<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?><rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	>
<channel>
	<title>دیدگاه‌ها برای: حس بازگشت به گذشته</title>
	<atom:link href="http://zahra-hb.com/1386/03/return-to-past/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://zahra-hb.com/1386/03/return-to-past/</link>
	<description>دست نوشته ها و خاطرات یک دختر ایرانی</description>
	<pubDate>Tue, 06 Jan 2009 13:28:38 +0000</pubDate>
	<generator>http://wordpress.org/?v=abc</generator>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
		<item>
		<title>با: ایمان</title>
		<link>http://zahra-hb.com/1386/03/return-to-past/comment-page-1/#comment-21497</link>
		<dc:creator>ایمان</dc:creator>
		<pubDate>Tue, 30 Nov 1999 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://www.zahra-hb.com/2007/05/25/return-to-past/#comment-21497</guid>
		<description>دوختر 13 ساله ای اینجا پیدا میشه</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>دوختر ۱۳ ساله ای اینجا پیدا میشه</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: امین</title>
		<link>http://zahra-hb.com/1386/03/return-to-past/comment-page-1/#comment-9675</link>
		<dc:creator>امین</dc:creator>
		<pubDate>Tue, 30 Nov 1999 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://www.zahra-hb.com/2007/05/25/return-to-past/#comment-9675</guid>
		<description>یه پیکر شکسته ویه دل از اون شکسته تر 
میخوام برم کجا برم وقتی شکسته بال و پر 
اینجا نفس کم میاری چه برسه به فریاد 
بعد یه عمر چی داری یه عمر رفته برباد</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>یه پیکر شکسته ویه دل از اون شکسته تر<br />
میخوام برم کجا برم وقتی شکسته بال و پر<br />
اینجا نفس کم میاری چه برسه به فریاد<br />
بعد یه عمر چی داری یه عمر رفته برباد</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: kamrad</title>
		<link>http://zahra-hb.com/1386/03/return-to-past/comment-page-1/#comment-1616</link>
		<dc:creator>kamrad</dc:creator>
		<pubDate>Tue, 30 Nov 1999 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://www.zahra-hb.com/2007/05/25/return-to-past/#comment-1616</guid>
		<description>× این دنیا عجیبتر از اونیه که ما بتونیم حس کنیم.</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>× این دنیا عجیبتر از اونیه که ما بتونیم حس کنیم.</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: kamrad</title>
		<link>http://zahra-hb.com/1386/03/return-to-past/comment-page-1/#comment-1615</link>
		<dc:creator>kamrad</dc:creator>
		<pubDate>Tue, 30 Nov 1999 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://www.zahra-hb.com/2007/05/25/return-to-past/#comment-1615</guid>
		<description>من کجاش تازه شدم مثل شما؟! اگه منظورتون دیر آپدیت کردن وبلاگ یا ایمیله، به نظر من ایندو خیلی با هم فرق دارند! هر کی هر وقت خواست میتونه وبلاگشو آپدیت کنه و هیچ کس هم نمیتونه ایراد بگیره! ولی دیر جواب دادن ایمیل مثل اینه که شما جواب نامه رو دیر بدین! یعنی فرستنده نامه منتظره جواب نامه هست و یه جورایی حق به گردن گیرنده داره. به نظر من که خیلی متفاوته!:) 
ولی با اینحال من نفهمیدم علت بی انگیزه بودن شما چیه؟! اگه منظورتون بی عدالتیهای دوروبرتونه! باید بگم که همَمون هر روز اینهارو میبینیم! من از این محل کارم فقط و فقط بخاطر همین دارم میرم! گفتم شاید هیئت علمی بشم اینطور نباشه! ولی همین 3 روز پیش یک جلسه با بقیه هیئت علمیها داشتم که در مورد مسائل کارکنان اونجا با اساتید صحبت میکردند که من داشتم شاخ در می آوردم. یه فکر دیگه هم دارم که میخوام با دوستم شرکت بزنم که مجبور نباشم با سیستمهای فاسد کار کنم! ولی فکر میکنین باز شدنیه؟! :) به نظر من مسخره هست اگه اینطور فکر کنم! 
من سعی میکنم این بی عدالتیها بجای اینکه روحم رو آزرده تر کنه عزمم رو جزمتر کنه برای درستر زندگی کردن ،به حق دیگران احترام قائل بودن و ... .
این عجبتر از اونیه که بتونیم حس کنیم! 
