۱۳۸۶-۰۹-۱۰
درددل های یک شیر
* در شهادت یک شمع
راز منوری است
که آن را
آن آخرین و کشیده ترین شعله خوب می داند …
(فروغ)
* من یک شیر قوی بودم. خیلی قوی. طوری که کسی جرات نمی کرد به من نزدیک بشه. یه روزی سلطان حیوانات و بلکه سلطان آدمها بودم. اما یه روز از بد حادثه یه سری آدم منو توی قفس انداختن و از من یه دلقک ساختن. حالا دیگه وضعم طوری شده که حتی این دختره ترسو که زمانی جرات نداشت اسم منو ببره تو وبلاگش یه پست میزنه و دلش واسم میسوزه. اگه جرات دارین منو از این قفس آزاد کنین تا حالیتون کنم.

هی هی هی… ای روزگار غددار:دی

