معلم خوبی نبودم

* همیشه توکل بهترین راه است.

* این روزها به شدت دلم میخواد جای کسی دیگه ای بودم. نه اشتباه نکنین منظورم نارضایتی از اینی که هستم نیست، منظورم دقیقا درس دادن به یکی از دوستانم هست. ای کاش جای اون بودم و بهش ثابت میکردم که چطور باید رفتار کنه و از حق خودش دفاع کنه. همین.
این روزا تازه دارم می فهمم که مواقعی که توی زندگی کم گذاشتم و از خودم دفاع نکردم چقدر باعث ناراحتی و رنجش خانواده و دوستانم شدم. تازه دارم می فهمم این حس خستگی از تلاش، خجالتی بودن برای بیان عقایدم و کلا اینجور چیزا چقدر باعث میشه من ضعیف به نظر بیام.
اما این مورد خاص رو من فکر می کنم اگه به جاش بودم مطئننا میتونستم حل کنم. چون در جریان ریز جزئیاتشم هستم و می بینم که یه عده چطور دارن زورگویی می کنن و این دوستم  علیرغم همه تشویقاتم تسلیم شده…
من این حسو  ۴- ۵ سال پیش هم داشتم. همون موقع که یکی از دوستان دوره دبیرستانم دلش میخواست دانشگاه قبول بشه ولی پدرش مخالف بود و میخواست اونو به زور به پسر یکی از دوستانش بده. من و مادرش خیلی تلاش کردیم که اون زیر بار نره. حتی خودم کلی براش کلاس خصوصی گذاشتم بی مزد و بی منت فقط برای اینکه دوستم بود و من اون رو دقیقا مثل خودم میدونستم. ولی اون می ترسید. در حین اینکه تلاش میکرد ولی به خودش ایمان نداشت و می ترسید و آخرشم همین ترس کار دستش داد. تسلیم شد و همونطوری زندگی رو پذیرفت که پدرش میخواست به زور بهش بقبولانه. من اون موقع تازه دانشگاه قبول شده بودم و وقتی مادرم خبر رو گفت حس میکردم الان خودش چقدر ناراحته و اینکه تمام زحماتم بر باد رفته و چقدر دلم به حال خودم می سوخت که نتونستم روش تاثیر بذارم… الان هم وضعیت تقریبا مشابهه. من خیلی برای این یکی هم وقت گذاشتم و خیلی نصیحتش کردم که درست بشه. مستقل بشه و روی پای خودش بایسته ولی ظاهرا اینبار هم محاسباتم اشتباه از آب در اومده. با پیش زمینه ای که از منیره داشتم روی روش زندگی این یکی خیلی کار کردم. اینهم تقریبا مثل منیره بود. هنوز بزرگ نشده و هنوز این موضوع رو قبول نکرده که آره درسته همه ما باید به پدر و مادرمون که اینقدر برامون زحمت کشیدن احترام بگذاریم اما قرار نیست سرنوشت زندگی آینده شو اونها با دلایل غیر منطقی شون (که هیچ کدوم از اقوامشم قبول نکردن) عوض کنن. حاضر نیست بیشتر از این تلاش کنه و زمان رو مدیریت کنه که رضایت اونها رو برای روشی که انتخاب کرده، جلب کنه. یا قادر نیست راضیشون کنه و یا ترسیده. هر دو تاش به نظرم روش آدمهای ضعیفه… میدونم داره با آینده اش بازی می کنه…
شکستی که نوشتم همین بود. اون موقع که داشتم اون مطلب رو می نوشتم هنوز شکست نخورده بودم اما از روحیات دوستم میفهمیدم که اون هم میخواد داغ منیره رو روی دلم بذاره. انگار که این اتفاق برای خودم افتاده باشه همونقدر ناراحت و پشیمانم. چون از روحیاتش هم خبر دارم…
دلم میخواست ای کاش قوی بود. اونقدر قوی که زیر بار زور نره. مسئله ساده ای نیست. زندگی آینده اش چیزی نیست که با زور بخواد درست بشه و یا احساسش چیزی نیست که با زور بتونه کنترل بشه. ای کاش پدر و مادرش کمی منطقی بودن.. ای کاش راهی وجود داشت که بتونم با پدر و مادرش صحبت کنم… ای کاش خودش اونقدر قوی بود که من این حرفا رو نمیزدم…
به نظر شما توی اینجور مواقع باید چیکار کرد؟ وقتی می بینی کاری از دستت بر نمیاد و فقط باید بنشینی و بذاری زمان بگذره؟ انگار که دوستم مرده. همین احساسو دارم.  تا زمانی که قوی بود انگار عضوی از خانواده ما بود ولی الان که تسلیم شده برای من عین بیگانه ها شده.

