۱۳۸۶-۰۲-۳۰
این مطلب رو نخونید بهتره…
* با اینکه خیلی از غر زدن بدم میاد ولی به نظرم حق دارم که شاید بعد از نیم ساعت اشک ریختن و فکرای جور و واجور کردن بیام حداقل اینجا خودم رو خالی کنم. راستش امروز بعد از فهمیدن یه چیزی خیلی ناراحت شدم. البته هنوز صد در صد معلوم نیست ولی به نظرم نتیجه اش کاملا معلومه…
من فکر میکنم به طرز عجیبی توی جاها و مشاغل خاصی این بیت شعر نادرست از آب در میاد:
گیرم پدر تو هست فاضل از فضل پدر تو را چه حاصل
من خیلیا رو می شناسم که توی شرایط یکسان و بعضا پاپین تر از خودم هستند و الان موقعیت شغلی شون به مراتب بالاتر و بهتر و محفوظ تر از من هست.
دارم فکر می کنم بعضی از ماها برای اینکه حداقل حداقل مراتب شغلی رو توی جاهای دولتی داشته باشیم باید چقدر زجر بکشیم و بعضیها هم چقققدر آسان بهش میرسن. مسئله جالبتر نوع قوانین سلسله مراتبی هست که فقط در مورد ما اعمال میشه. اونهم به دلایلی که عین روز روشن هست. مثلا تا وقتی درخواستی میدی، میگن قوانین اینجوری میگه و طبق قانون فلان و تبصره بیسار چنین چیزی امکان نداره و یا اینکه این قانون اصلا لغو شده!!!
من هیچ وقت از اجرای قانون ناراحت نمیشم بلکه از اجرای نا مساوی اون حرصم میگیره. گاهی اوقات فکر میکنم با این شرایط شاید حق داشته باشند کسانی که از این ضوابط و روابط سوء استفاده می کنن چون واقعا تمامی راههای قانونی علیرغم شایسته بودن برخی افراد بسته است!!!
فکر می کنم آدمهایی با موقعیت من تا ابد باید توی همین سطوح بمونن و بپوسن! مثلا ۲۰ یا سی سال کار میکنی و بعدش فرسوده میشی و آخرشم هیچی!
اصلا دلم نمیخواد دیگه ادامه بدم چون از حرفهای کلیشه ای واقعا بدم میاد…
* یه مطلب خیلی جالب امروز خوندم. با اندکی تصرف و تلخیص:
یه روز توی یه کشور جهان سومی (که به احتمال زیاد ایران باشه) دو تا شیر وحشی از باغ وحش فرار می کنن. یکیشون رو همون شب دستگیرش می کنن و دومی رو پس از ماهها. وقتی دومی رو دوباره منتقل می کنن به قفس، شیر اولی ازش می پرسه چطور شد که تو رو اینقدر دیر دستگیر کردن؟!
میگه هیچی من زرنگ بازی در آوردم رفتم توی یه اداره دولتی. هر روز برای سیر کردن شکمم یکی از کارمندان رو میخوردم و یا این حال هیچ کس متوجه حضور من و عدم حضور کارمندان نمی شد. تا اینکه یه روز غفلت کردم و رفتم آبدارچی رو خوردم. این بود که همه اون روز متوجه عدم حضور آبدارچی شدن و من رو دستگیر کردن:-)

