<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?><rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
		>
<channel>
	<title>دیدگاه‌ها برای: معلم خوبی نبودم</title>
	<atom:link href="http://zahra-hb.com/1386/06/i-was-not-a-good-teacher/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://zahra-hb.com/1386/06/i-was-not-a-good-teacher/</link>
	<description>دست نوشته ها و خاطرات یک دختر ایرانی</description>
	<lastBuildDate>Sun, 12 Feb 2012 06:38:16 +0000</lastBuildDate>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.org/?v=3.3.1</generator>
	<item>
		<title>با: علی</title>
		<link>http://zahra-hb.com/1386/06/i-was-not-a-good-teacher/comment-page-1/#comment-47825</link>
		<dc:creator>علی</dc:creator>
		<pubDate>Thu, 01 Jan 1970 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://www.zahra-hb.com/2007/09/16/im-not-a-good-teacher/#comment-47825</guid>
		<description>چون بهشون خیانت مکی
نن!kootkuawit@yahoo.com</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>چون بهشون خیانت مکی<br />
نن!kootkuawit@yahoo.com</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: علی</title>
		<link>http://zahra-hb.com/1386/06/i-was-not-a-good-teacher/comment-page-1/#comment-47824</link>
		<dc:creator>علی</dc:creator>
		<pubDate>Thu, 01 Jan 1970 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://www.zahra-hb.com/2007/09/16/im-not-a-good-teacher/#comment-47824</guid>
		<description>یک مثل ژاپنی میگه همیشه زشت ترین افراد تو عشقشون صمیمی میمانن؟به نظرتون چرا اینطوریه؟                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                     زهرا جان توکل کن!                از پرو پاقرسترین طزفدازاتم</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>یک مثل ژاپنی میگه همیشه زشت ترین افراد تو عشقشون صمیمی میمانن؟به نظرتون چرا اینطوریه؟                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                     زهرا جان توکل کن!                از پرو پاقرسترین طزفدازاتم</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: sasha</title>
		<link>http://zahra-hb.com/1386/06/i-was-not-a-good-teacher/comment-page-1/#comment-44548</link>
		<dc:creator>sasha</dc:creator>
		<pubDate>Thu, 01 Jan 1970 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://www.zahra-hb.com/2007/09/16/im-not-a-good-teacher/#comment-44548</guid>
		<description>سلام.من یه سوال دارم.چرا پسرها زود عاشق میشن و زودتر هم فراموش میکنن اما دخترها دیر عاشق میشن وهرگز فراموش نمیکنن؟</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>سلام.من یه سوال دارم.چرا پسرها زود عاشق میشن و زودتر هم فراموش میکنن اما دخترها دیر عاشق میشن وهرگز فراموش نمیکنن؟</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: مریم</title>
		<link>http://zahra-hb.com/1386/06/i-was-not-a-good-teacher/comment-page-1/#comment-8357</link>
		<dc:creator>مریم</dc:creator>
		<pubDate>Thu, 01 Jan 1970 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://www.zahra-hb.com/2007/09/16/im-not-a-good-teacher/#comment-8357</guid>
		<description>خوب بود</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>خوب بود</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: تانیا</title>
		<link>http://zahra-hb.com/1386/06/i-was-not-a-good-teacher/comment-page-1/#comment-7680</link>
		<dc:creator>تانیا</dc:creator>
		<pubDate>Thu, 01 Jan 1970 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://www.zahra-hb.com/2007/09/16/im-not-a-good-teacher/#comment-7680</guid>
		<description>رو بینیم بابا حال نداریم</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>رو بینیم بابا حال نداریم</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: Maryam, Me &#38; Myself</title>
		<link>http://zahra-hb.com/1386/06/i-was-not-a-good-teacher/comment-page-1/#comment-3398</link>
		<dc:creator>Maryam, Me &#38; Myself</dc:creator>
		<pubDate>Thu, 01 Jan 1970 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://www.zahra-hb.com/2007/09/16/im-not-a-good-teacher/#comment-3398</guid>
		<description>سلام زهرا؛ می‌فهمم حال‌ت رو ولی کاری‌ش نمیشه کرد.
خدا میگه: خداوند حال قومی رو تغییر نمیده مگه اینکه خودشون، خودشون رو تغییر بدن.

