<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?><rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
		>
<channel>
	<title>دیدگاه‌ها برای: من شکست خوردم</title>
	<atom:link href="http://zahra-hb.com/1386/05/about-my-fail/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://zahra-hb.com/1386/05/about-my-fail/</link>
	<description>دست نوشته ها و خاطرات یک دختر ایرانی</description>
	<lastBuildDate>Sun, 12 Feb 2012 06:38:16 +0000</lastBuildDate>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.org/?v=3.3.1</generator>
	<item>
		<title>با: milad</title>
		<link>http://zahra-hb.com/1386/05/about-my-fail/comment-page-1/#comment-59659</link>
		<dc:creator>milad</dc:creator>
		<pubDate>Thu, 01 Jan 1970 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://www.zahra-hb.com/2007/08/13/about-my-fail/#comment-59659</guid>
		<description>من بد شکستی خوردم من بد شکستی خوردم من بد شکستی خوردم من بد شکستی خوردم من بد شکستی خوردم من بد شکستی خوردم من بد شکستی خوردم من بد شکستی خوردم من بد شکستی خوردم من بد شکستی خوردم من بد شکستی خوردم من بد شکستی خوردم

اگه میخوای بشنوی بیا!!!yatson_m@yahoo.com</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>من بد شکستی خوردم من بد شکستی خوردم من بد شکستی خوردم من بد شکستی خوردم من بد شکستی خوردم من بد شکستی خوردم من بد شکستی خوردم من بد شکستی خوردم من بد شکستی خوردم من بد شکستی خوردم من بد شکستی خوردم من بد شکستی خوردم</p>
<p>اگه میخوای بشنوی بیا!!!yatson_m@yahoo.com</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: گمنــــــــــــــــــــــام</title>
		<link>http://zahra-hb.com/1386/05/about-my-fail/comment-page-1/#comment-46010</link>
		<dc:creator>گمنــــــــــــــــــــــام</dc:creator>
		<pubDate>Thu, 01 Jan 1970 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://www.zahra-hb.com/2007/08/13/about-my-fail/#comment-46010</guid>
		<description>یه قصه..... 
یه روزائی یه آسمون داشتم زیبای زیبا،آرومه آروم ،یه روزائی یه جنگل داشتم سبزه سبز، یه روزائی یه دریا بودم یه اقیانوس آرومه آروم، یه روزائی یه کوه بودم پر از غرور پر از عظمت، یه روزائی یه دستائی داشتم که باهاشون  خدارو لمس کردم تا مرز حس خدا رفتم، یه روزائی یه چشمائی داشتم که باهاش  بهشتو دیدم و درک کردم و توی اون قدم زدم ، یه رزوائی یه سرزمین بودم آروم آروم ..........اما یه روز یه پرنده اومد یه پرنده به اسمه    حامد   لا به لای  تمام خوشبختیام اومد توی سرزمین دلم و پرواز میکرد تا اینکه یه روز آسمون دلم بدجور بهش عادت کرد،منم با اون  خوشبختیهای خودمو تقسیم کردم ،اون شد یه پرنده منم هروز هرثانیه بهش دونه میدادم ، جلوی دستاش جلوی پاهش دونه میریختم ، دونه های که با تمام دونه های دنیای پرندگان فرق میکرد خیلی فرق میکرد،شبا تا نیمه شب  تا لحظه ای که خوابش میبرد براش دونه دونه خوشبختی میریختم و ........و.........و.......     هی تو   اما یه روز   پدرو مادراون پرنده گوشش می خوندن که  از سرزمین دلم پی دونه های بهتر پر بکشه و از دلم بره  اما اون به پدرو مادرشگفت نه نمیرم دوستش دارم . اون پرنده به مامان و باباش گفت   این دونه  که اون فرشته به من میده  ذره ذره ی  وجودشه  اون که هر دونه که میپاشه   از وجود خودش   از پوست و استخون خودش می پاشه  از  خوشبختیاش که بامن  قسمت میکنه ، حالا من اون پرنده ای نیستم  که پر بکشم و بهارو با خودم ببرم  خزون  رو بهش هدیه بدم  ،جنگل سبزشو  رو خاکسترکنم ، ریشه های درختاشو خشک کنم ،آسمون به  این  قشنگیرو تاریک تاریک کنم  ،دریای دلش رو   طوفانیه طوفانی کنم  که هر ثانیه اون  تو هجوم خاطره ها غرق کنه ........ نمی تونم اما پدرو مادر اون پرنده ذهنشون کوچیکتر از این این چیزا بود  که بتونه عظمت بزرگ حرفهای اون پرنده درک کنن اون پرنده رو به زور کتک  زندانی می کنن تو لونه ی ظاهرا قشنگشون و اون پرنده انقدر تو غم فرشته اسیر می شه  که بلاخره دغ می کنه و میمیره و می مونه اون فرشته که دیگه نمی دونه به کی دونه بده</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>یه قصه&#8230;..<br />
