تحلیل های امنیتی نویسنده!!!

* در بعضی از مواقع سرعت کامپایل مغز من به شدت میاد پایین! به خصوص مواقعی که  یه موضوعی توی خیابان فکر فکر منو مشغول کرده! اونوقته که سرعت رسیدن تصویر و مکان به مغز من و تصمیم گیری درباره اون به شدت میاد پایین! مثل اینکه دیروز دنبال ظرف غذا بودم و دنبال عباراتی مثل لوازم خانگی می گشتم!! پس از اندکی جستجوی زیاد اولین لوازمی که دیدم واردش شدم و در کمال تعجب دیدم دو تا آقای جوون با لباسای روغن سوخته گرفته توش نشستن و با کمال تعجب دارن منو ورنداز می کنن. هر چیم مغازه رو میگشتم لوازم خانگی ندیدم و عوضش یه عالکه روغن سوخته و تایر و این چیزا توش بود. اندکی طول کشید تا مغزم دستور بده موقعیت نادرسته!!! تشریف آوردم بیرون و یه بار دیگه با دقت خوندم!! بعععله: لوازم پیکان!!!!

* حس رقابت در من از بین رفته. فکر کنم این برای من یعنی مرگ موقت… چند روز پیش سر کلاس اروبیکمون یک دوره مسابقات انتخابی بود که باید مجموعا یه سری حرکات رو در ۴۰ ثانیه انجام می دادیم. شامل دو و پرش از سه مانع و جابجایی سه وزنه در چندین متر و این چیزا بود. من با اینکه اولین نفر رفتم رکوردم ۳۵ ثانیه بود. تازه خیلی بهتر از اینهم میتونستم اما هیچ انگیزه ای برای ادامه کار نداشتم و از خدامم بود که توی گروه سنی ما که پاپین ترین گروه بود و شرکت کننده زیاد داشت سریع یه نفرو انتخاب کنن! حتی مربی مون چندین بار منو تشویق کرد که بازم مسابقه بدم ولی حوصله اشو نداشتم! فقط برای حفظ ظاهر الکی دوبار رفتم!!! روز بعد هم که سر کلاس نرفتم و خودش اومد دنبالمون… باور کنین اونهایی که توی گروهای سنی بالای ۳۰ سال و ۴۰ سال و ۵۰ سال بودم خیلی روحیه شون بهتر از ما بود!!! همچین شاداب و شنگول بودن که نگو و نپرس!!! همش داشتم تعجب میکردم که خدایا اینا چه حالی دارن! من به سن اینا برسم عمرا اینطوری بدوم و بپر بپر کنم!!! دارم فکر می کنم چه بلایی سر ماها اومده؟!!!
اگه چند ماه پیش بود بازم اینطوری بودم؟ هر سال که میشه واسه سال بعدم کلی حرفای قلنبه سلنبه میزنم و برنامه ریزی می کنم اما پای عمل که میاد اولین کسی که جیم میشه منم! تازه همش برای خودم منفی بافی میکنم که این مسابقه اصلا چیز مهمی نیست به کجای زندگی من برمیخوره؟! واسه چی آخه برم بدوم؟! مسئله واسه من نفس مسابقه دادن بود. یعنی همیشه فکر میکنم دلیلی واسه اینکار نیست چون همیشه ترجیح میدم در حاشیه باشم و اصلا کانون توجه نباشم!!! شاید باور نکنید ولی این مسئله تقریبا یکی از اصول مهم زندگی من تا به امروز بوده.

