۱۳۸۶-۰۶-۲۷
سوالات و مطالب موبایلی
* نوشتن بعضی مطالب توی وبلاگ فایده نداره یعنی ها بعضی مطالبی که آدم توی وبلاگش مینویسه مخاطب خاص دارن. یعنی آدم دلش میخواد بعد نوشتن اون مطلب و اطمینان از خوندنش توسط طرف مقابل، اون طرف یه زنگی اس ام اسی ایمیلی چیزی بزنه حالش رو بپرسه و نگرانیش رو درک کنه. مثلا همین مطلبم. دلم میخواست اون دوستم اینکارو بکنه. ولی خوب نشد. نکرد…
* سوالات موبایلی:
۱- گوشی من اوایل هیچ مشکلی نداشت. اما الان بعد از مدت کمی مثلا چند دقیقه که باهاش بازی می کنم (منظورم بازیهای موبایلی هست) هنگ می کنه و خیلی کند میشه. به نظر شما مشکل از چی میتونه باشه؟ عمر گوشیم حدودا ۶ یا ۷ ماه هست و مدلش نوکیا ۶۱۲۵ هست. باتریشم از نوعی که مشکل دارند و منفجر میشن نیست. میشه خواهش کنم بگید اگه مشکل مشابهی داشتید چطوری رفعش کردید؟!
۲- دقیقا همون زمانی که به موبایل احتیاج دارم یا خودش رو جا میذارم و یا شارژرش رو! بارها شده که در روز کار واجب داشتم و شارژ نداشتم و اونوقت یادم رفته شارژر رو با خودم بیارم!
موقع مسافرت رفتن که فبها! یکی از بزرگترین دغدغه های من جا نگذاشتن موبایلم هست! حالا باز شارژر رو میشه خرید. چون من خودم بس که یادم رفته بود یه دونه زاپاس از هر کدوم از شارژرهای گوشیهای سابقم توی شمالم گذاشتم:-) یعنی همینجوری موندن. سوال آیا شارژر بیسیم هم وجود داره؟ یعنی شارژرهایی که با باطری کار کنن و نه برق؟! حالا آدم باید یادش بمونه باطری شارژره رو هم شارژ کنه!!!
* بعضی روزاست که آدم خیلی سرش شلوغه و کلی کار داره اونوقت دوستان و خانواده اش هی بهش زنگ میزنن. اونوقت یه روزایی داری از تنهایی و بی حالی میمیری هیشکی نیست یه اس ام اس بزنه که ببینه زنده ای یا نه؟ چند روز پیش توی یه سمیناری بودیم که اتفاقا گروه مام ارائه داشت و من مثل همیشه هول بودم!!! سایر ملت که از نظر من افراد بسیار خفنی (از جهات خاصی البته) محسوب می شدن، همه ساکت و محترم نشسته بودن و گوش میکردن. اونوقت توی اون هیرو ویری یه بار یکی از دوستای دوره دبیرستانم زنگ زد و یه بارم بابام و یه بارم مامانم!!! حالا من هرچی یواش حرف میزدم که سمینارم مامانم میگفت الااااااهی بمیرم واسه چی سرما خوردی دخترم؟ پاشو بیا شمال خودم ازت مراقبت کنم!!! آخرش با ضایع بازی تمام و در حالیکه احساس میکردم اینجوری خفه حرف زدن فایده نداره و در حالیکه وزن بدنم اون لحظه یه هفتصد هشتصد کیلویی شده بود از جام پام شدم رفتم بیرون! آخه بدبختی اینجا بود که کفشامم پاشنه دار بودن اونم از این مدل جدیدایی که عروسکی هستن و پاشنه کوتاه دارن و صدااا میدن! حالا من یه عمره اصلا از این کفشا نمی خرماااااا اون روزی هم که کفشه رو تست کردم روی یه زیر انداز بود و منه خنگ یادم رفت که برم روی سرامیکش راه برم که ببینم صدا میده یا نه؟ تازه هم دوستم و هم مامانم اصرار داشتن که حرفای مهمی دارن و همون لحظه باید بگن و نمیشه بمونه واسه چند ساعت دیگه :دی
* آزمایش یک واکسن جدید
سازمان بهداشت جهانی برای آزمایش یک واکسن خطرناک و جدید احتیاج یه داوطلب داشت. از میان مراجعین فقط سه نفر واجد شرایط اعلام شدند:
یک آلمانی، یک فرانسوی و یک ایرانی
قرار شد با تک تک آنان مصاحبه شود برای انتخاب نهایی مصاحبه گراز آلمانی پرسید: برای این کار چقدر پول میخواهید؟ او گفت من صد هزار دلار، این را میدهم به زنم که اگر از این واکسن مردم یا فلج شدم، زنم بی پول نماند. مصاحبه گر او را مرخص کرد و همین سوال را از فرانسوی نمود. او گفت من دویست هزار دلار میگیرم، صدهزار تا برای زنم و صد هزار تا برای دوست دخترم …
وقتی او هم رفت، ایرانی گفت من سیصد هزار دلار می خواهم.
صد هزار برای خودم
صد هزار تا هم حق حساب شما
صد هزار تاش هم میدیم به آلمانی که واکسن را بهش بزنیم !!!

