<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?><rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	>
<channel>
	<title>دیدگاه‌ها برای: اعتماد به نفس</title>
	<atom:link href="http://zahra-hb.com/1386/07/self-confidence/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://zahra-hb.com/1386/07/self-confidence/</link>
	<description>دست نوشته ها و خاطرات یک دختر ایرانی</description>
	<pubDate>Sat, 22 Nov 2008 00:21:02 +0000</pubDate>
	<generator>http://wordpress.org/?v=abc</generator>
		<item>
		<title>با: حمید دوست پسری مهربان</title>
		<link>http://zahra-hb.com/1386/07/self-confidence/#comment-10607</link>
		<dc:creator>حمید دوست پسری مهربان</dc:creator>
		<pubDate>Tue, 30 Nov 1999 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://www.zahra-hb.com/2007/09/30/self-confidence/#comment-10607</guid>
		<description>شوخی کردم عزیزم نظر دارم خوبشم دارم من مطلباتون نخوندم میگی چرا چون این دانشگاهی که ما درس میخونیم هفته ای همش 4 ساعت به ما وقت اینترنت نمی ده الان هم که آخر هفتس دقایق آخر عمرشو طی می کنه بودجه ی دانشجویی هم که از بابامون میگیریم پول همون کارت سلف و کتابامون به زور در میاد چه برسه بریم کافی نت حهله انشاءا.. هفته ی دیگه میخونمش ولی باید مطلب جالبی باشه که اینقد طرفدار (دارم) باشه بابا داره با آرزوی موفقیت برای خودم و خونوادم بعدش هم شما بای بای</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>شوخی کردم عزیزم نظر دارم خوبشم دارم من مطلباتون نخوندم میگی چرا چون این دانشگاهی که ما درس میخونیم هفته ای همش ۴ ساعت به ما وقت اینترنت نمی ده الان هم که آخر هفتس دقایق آخر عمرشو طی می کنه بودجه ی دانشجویی هم که از بابامون میگیریم پول همون کارت سلف و کتابامون به زور در میاد چه برسه بریم کافی نت حهله انشاءا.. هفته ی دیگه میخونمش ولی باید مطلب جالبی باشه که اینقد طرفدار (دارم) باشه بابا داره با آرزوی موفقیت برای خودم و خونوادم بعدش هم شما بای بای</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: حمید دوست پسری مهربان</title>
		<link>http://zahra-hb.com/1386/07/self-confidence/#comment-10605</link>
		<dc:creator>حمید دوست پسری مهربان</dc:creator>
		<pubDate>Tue, 30 Nov 1999 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://www.zahra-hb.com/2007/09/30/self-confidence/#comment-10605</guid>
		<description>نظری ندارم</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>نظری ندارم</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: زهرا &#187; دختر ایرانی - احترام اجتماعی</title>
		<link>http://zahra-hb.com/1386/07/self-confidence/#comment-5219</link>
		<dc:creator>زهرا &#187; دختر ایرانی - احترام اجتماعی</dc:creator>
		<pubDate>Tue, 30 Nov 1999 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://www.zahra-hb.com/2007/09/30/self-confidence/#comment-5219</guid>
		<description>[...] * فکر کنم یکی از مشکلات من این باشه که زیادی به مسائل گیر میدم و تجزیه و تحلیل شون می کنم! برای همین اصلا خطرپذیر نیستم. گاهی اوقات که به وبلاگ بعضی از دوستام میرم و می بینم که چقدر راحت نسبت به مسائل زندگیشون حتی بزرگترین مسائل مثل ادامه تحصیل، موقعیت کاری، دوستانشون و حتی ازدواج فکر می کنن عمیقا حسودیم میشه که من چرا نمیتونم اینطوری همه چیز رو راحت بگیرم و چرا اینقدر دید سخت گیرانه نسبت به همه چیز دارم و اصلا چرا هی سعی می کنم همه چیز خوب باشه تا من کاری رو انجام بدم! نمیدونم اسم این نقطه ضعف چیه؟ بدبینانه بخوای نگاه کنی میشه ایراد گیری خوشبینانه بخوای نگاه کنی میشه کمال گرایی که از نظر من هر دوتاشون ضعف های بزرگی هستند. یه مثال کوچیک میزنم: فرض کنید میخواید یه پرزنتیشن انجام بدید که افراد شرکت کننده در جلسه رو نمی شناسید ولی حدودا می دونین که اکثرشون از مدیران رده بالا هستند. عکس العمل صحیح چیه؟ از نظر من عکس العمل صحیح اینه که خودتان باشید ریلکس باشید اعتماد به نفس خودتون رو حفظ کنید و به ارائه خودتون بپردازید و اطمینان کنید چیزایی که میگین مطالب سطح بالا هستند و کمتر کسی از اونها مطلعه و مطلبتون دست اوله! من از نزدیک دیدم افرادی که اینطور فکر می کنن و توی ارائه هاشون خیلیم موفق و قابل اعتماد هستند. اما این نظر من بود. فکر می کنین اگه موقعیتش پیش بیاد در عمل زهرا اچ بی چطوری رفتار میکنه؟! خیلی واضح بگم مثل یک کودک دبستانی!! یه چند روزی تمام فکر و ذکرش اینه و هرچقدرم روی اسلایدش کار می کنه بازم به نظر مطالبش هجو میان و هی اصلاح میکنه و &#8230; اینم بگم که خواب و خوراکش بدون شک مختل میشه و سلامتیش به خطر می افته! تمام سعیش اینه که این ارائه رو گردن کسی دیگه بندازه و خلاااااااااص. حالا اگه ناچارا باید ارائه کنه چی؟! خوب واضحه به محض اینکه وارد سالن میشه و تعداد شرکت کننده ها و تیریپاشون رو دید میزنه مطمئنا یه سکته خفیفی می کنه در این اصلا شک نکنید! مسئله بعدی لرزش صدا و حتی گونه هاشه! همش هم خودش رو لعن و نفرین می کنه که ای کاش یه مطلب سنگین تری آماده میکردم. ای کاش یه تیریپ سنگین تری میزدم. وای خدا الان چقدر بچه و جلف به نظر میااااااااام و الی آخر&#8230;. تازه تمام حرفهایی که اینجا زده رو به گوش فراموشی می سپره و اصلا یادش میره زمانی که حالش خوب بوده چطوری بالای منبر رفته!!! [...]