* تا حالا خودم رو آموزگار خوبی میدونستم. فکر میکردم میتونم شرایط رو عوض کنم. یعنی به تشویقهای خودم برای تغییر شیوه زندگی و فکرش ایمان داشتم ولی الان حس مادری رو دارم که علیرغم همه تلاشش فرزندش داره اعدام میشه… من شکست خوردم. من نتونستم فکرشو عوض کنم. یا ترسش رو بریزم و بهش ثابت کنم که تنها کسی که مشخص می کنه من الان چی بخونم کجا بخونم کجا کار کنم کجا برم دانشگاه با کی معاشرت کنم با کی دوست بشم و … خودمم. من میتونم از بزرگترهام حرف شنوی داشته باشم اما تا زمانی که حرف درست بزنن. حتی یک حدیث هم داریم که میگه تا زمانی از پدر و مادرت حرف بشنو که حرفشون حق باشه… همین.

* نمیتونم بیشتر از این توضیح بدم. چون هر دوی اونها اینجا رو میخونن. اگه چیزی نوشتم که ناراحتشون کرده، فقط به خاطر خودشون بوده و اینکه من دلم میخواست قوی باشن همین. وگرنه خودشون از نزدیک منو می شناسن و میدونن که چجور آدمیم.

۲۴ نظر

  1. علی ۱۳۸۶-۰۶-۲۵، ۳:۰۱ ب.ظ

    این چه استغناست یا رب این چه قادر حکمت است
    کین همه زخم نهان هست و مجال آه نیست

  2. ماکان ۱۳۸۶-۰۶-۲۵، ۴:۲۹ ب.ظ

    نمیشه! می دونی واقعا نمیشه! بعضی رفتار ها ریشه داره در بعضی آدم ها! واقعا نمیشه عوضش کرد!

  3. همشهری ۱۳۸۶-۰۶-۲۵، ۴:۵۰ ب.ظ

    مهم اینه که آدم تلاششو بکنه. همین.
    چون اول و آخر همه چی به اون بستگی داره که توکل میکنی

  4. عبدالله ۱۳۸۶-۰۶-۲۵، ۱۱:۵۳ ب.ظ

    نفهمیدم این مطالب جه ربطی به توکل داشت؟

  5. allooche ۱۳۸۶-۰۶-۲۶، ۱۲:۰۴ ق.ظ

    nobody can change anyone

  6. خانمه ۱۳۸۶-۰۶-۲۶، ۱۰:۰۹ ق.ظ

    بعضی وقتها واقعا نمیشه رو حرفشون حرف زد.اینو قبول کن.چون تو موقعیتش قرار نگرفتی شاید درست نمیتونی موقعیت دوستانت رو درک کنی.
    همه مسایل از یک راه حل نمیشه.