* بهتره یه دسته بندی به این بغل وبلاگم اضافه کنم به نام تاکسی نوشت!!! آخه اگه مطالب اخیر رو خونده باشین، خاطرات من از تاکسی داره زیاد میشه!! حالا حتما میگین این دختره که میگه محل کارش سرویس داره چرا هی تاکسی تاکسی می کنه؟ جوابش ساده است. کی حوصله داره توی سرمای زمستون از اتاق گرم و نرمش بیاد بیرون که سوار سرویس بشه؟!!!
آها داشتم می گفتم. طبق معمول اول موقعیت رو تشریح می کنیم!!!: Thinking
موقعیت: یه پژو ۴۰۵! راننده یه آقای حدودا ۳۰ ساله. من سوار شدم و بعدش یه آقای دیگه. دو کیلومتر دیگه یه پسره سوار شد و یه دختره هم بلافاصله بعد از اون! با اینکه جلو خالی بود دختره اول میخواست عقب سوار بشه ولی جا نبود رفت جلو نشست. هنوز ۵ دقیقه ای از مسیر نگذشته بود که دختره گوشیشو در آورد و شروع به صحبت کرد. اینو هم بگم که من صدای زنگی نشنیدم.
دختره خطاب به شنونده پشت گوشی: ببین دانشگام دانشگاه آزاد واحد رودهنه! شماره موبایلم؟ شماره موبایلم اینه: ۰۹۳۵۴۵۰—۸ (البته ایشون نامردی نکردن و با صدای بلند شماره موبایلشون رو گفتن!!! من هویجوری داشتم با تعجب مکالمه شون رو گوش می دادم و میگفتم چه بی خیاله همه شماره شو شنیدن!!!)
یک دقیقه بعد دختره: ببین شماره خونه مون هم اینه ۳۳۴….۸ (من Surprise شماره خونه شونم گفت!!!) ثانیه هایی بعد دختره: آدرس خونه مون اینجاست (آدرس کامل خونه: خیابان پیروزی الی آخر…) ثانیه هایی بعد: من فلان جا کار میکنم. منشی مدیر عامل اونجام. آدرس محل کارمم اینه (آدرس کامل). ثانیه هایی بعد: نه بابا ما کجا و دوست پسر؟ من توی هفت آسمون یه ستاره هم ندارم (من توی دلم: آره جون عمه اتLiar) تو این حین دو تا پسره که سوار شده بودن همینجوری هاج و واج دختره رو نگاه میکردن. راننده هم هرزچندگاهی یادش میرفت چه مسافران موهومی (Batting Eyelashes) داره چون به بهانه پیچیدن یه دور دیگه با دقت دختره رو ورانداز میکرد!!! بالاخره دختره بعد از چند تا آها گفتن و بعله و باشه خداحافسی کرد!!!
این وسط آنالیزهای امنیتی زهرا اچ بی توی دلش:
اوایل: آره این دختره فکر کنم وضعش خرابه. به احتمال خیلی کم داره راست میگه و واقعا کسی اونور خط هست. اما به احتمال زیاد از این پسره که باهاش سوار شد خوشش اومده اینطوری داره چراغ سبز  نشون میده! اینکه همه مشخصات خصوصیش رو گفت! شماره موبایل آدرس محل کار و دانشگاه و خونه شون و شماره خونه شون! تازشم گفت دوست پسر نداره!!!
دقایقی بعد (شوخیHee hee): اصلنم شاید با دیدن شخص شخیص من این حرفا رو زده!!! حتما با دیدن من حدس زده که داداشام باید مال خوبی باشن. داره این شماره ها و آدرسا رو میده که من خواهر شوهر بازی در بیارم و برم تحقیق کنم و واسه داداشام بگیرمش Big Grin

* عنوان این پست رو الکی گذاشتم تحلیل های امنیتی. هویجوری میخواستم به این پست عدم رمزنگاری پسوورد ربطش بدمRaised Eyebrowدقت می کنین که چقققدر به هم ربط دارن و در یک راستان؟

۲۲ نظر

  1. سمیه ۱۳۸۶-۰۹-۶، ۳:۲۴ ب.ظ

  2. آرام ۱۳۸۶-۰۹-۶، ۶:۳۷ ب.ظ

    خیلی جالب بود. تو این چند باری که به وب شما سر زدم، مواردی مشابه با مشاهدات خودم رو اینجا خوندم. دقیقاً هفته پیش، مورد مشابه این چنینی دیدم! خوب میتونم تجسم کنم که شما چی می گی:))))))

    جواب به این نظر

  3. کدئین ۱۳۸۶-۰۹-۶، ۱۰:۰۳ ب.ظ

    یک نکته پلیسی … اگه اونطرف شماره این دختره رو نداشته ، پس به چی و به کی زنگ زده ؟؟؟ منظورم رووشنه ؟ پس جسارتاً کرم داشته ! احتمالاً ! حالا بقیه شمارش چی بود ؟ :دی
    در ضمن شما چی کار می کنید که پینگ می شید ؟ اگه تو بلاگ رولینگ آشنایی پارتی چیزی دارید ، سفارش منو هم بکنید دیگه ، همشهری !!!

