۱۳۸۶-۰۶-۱۷
راههای ساده برای خوشحالی
* مواقعی هست که آدم انرژیش تمام میشه. توی این جور مواقع به جای اینکه بیاد توی وبلاگش عین آدمهای بی عرضه غر بزنه، بهتره راجع به موضوعات بیربط صحبت کنه. نه اشتباه نکنین دقیقا با خودم بودم:-)
* یکی از ساده ترین راههای برای خوشحالی خودتان انجام دادن کارهایی هست که همیشه دوست داشتین انجام بدین ولی هی به آبنده موکولش کردین. بهتره بعد از انجامش هم خودتون رو تشویق کنید:-) مثلا من هر وقت گزارش نهایی تحقیقی رو که بهم موکول شده رو تحویل میدم، حتما میرم خرید و برای خودم یه کفشی مانتویی چیزی میخرم:-)
همیشه ترجیح میدم اول یه کاری رو شروع کنم و بعدا برای بهتر شدنش برنامه ریزی کنم. دیروز اون دکتر روانشناسی که توی شبکه دو (اسم برنامه شو نمیدونم) داشت حرف میزد، همینو می گفت. بسم الله رو بگید و وقتی بهبود کیفیت رو توی زندگیتون دیدین اونوقت بهتر برنامه ریزی می کنین و بهش وفادار می مونین. می گفت مهمترین لحظه انجام یک کار همین شروعش هست.
من خودم رو مثال می زنم که وقتی کاری رو بهم میدن که خیلی راجع بهش بلد نیستم نمیشینم ماتم بگیرم و یا اینکه فکر کنم بعدا انجامش میدم. سعی می کنم از حداقل ترین چیزها شروع کنم. اولین کارم همیشه اینه که تا جایی که بتونم حتی چند روز پشت سر هم میرم توی اینترنت راجع بهش مطلب پیدا کنم و بلد بشم. بعدش که فهمیدم همیشه برای من گزارش اونم از نوع فنی نوشتن انگار کوه کندن! ولی برای دلداری خودم و برای شروع اولش قالب رو انتخاب می کنم و برای ساختار گزارش هم سعی می کنم اولش م یه مقدمه الکی براش بنویسم و هی بهترش کنم تا اینکه در نهایت به جمع بندی برسم.
باور کنین توی زندگی هم همین طوره. ما کارای نصفه نیمه و حتی تصمیمات زیادی توی زندگی داریم که هی به خودمون میگیم باید براش برنامه ریزی کنم و باید سر فرصت انجامش بدم. اما موضوع مهم و اساسی اینه که فرصتش همین امروز و همین ساعت و همین الانه (البته بعد از نوشتن وبلاگ :دی) و باید بریم برای کارها و مشکلاتی که به آینده موکول کردیم فکری بکنیم.
باور کنین جدی میگم. من هر وقت توی زندگیم کاری انجام دادم تنها به این دلیل بوده که بالاخره با هر کج و کولگی ای که بوده شروعش کردم و بعد اون بالا پایین افتادن ها و شکستا و پیروزی هاش به دلم نشسته و تا آخرش رفتم.
دکتر روانشناسه هم همینو می گفت. می گفت اگه میخواین قهرمان بشین همین که تصمیم میگیرین برین یه دوچرخه برای خودتون بگیرین خودش یه شروع بزرگه. هی فکر نکنین که برین فلان باشگاه و با فلان مربی شروع کنین. از حیاط خونه تونم که دوچرخه سواری رو شروع کنین، کلی هنر کردید. حرفاش خیلی روی من تاثیر گذاشت و پس از مدتها تصمیم گرفتم که بالاخره یکی از کارای نیمه تمامی که برای سر فرصت گذاشته بودم رو شروع کنم و خیلیم از خودم راضی شدم:-)
* اینم بخشی از وبلاگ یک خانوم ایرانی در فرانسه:
وارد اتاق اساتید شدیم. خانم فراندون معرفی فرمودند:
- این هروه (Herve) هست استاد راهنمات. پاتریک (Patrick) و هانری (Henri) هم از اساتید ما هستند این هم لورانس (Lorence) منشی دوم لابراتوره. (و بعد با یک هیجان خاص و لبخند چشمش رو دوخت به دست های جماعت!)