یه روزائی یه آسمون داشتم زیبای زیبا،آرومه آروم ،یه روزائی یه جنگل داشتم سبزه سبز، یه روزائی یه دریا بودم یه اقیانوس آرومه آروم، یه روزائی یه کوه بودم پر از غرور پر از عظمت، یه روزائی یه دستائی داشتم که باهاشون  خدارو لمس کردم تا مرز حس خدا رفتم، یه روزائی یه چشمائی داشتم که باهاش  بهشتو دیدم و درک کردم و توی اون قدم زدم ، یه رزوائی یه سرزمین بودم آروم آروم &#8230;&#8230;&#8230;.اما یه روز یه پرنده اومد یه پرنده به اسمه    حامد   لا به لای  تمام خوشبختیام اومد توی سرزمین دلم و پرواز میکرد تا اینکه یه روز آسمون دلم بدجور بهش عادت کرد،منم با اون  خوشبختیهای خودمو تقسیم کردم ،اون شد یه پرنده منم هروز هرثانیه بهش دونه میدادم ، جلوی دستاش جلوی پاهش دونه میریختم ، دونه های که با تمام دونه های دنیای پرندگان فرق میکرد خیلی فرق میکرد،شبا تا نیمه شب  تا لحظه ای که خوابش میبرد براش دونه دونه خوشبختی میریختم و &#8230;&#8230;..و&#8230;&#8230;&#8230;و&#8230;&#8230;.     هی تو   اما یه روز   پدرو مادراون پرنده گوشش می خوندن که  از سرزمین دلم پی دونه های بهتر پر بکشه و از دلم بره  اما اون به پدرو مادرشگفت نه نمیرم دوستش دارم . اون پرنده به مامان و باباش گفت   این دونه  که اون فرشته به من میده  ذره ذره ی  وجودشه  اون که هر دونه که میپاشه   از وجود خودش   از پوست و استخون خودش می پاشه  از  خوشبختیاش که بامن  قسمت میکنه ، حالا من اون پرنده ای نیستم  که پر بکشم و بهارو با خودم ببرم  خزون  رو بهش هدیه بدم  ،جنگل سبزشو  رو خاکسترکنم ، ریشه های درختاشو خشک کنم ،آسمون به  این  قشنگیرو تاریک تاریک کنم  ،دریای دلش رو   طوفانیه طوفانی کنم  که هر ثانیه اون  تو هجوم خاطره ها غرق کنه &#8230;&#8230;.. نمی تونم اما پدرو مادر اون پرنده ذهنشون کوچیکتر از این این چیزا بود  که بتونه عظمت بزرگ حرفهای اون پرنده درک کنن اون پرنده رو به زور کتک  زندانی می کنن تو لونه ی ظاهرا قشنگشون و اون پرنده انقدر تو غم فرشته اسیر می شه  که بلاخره دغ می کنه و میمیره و می مونه اون فرشته که دیگه نمی دونه به کی دونه بده</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: رویا</title>
		<link>http://zahra-hb.com/1386/05/about-my-fail/comment-page-1/#comment-45867</link>
		<dc:creator>رویا</dc:creator>
		<pubDate>Thu, 01 Jan 1970 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://www.zahra-hb.com/2007/08/13/about-my-fail/#comment-45867</guid>
		<description>نه من زهرا نیستم چرا</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>نه من زهرا نیستم چرا</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: ناشناس</title>
		<link>http://zahra-hb.com/1386/05/about-my-fail/comment-page-1/#comment-45866</link>
		<dc:creator>ناشناس</dc:creator>
		<pubDate>Thu, 01 Jan 1970 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://www.zahra-hb.com/2007/08/13/about-my-fail/#comment-45866</guid>
		<description>من شکست خیلی بزرگی خوردم حالا باید چکار کنم که راحت باشم</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>من شکست خیلی بزرگی خوردم حالا باید چکار کنم که راحت باشم</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: هانیه</title>