مث بیدار کردن آدمی‌ه که خودش رو زده باشه به خواب.
من هم از این کارا زیاد کردم ولی بعضی وقتا شکست خوردم؛ هرچند بعضی چیزا باید اتفاق بیفتن و دست من و تو هم نیست. مهم این‌ه که تو تلاش کردی. همین باید برات کافی باشه هرچند اخلاق‌ت رو می شناسم، مث منی، نمی‌تونی بی‌خیال شی.

دوست من یک عدد بوی‌فرند داشت از اینایی که با ۲۰۰ نفر در آن واحد قرار میذارن.
من یه بار پسره رو دیدم فهمیدم چه مدلی‌ه ولی هرچی به این دوست‌م می‌گفتم، قبول نمی‌کرد! یه بارم از دهن‌ش پرید به پسره گفت من ازش خوش‌م نمیاد. اون هم دیوونه. زنگ زد به دوست‌م، داد بیداد و تهدید که دیگه حق نداری با این دختره - یعنی من - حرف بزنی و یا جای من‌ه یا جای اون و از این حرفا. هر چی هم فحش بلد بود نوشته ایمیل کرد واسه من. در کمال شجاعت هم یه کپی‌ش رو فرستاد واسه دوست‌م!

بهش گفتم اگه انتخاب‌ت این‌ه به عنوان همسر آینده‌ت، واقعاً باید بهت تبریک گفت ولی دیگه جایی توی زندگی من نداری اگه با چنین آدمی باشی.
هر چی هم دوست‌م گریه زاری کرد، محل نذاشتم!

خلاصه بعد چند وقت به حرف‌م رسید و به هم زد باهاش.
با یکی دیگه هم همین ماجرا رو تکرار کرد.
اما سومین دوست‌پسرش خیلی پسر خوبی بود. حتی اومد خواستگاری‌ش اما مامان دوست‌م قبول نکرد چون می‌خواست داماد آینده‌ش پولدار باشه و حتماً هم دکترا داشته باشه! هر روز زیر گوش دوست‌م می‌خوند که با فلانی که دکترا داره ازدواج کن! اومد خواستگاری‌ت باید قبول کنی..

دوست‌م این بی‌اف ش رو خیلی دوست داشت.
هر چی بهش گفتم آدم باید با شناخت تصمیم بگیره و تو میخوای زندگی کنه نه مامان‌ت، گوش نداد! حالا همه کار می‌کردا! این دفعه حرف‌گوش‌کن شده بود!

سرت رو درد نیارم! رفت با آقای دکتر ازدواج کرد و تموم!
بله رو نگفته، پشیمون بود! الان هم همه‌ش یا قهرن یا دعوا!
یعنی ۶ ماهی هست اصلاً ازش خبر ندارم، قبل‌ش ولی همینی بود که برات گفتم.

تو فکر کن آدمی که اول خواستگاری بداخلاق و عصبی‌ه، بعدش چی میخواد بشه!
واقعاً ناراحت میشم وقتی یادم میاد ولی گوش نداد به حرف‌م.

اوایل خیلی غصه خوردم اما دیدم وظیفه‌م رو انجام داده‌م، گاهی آدم باید سرش به سنگ بخوره تا یه چیزایی رو یاد بگیره. زندگی اول امتحان می‌گیره، بعد درس میده.
تو اشتباهی نکردی، فقط نتیجه‌ت خیلی رضایت بخش نبوده در ظاهر. باطن‌ش رو خدا می‌دونه.

براش دعا کن. غصه خوردن چیزی رو عوض نمی‌کنه (:

راستی اسم بلاگ من، «مریمی» نیست عزیزم؛ Maryam, Me &amp; Myself هست! لطفاً لاگین کردی درست‌ش می‌کنی؟ من خیلی گیرم روی اسم بلاگ‌م. همه هم غلط می‌نویسن، حرص میدن من رو! آخر سکته می‌کنم کج میشم از دست شماها. بعد بمونم روی دست مامان‌م تو میای جواب بدی؟ :دی :دی

می‌دونم سرت شلوغ‌ه اما وقت کردی بهم ایمیل بزن اگه دوست داشتی.
کار ت دارم یه کم. می‌تونم خودم ایمیل بزنما ولی گم میشه توی باکس‌ت، نمی‌بینی‌ش.