هروه، پاتریک، خانم منشی دوم و هانری – که البته اونروز من اسم هیچ کدوم رو درست بلد نبودم- اومدند جلو که مراسم آشنایی برگزار شه.
هروه دستش رو آورد جلو که دست بده. دکلمه ام رو شروع کردم:
” ببخشید! خیلی عذر میخوام! من مسلمونم و با آقایون نمی تونم دست بدم. اصلا قصدم بی احترامی نیست، این یک دستور دینیه ، من نمی تونم تغییرش بدم. بازم ازتون عذر میخوام.”
دستش رو یگهو کشید عقب و گفت: “اُو! که اینطور، متوجه شدم.”
آقای استاد دوم در حالیکه مطمئن نبود درست فهمیده باشه داشت دستش رو می کشید عقب (خوشبختانه). دو تا دستم رو بردم بالا که بگذارم کنار هم و به نفر دوم ادای احترام کنم که ظاهرا طرف اشتباهی برداشت کرد، و دستش رو دوباره آورد جلو! (عجب غلطی کردم!) دوباره توضیح دادم:
” ببخشید! خیلی عذر میخوام! من مسلمونم و با آقایون نمی تونم دست بدم. اصلا قصدم بی احترامی نیست، این یک دستور دینیه ، من نمی تونم تغییرش بدم. بازم ازتون عذر میخوام.”
آقای استاد دوم به سرعت دستش رو برد عقب و گفت:
“باشه. باشه. متوجه شدم.” رسیدم به خانم منشی، دستش رو یگهو کشید عقب و ازم عذر خواهی کرد!!! (این مدلش دیگه واقعا نادر بود!) دستم رو بردم جلو. و گفتم:”روز بخیر، گفتم که. با آقایون نمی تونم دست بدم یعنی با خانم ها می تونم دست بدم. حالتون خوبه؟ از آشنایی باهاتون خوشبختم.”
دستش رو دوباره آورد جلو و گفت:”آهان! بله. متوجه شدم!”
آقای استاد سوم که همزمان با خانم منشی دستش رو کشیده بود عقب، فکر کرده بود که من تغییر نظر داده ام و بعد از این که دید با خانم منشی دست داده ام دوباره دستش رو آورد جلو!
- ” ببخشید! خیلی عذر میخوام! من مسلمونم و با آقایون نمی تونم دست بدم. اصلا قصدم بی احترامی نیست، این یک دستور دینیه ، من نمی تونم تغییرش بدم. بازم ازتون عذر میخوام.”
…
وقتی از اتاق میومدیم بیرون، بهت رو توی صورتشون حس کردم و صدای خانم منشی دوم رو که می گفت:
“اوه… خدای من… چقدر پیچیده بود!”
* کاریکاتوری که جذبم نکرد!
یک روزنامهی امریکایی به نام Columbus Dispatch ظاهراً کاریکاتوری از ایران منتشر کرده و کل ایران را در قالب یک مجرای فاضلاب به تصویر کشیده و ایرانیان را نیز سوسکهایی که در آن در رفتوآمدند.
پ.ن: در ادامه مطلب نظر خانوم دکتر احمدنیا رو راجع به این کاریکاتور بخونین من خیلی نظر منطقی ایشون رو پسندیدم:)
از ظاهر پیام به نیت پشت آن پی میبریم. این گونه تلاشهای سادهلوحانه را، چنانچه با نیت کوچککردن یک شخص یا گروهی از اشخاص یا حتی یک ملت باشد، من هرگز جدی نمیگیرم. اینها را به سادگی میتوان نشانهی ضعف طرف مقابل گرفت. نشانهی ترس او و یا نیات سوء دیگری که براحتی قابل تشخیص است.
پ.ن۲: در همین رابطه: کاریکاتور یا اهانت