</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>[...] * فکر کنم یکی از مشکلات من این باشه که زیادی به مسائل گیر میدم و تجزیه و تحلیل شون می کنم! برای همین اصلا خطرپذیر نیستم. گاهی اوقات که به وبلاگ بعضی از دوستام میرم و می بینم که چقدر راحت نسبت به مسائل زندگیشون حتی بزرگترین مسائل مثل ادامه تحصیل، موقعیت کاری، دوستانشون و حتی ازدواج فکر می کنن عمیقا حسودیم میشه که من چرا نمیتونم اینطوری همه چیز رو راحت بگیرم و چرا اینقدر دید سخت گیرانه نسبت به همه چیز دارم و اصلا چرا هی سعی می کنم همه چیز خوب باشه تا من کاری رو انجام بدم! نمیدونم اسم این نقطه ضعف چیه؟ بدبینانه بخوای نگاه کنی میشه ایراد گیری خوشبینانه بخوای نگاه کنی میشه کمال گرایی که از نظر من هر دوتاشون ضعف های بزرگی هستند. یه مثال کوچیک میزنم: فرض کنید میخواید یه پرزنتیشن انجام بدید که افراد شرکت کننده در جلسه رو نمی شناسید ولی حدودا می دونین که اکثرشون از مدیران رده بالا هستند. عکس العمل صحیح چیه؟ از نظر من عکس العمل صحیح اینه که خودتان باشید ریلکس باشید اعتماد به نفس خودتون رو حفظ کنید و به ارائه خودتون بپردازید و اطمینان کنید چیزایی که میگین مطالب سطح بالا هستند و کمتر کسی از اونها مطلعه و مطلبتون دست اوله! من از نزدیک دیدم افرادی که اینطور فکر می کنن و توی ارائه هاشون خیلیم موفق و قابل اعتماد هستند. اما این نظر من بود. فکر می کنین اگه موقعیتش پیش بیاد در عمل زهرا اچ بی چطوری رفتار میکنه؟! خیلی واضح بگم مثل یک کودک دبستانی!! یه چند روزی تمام فکر و ذکرش اینه و هرچقدرم روی اسلایدش کار می کنه بازم به نظر مطالبش هجو میان و هی اصلاح میکنه و &#8230; اینم بگم که خواب و خوراکش بدون شک مختل میشه و سلامتیش به خطر می افته! تمام سعیش اینه که این ارائه رو گردن کسی دیگه بندازه و خلاااااااااص. حالا اگه ناچارا باید ارائه کنه چی؟! خوب واضحه به محض اینکه وارد سالن میشه و تعداد شرکت کننده ها و تیریپاشون رو دید میزنه مطمئنا یه سکته خفیفی می کنه در این اصلا شک نکنید! مسئله بعدی لرزش صدا و حتی گونه هاشه! همش هم خودش رو لعن و نفرین می کنه که ای کاش یه مطلب سنگین تری آماده میکردم. ای کاش یه تیریپ سنگین تری میزدم. وای خدا الان چقدر بچه و جلف به نظر میااااااااام و الی آخر&#8230;. تازه تمام حرفهایی که اینجا زده رو به گوش فراموشی می سپره و اصلا یادش میره زمانی که حالش خوب بوده چطوری بالای منبر رفته!!! [...]</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: حمزه</title>
		<link>http://zahra-hb.com/1386/07/self-confidence/#comment-3687</link>
		<dc:creator>حمزه</dc:creator>
		<pubDate>Tue, 30 Nov 1999 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://www.zahra-hb.com/2007/09/30/self-confidence/#comment-3687</guid>
		<description>دستدار نکند خوب وبلاکی درست کردی
انشالله درطول زندگیت موفق باشی</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>دستدار نکند خوب وبلاکی درست کردی<br />
انشالله درطول زندگیت موفق باشی</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: FI FI</title>
		<link>http://zahra-hb.com/1386/07/self-confidence/#comment-3659</link>
		<dc:creator>FI FI</dc:creator>
		<pubDate>Tue, 30 Nov 1999 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://www.zahra-hb.com/2007/09/30/self-confidence/#comment-3659</guid>
		<description>ممنون عزیزم موضوع های مفیدی بود</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>ممنون عزیزم موضوع های مفیدی بود</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: گنجینه اسرار</title>
		<link>http://zahra-hb.com/1386/07/self-confidence/#comment-3650</link>
		<dc:creator>گنجینه اسرار</dc:creator>
		<pubDate>Tue, 30 Nov 1999 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://www.zahra-hb.com/2007/09/30/self-confidence/#comment-3650</guid>
		<description>اصلا بشر طبعا  طوری آفریده شده که می خواهد هر کسی را در راهی که انتخاب کرده کمک کند.آن کسی که رو به بالا می رود برای رسیدن به آرزو ها یاری می کند و کسی که رو به پایین در حرکت است برای سقوط به اعماق پرتگاه هل می دهد. از این رو کسی که به خویشتن اعتماد ندارد مورد اعتماد هیچ کس قرار نمی گیرد...
 
