۱۳۸۶-۰۸-۲۴
خانومه: من مهندس الکترونیکم
* همه ما دکترها و مشاورین خوبی هستیم به خصوص تا زمانی که واسه خودمون مشکلی پیش نیومده باشه. اقلا من که اینطوریم. وقتی کسی براش مشکلی پیش میاد و میاد پیش من و با من درددل می کنه همچین مشاور و همدم خوبی براش میشم که مطمئنم اون مدت اصلا غمهاشو فراموش میکنه و تازه براش راه حل هم میدم. اما درست همون زمانی که همون مشکل حالا با درجاتی خفیفتر و یا شدیدتر واسه من پیش میاد همه حرفها و راه حلهایی که به دیگران می دادم رو فراموش می کنم و به عبارتی کم میارم! البته خوشبختانه و یا بدبختانه من آدمیم که میتونم سریع خودم رو ریکاوری کنم!!!
* خواهرم دیروز زنگ زده بود داشت اندر احوالات کلاس نهضت رفتن مامان بزرگم که الهی قربونش برم، افاضاتی می کرد. وقتی ازش پرسیدم که چه خبر گفت که مامان میگه مامان بزرگ همه کلاساشو منظم میره.
وقتی هم پرسیدم حالا چیزی یاد گرفته که بنویسه؟ میگه بچم تا حرف دال رو یاد گرفته ولی اکثرا مخشاشو اشتباه می نویسه و حروف رو با هم قاطی می کنه. تنها کلمه ای که بدون اشتباه می نویسه زلیخا هست (یعنی اسم خودش) تازه اونم بلت نیست بخونه که چی نوشته فقط خواهرم اینا بهش یاد دادن که انگار داری در سایز کوچیکتر نقاشی می کنی اینطوری اسمتو بنویس. از الان منتظرم مامان بزرگم همه حروف رو یاد بگیره و با سوات شه و بهش نامه بنویسم که جوابمو بده. خدا رو چی دیدین شایدم چت کردن و وبلاگ نوشتن رو هم بهش یاد دادم که بیاد وبلاگ بسازه. حالا من بیشتر از مامان بزرگم ذوق وزده ام 
* من از این سریال امپراطور دریا خیلی خوشم میاد. چون تقریبا غیر قابل پیش بینی هست. ولی حیف که به احتمال خیلی زیاد قسمت عشقولانه این سریال حذف شده. به خصوص خیلی دلم میخواست تکلیف اون سکانسی رو بدونم که گونگ بوک (هنرپیشه نقش اول) برای تجارت کردن میخواست بره یه جای خیلی دور (تبت) و رفته بود نزدیک خونه جانکوار (؟) معشوقش ولی روش نمیشد بره تو و دم در داشت بیهوا و مظطرب قدم میزد و از طرف دیگه جانکوار هم دلش میخواست باهاش خداحافظی کنه و یا ببیندش ولی چون قبلا بهش جواب رد داده بود نمیتونست و در همین حین رقیب گونگ بوک داشت اونها رو می پایید. من خیلی دلم میخواست بدونم که آیا روش شد بره خداحافظی کنه یا نه؟!!
حالا حتما میگین این دخترا چقدر خاله زنکن. ولی خوب هر چی که دلتون میخواد بگین :دی من از این سریال خوشم میاد و از اون سکانس هم خیلی خوشم اومد.
* دیروز توی یک تولیدی. من رفتم یه شلوارو که خریده بودم کوتاه کنم و یه دختر خانومی زودتر از من وارد شدن که اونم میخواست شلوارشو کوتاه کنه. آقای تولیدی هم یه پسر جوان هست.
آقاهه خطاب به دختر خانوم: ببین خانوم من واسه کوتاه کردن شلوار ۳ هزارتومن می گیرم از الان گفته باشم که مثل یه هفته پیش داد و بیداد نکنی (من توی دلم: ملت چه پولدارن یه هفته پیش شلوار گرفته بازم الان اومده گرفته)
دخترخانوم (با عشواتی فراوان): حافظه تون خوبه جناب ولی در این مورد اشکالی نداره اون شلوارو ۱۴ تومن گرفته بودم زورم می اومد ۲ تومن هم واسه کوتاه کردنش بدم اما این یکی قیمتش ۴۶ تومنه پس اشکالی نداره ۳ تومن هم واسه کوتاه کردنش بدم (من توی دلم: عجب استدلالی خدا یه عقلی به این بده یه پولی به ما!)
آ: ولی من حواسم جمع بود. اون یکی هم جنسش دقیقا مثل همین بود ضمن اینکه من اون موقع هم از اول باهاتون تا کرده بودم اما کل تولیدی رو گذاشتین رو سرتون!
د: نه آقا من مطمئنم که حق با منه و شما اشتباه می کنین!
آ: من اینهمه شاهد اینجا دارم شما با چه اطمینانی می گین حق با شماست!
د: بعله! چون من مهندس الکترونیکم و اشتباه نمی کنم (من:
)
توی دلم یاد حرف احمدی نژاد افتادم که من مهندسم و تحلیل می کنم. جدا بعضی از آدما چه اعتماد به نفس دارررررن! من هنوزم وقتی توی خیابونی صفی کسی سن منو اشتباه حدس میزنه و فکر می کنه من دبیرستانیم! زیرش نمیزنم که بگم نه بابا فارغ التحصیل شدم. این یکی راه به راه فکر کنم به همه می گفت.