    جواب به این نظر

  4. reza ۱۳۸۶-۰۹-۷، ۵:۰۶ ق.ظ

    سانسور شد

    جواب به این نظر

  5. کیارش ۱۳۸۶-۰۹-۷، ۹:۲۳ ق.ظ

    سلام
    آ شماره تلفون اون خانم بسیار محترم را میشه لطف کنینن؟
    اگه خدا بخواد میخام ارشادش کنم!!!! میدونید که در اسلام به شاد کردن دل مومن توصیه شده.

    جواب به این نظر

  6. سمیرا ۱۳۸۶-۰۹-۷، ۱۰:۴۶ ق.ظ

    آی گفتی رقابت . من هم این جوری شدم . البته از خیلی وقت پیش . این احساس در من همیشگی شده . اون قدر که فوق لیسانس رو که به شاگرد اول می دادند از دست دادم . حیف شد ولی هنوز هم دوست ندارم که هفت ترم پشت سر هم هی رقابت کنم که اول باشم . آرامشم رو از دست می دهم .
    شاید آرامش برای من در اولویته !

    جواب به این نظر

  7. سمیرا ۱۳۸۶-۰۹-۷، ۱۰:۵۷ ق.ظ

    من از رقابت متنفرم . می دونی چون آرامشم رو ازم می گیره .

    جواب به این نظر

  8. sooshiyans ۱۳۸۶-۰۹-۷، ۲:۴۰ ب.ظ

    salam zahra khanom.avalin dafast ke be shoma sar mizanam koli keyf kardam.bavar kon,hala nazaram dar rabete ba in matlabi ke neveshtin,ziyad in adamaye taze be doran raside ro jedi negirin.bezar ina ham khosh bashan,be kojaye donya bar mikhore?
    rasti age man bekham ba shoma bishtar ashna besham bayad chi kar konam?(rasti man ye dokhtaram bardashte bad nashe)

    جواب به این نظر

  9. سحر ۱۳۸۶-۰۹-۷، ۲:۵۱ ب.ظ

    از خنده هات خوشم می آد مخصوصا وقتی خواهر شوهر بازی درمیاری میشه دندونات شمرد. حال ناقلا راستشو بگو مطمئنی اون دختره خودت نبودی؟

    جواب به این نظر

  10. Yasaman ۱۳۸۶-۰۹-۷، ۱۰:۰۰ ب.ظ

    salaam
    Kheili vaghteh neveshte hat ro mikhoonam.vali in dafe mikhastam behet tazakor bedam ke kheili khoochek tar az ooni ke link be zendegie Dr. Emami ro be esme “DO AKS AZ YE AKHOONDE DARBARI” bedi
    movafagh bashi

    جواب به این نظر

  11. آقا مجید ۱۳۸۶-۰۹-۸، ۱۱:۱۰ ق.ظ

    سلین.
    وبلاگ راجبه چیه؟؟؟

    جواب به این نظر

  12. امیر ۱۳۸۶-۰۹-۸، ۱۱:۴۴ ق.ظ

    بخشکی شانس! همیشه گیر تاکسی هایی میفتیم که یا افغانیا توشن یا پیرمردا!