مرسی برای لینک.
مواظب خودت باش.
سر افطار من رو هم دعا کن.</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>سلام زهرا؛ می‌فهمم حال‌ت رو ولی کاری‌ش نمیشه کرد.<br />
خدا میگه: خداوند حال قومی رو تغییر نمیده مگه اینکه خودشون، خودشون رو تغییر بدن.</p>
<p>مث بیدار کردن آدمی‌ه که خودش رو زده باشه به خواب.<br />
من هم از این کارا زیاد کردم ولی بعضی وقتا شکست خوردم؛ هرچند بعضی چیزا باید اتفاق بیفتن و دست من و تو هم نیست. مهم این‌ه که تو تلاش کردی. همین باید برات کافی باشه هرچند اخلاق‌ت رو می شناسم، مث منی، نمی‌تونی بی‌خیال شی.</p>
<p>دوست من یک عدد بوی‌فرند داشت از اینایی که با ۲۰۰ نفر در آن واحد قرار میذارن.<br />
من یه بار پسره رو دیدم فهمیدم چه مدلی‌ه ولی هرچی به این دوست‌م می‌گفتم، قبول نمی‌کرد! یه بارم از دهن‌ش پرید به پسره گفت من ازش خوش‌م نمیاد. اون هم دیوونه. زنگ زد به دوست‌م، داد بیداد و تهدید که دیگه حق نداری با این دختره &#8211; یعنی من &#8211; حرف بزنی و یا جای من‌ه یا جای اون و از این حرفا. هر چی هم فحش بلد بود نوشته ایمیل کرد واسه من. در کمال شجاعت هم یه کپی‌ش رو فرستاد واسه دوست‌م!</p>
<p>بهش گفتم اگه انتخاب‌ت این‌ه به عنوان همسر آینده‌ت، واقعاً باید بهت تبریک گفت ولی دیگه جایی توی زندگی من نداری اگه با چنین آدمی باشی.<br />
هر چی هم دوست‌م گریه زاری کرد، محل نذاشتم!</p>
<p>خلاصه بعد چند وقت به حرف‌م رسید و به هم زد باهاش.<br />
با یکی دیگه هم همین ماجرا رو تکرار کرد.<br />
اما سومین دوست‌پسرش خیلی پسر خوبی بود. حتی اومد خواستگاری‌ش اما مامان دوست‌م قبول نکرد چون می‌خواست داماد آینده‌ش پولدار باشه و حتماً هم دکترا داشته باشه! هر روز زیر گوش دوست‌م می‌خوند که با فلانی که دکترا داره ازدواج کن! اومد خواستگاری‌ت باید قبول کنی..</p>
<p>دوست‌م این بی‌اف ش رو خیلی دوست داشت.<br />
هر چی بهش گفتم آدم باید با شناخت تصمیم بگیره و تو میخوای زندگی کنه نه مامان‌ت، گوش نداد! حالا همه کار می‌کردا! این دفعه حرف‌گوش‌کن شده بود!</p>
<p>سرت رو درد نیارم! رفت با آقای دکتر ازدواج کرد و تموم!<br />
بله رو نگفته، پشیمون بود! الان هم همه‌ش یا قهرن یا دعوا!<br />
یعنی ۶ ماهی هست اصلاً ازش خبر ندارم، قبل‌ش ولی همینی بود که برات گفتم.</p>
<p>تو فکر کن آدمی که اول خواستگاری بداخلاق و عصبی‌ه، بعدش چی میخواد بشه!<br />
واقعاً ناراحت میشم وقتی یادم میاد ولی گوش نداد به حرف‌م.</p>
<p>اوایل خیلی غصه خوردم اما دیدم وظیفه‌م رو انجام داده‌م، گاهی آدم باید سرش به سنگ بخوره تا یه چیزایی رو یاد بگیره. زندگی اول امتحان می‌گیره، بعد درس میده.<br />
تو اشتباهی نکردی، فقط نتیجه‌ت خیلی رضایت بخش نبوده در ظاهر. باطن‌ش رو خدا می‌دونه.</p>
<p>براش دعا کن. غصه خوردن چیزی رو عوض نمی‌کنه (:</p>
<p>راستی اسم بلاگ من، «مریمی» نیست عزیزم؛ Maryam, Me &amp; Myself هست! لطفاً لاگین کردی درست‌ش می‌کنی؟ من خیلی گیرم روی اسم بلاگ‌م. همه هم غلط می‌نویسن، حرص میدن من رو! آخر سکته می‌کنم کج میشم از دست شماها. بعد بمونم روی دست مامان‌م تو میای جواب بدی؟ :دی :دی</p>
