۱۳۸۵-۱۱-۳
مکالمات تلفنی واقعی ضبط شده
* این روزا به قدری تنبل شدم که حاضرم به جای اینکه در آینده شوهر کنم; زن بگیرم! خداییش آشپزی خیلی برام سخت شده. به خصوص اینکه همیشه قبلش کلی فکر به سرم میزنه که چی درست کنم؟! اگه بدونم چی میخوام درست کنم وحتی موادشم نداشته باشم، راحتترم تا اینکه همه چی باشه و من ایده واسه درست کردنش نداشته باشم! شاید به خاطر اینکه دو ماه توی خونه کار کردم سیستم بدنم تنبلتر از قبل شده، نمیدونم…
* امروز به معنای واقعی کلمه احساس پوچی میکردم! چون اولین باری بود که توی زندگیم تو جایی قرار گرفته ام که احساس میکنم هیچی نیستم! اکثر کارمندای اینجا داشتن خودشون رو واسه امتحان دکترا می کشتن که مدارکشون رو بفرستن! اونوقت من هنوز واسه فوق لیسانسمم هم اقدامی نکردم
بدبختی اینجا بود که متاسفانه اکثر شلوغ بازیهاشون و بدو بدوهاشون توی میز کنار من انجام میگرفت و من بیشتر از خودم ناراحت میشدم! که چرا اقلا فوق شرکت نکردم!
یه سوال: آیا میشه فوق لیسانس رو توی دانشگاههای دولتی (و یا غیر دولتی البته غیر از دانشگاه آزاد و یا غیر انتفاعی) پولی خوند؟ منظورم اینه که همه شون الا و بلا گیر میدن به کنکور سراسری؟! من ترجیحا این رشته ها رو میخوام واسم بپرسید:
۱- مهندسی کامپیوتر- نرم افزار (حالا باقی گرایشاتم باشه مهم نیست)
۲- مهندسی فناوری اطلاعات IT
۳- علوم کامپیوتر.
۴- مدیریت اجرایی
مرسی اگه اطلاعاتی در این زمینه دارید، خبرم کنید. لطفا اگه مقدار و نوع اخذ پول رو هم بگید ممنون میشم.
* آقا اصولا جدی کار کردن به من نیومده! خداییشا هر وقت عین بچه آدم میشینم سرکارم یه مشکلی پپش میاد و اطلاعاتم میپره! یا برق میره! یا اینکه جدیدا لینوکس هم واسه من هنگگگگ میکنه! یعنی اصولا همیشه یادم میره که خداوند کنترل + اس رو واسه چی آفریده؟ من یادمه توی شرکت قبلی چند بار میگفتن که میخوان جریمه ام کنن. حالا خوب در اینکه من نابغه حواسپرتی هستم اصولا هیچ شکی نیست! من موندم یه جایی مثل اینجا دیگه چرا این مشکلات رو داره؟! مثلا شاید هر کس اسم و رسم اینجا رو بشنوه حتما فکر میکنه اینجا دیگه خدای امنیت و این حرفاااست ولی وقتی میای تو میبینی نه بابا به قدر آوازه اش نیست!
یه کشف دیگمم بگم تا ناکام از دنیا نرفتم!!! اینکه اصولا در سیستمهای ایرانی-بیسد حتی بالاترین جاهایی که فکر می کنین اونجا دیگه معدن کار درستی و کار بیستی هست وقتی میری توش کلی میخوره توی ذوقت! البته منظورم لزوما اینجا نیستها! یعنی اینجا اونقدرام که الان ممکنه با خوندن این مطلب حس کنید بد نیست! یعنی از جاهای دیگه خیلی بهتره ولی خوب اونقدری که آدم ازش انتظار داره انضباط کاری نداره! البته میشه گفت مثل همه جاهای دولتی! در هر صورت نمیشه اینجا توضیح داد و شایدم اصلا نیازی نیست!!!
یک سوال دیگه: من یادمه که چند نفر با خوندن برخی مطالبم گفته بودن که احتمالا همکاریم. میشه خواهش کنم اگه میدونین من کجا کار میکنم بهم بگید؟! میخوام بدونم چقدر مطالبم رو مبهم و یا سربسته مینویسم؟ جدی میگمها، میتونین میل بزنین و یا اینکه اگه کامنت گذاشتید من به معرض نمایش نمیزارم. مرسی اگه همین جا بگید چون رودررو خیلی برام سخته!!!
* خنده و گریه و سرفه ی قل مراد:
از جالب ترین بحث های طنز باغ مظفر این بود که قل مراد خودش توضیح می داد می خندد یا گریه می کند یا اصلاً سرفه می کند. وقتی اطرافیانش فکر می کردند که می گرید، خودش می گفت قل مراد دارد می خندد و یا برعکس.
در شرایط سخت بین المللی و داخلی فعلی هم کاش کسی توضیح می داد که چه کسی می خندد، چه کسی دارد گریه می کند و چه کسی سرفه!
