم شدن این دلسردی نمی شه. دیگه خسته شدم از این همه عذاب کشیدن . قدرت تصمیم گیری نداشتن. دوست دارم از شر این حس حقارت درونی خلاص بشم که به هیچ صراطی نمی ذاره درس بخونم ونا امیدم می کنه. این حس که به من می گه مثل مامانم یا بقیه ی زنان و دخترای فامیل و . .. به خونه داری و همسرداری قناعت کنم و درس خونون واسه چیمه. این که ولش کن و… . من زمانی عاشق درس خوندن بودم هیچ چیز اندازه ی درس خوندن واسم لذت بخش نبود اما حالا… . دوست دارم مثل اون موقع ها با عشق درس بخونم اما وقتی هم میرم سراغ کتاب با عشق دوباره همون تفکر مسخره همون احساس مسخره میاد سراغم ومیل درس خوندن رو ازم میگیره. شاید درکش برات سخت باشه موندن بین دو راه و احساس یک دوگانگی و تقابل میان دو چیز که با اینکه احساست یکیش رو قبول داره و از طرف دیگه چیز دیگه ای مثل عقل یا همون احساس در درونت مانع میشه و بی علاقت میکنه چقدر زجر آور و عذاب آور. اینکه تحلیلای عقلانی یا هیچ چیزی هم این حس درونی رو نمیتونه ازبین نمی بره چقدر سخته . اینکه در حالی که میخوای قبول کنی نوعی نادانی یا یک میل درونی مقاومت میکنه گاهی حس میکنم یه موجود دو شخصیتی ام . تو رو خدا کمکم کن. برام بیشتر بگو راجع به درس خوندن راجع به اشتغال . هرچه بیشتر بهتر. به خدا اگه بتونم این احساس رو در خودم نابود کنم و با عشق و میل و در نهایت علاقه درس بخونم . تا عمر دارم مدیون محبتات خواهم بود اگه کسی هم می شناسی در این باره بیشتر میتونه بهم کمک کنه بهم معرفی کن و آدرس ایمیلش رو واسم بنویس. واقعاً ممنونت میشم و تا عمردارم دعات می کنم. دلم میخواد باعشق تمام درس بخونم