<p>می‌دونم سرت شلوغ‌ه اما وقت کردی بهم ایمیل بزن اگه دوست داشتی.<br />
کار ت دارم یه کم. می‌تونم خودم ایمیل بزنما ولی گم میشه توی باکس‌ت، نمی‌بینی‌ش.</p>
<p>مرسی برای لینک.<br />
مواظب خودت باش.<br />
سر افطار من رو هم دعا کن.</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: سحر</title>
		<link>http://zahra-hb.com/1386/06/i-was-not-a-good-teacher/comment-page-1/#comment-3330</link>
		<dc:creator>سحر</dc:creator>
		<pubDate>Thu, 01 Jan 1970 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://www.zahra-hb.com/2007/09/16/im-not-a-good-teacher/#comment-3330</guid>
		<description>این میلاد بی سانسور عجب آدم لزجیه!</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>این میلاد بی سانسور عجب آدم لزجیه!</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: عبدالجبار</title>
		<link>http://zahra-hb.com/1386/06/i-was-not-a-good-teacher/comment-page-1/#comment-3328</link>
		<dc:creator>عبدالجبار</dc:creator>
		<pubDate>Thu, 01 Jan 1970 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://www.zahra-hb.com/2007/09/16/im-not-a-good-teacher/#comment-3328</guid>
		<description>اول سلام
بعدش پست خوبی بود این رفیقتو نصیحت کن ادم بشه البته بعید میدونم این توی تربیت خانوادگی هست مظلوم پروری کردن جزء افتخارات بعضی خانواده هاست (مثل خانواده خودم) ولی من کلی زور زدم تا یکم جربزه پیدا کنم توی این جنگل باید زور زد
و اما در مورد این میلاد بی سانسور این اراجیف را چه جوری سر هم کردی خیلی هنر میخواهد مجبورم کردی یه سری به وبلاگت بزنم چه سیاه و مسخرس با اون فونتش اه اه به جای روده درازی اینجا یه سرو سامانی به وبلاگ خودت بده حالا همچین از زهرا انتقاد میکنه یکی ندونه فکر میکنه این خانم رئیس جمهور ایرانه</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>اول سلام<br />
بعدش پست خوبی بود این رفیقتو نصیحت کن ادم بشه البته بعید میدونم این توی تربیت خانوادگی هست مظلوم پروری کردن جزء افتخارات بعضی خانواده هاست (مثل خانواده خودم) ولی من کلی زور زدم تا یکم جربزه پیدا کنم توی این جنگل باید زور زد<br />
و اما در مورد این میلاد بی سانسور این اراجیف را چه جوری سر هم کردی خیلی هنر میخواهد مجبورم کردی یه سری به وبلاگت بزنم چه سیاه و مسخرس با اون فونتش اه اه به جای روده درازی اینجا یه سرو سامانی به وبلاگ خودت بده حالا همچین از زهرا انتقاد میکنه یکی ندونه فکر میکنه این خانم رئیس جمهور ایرانه</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: موشی</title>
		<link>http://zahra-hb.com/1386/06/i-was-not-a-good-teacher/comment-page-1/#comment-3326</link>
		<dc:creator>موشی</dc:creator>
		<pubDate>Thu, 01 Jan 1970 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://www.zahra-hb.com/2007/09/16/im-not-a-good-teacher/#comment-3326</guid>
		<description>به نظر من تو نمی تونی بجای کسی و برای ارزشهایی که فکر میکنی درسته بجنگی،
بهتره دوستات به این بلوغ فکری برسند که زندگی یک مسیر یک طرفه است و گرنه حتی اگر این بار هم با تلاش تو از مخمصه رها بشن دفعه بعد چی؟
