۱۳۸۶-۰۷-۴
خاطرات مدرسه
* اگه ایمیلی با عنوان امتحان کنید و یا همچین چیزی از طرف ایمیلهای من دریافت کردید بازش نکنین. چون مطمئنا اسپم هست. همین!
* از دیگر مشخصات بارز مردای ایرانی (البته به جز بوی عرق در تمام فصول ساده و دست کردن در دماغ در تمامی ساعات) همانا ریختن آب دهان بر سطوح مختلف حتی گل و گیاه و چمن، اونهم در انظار و اماکن عمومی هست!
* این چند روزه همش دارم به خاطرات مدرسه فکر میکنم. من اون موقع ها خیلی بچه شری بودم. در عین حال همیشه شاگرد ممتاز بودم. یادم یه بار سر دیکته درس ژاله گل ها را آب می داد (یا همچین چیزی) نمره ام شد ۱۷! معلممونم که اصلا ازم انتظار نداشت گفت که باید آخر ساعت بمونم تا با من بیشتر کار کنه (اکثر بچه تنبلها آخر ساعت میموندن که باهاشون بیشتر کار بشه)! آقا مگه من زیرش میرفتم؟! از یه طرف کله شقیم که باعث میشد دختر همسایه مون که زودتر میره به مامانم بگه زهرا قاتی بچه تنبلا شده از یه طرف نشستن سر ساعت آخر کلاس. این شد که اولش با پررویی تمام داد زدم سر معلممون که باید به من ۲۰ بدی!!!
اون بیچاره هم که اصلا زیر بار نرفت. بعد دیدم که خشونت فایده نداره سیاست به خرج دادم و زدم زیر گریه! با چنان صدای بلندی گریه کردم که مدیر و باقی معلما اومدن سر کلاس ما:-) حالا منم عین این بچه های لوس پامو محکم به زمین می کوبیدم که الا و بلا من ۲۰ میخوام:-) آخرش مدیرمون منو برد دفتر و بعد از کلی نوازش و دلجویی گفت که باید خودم ۲۰ بگیرم مثل اون ۲۰هایی قبلی و معلم به هیشکی ۲۰ الکی نمیتونه بده!
همین ماجرا باعث شد اظهار فضل من گل بکنه و به معلمه ثابت کنم که اشتباه کرده که من ۱۷ گرفتم!!! هر وقت مبصرهای سال بالاتر می اومدن کلاس اول که اجازه بگیرن من برم یه مسئله ریاضی رو واسه سال دوم یا سوم حل کنم (معلمای سالای بالاتر میخواستن اینطوری به بچه های بیچاره کلاسشون بفهمونن که شماها خنگین که یه بچه کلاس اولی اینا رو حل می کنه) من کلی به معلم کلاسمون قیف میدادم:دی
تا اینکه شد ثلث اول و ما باید برای اولین بار امتحان ریاضی می دادیم. من اون موقع تصور درستی از امتحان نداشتم و نمیدونستم که جوابای امتحان رو فقط باید روی برگه نوشت و لازم نیست با صدای بلند بگم!
اون موقع اول امتحان معلممون یه بار سوالا رو میخوند. من هم بلافاصله بعد از خوندن هر سوال جوابش رو می گفتم:-))))))))
هر چی معلممون منو نیشگون می گرفت که بالام جان این امتحانه و نمیخواد جلوی همه اظهار فضل کنی و همینو فقط باید توی برگه بنویسی فایده نداشت که نداشت. این شد که من رو از جلسه اخراج کرد تا باقی سوالا رو بخونه و بعدشم با گریه های من و دخالت خانوم مدیرمون دوباره به سر جلسه امتحان برگشتم:-)
* حالا بر عکس توی دانشگاه هر چی که فکر میکردم تا آخر جلسه امتحان هم یادم نمی اومد که جواب سوال چیه؟:دی
* من یکی از نوشته هامو پس میگیرم. (شما در یک مهمانی یک دختر زیبا را میبینید و…) همونی که توش نوشته بودم چرا بعضی از دخترای هم سن و سال خودمون همش توی وبلاگ غر میزنن و ناراحتن و مطالب غمگین مینویسن. واقعیتش اینه که به نظرم وبلاگ جای خوبیه برای تخلیه اون چیزی که توی دل آدمه. به خصوص اگه کسی نشناسدش. الان فکر میکنم حتی خوندن اینجور نوشته ها هم میتونه جالب باشه از این نظر که حس همدردی آدم رو شکوفا میکنه و حتی برای خود اون فرد. بارها توی این فیلما و کتابا دیدیم که یکی از روشهای تخلیه هیجانات نوشتن هست. حالا اگه این نوشته رو چند تا ناشناس بخونن که احیانن تجربه مشترکی هم داشته باشن و همدردی و راهنماییش کنن چه اشکالی داره؟ خیلی هم خوبه.


سیما Reply:
تیر ۱م, ۱۳۸۸ at ۸:۲۱ ب.ظ
من می دونم ایشون هم حرف بدی زدند اما شما هم حق توهین ندارید.