بازم میگم چیزی در مورد شهادت آب شنیدین؟!</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>من کجاش تازه شدم مثل شما؟! اگه منظورتون دیر آپدیت کردن وبلاگ یا ایمیله، به نظر من ایندو خیلی با هم فرق دارند! هر کی هر وقت خواست میتونه وبلاگشو آپدیت کنه و هیچ کس هم نمیتونه ایراد بگیره! ولی دیر جواب دادن ایمیل مثل اینه که شما جواب نامه رو دیر بدین! یعنی فرستنده نامه منتظره جواب نامه هست و یه جورایی حق به گردن گیرنده داره. به نظر من که خیلی متفاوته!:)<br />
ولی با اینحال من نفهمیدم علت بی انگیزه بودن شما چیه؟! اگه منظورتون بی عدالتیهای دوروبرتونه! باید بگم که همَمون هر روز اینهارو میبینیم! من از این محل کارم فقط و فقط بخاطر همین دارم میرم! گفتم شاید هیئت علمی بشم اینطور نباشه! ولی همین ۳ روز پیش یک جلسه با بقیه هیئت علمیها داشتم که در مورد مسائل کارکنان اونجا با اساتید صحبت میکردند که من داشتم شاخ در می آوردم. یه فکر دیگه هم دارم که میخوام با دوستم شرکت بزنم که مجبور نباشم با سیستمهای فاسد کار کنم! ولی فکر میکنین باز شدنیه؟! <img src='http://zahra-hb.com/wp-includes/images/smilies/icon_smile.gif' alt=':)' class='wp-smiley' /> به نظر من مسخره هست اگه اینطور فکر کنم!<br />
من سعی میکنم این بی عدالتیها بجای اینکه روحم رو آزرده تر کنه عزمم رو جزمتر کنه برای درستر زندگی کردن ،به حق دیگران احترام قائل بودن و &#8230; .<br />
این عجبتر از اونیه که بتونیم حس کنیم!<br />
بازم میگم چیزی در مورد شهادت آب شنیدین؟!</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: محمد</title>
		<link>http://zahra-hb.com/1386/03/return-to-past/comment-page-1/#comment-1614</link>
		<dc:creator>محمد</dc:creator>
		<pubDate>Tue, 30 Nov 1999 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://www.zahra-hb.com/2007/05/25/return-to-past/#comment-1614</guid>
		<description>سلام و خسته نباشید مطالب جالب و پر باری دار ی امیدوارم موفق باشی 
جور گل بلبل کشید و برگ گل را باد برد 
بیستون را عشق کند و شهرتش فرهاد برد</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>سلام و خسته نباشید مطالب جالب و پر باری دار ی امیدوارم موفق باشی<br />
جور گل بلبل کشید و برگ گل را باد برد<br />
بیستون را عشق کند و شهرتش فرهاد برد</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: :: هادی ::</title>
		<link>http://zahra-hb.com/1386/03/return-to-past/comment-page-1/#comment-1613</link>
		<dc:creator>:: هادی ::</dc:creator>
		<pubDate>Tue, 30 Nov 1999 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://www.zahra-hb.com/2007/05/25/return-to-past/#comment-1613</guid>
		<description>فارغ التحصیلی ...
کابوسی که چند صباحی بیشتر باهاش فاصله ندارم...</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>فارغ التحصیلی &#8230;<br />
کابوسی که چند صباحی بیشتر باهاش فاصله ندارم&#8230;</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: ویولت</title>
		<link>http://zahra-hb.com/1386/03/return-to-past/comment-page-1/#comment-1612</link>
		<dc:creator>ویولت</dc:creator>
		<pubDate>Tue, 30 Nov 1999 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://www.zahra-hb.com/2007/05/25/return-to-past/#comment-1612</guid>
		<description>خانم ارادتمندیم ها بوس بوس</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>خانم ارادتمندیم ها بوس بوس</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: Pirooz</title>
		<link>http://zahra-hb.com/1386/03/return-to-past/comment-page-1/#comment-1611</link>
		<dc:creator>Pirooz</dc:creator>
		<pubDate>Tue, 30 Nov 1999 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://www.zahra-hb.com/2007/05/25/return-to-past/#comment-1611</guid>
		<description>سلام ... خوشحال میشم نظرتونو درباره وبلاگم بدونم ...</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>سلام &#8230; خوشحال میشم نظرتونو درباره وبلاگم بدونم &#8230;</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: حامد</title>
		<link>http://zahra-hb.com/1386/03/return-to-past/comment-page-1/#comment-1610</link>
		<dc:creator>حامد</dc:creator>
		<pubDate>Tue, 30 Nov 1999 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://www.zahra-hb.com/2007/05/25/return-to-past/#comment-1610</guid>
		<description>سلام خسته نباشید..