  7. بماچه!!! ۱۳۸۶-۰۶-۲۶، ۱۱:۰۶ ق.ظ

    من خودم نه پدرم نه مادر !!
    ولی فرزند که هستم!
    این را شخصا تجربه کردم شخصا اگر پدر و مادر راه اشتباه هم که باشه
    بذارن جلو پای آدم (مگر غیر از راه کفر و شرک) باید انجام بدیم چون خود خدا اون راه رو براتون ردیف می کنه و عاقبت بخیر می شید.
    اینم تجربه ما بعد از هزار هزار هزار گوگل !!!! زمین خوردن ما بعد از گوش ندادن حرف پدر و مادر!!!

    بای — زهرا

  8. روژ ۱۳۸۶-۰۶-۲۶، ۱:۱۵ ب.ظ

    سلام زهرا جان
    ممنون از لینکت، تازه باید بگم که این ساعت کار استخرها در ماه رمضان بدتر هم شده و خیلی از استخرها الان کلاً به مدت یک ماه برای خانم ها تعطیله!

  9. من،مرجان،شوهر می خواهم ۱۳۸۶-۰۶-۲۶، ۱:۴۱ ب.ظ

    سلام جیگر!
    پیش ما بیا!

  10. من،مرجان،شوهر می خواهم ۱۳۸۶-۰۶-۲۶، ۱:۵۱ ب.ظ

    اینو باش!
    من اگه به پسرا این قدر رو میدادم که رو دست بابام نمی موندم!!

  11. عماد ۱۳۸۶-۰۶-۲۶، ۳:۰۴ ب.ظ

    سلام دوست عزیز وبلاگ جالبی داری اگر با تبادل لینک موافقی لینک منو به عنوان بزرگترین مرجع عکس

    بذار ومنو خبر بده موفق باشی

    وبلاگ من

    http://nuttertools.mihanblog.com/

  12. حسین ۱۳۸۶-۰۶-۲۶، ۱۰:۱۰ ب.ظ

    نمی دونم دقیقا چقدره اما یکی از اولین وبلاگ هایی که خوندم تو بودی . فکر کنم ۴-۵ سال پیش بود . من چند تا وبلاگ عوض کردم اما با یه پیکربندی ثابت . اما تو هنوز همونی . هیچ فرقی نکردی با همون دفعه اولی که خوندمت .

  13. ali ۱۳۸۶-۰۶-۲۶، ۱۱:۵۰ ب.ظ

    salam,
    man emrooz shomaro ketabforooshie kharazmi nadidam? toye enghelab?

  14. یک دوست ۱۳۸۶-۰۶-۲۷، ۱:۲۴ ق.ظ

    به نام خدا
    سلام زهرا جان
    وااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای کــــــــــــه چــــــــــــــــــــقدر «دلم»
    بـــــــــرایت تــــــــــــــنـــــــگ شده بود.
    خیلی خیلی التماس دعا توی این ماه عزیز

  15. AZY ۱۳۸۶-۰۶-۲۷، ۸:۳۸ ق.ظ

    پیرمردی دم دمای مرگ فرزندش رو صدا زد تا اخرین وصیتشو بکنه. وقتی پسر به بالین پدر اومد دستهاش رو گرفت و سعی کرد اخرین حرفهای پدر رو به گوش جان بشنوه. پیرمرد که با مرگ مبارزه می کرد به پسرش گفت این حرفها خیلی مهمه و همیشه یادت باشه. وقتی که تازه به دوره نوجوانی رسیده بودم می خواستم دنیا رو عوض کنم و این قدرتو تو خودم حس می کردم که همه دنیا رو می شه تغییر داد. جوانتر که شدم از تغییر دنیا دست کشیدم و گفتم همین کشوری که توش زندگی می کنم رو تغییر بدم فوق العاده است و افتادم توی خط حزب های سیاسی. میانسال که شدم فکر کردم اولین تغییر واجب مربوط به خانواده امه و سعی کردم ادمهای اطرافم رو تغییر بدم. ولی حالا که دم مرگم تازه فهمدیم رسالت من توی این دنیا کار روی خودم و تغییر خودم بود. و من تا وقتی که روی خودم نتونم کار کنم به درد تغییر هیچ کسی نمی خورم. ولی افسوس که دیر فهمیدم. تو پسرم راه منو نرو. اولین تغییر از خودت شروع می شه…