		<link>http://zahra-hb.com/1386/05/about-my-fail/comment-page-1/#comment-37913</link>
		<dc:creator>هانیه</dc:creator>
		<pubDate>Thu, 01 Jan 1970 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://www.zahra-hb.com/2007/08/13/about-my-fail/#comment-37913</guid>
		<description>من میگم فرزاد حسنی خوب یا بد...مبارک صاحابش...خودمونو نقد کنیم بهتره...</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>من میگم فرزاد حسنی خوب یا بد&#8230;مبارک صاحابش&#8230;خودمونو نقد کنیم بهتره&#8230;</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: زهـــــــــــــرا</title>
		<link>http://zahra-hb.com/1386/05/about-my-fail/comment-page-1/#comment-33865</link>
		<dc:creator>زهـــــــــــــرا</dc:creator>
		<pubDate>Thu, 01 Jan 1970 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://www.zahra-hb.com/2007/08/13/about-my-fail/#comment-33865</guid>
		<description>من طرفدار و مخالف نیستم .

اما فرزاد حسنی برادر دینی و هم وطن ماست .</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>من طرفدار و مخالف نیستم .</p>
<p>اما فرزاد حسنی برادر دینی و هم وطن ماست .</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: میلاد</title>
		<link>http://zahra-hb.com/1386/05/about-my-fail/comment-page-1/#comment-31050</link>
		<dc:creator>میلاد</dc:creator>
		<pubDate>Thu, 01 Jan 1970 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://www.zahra-hb.com/2007/08/13/about-my-fail/#comment-31050</guid>
		<description>چه باحال این بنده خدا وبلاگ رو من تو کامنت های این پست  داده :)) گفتم کی از اینجا پا شده اومده تو وبلاگم :دی</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>چه باحال این بنده خدا وبلاگ رو من تو کامنت های این پست  داده :)) گفتم کی از اینجا پا شده اومده تو وبلاگم :دی</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: زمرد</title>
		<link>http://zahra-hb.com/1386/05/about-my-fail/comment-page-1/#comment-2951</link>
		<dc:creator>زمرد</dc:creator>
		<pubDate>Thu, 01 Jan 1970 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://www.zahra-hb.com/2007/08/13/about-my-fail/#comment-2951</guid>
		<description>خوب بود</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>خوب بود</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: سعید</title>
		<link>http://zahra-hb.com/1386/05/about-my-fail/comment-page-1/#comment-2935</link>
		<dc:creator>سعید</dc:creator>
		<pubDate>Thu, 01 Jan 1970 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://www.zahra-hb.com/2007/08/13/about-my-fail/#comment-2935</guid>
		<description>ببین دختر خوب دیگه دست بردار حرف در میاد فردا</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>ببین دختر خوب دیگه دست بردار حرف در میاد فردا</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: سعید</title>
		<link>http://zahra-hb.com/1386/05/about-my-fail/comment-page-1/#comment-2933</link>
		<dc:creator>سعید</dc:creator>
		<pubDate>Thu, 01 Jan 1970 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://www.zahra-hb.com/2007/08/13/about-my-fail/#comment-2933</guid>
		<description>چطوری عکس خود را قرار  بده</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>چطوری عکس خود را قرار  بده</p>
]]></content:encoded>
	</item>
</channel>
</rss>

