درددل های یک شیر

* در شهادت یک شمع
راز منوری است
که آن را
آن آخرین و کشیده ترین شعله خوب می داند …
(فروغ) 

* من یک شیر قوی بودم. خیلی قوی. طوری که کسی جرات نمی کرد به من نزدیک بشه. یه روزی سلطان حیوانات و بلکه سلطان آدمها بودم. اما یه روز از بد حادثه یه سری آدم منو توی قفس انداختن و از من یه دلقک ساختن. حالا دیگه وضعم طوری شده که حتی این دختره ترسو که زمانی جرات نداشت اسم منو ببره تو وبلاگش یه پست میزنه و دلش واسم میسوزه. اگه جرات دارین منو از این قفس آزاد کنین تا حالیتون کنم.

                    

هی هی هی… ای روزگار غددار:دی

۴ نظر

  1. ماریا ۱۳۸۶-۰۹-۱۲، ۴:۴۴ ب.ظ

    باآرزوی موفقیت برای شما

    جواب به این نظر

  2. mohsen ۱۳۸۶-۰۹-۱۳، ۲:۵۹ ب.ظ

    salam kheyli khoob bood motashakeram mikhastam ye joor ertebati ba shoma dashte basham had aghal id shoma ro id man mishel_r2000 hastesh khoshhal misham vasam pm begzari shoma ahl koja hastin

    جواب به این نظر

  3. فردین ۱۳۸۶-۰۹-۲۱، ۳:۲۱ ب.ظ

    من ازوبلاگ شما بسیاردیدن کردم وخوشم آمد
    همچنین از خودتان
    دوستتان دارم ILOVE YOU

    جواب به این نظر

  4. فردین ۱۳۸۶-۰۹-۲۱، ۳:۲۵ ب.ظ

    درضمن این هم ID من است Fardinjoon_s2007
    اگرخوستی یکpm برایم بگذار

    جواب به این نظر

نظر شما