  16. موشی ۱۳۸۶-۰۶-۲۷، ۸:۴۶ ق.ظ

    به نظر من تو نمی تونی بجای کسی و برای ارزشهایی که فکر میکنی درسته بجنگی،
    بهتره دوستات به این بلوغ فکری برسند که زندگی یک مسیر یک طرفه است و گرنه حتی اگر این بار هم با تلاش تو از مخمصه رها بشن دفعه بعد چی؟
    هر کس خودش مسئول حوادث زندگیشه و دست آوردهای زندگی ما وقتی ارزش دارن که خود ما براش جنگیده باشیم.
    موفق باشی.

  17. عبدالجبار ۱۳۸۶-۰۶-۲۷، ۱۰:۰۳ ق.ظ

    اول سلام
    بعدش پست خوبی بود این رفیقتو نصیحت کن ادم بشه البته بعید میدونم این توی تربیت خانوادگی هست مظلوم پروری کردن جزء افتخارات بعضی خانواده هاست (مثل خانواده خودم) ولی من کلی زور زدم تا یکم جربزه پیدا کنم توی این جنگل باید زور زد
    و اما در مورد این میلاد بی سانسور این اراجیف را چه جوری سر هم کردی خیلی هنر میخواهد مجبورم کردی یه سری به وبلاگت بزنم چه سیاه و مسخرس با اون فونتش اه اه به جای روده درازی اینجا یه سرو سامانی به وبلاگ خودت بده حالا همچین از زهرا انتقاد میکنه یکی ندونه فکر میکنه این خانم رئیس جمهور ایرانه

  18. سحر ۱۳۸۶-۰۶-۲۷، ۱۰:۵۷ ق.ظ

    این میلاد بی سانسور عجب آدم لزجیه!

  19. Maryam, Me & Myself ۱۳۸۶-۰۶-۳۱، ۸:۵۷ ب.ظ

    سلام زهرا؛ می‌فهمم حال‌ت رو ولی کاری‌ش نمیشه کرد.
    خدا میگه: خداوند حال قومی رو تغییر نمیده مگه اینکه خودشون، خودشون رو تغییر بدن.

    مث بیدار کردن آدمی‌ه که خودش رو زده باشه به خواب.
    من هم از این کارا زیاد کردم ولی بعضی وقتا شکست خوردم؛ هرچند بعضی چیزا باید اتفاق بیفتن و دست من و تو هم نیست. مهم این‌ه که تو تلاش کردی. همین باید برات کافی باشه هرچند اخلاق‌ت رو می شناسم، مث منی، نمی‌تونی بی‌خیال شی.

    دوست من یک عدد بوی‌فرند داشت از اینایی که با ۲۰۰ نفر در آن واحد قرار میذارن.
    من یه بار پسره رو دیدم فهمیدم چه مدلی‌ه ولی هرچی به این دوست‌م می‌گفتم، قبول نمی‌کرد! یه بارم از دهن‌ش پرید به پسره گفت من ازش خوش‌م نمیاد. اون هم دیوونه. زنگ زد به دوست‌م، داد بیداد و تهدید که دیگه حق نداری با این دختره – یعنی من – حرف بزنی و یا جای من‌ه یا جای اون و از این حرفا. هر چی هم فحش بلد بود نوشته ایمیل کرد واسه من. در کمال شجاعت هم یه کپی‌ش رو فرستاد واسه دوست‌م!

    بهش گفتم اگه انتخاب‌ت این‌ه به عنوان همسر آینده‌ت، واقعاً باید بهت تبریک گفت ولی دیگه جایی توی زندگی من نداری اگه با چنین آدمی باشی.
    هر چی هم دوست‌م گریه زاری کرد، محل نذاشتم!