حدود یکسالی میشه که وبلاگ شمارو میخونم البته چون با اینترنت

 زیاد سرو کار دارم خودم هم یه جورایی دست و پا شکسته وبلاگ 

مینویسم و چون قبلا سیاسی کار میکردم فیلتر شدم اما با کمی تغییر 

هنوز دارم ادامه کار میدم ..

از مطالب وبلاگت خوشم میاد چون زبان ساده ای داره و شاید بزرگترین 

علت گرایشم به سمت وبلاگ عنوان وبلاگت باشه(زهرا)....

شاید باور نکنی کلا از بچگی یه حس غریبی نسبت به این اسم 

داشتم و هر موقع بالای وبلاگت اون اسم و اون طرح وبلاگو میدیدم ته

دلم خالی میشد.(دقیقا همون حسی که شبای امتحان داری 

استرس )

بالاخره بعد مدتها یواش یواش این حس به واقعیت تبدیل شدو دختر 

خانمی بهم معرفی شد که اون هم اسمش زهرا بود.. با این که در 

طول دوران مجردی با همه جور دختری ارتباط داشتم به مرگ خودم 

وقتی این خانم رو دیدم از ته قلب عاشقش شدم و مهرش به دلم

نشست .

این بود که شب جمعه به خواستگاریش رفتم و تا الان شصت درصد 

مراحل کارمون با موفقیت طی شده...ببخشید که زیاد وراجی کردم اما 

باید اینو بهتون میگفتم...

خیلی اسم زیبایی دارید.. موفق و پیروز باشید ..

تا بعد..............</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>سلام خسته نباشید..</p>
<p>حدود یکسالی میشه که وبلاگ شمارو میخونم البته چون با اینترنت</p>
<p> زیاد سرو کار دارم خودم هم یه جورایی دست و پا شکسته وبلاگ </p>
<p>مینویسم و چون قبلا سیاسی کار میکردم فیلتر شدم اما با کمی تغییر </p>
<p>هنوز دارم ادامه کار میدم ..</p>
<p>از مطالب وبلاگت خوشم میاد چون زبان ساده ای داره و شاید بزرگترین </p>
<p>علت گرایشم به سمت وبلاگ عنوان وبلاگت باشه(زهرا)&#8230;.</p>
<p>شاید باور نکنی کلا از بچگی یه حس غریبی نسبت به این اسم </p>
<p>داشتم و هر موقع بالای وبلاگت اون اسم و اون طرح وبلاگو میدیدم ته</p>
<p>دلم خالی میشد.(دقیقا همون حسی که شبای امتحان داری </p>
<p>استرس )</p>
<p>بالاخره بعد مدتها یواش یواش این حس به واقعیت تبدیل شدو دختر </p>
<p>خانمی بهم معرفی شد که اون هم اسمش زهرا بود.. با این که در </p>
<p>طول دوران مجردی با همه جور دختری ارتباط داشتم به مرگ خودم </p>
<p>وقتی این خانم رو دیدم از ته قلب عاشقش شدم و مهرش به دلم</p>
<p>نشست .</p>
<p>این بود که شب جمعه به خواستگاریش رفتم و تا الان شصت درصد </p>
<p>مراحل کارمون با موفقیت طی شده&#8230;ببخشید که زیاد وراجی کردم اما </p>
<p>باید اینو بهتون میگفتم&#8230;</p>
<p>خیلی اسم زیبایی دارید.. موفق و پیروز باشید ..</p>
<p>تا بعد&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;..</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: صبا و پرهام</title>
		<link>http://zahra-hb.com/1386/03/return-to-past/comment-page-1/#comment-1609</link>
		<dc:creator>صبا و پرهام</dc:creator>
		<pubDate>Tue, 30 Nov 1999 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://www.zahra-hb.com/2007/05/25/return-to-past/#comment-1609</guid>
		<description>سلام خانم خانما
نمی دونم چرا تو فکر می کنی خیلی آدم مهمی هستی

اینقدر برات نظر نوشتم یکبار هم به ما سر نزدی

خود دانی

ولی این رسمش نیست</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>سلام خانم خانما<br />
نمی دونم چرا تو فکر می کنی خیلی آدم مهمی هستی</p>
<p>اینقدر برات نظر نوشتم یکبار هم به ما سر نزدی</p>
<p>خود دانی</p>
<p>ولی این رسمش نیست</p>
]]></content:encoded>
	</item>
</channel>
</rss>