* این رو از وبلاگ عالیجناب منتقد برداشتم. مطالبی که می خونید مکالمات تلفنی واقعی ضبط شده در مراکز خدمات مشاوره مایکروسافت در انگلستان هست، من که حقیقتا کلی خندیدم خیلی بامزه بود به خصوص اونی که میگه پرینتر رو بلند کرده و جلوی کامپیوتر گذاشته:-)
مرکز مشاوره : چه نوع کامپیوتری دارید؟
مشتری : یک کامپیوتر سفید…
مشتری : سلام، من «سلین» هستم. نمی تونم دیسکتم رو دربیارم
مرکز : سعی کردین دکمه رو فشار بدین؟
مشتری : آره، ولی اون واقعاً گیر کرده
مرکز : این خوب نیست، من یک یادداشت آماده می کنم…
مشتری : نه… صبر کن… من هنوز نذاشتمش تو درایو… هنوز روی میزمه..ببخشید…
مرکز : روی آیکن My Computer در سمت چپ صفحه کلیک کن.
مشتری : سمت چپ شما یا سمت چپ من؟
مرکز : روز خوش، چه کمکی از من برمیاد؟
مشتری : سلام … من نمی تونم پرینت کنم.
مرکز : میشه لطفاً روی Start کلیک کنید و …
مشتری : گوش کن رفیق؛ برای من اصطلاحات فنی نیار! من بیل گیتس نیستم، لعنتی!
مشتری : سلام، عصرتون بخیر، من مارتا هستم، نمی تونم پرینت بگیرم. هر دفعه سعی می کنم میگه : «نمی تونم پرینتر رو پیدا کنم» من حتی پرینتر رو بلند کردم و جلوی مانیتور گذاشتم ، اما کامپیوتر هنوز میگه نمی تونه پیداش کنه …
مشتری : من توی پرینت گرفتن با رنگ قرمز مشکل دارم…
مرکز : آیا شما پرینتر رنگی دارید؟
مشتری : نه.
مرکز : الآن روی مانیتورتون چیه خانوم؟
مشتری : یه خرس Teddy که دوست پسرم از سوپرمارکت برام خریده .
مرکز : و الآن F8 رو بزنین .
مشتری : کار نمی کنه.
مرکز : دقیقاً چه کار کردین؟
مشتری : من کلید F رو ۸ بار فشار دادم همونطور که بهم گفتید، ولی هیچ اتفاقی نمی افته…
مشتری : کیبورد من دیگه کار نمی کنه .
مرکز : مطمئنید که به کامپیوترتون وصله؟
مشتری : نه، من نمی تونم پشت کامپیوتر برم .
مرکز : کیبوردتون رو بردارید و ۱۰ قدم به عقب برید .
مشتری : باشه.
مرکز : کیبورد با شما اومد؟
مشتری : بله
مرکز : این یعنی کیبورد وصل نیست. کیبورد دیگه ای اونجا نیست؟
مشتری : چرا، یکی دیگه اینجا هست. اوه … اون یکی کار می کنه !
مرکز : رمز عبور شما حرف کوچک a مثل apple، و حرف بزرگ V مثل Victor، و عدد ۷ هست .
مشتری : اون ۷ هم با حروف بزرگه؟
یک مشتری نمی تونه به اینترنت وصل بشه …
مرکز : شما مطمئنید رمز درست رو به کار بردید؟
مشتری : بله مطمئنم. من دیدم همکارم این کار رو کرد.
مرکز : میشه به من بگید رمز عبور چی بود؟
مشتری : پنج تا ستاره.
مرکز : چه برنامه آنتی ویروسی استفاده می کنید؟
مشتری : Netscape
مرکز : اون برنامه آنتی ویروس نیست.
مشتری : اوه، ببخشید … Internet Explorer
مشتری : من یک مشکل بزرگ دارم. یکی از دوستام یک Screensaver روی کامپیوترم گذاشته، ولی هربار که ماوس رو حرکت میدم، غیب میشه !
مرکز : مرکز خدمات شرکت مایکروسافت، می تونم کمکتون کنم؟
مشتری : عصرتون بخیر! من بیش از ۴ ساعت برای شما صبر کردم. میشه لطفاً بگید چقدر طول میکشه قبل از اینکه بتونین کمکم کنید؟
مرکز : آآه..؟ ببخشید، من متوجه مشکلتون نشدم؟
مشتری : من داشتم توی Word کار می کردم و دکمه Help رو کلیک کردم بیش از ۴ ساعت قبل. میشه بگید کی بالاخره کمکم می کنید؟
مرکز : چه کمکی از من برمیاد؟
مشتری : من دارم اولین ایمیلم رو می نویسم .
مرکز : خوب، و چه مشکلی وجود داره؟
مشتری : خوب، من حرف a رو دارم، اما چطوری دورش دایره بذارم؟