    خلاصه بعد چند وقت به حرف‌م رسید و به هم زد باهاش.
    با یکی دیگه هم همین ماجرا رو تکرار کرد.
    اما سومین دوست‌پسرش خیلی پسر خوبی بود. حتی اومد خواستگاری‌ش اما مامان دوست‌م قبول نکرد چون می‌خواست داماد آینده‌ش پولدار باشه و حتماً هم دکترا داشته باشه! هر روز زیر گوش دوست‌م می‌خوند که با فلانی که دکترا داره ازدواج کن! اومد خواستگاری‌ت باید قبول کنی..

    دوست‌م این بی‌اف ش رو خیلی دوست داشت.
    هر چی بهش گفتم آدم باید با شناخت تصمیم بگیره و تو میخوای زندگی کنه نه مامان‌ت، گوش نداد! حالا همه کار می‌کردا! این دفعه حرف‌گوش‌کن شده بود!

    سرت رو درد نیارم! رفت با آقای دکتر ازدواج کرد و تموم!
    بله رو نگفته، پشیمون بود! الان هم همه‌ش یا قهرن یا دعوا!
    یعنی ۶ ماهی هست اصلاً ازش خبر ندارم، قبل‌ش ولی همینی بود که برات گفتم.

    تو فکر کن آدمی که اول خواستگاری بداخلاق و عصبی‌ه، بعدش چی میخواد بشه!
    واقعاً ناراحت میشم وقتی یادم میاد ولی گوش نداد به حرف‌م.

    اوایل خیلی غصه خوردم اما دیدم وظیفه‌م رو انجام داده‌م، گاهی آدم باید سرش به سنگ بخوره تا یه چیزایی رو یاد بگیره. زندگی اول امتحان می‌گیره، بعد درس میده.
    تو اشتباهی نکردی، فقط نتیجه‌ت خیلی رضایت بخش نبوده در ظاهر. باطن‌ش رو خدا می‌دونه.

    براش دعا کن. غصه خوردن چیزی رو عوض نمی‌کنه (:

    راستی اسم بلاگ من، «مریمی» نیست عزیزم؛ Maryam, Me & Myself هست! لطفاً لاگین کردی درست‌ش می‌کنی؟ من خیلی گیرم روی اسم بلاگ‌م. همه هم غلط می‌نویسن، حرص میدن من رو! آخر سکته می‌کنم کج میشم از دست شماها. بعد بمونم روی دست مامان‌م تو میای جواب بدی؟ :دی :دی

    می‌دونم سرت شلوغ‌ه اما وقت کردی بهم ایمیل بزن اگه دوست داشتی.
    کار ت دارم یه کم. می‌تونم خودم ایمیل بزنما ولی گم میشه توی باکس‌ت، نمی‌بینی‌ش.

    مرسی برای لینک.
    مواظب خودت باش.
    سر افطار من رو هم دعا کن.

  20. تانیا ۱۳۸۶-۱۰-۲۶، ۶:۰۸ ب.ظ

    رو بینیم بابا حال نداریم

  21. مریم ۱۳۸۶-۱۱-۶، ۷:۴۳ ق.ظ

    خوب بود

  22. sasha ۱۳۸۸-۰۵-۳، ۳:۰۶ ق.ظ

    سلام.من یه سوال دارم.چرا پسرها زود عاشق میشن و زودتر هم فراموش میکنن اما دخترها دیر عاشق میشن وهرگز فراموش نمیکنن؟

    علی Reply:

    چون بهشون خیانت مکی
    نن!kootkuawit@yahoo.com

  23. علی ۱۳۸۸-۰۷-۱۲، ۱۱:۱۹ ب.ظ

    یک مثل ژاپنی میگه همیشه زشت ترین افراد تو عشقشون صمیمی میمانن؟به نظرتون چرا اینطوریه؟ زهرا جان توکل کن! از پرو پاقرسترین طزفدازاتم