۱۳۸۶-۰۷-۲۵
حس مسئولیت پذیری
* زین همرهان سست عناصر دلم گرفت…
یکی از بهترین حسهایی که خداوند به آدم میده حس مسئولیت پذیری هست. چقدر خوبه که در قبال تمام حرفهایی که میزنیم، وعده هایی که میدیم، نگاه هایی که می کنیم، مسئول باشیم. اینطوری هیچوقت حاضر نمیشیم که با رفتارمون، حرفامون و یا حتی یک نگاه تحقیر کننده به فردی که داره از کنارمون گذر می کنه باعث رنجش دیگران بشیم. بالاخره یه روزی ما باید پیش خدا جوابگو باشیم. اونجا دقیقا لحظه ایست که دلمون و یا تک تک اعضامون خودشون پاسخگو هستند و متاسفانه یا خوشبختانه دیگه نمیشه دروغ گفت! ببینیم بعضی از این آدمهایی که هرزچندگاهی مصیبتی رو سرمون آوردن اونجا دیگه چطوری میتونن ما رو پس بزنن و جواب بدن. خوشبختانه خداوند از حق خودش میگذره ولی از حق بنده هاش نه… اینه که انتقام در این دنیا هیچ فایده ای نداره! حقیقتش دوست ندارم بیشتر از این اینجا آه و ناله کنم… چون خودم هم خیلی مقصرم
واقعا خدا نکنه کسی این حس رو نداشته باشه چنین آدمی پتانسیل این رو داره که زندگی خیلیا رو به نابودی بکشه و بارها این کارشو تکرار بکنه و وقتیم ازش سوال بشه با بی خیالی تمام جواب بده که دیگه بعدش به اون مربوط نیست و لابد فقط تا اینجایی بهش مربوطه که قرار بوده چیزی رو ویران کنه!!!
* یه دو تا آهنگ هستش که خیلی دلم میخواد فایلشون رو دانلود کنم ولی چیزی پیدا نکردم شاید چون اسمشون رو بلد نیستم. میشه خواهش کنم کمک کنین؟ اولیش اسمش رد خون هست که علیرضا افتخاری خونده. اینم شعرش که علی معلم سروده:
رد خون یه رد خونه روی ایوون توی باغچه
غلاف خالی خنجر پای گلدون روی طاقچه
طرح زخم یه قناری توی کابوسی که مرده
حتی تیری که شکسته تو پر سیاه زاغچه
میشه این حرفها رو خوندن خوندن و آتیش سوزوندن
همیشه مساله اینه بی تو موندن یا نموندن
این همه عور و ادا هست تو تنک مثل عروسک
وقتی مهمونه جنونه میشه عقل رو سر دووندن
* دومیش هم تیتراژ پایانی سریال مدار صفر درجه است که من خیلی دوستش می دارم. اینم شعرش که افشین یداللهی سروده و خواننده اش رو نمیدونم:
وقتی گریبان عدم با دست خلقت میدرید
وقتی ابد چشم تو را پیش از ازل میآفرید
وقتی زمین ناز تو را در آسمانها میکشید
وقتی عطش طعم تو را با اشکهایم میچشید
من عاشق چشمت شدم، نه عقل بود ونه دلی
چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی
یک آن شد این عاشق شدن، دنیا همان یک لحظه بود
آن دم که چشمانت مرا از عمق چشمانم ربود
وقتی که من عاشق شدم شیطان به نامم سجده کرد
آدم زمینیتر شد و عالم به آدم سجده کرد
من بودم و چشمان تو، نه آتشی و نه گلی
چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی

