حس بازگشت به گذشته

* آخییی الان که داشتم توی تاکسی می اومدم یه خانومه کنار من نشسته بود که یه دختربچه چند ماهه بغلش بود. باور کنین لپاش از نیمرخ یه یه متری زده بود جلو بس که ماه بود و تپلی. چند بار هوس کردم برم لپاشو محکم بکشم و گاز گازیش کنم ولی اونقدر معصوم و با تعجب به کیف من نگاه میکرد که منصرف شدم.
وای خدا چقققدر معصوم و بی خیال. ای کاش منم یادم می اومد چند ماهه که بودن نظرم راجع به آدمها و چیزهایی که می دیدم چی بود؟ خیلی دلم میخواد بدونم بچه ها توی این سن مثلا وقتی یه آدم جدید، یه ماشین جدید و یا یه شی جدید می بینن چه احساسی دارن و آیا اصلا می تونن فکر کنن؟
من تنها چیزی که از دوران بچگیم (منظورم قبل ۴ سالگیمه) یادم میاد (جای داداشم خالی که برگرده و بگه فکر کردی الان بزرگ شدی؟؟) اینه که کله همه رو میخوردم. وقتی یه شعر جدید یاد میگرفتم صد بار واسه مامان و بابام و کلا اهالی خونه و مخصوصا مهمونا میخوندم که بگم یه چیز تازه یاد گرفتم:-)

* یکی از بزرگترین مشکلات من در طول تاریخ زندگیم این قضیه زود اشک ریزیم هست! تا کوچکترین مشکلی واسه من پیش میاد و یا اینکه دلم واسه کسی میسوزه عیچ ابر بهار چشام شروع به ریزش می کنه و ۹۰ درصد موارد حتی از کنترل منم خارجه!!!
مثل این پسره که حدود ۱۳ سالشه و توی سرویس ما سوار میشه. باور کنین تا حالا چند بار شده که وقتی اول صبح میبینم که این بچه با اون چشای پف کرده و خواب آلود منتظر سرویس وایستاده و به جای اینکه الان خواب باشه و بعدش صبحانه بخوره و برسه مدرسه مجبوره بیاد توی آشپزخونه اینجا کارگری کنه، واسش گریه کردم.
فکرشو بکنین چند روز پیش توی سرویس پشت سر من نشسته بود و سرش رو از طرف پنجره به من نزدیک کرد و چند بار سوت زد و بعدش هی چیزهایی زمزمه میکرد که هیچی نمی شنیدم. آخرشم دید نه فایده نداره شروع به ترانه خوندن کرد واسم! اونقدر عصبانی شدم که اگه بچه نبودا حتما پا میشدم میزدم زیر گوشش!
با همه این اوصاف بازم وقتی چهارشنبه رفت پیش راننده و از کاراش گفت و اینکه قبلا توی اکباتان کار میکرده و از ساعت ۷ صبح تا ۱۲ شب! و فقط ماهی ۱۶۰ تومن می گرفته و داداششم کارش همینه بازم دلم واسش سوخت و اشکم در اومد…
تاااازه اینها که چیزی نیست. از صبح تا حالا ۳ بار مراسم جشن فارغ التحصیلیمون رو دیدم و کلی گریه کردم. باور کنین اسم تک تک بچه های کلاسمون رو با خودم می گفتم و یه حس غم انگیزی بهم دست میداد. اگه بابام بود حتما میگفت که من خل شدم و اینها هر کدوم الان رفتن پی کار و زندگیشون…
فکرشو بکنین تنها ارتباط ماها با هم یه گروپی هست که توی یاهو درست کردیم و هرزچندگاهی یه خبرایی اونجا نوشته میشه و همین…
به قول مریم:
یهتره یک روانپزشک خودش رو سریعا به من نشون بده چون این جور بیمار نادری ممکنه دیگه به تورش نخوره.

* با وجود اینکه رسما و حدودا یک سال از فارغ التحصیلیم میگذره و حتی مدرک موقتم رو هم گرفتم بازم گاهی اوقات نصفه شبا از خواب بیدار میشم و میترسم که نکنه فردا امتحان داشته باشم! باور کنین یکی از کابوسهای من هنوزم شبای امتحانه و گاهی اوقات شبا که دارم میخوابم همش میترسم که نکنه فردا امتحان داشته باشم و آیا درس خوندم یا نه؟!!!!
مسئله از اونجایی ناشی میشه که من توی دانشگاه اصلا بچه درسخونی نبودم و فقط و فقط شبای امتحان درس میخوندم. حتی درس پایگاه داده روحانی رو که همه از اولین جلسه ترم خودشون رو می کشتن که پاس شن من شب امتحانش تا ۴ صبح خوندم و اتفاقا میان ترم جز چند نفر اول شدم و بالاخره پاسش کردم:-) حتی درس مدارهای منطقی دکتر زین العابدین نوابی شیرازی هم به همین ترتیب شد.
حالا شب امتحان هم اگه هم اتاقی هام سرم داد نمیزدن از ساعت ۱۲ میخوندم! شانس آوردم که آیلار و نسرین و مینا بودن و اونقدر داد و بیداد می کردن که از ۱۰ شب بالاخره شروع می کردم!!!
شاید یکی از دلایل مهم افت معدل من همین بود. وگرنه باور کنین اگه یه ذره به خودم زحمت میدادم مطمئنم که پتانسیل اینو داشتم حتی جزء شاگردای کلاس بشم. اما چه فایده که در عمل چنین اتفاقی نیفتاده و حتی خیلیا ممکنه فکر کنن شعاره!!!

* چقدر پراکنده و درهم و برهم نوشتم! شاید به خاطر اینه که واقعا ذهن من در حال حاضر همین قدر آشفته است و افکار زیادی توی سرم هست. به شدت هر چی تمام احتیاج به روحیه و اعتماد به نفس دارم. به نظرم یکی از عوامل بازدارنده انسانها همین بازگشت به عقب و حسرت خوردن به چیزها و موقعیت هایه که دیگه از دستش دادن و شاید یکی از دلایل موفقیت آدمها همین نگاه به آینده و بهره بردن از حال هست چیزی که در من خیلی ضعیف شده…

۲۴ نظر

  1. جان نش ۱۳۸۶-۰۳-۴، ۵:۴۱ ب.ظ

    No one can go back and make a brand new start. Anyone can start from now and make a brand new ending
    هیچ کس نمی تواند به عقب برگردد و از نو شروع کند ، اما همه می تواند از همین حالا شروع کنند وپایان تازه ای بسازند

    [جواب به این نظر]

  2. حسین ۱۳۸۶-۰۳-۴، ۶:۱۷ ب.ظ

    نوشته هات لوت میدن… که کی هستی؟… اما قشنگ مینویسی ولی… خیلی حساس نباش به هر چیزی… سعی کن خودت رو بسازی… تا حالا به این چیز فکر کردی… بذار برات خصوصی بگم یعنی واست ایمیل بزنم… چون اینجا بگم بده… ایمیلم رو حتما بخون… یا علی… .

    [جواب به این نظر]

  3. زهرا ۱۳۸۶-۰۳-۴، ۶:۲۲ ب.ظ

    به حسین:
    یعنی چه جوری لوم میدن؟:-)
    الان چی فهمیدین؟

    [جواب به این نظر]

  4. آلوچه ۱۳۸۶-۰۳-۴، ۶:۴۰ ب.ظ

    سلام
    خیلی صمیمی و باحال می نویسی. من از خواندن مطالب زیاد خسته می شم ولی مطالب شما واقعا برام جالبه. مخصوصا در توصیف لپ اون بچه که یک متر زده بود جلو … خیلی باحال بود. شاد باشی و موفق

    [جواب به این نظر]

  5. Virus ۱۳۸۶-۰۳-۴، ۶:۴۳ ب.ظ

    ما چه هستیم؟…عجب بی پا و دستیم
    چه شد مخمور و مستیم؟…همه عاجز‌کش و دشمن پرستیم
    زنادانی و غفلت زیردستیم…به رغم دوست با دشمن نشستیم
    ما چه هستیم؟…عجب بی پا و دستیم
    چه شد مخمور و مستیم؟…همه عاجز‌کش و دشمن پرستیم
    زنادانی و غفلت زیردستیم…به رغم دوست با دشمن نشستیم
    ما خرابیم چو صفر اندر حسابیم…چو صید اندر طنابیم
    ما خرابیم چو صفر اندر حسابیم…چو صید اندر طنابیم
    جهان را برده آب و ما به خوابیم…شد عالم غرق خون مست شرابیم
    شرابیم…مست شرابیم
    ما چه هستیم

    [جواب به این نظر]

  6. a-sh ۱۳۸۶-۰۳-۴، ۱۰:۲۸ ب.ظ

    mataleb e in dafeh ham kheili toop bidand…specially this one: لپاش از نیمرخ یه یه متری زده بود :)

    [جواب به این نظر]

  7. سپیده ۱۳۸۶-۰۳-۴، ۱۰:۵۸ ب.ظ

    تو می تونی
    تو خیلی قوی هستی
    اینم روحیه دادن
    اما به نظرم واقعا دختر باهوشی هستی و از فرصتهات خوب استفاده کردی
    فقط یه کم حساس و خجالتی هستی که کار دستت میده
    ببینم آخر اون پول حقوقتو گرفتی؟

    [جواب به این نظر]

  8. طه ۱۳۸۶-۰۳-۴، ۱۱:۱۸ ب.ظ

    واییی! تو با روحانی ( همان استاد سیبیلوی خوش حال و دوست داشتنی و البته ترسناک) پایگاه داده داشتی؟ بعد نخوندی تا شب امتحان!!؟!؟!؟!
    آقایون و خانم ها ، پسرها دختر ها! اگر ادعای ایشون واقعیت داشته باشه من حاضرم در هر محکمه ای شهادت بدم که ایشون حرکتی فرا تر از شق القمر رو انجام داده! جا داره ز ایشون در برنامه شب شیشه ای دعوت بعمل بیاد!
    جدا دارم میگم !بسی حرکتی است شگرف!!!!

    [جواب به این نظر]

  9. papati ۱۳۸۶-۰۳-۴، ۱۱:۵۲ ب.ظ

    سلام…فک کنم بیای آبادان خرمشهر چشم برات نمونه دیگه…
    شما که به ما سر نمی زنی…ولی می خوام این عکس ها رو ببینی…
    http://papati.com/weblog/khorramshahr.htm
    یا حق…

    [جواب به این نظر]

  10. آ.ا ۱۳۸۶-۰۳-۵، ۱۲:۰۳ ق.ظ

    به جای نوشتن این اراجیف خودتون رو درمان کنید.

    به نظرم شما به جای نوشتن این چیزا و فرو کردن خودتون تو مرداب
    مشکلاتتون از این حالت در بیایین نمی دونم
    شما اصلا می خواهید تغییر کنید یا تا آخر عمرتون این اخلاق رو می
    خواهید داشته باشد من خیلی وقته وبلاگ شما را می خوانم فکر
    میکنم از همون اولای ساخت اینجا هر بار که مشکلات تکراریتون رو
    میگین مایه خواننده رو هم ناراحت می کنید، که هی پیش خودمون فکر
    کنیم یه انسان تا چه حد باید ضعیف و بدون اعتماد به نفس باشه که
    تمام عمرشو با این نوشته های بی سرو ته ارضاء کنه. این زهرای
    ضعیف بی اراده و احساسی رو بندازین از بدنتون بیرون یه زهرا قویتر باشین
    می دونم بعد خوندن این حرفا یه جواب تخمی،‌ فلسفی، روانشناسی تحویلم میدین این پست هم پاک می کنین. ولی اشکالی نداره

    موفق باشید.

    [جواب به این نظر]

  11. محمود ۱۳۸۶-۰۳-۵، ۷:۴۹ ق.ظ

    سلام زهرا خانم امیدوارم خوب و خوش باشی
    واقعیت این است که این کابوس های شبانه برای اکثر ما
    هست من خودم با داشتن فوق لیسانس هنوز گاهی خواب
    دوران دبستان یا راهنمایی را می بینم که سر جلسه امتحان
    همه در حال نوشتن هستند و من هیچ چیز برای نوشتن به
    یادم نمی آید و با ترس از خواب می پرم ….
    …. خیلی از روانشناسان احتیاج دارند که خودشان را به ما
    نشان دهند ، هر چند که مطمئن هستم آنها هم کابوسهای
    خودشان را دارند
    پیروز باشی

    [جواب به این نظر]

  12. kamrad ۱۳۸۶-۰۳-۵، ۸:۵۲ ق.ظ

    سلام.
    دیشب که تو اتوبوس بودم! یه بچه بود که یه بند داشت گریه می کرد!:)
    تا اونجا که من میدونم اگه کار اون پسر نگهبان ورودی بلوکهای اکباتان بوده حدودا ماهی ۶۰تومان بهش میدادند البته با یک اتاق و خردوخوراک.
    اوایل فارغ التحصیلی برای همه همینه . ولی یه خورده که میگذزه ازیاد میره.
    نباید به گذشته بازگشت ولی بایستی عبرت گرفت.

    [جواب به این نظر]

  13. علی ۱۳۸۶-۰۳-۵، ۹:۵۸ ق.ظ

    خسته نباشید زهرا خانم.
    خوب من هم دانشجوی رشته روانشناسی!!!
    جالب بدونید من بر عکس شما حتی زمان امتحانات هم
    ترس و اضطراب نداشته بدون اینکه بخونم!!!
    برای کنکور هم نخواندم و در دانشگاه علامه قبول گشتم!!!
    موفق و شاد باشید

    [جواب به این نظر]

  14. آهو ۱۳۸۶-۰۳-۵، ۱۱:۰۳ ق.ظ

    عزیزم دلت واسه من بسوزه با دو تا مهندسی حقوقم ۱۶۰ تومه:))

    [جواب به این نظر]

  15. صبا و پرهام ۱۳۸۶-۰۳-۵، ۱۱:۳۸ ق.ظ

    سلام خانم خانما
    نمی دونم چرا تو فکر می کنی خیلی آدم مهمی هستی

    اینقدر برات نظر نوشتم یکبار هم به ما سر نزدی

    خود دانی

    ولی این رسمش نیست

    [جواب به این نظر]

  16. حامد ۱۳۸۶-۰۳-۵، ۱۲:۰۳ ب.ظ

    سلام خسته نباشید..

    حدود یکسالی میشه که وبلاگ شمارو میخونم البته چون با اینترنت

    زیاد سرو کار دارم خودم هم یه جورایی دست و پا شکسته وبلاگ

    مینویسم و چون قبلا سیاسی کار میکردم فیلتر شدم اما با کمی تغییر

    هنوز دارم ادامه کار میدم ..

    از مطالب وبلاگت خوشم میاد چون زبان ساده ای داره و شاید بزرگترین

    علت گرایشم به سمت وبلاگ عنوان وبلاگت باشه(زهرا)….

    شاید باور نکنی کلا از بچگی یه حس غریبی نسبت به این اسم

    داشتم و هر موقع بالای وبلاگت اون اسم و اون طرح وبلاگو میدیدم ته

    دلم خالی میشد.(دقیقا همون حسی که شبای امتحان داری

    استرس )

    بالاخره بعد مدتها یواش یواش این حس به واقعیت تبدیل شدو دختر

    خانمی بهم معرفی شد که اون هم اسمش زهرا بود.. با این که در

    طول دوران مجردی با همه جور دختری ارتباط داشتم به مرگ خودم

    وقتی این خانم رو دیدم از ته قلب عاشقش شدم و مهرش به دلم

    نشست .

    این بود که شب جمعه به خواستگاریش رفتم و تا الان شصت درصد

    مراحل کارمون با موفقیت طی شده…ببخشید که زیاد وراجی کردم اما

    باید اینو بهتون میگفتم…

    خیلی اسم زیبایی دارید.. موفق و پیروز باشید ..

    تا بعد…………..

    [جواب به این نظر]

  17. Pirooz ۱۳۸۶-۰۳-۵، ۶:۲۸ ب.ظ

    سلام … خوشحال میشم نظرتونو درباره وبلاگم بدونم …

    [جواب به این نظر]

  18. ویولت ۱۳۸۶-۰۳-۵، ۷:۲۶ ب.ظ

    خانم ارادتمندیم ها بوس بوس

    [جواب به این نظر]

  19. :: هادی :: ۱۳۸۶-۰۳-۵، ۸:۳۲ ب.ظ

    فارغ التحصیلی …
    کابوسی که چند صباحی بیشتر باهاش فاصله ندارم…

    [جواب به این نظر]

  20. محمد ۱۳۸۶-۰۳-۶، ۳:۱۶ ق.ظ

    سلام و خسته نباشید مطالب جالب و پر باری دار ی امیدوارم موفق باشی
    جور گل بلبل کشید و برگ گل را باد برد
    بیستون را عشق کند و شهرتش فرهاد برد

    [جواب به این نظر]

  21. kamrad ۱۳۸۶-۰۳-۶، ۹:۰۲ ق.ظ

    من کجاش تازه شدم مثل شما؟! اگه منظورتون دیر آپدیت کردن وبلاگ یا ایمیله، به نظر من ایندو خیلی با هم فرق دارند! هر کی هر وقت خواست میتونه وبلاگشو آپدیت کنه و هیچ کس هم نمیتونه ایراد بگیره! ولی دیر جواب دادن ایمیل مثل اینه که شما جواب نامه رو دیر بدین! یعنی فرستنده نامه منتظره جواب نامه هست و یه جورایی حق به گردن گیرنده داره. به نظر من که خیلی متفاوته!:)
    ولی با اینحال من نفهمیدم علت بی انگیزه بودن شما چیه؟! اگه منظورتون بی عدالتیهای دوروبرتونه! باید بگم که همَمون هر روز اینهارو میبینیم! من از این محل کارم فقط و فقط بخاطر همین دارم میرم! گفتم شاید هیئت علمی بشم اینطور نباشه! ولی همین ۳ روز پیش یک جلسه با بقیه هیئت علمیها داشتم که در مورد مسائل کارکنان اونجا با اساتید صحبت میکردند که من داشتم شاخ در می آوردم. یه فکر دیگه هم دارم که میخوام با دوستم شرکت بزنم که مجبور نباشم با سیستمهای فاسد کار کنم! ولی فکر میکنین باز شدنیه؟! :) به نظر من مسخره هست اگه اینطور فکر کنم!
    من سعی میکنم این بی عدالتیها بجای اینکه روحم رو آزرده تر کنه عزمم رو جزمتر کنه برای درستر زندگی کردن ،به حق دیگران احترام قائل بودن و … .
    این عجبتر از اونیه که بتونیم حس کنیم!
    بازم میگم چیزی در مورد شهادت آب شنیدین؟!

    [جواب به این نظر]

  22. kamrad ۱۳۸۶-۰۳-۶، ۹:۰۵ ق.ظ

    × این دنیا عجیبتر از اونیه که ما بتونیم حس کنیم.

    [جواب به این نظر]

  23. امین ۱۳۸۶-۱۱-۲۱، ۱۰:۵۹ ب.ظ

    یه پیکر شکسته ویه دل از اون شکسته تر
    میخوام برم کجا برم وقتی شکسته بال و پر
    اینجا نفس کم میاری چه برسه به فریاد
    بعد یه عمر چی داری یه عمر رفته برباد

    [جواب به این نظر]

  24. ایمان ۱۳۸۷-۰۲-۱۹، ۲:۴۹ ب.ظ

    دوختر ۱۳ ساله ای اینجا پیدا میشه

    [جواب به این نظر]

نظر شما