۱۳۸۶-۰۸-۷
خدا همین بغل نشسته است…
* به کجا میرسند
این خطوطِ بی سرانجام
از این شاخه هایِ تُهیِ دستهام
…
فالم را نه…
دستم را بگیر!
* این روزها به شدت احساس می کنم ایمان خیلی ضعیف شده. چون این چند وقته موج اتفاقات کوچیک و بزرگ منفی زندگی من رو گرفته و همین طور ادامه دارن. احساس می کنم دیگه دعاهام مستجاب نمیشه. توی ماه رمضونی من خیلی امیدوار بودم که امسال حوادث خوشی رقم بخوره اما ظاهرا دعاهای من بر عکس مستجاب شده. به هر حال اینم یک نوع امتحان هست و من باید ایمانم رو تقویت میکردم. شاید بیشتر عباداتم ظاهری بودن و یا اصلا عمیق نبودن. برای همین خیلی ضعیف شدم. همش دلم میخواد وقتم رو یه جوری به بطالت بگذرونم دست و دلم به کارم نمیره. مدام دلم میخواد ای کاش توی یک بیابونی بودم و قادر بودم با خیال راحت داد بزنم و زار بزنم. فکر می کنم اونطوری صدام سریعتر به خدا میرسید…
این رو نوشتم که یادم باشه. حقیقتش زندگیم همیشه طوری بوده هر وقت توجهم به خدا کم شده یه مشکلی واسم پیش اومده که در اون حالت یادم بیاد ایمانم سست شده. فکر می کنم علاقه خدا به بنده هاش از این نوع باشه. هر چند که گاها برای بنده هاش خیلی دردناکه. خیلی زیاد… فقط امیدوارم امتحان باشه و نه عذاب و خشم…
احساس می کنم هنوز انسان خود ساخته ای نشدم…
* دارم هر لحظه بیشتر غرق میشم. دلم یک دست محکم و قوی میخواد که منو در بیاره. مطمئنم که خودم به تنهایی نمیتونم خودم رو بکشم بیرون. چرا آدم هر موقع به دوستان فکریش احتیاج داره اونها نیستند. ای خانوم م..ی کجایی؟ هر وقت اینجا رو خوندی یه زنگ بهم بزن. شماره خونت چرا قطعه؟
* خدا همین بغل نشسته است. این روزها نزدیک تر از قبل به نظر میرسد. شاید اگر شیشه را وقت عید از این همه غبار شسته بودیم میشد صورتش را به وضوح دید. میدانم غمگین است. من هم بودم دیگر به این همه آفریده نمیبالیدم!
آن هم این آفرینشی که بوی لاشه اش همه دنیا را برداشته!
شاید وقتش رسیده به یک فنجان چای دعوت اش کنم. با هم گپ بزنیم و بفهمیم کجای کارش لنگ بوده که حالا ما لنگ لنگان سقوط میکنیم تا همیشه!
* تکمیل ۱:
اولش خواستم یه پست جدید بذارم که این نوشته بره پایین ولی دیدم ممکنه تو اونم غر بزنم و بعدن بگن این دختره چقدر لوس و بی جنبه س:دی
* تکمیل ۲:
الان به بهانه نماز مغرب رفتم بیرون کمی قدم بزنم. نرسیده به مسجد یه فضای سبز خیلی کوچیکی هست که درختای بلندی داره و توی شب به قول فلسفه دانان حالت کافکایی داره. همین دیگه پوشش مناسبی بود برای اشک ریختن و مخفی ماندن اینکه داری گریه میکنی و فرار از دست چراها