    جواب به این نظر

  13. طاها بذری ۱۳۸۶-۰۹-۸، ۷:۵۹ ب.ظ

    خوب مگه مجبوری بری کلاس ؟
    کسانی که می رن ایروبیک برای اینه که روحیشون عوض شه و یک تغییراتی تو زندگیشون ایجاد شه … تو که کار از کارت گذشته بهتره نری…

    ضمنا یه دارویی هم هست که دردت رو دوا می کنه … به یک روانشناس آدمیزادی مراجعه کن حتما مشکلت حل می شه

    جواب به این نظر

  14. لیلی ۱۳۸۶-۰۹-۹، ۱۲:۲۴ ق.ظ

    حس رقابت اگر نباشه علاقه به پیشرفت هم نیست
    این حس خوبه به شرطی که الویت زندگی نباشه
    . البته حس رقابت انگیزه میخواد و هدف

    جواب به این نظر

  15. همشهری ۱۳۸۶-۰۹-۹، ۱۲:۰۷ ب.ظ

    :) سلام.
    آخه برای چی لوازم پیکان؟!
    اتفاقا رقابت خیلی چیز خوبیه ! به آدم انگیزه میده. مخصوصا تو کاری که دوست داشته باشیم. من که عاشق مسابقه تو ورزشم!:)
    واقعا مطالب تاکسیتون خیلی عجیبه! منم تاکسی میشنم ولی ازینچیزا نمسشنوم چرا؟!:))

    جواب به این نظر

  16. علی ۱۳۸۶-۰۹-۹، ۲:۲۶ ب.ظ

    خوب آخرالزمونه دیگه! چیزی هم که کم گیر میاد شوهر!

    جواب به این نظر

  17. حسام ۱۳۸۶-۰۹-۱۰، ۵:۵۲ ق.ظ

    سلام..صبح بخیر!
    آره؟!..شما هر پنج سال یه بار از دم در وبلاگ ما رد میشین اونم تو پائیز هر سال؟!:)خب باشه…
    نخیرم سوات شما که بر ما و همگان معلوم است…
    خب خوبی که؟از رقابت گفتی..یاد اولین سالهای بلاگ نویسی افتادم جایزه بردی؟نه؟وبلاگت انتخاب شد و..نمی دونم چی چی!همون..
    خب سوتی دادنا و تعطیلات مغزی منو ندیدی!می خوام صدای ضبط ماشینو کم کنم دسای می کشم..دو تا کیسه یکی حاوی زباله یکی دیگخ پرده های خونه رو ببرم خشکشوئی!پرده ها رو تو سطل سر کوچه انداختم زباله ها رو بردم خشکشوئی..زیادن..آره!
    سن و سال؟شما خوب موندین ماشا الله هزار ما شاالله..:ی…
    شایدم کار خدا بوده که شماره رو به من برسونی..پس زود باش
    چون خوب نیست کسی را چشم انتظار گذاشتن..:ی
    بازم..راستی..خوبی که؟حالا چند تا خوبی؟!
    البته ما میایم سر میزنیما!…اما همون!
    :)

    جواب به این نظر

  18. happy ۱۳۸۶-۰۹-۱۰، ۱۱:۴۴ ق.ظ

    زهرا جون خیلی با نمک نوشته بودی…
    پس هر تاکسی که سوار میشی یه ماجرای عشقی هم دنبال میکنی :دی

    در مورد مطلب اول : واقعا این دوره برای ما مثلا جوونها خیلی سخت شده.دلها همه پژمرده .عصبی و …
    هنوز مادربزگها یا پدر بزرگامون از ما سر حال ترن به خدا :دی

    خوشحال میشم سر بزنی به من .تبادل لینک میکنی ایا؟:x

    جواب به این نظر

  19. aras ۱۳۸۶-۰۹-۱۲، ۲:۴۲ ب.ظ

    از فعالیت ابر خودرو سازان جهان مطلع شوید…..

    جواب به این نظر

  20. aras ۱۳۸۶-۰۹-۱۲، ۲:۴۴ ب.ظ

    از فعالیت ابر خودرو سازان جهان مطلع شوید…………

    جواب به این نظر

  21. سید محسن ۱۳۸۶-۱۱-۱۱، ۱۰:۲۱ ب.ظ

    وب جالبی دارید همینطور جملات و اتفاقات خوبی

    جواب به این نظر

  22. عاطفه ۱۳۸۷-۱۲-۱۳، ۱۲:۳۰ ب.ظ

    mishe ba man tamas begiri?ye chiize nazo koloft mikham az neyshaboor atefeh 27 saleh aval ba sms mokh bezan bad zang be 0936 272 4194zan fadat

    جواب به این نظر

نظر شما