سلام... شما وب جالبی دارید 
امید وارم به هدفی که در ذهنتون نقش بسته  بتونید جامع عمل بپوشونید
هر رسیدنی رفتن نیست اما برای رسیدن مجبور به رفتنیم</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>اصلا بشر طبعا  طوری آفریده شده که می خواهد هر کسی را در راهی که انتخاب کرده کمک کند.آن کسی که رو به بالا می رود برای رسیدن به آرزو ها یاری می کند و کسی که رو به پایین در حرکت است برای سقوط به اعماق پرتگاه هل می دهد. از این رو کسی که به خویشتن اعتماد ندارد مورد اعتماد هیچ کس قرار نمی گیرد&#8230;</p>
<p>سلام&#8230; شما وب جالبی دارید<br />
امید وارم به هدفی که در ذهنتون نقش بسته  بتونید جامع عمل بپوشونید<br />
هر رسیدنی رفتن نیست اما برای رسیدن مجبور به رفتنیم</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: یه پسره که هیچی نیست و نمی خواد چیزی باشه جز خودش</title>
		<link>http://zahra-hb.com/1386/07/self-confidence/#comment-3569</link>
		<dc:creator>یه پسره که هیچی نیست و نمی خواد چیزی باشه جز خودش</dc:creator>
		<pubDate>Tue, 30 Nov 1999 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://www.zahra-hb.com/2007/09/30/self-confidence/#comment-3569</guid>
		<description>حرفمو پس می گیرم
نه بین منو تو فاصله زیاده
خیلی زیاد 
بیخود خودمو گول نزنم 
تنهایی تو تقدیر من نوشته شده و با هیچ پاک کنی پاک نمیشه
من خیلی وقته که با این مساله کنار اومدم و به جای نشستن و غصه خوردن، می ایستم و از تنهایی قشنگم لذت می برم