هر کس خودش مسئول حوادث زندگیشه و  دست آوردهای زندگی ما وقتی ارزش دارن که خود ما براش جنگیده باشیم.
موفق باشی.</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>به نظر من تو نمی تونی بجای کسی و برای ارزشهایی که فکر میکنی درسته بجنگی،<br />
بهتره دوستات به این بلوغ فکری برسند که زندگی یک مسیر یک طرفه است و گرنه حتی اگر این بار هم با تلاش تو از مخمصه رها بشن دفعه بعد چی؟<br />
هر کس خودش مسئول حوادث زندگیشه و  دست آوردهای زندگی ما وقتی ارزش دارن که خود ما براش جنگیده باشیم.<br />
موفق باشی.</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: AZY</title>
		<link>http://zahra-hb.com/1386/06/i-was-not-a-good-teacher/comment-page-1/#comment-3325</link>
		<dc:creator>AZY</dc:creator>
		<pubDate>Thu, 01 Jan 1970 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://www.zahra-hb.com/2007/09/16/im-not-a-good-teacher/#comment-3325</guid>
		<description>پیرمردی دم دمای مرگ فرزندش رو صدا زد تا اخرین وصیتشو بکنه. وقتی پسر به بالین پدر اومد دستهاش رو گرفت و سعی کرد اخرین حرفهای پدر رو به گوش جان بشنوه. پیرمرد که با مرگ مبارزه می کرد به پسرش گفت این حرفها خیلی مهمه و همیشه یادت باشه. وقتی که تازه به دوره نوجوانی رسیده بودم می خواستم دنیا رو عوض کنم و این قدرتو تو خودم حس می کردم که همه دنیا رو می شه تغییر داد. جوانتر که شدم از تغییر دنیا دست کشیدم و گفتم همین کشوری که توش زندگی می کنم رو تغییر بدم فوق العاده است و افتادم توی خط حزب های سیاسی. میانسال که شدم فکر کردم اولین تغییر واجب مربوط به خانواده امه و سعی کردم ادمهای اطرافم رو تغییر بدم. ولی حالا که دم مرگم تازه فهمدیم رسالت من توی این دنیا کار روی خودم و تغییر خودم بود. و من تا وقتی که روی خودم نتونم کار کنم به درد تغییر هیچ کسی نمی خورم. ولی افسوس که دیر فهمیدم. تو پسرم راه منو نرو. اولین تغییر از خودت شروع می شه...</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>پیرمردی دم دمای مرگ فرزندش رو صدا زد تا اخرین وصیتشو بکنه. وقتی پسر به بالین پدر اومد دستهاش رو گرفت و سعی کرد اخرین حرفهای پدر رو به گوش جان بشنوه. پیرمرد که با مرگ مبارزه می کرد به پسرش گفت این حرفها خیلی مهمه و همیشه یادت باشه. وقتی که تازه به دوره نوجوانی رسیده بودم می خواستم دنیا رو عوض کنم و این قدرتو تو خودم حس می کردم که همه دنیا رو می شه تغییر داد. جوانتر که شدم از تغییر دنیا دست کشیدم و گفتم همین کشوری که توش زندگی می کنم رو تغییر بدم فوق العاده است و افتادم توی خط حزب های سیاسی. میانسال که شدم فکر کردم اولین تغییر واجب مربوط به خانواده امه و سعی کردم ادمهای اطرافم رو تغییر بدم. ولی حالا که دم مرگم تازه فهمدیم رسالت من توی این دنیا کار روی خودم و تغییر خودم بود. و من تا وقتی که روی خودم نتونم کار کنم به درد تغییر هیچ کسی نمی خورم. ولی افسوس که دیر فهمیدم. تو پسرم راه منو نرو. اولین تغییر از خودت شروع می شه&#8230;</p>
]]></content:encoded>
	</item>
</channel>
</rss>