تو . نه .تو حتی تو -x جان- که میگی، یه جوری میگی که  آدم به بچه همسایش میگه.شاید به خاطر اینکه تو بزرگتر از منی
تو توی تنهایی من جایی نداری، همون طوری که من تو تنهایی تو هیج جایی ندارم
دیدی چی شد؟
بازم رسیدم به همین حرف که مدت هاست فهمیدم یه حقیقت
« آدم ها تو این دنیا تنهان.حتی با وجود خواهر، برادر، دوست ... تنهای تنهای تنها.
فقط خودتی و خودت .هیچ کس برای آدم  نمی مونه..هیچکس جز خودش
تنها تنها تنهام مثل همیشه»
نمیدونم
نمی دونم چرا دارم این حرف ها رو اینجا می نویسم

میدونم که فشار دادن ثبت نظر یه حماقت، مثل کامنت قبلی که گذاشتنش یه حماقت بود

امیدوارم تو هیچ وقت این حرف ها رو نخونی</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>حرفمو پس می گیرم<br />
نه بین منو تو فاصله زیاده<br />
خیلی زیاد<br />
بیخود خودمو گول نزنم<br />
تنهایی تو تقدیر من نوشته شده و با هیچ پاک کنی پاک نمیشه<br />
من خیلی وقته که با این مساله کنار اومدم و به جای نشستن و غصه خوردن، می ایستم و از تنهایی قشنگم لذت می برم</p>
<p>تو . نه .تو حتی تو -x جان- که میگی، یه جوری میگی که  آدم به بچه همسایش میگه.شاید به خاطر اینکه تو بزرگتر از منی<br />
تو توی تنهایی من جایی نداری، همون طوری که من تو تنهایی تو هیج جایی ندارم<br />
دیدی چی شد؟<br />
بازم رسیدم به همین حرف که مدت هاست فهمیدم یه حقیقت<br />
« آدم ها تو این دنیا تنهان.حتی با وجود خواهر، برادر، دوست &#8230; تنهای تنهای تنها.<br />
فقط خودتی و خودت .هیچ کس برای آدم  نمی مونه..هیچکس جز خودش<br />
تنها تنها تنهام مثل همیشه»<br />
نمیدونم<br />
نمی دونم چرا دارم این حرف ها رو اینجا می نویسم</p>
<p>میدونم که فشار دادن ثبت نظر یه حماقت، مثل کامنت قبلی که گذاشتنش یه حماقت بود</p>
<p>امیدوارم تو هیچ وقت این حرف ها رو نخونی</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: یه پسره که هیچی نیست و نمی خواد چیزی باشه جز خودش</title>
		<link>http://zahra-hb.com/1386/07/self-confidence/#comment-3568</link>
		<dc:creator>یه پسره که هیچی نیست و نمی خواد چیزی باشه جز خودش</dc:creator>
		<pubDate>Tue, 30 Nov 1999 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://www.zahra-hb.com/2007/09/30/self-confidence/#comment-3568</guid>
		<description>دیدی ان جام پیدات کردم
راست یه مطلبی رو اینجا می نویسم چون میدونم به اینجا سر نمی زنی و تو چت و با مهمتر از اون کامنتاهی رواروس گفتنش درست نیست 
 
دوست دارم
البته نه اینکه عاشقم 
یا دخیل ببندم که(عذر می خوام) زنم شی
نه.یه جوری که گفتنی نیست..

من دوست دارم</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>دیدی ان جام پیدات کردم<br />
راست یه مطلبی رو اینجا می نویسم چون میدونم به اینجا سر نمی زنی و تو چت و با مهمتر از اون کامنتاهی رواروس گفتنش درست نیست </p>
<p>دوست دارم<br />
البته نه اینکه عاشقم<br />
یا دخیل ببندم که(عذر می خوام) زنم شی<br />
نه.یه جوری که گفتنی نیست..</p>
<p>من دوست دارم</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: محمد</title>
		<link>http://zahra-hb.com/1386/07/self-confidence/#comment-3507</link>
		<dc:creator>محمد</dc:creator>
		<pubDate>Tue, 30 Nov 1999 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://www.zahra-hb.com/2007/09/30/self-confidence/#comment-3507</guid>
		<description>سلام، التماس دعای زیاد تو این شبها...

جدا فقط 45 درصد...؟ 

من شدم 75!</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>سلام، التماس دعای زیاد تو این شبها&#8230;</p>
<p>جدا فقط ۴۵ درصد&#8230;؟ </p>
<p>من شدم ۷۵!</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: خانمه</title>
		<link>http://zahra-hb.com/1386/07/self-confidence/#comment-3501</link>
		<dc:creator>خانمه</dc:creator>
		<pubDate>Tue, 30 Nov 1999 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://www.zahra-hb.com/2007/09/30/self-confidence/#comment-3501</guid>
		<description>من یه مدت شغلم رفتن به کلاس های کامپیوتر بود.همیشه جلسه اول این کلاس ها برام جالب بود.بیشتر آقایون یه سوالاتی میپرسیدن که آدم فکر میکرد اینا قراره برن مایکروسافت استخدام بشن!!!!اونوقت تو جلسات بعدی از پس نوشتن یه الگوریتم ساده هم بر نمیومدن...</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>من یه مدت شغلم رفتن به کلاس های کامپیوتر بود.همیشه جلسه اول این کلاس ها برام جالب بود.بیشتر آقایون یه سوالاتی میپرسیدن که آدم فکر میکرد اینا قراره برن مایکروسافت استخدام بشن!!!!اونوقت تو جلسات بعدی از پس نوشتن یه الگوریتم ساده هم بر نمیومدن&#8230;</p>
]]></content:encoded>
	</item>
</channel>
</rss>
