۱۳۸۵-۱۱-۲۸
خبرای خاله زنکی
* اللهم صلی علی محمد و آل محمد. مثل اینکه برق اومد و وبلاگ ما رویت شد :دی
* خوب حالا که اینمهمه مدت نبودیم اجازه بدید یه خبر خاله زنکی هم خدمتتون عرض کنیم:دی آقا رضا عطاران عید برنامه داره احتمالن:دی ما با چشمهای خودمان فیلمبرداریشو دیدیم.
چند روز پیش رفته بودم توی بانک تجارت توی لویزان که پول شارژ دامینم رو واریز کنم. آخر وقت بود که من رفته بودیم و بعد ما در بانکو بستن. چند نفر پشت سر من بودن که آقاهه اول کار اونا رو راه انداخت و بعدش موقعی که داشتم یه نسخه از فیش واریز رو بهم میداد یه کاغذ کوچک هم همراش داد که روش با خط بدی نوشته بود امیر و زیرش یه شماره موبایل نوشته بود!! وقتی هم برگشتم گفتم آقا این چیه؟ با دستپاچگی گفت: گفتم اگه مشکلی در واریز پیش اومد به این شماره زنگ بزنن من کمکتون کنم!! دو تا آقای دیگه که جلوتر از من کارشون راه افتاده بود با خنده گفتن: پس چرا به ما از این شماره ها نداده؟!!
موقع خروج قدوم مبارکمان از بانک دیدیم که چند پلیس وارد بانک شدن!! هنوز در این وااصفا که از ترس داشتم با خودم می اندیشیدم که خدایا چی شده، دیدم در عقب اونا رضا عطاران و حمید لولایی و اون خانوم جلالی وارد بانک شدن و همان لحظه به مغز کوچکمان خطور کرد که ای بابا اینا هنرپیشه ان نه پلیس (خدا رو شکر که لو نرفتیم :دی) جالبه بدونین این رضا عطاران اونقدر هاج و واج منو نگاه کرد که مجبور شدم بهش سلام کنم! فکر کنم تعجب کرد که من چرا دارم خیلی عادی رد میشم و نمیرم که ازش امضا بگیرم. شایدم به قول یکی از دوستان با خودش فکر میکرد: وااااای این همون زهرا اچ بی معروفه، خدایا چطوری برم از این دختره امضا بگیرم :دی
بیرون بانک هم کلی دیدیم که ملت شهید پرور از این دخترا و پسرای آنچنانی اونجا وایستادن و احتمالا داشتن به موقعیت ما غبطه میخوردن که این هنرپیشه های فوق فرا بین المللی رو از نزدیک دیدیم. :دی
واقعا خیلی خبر موهومی بود. برم ببینم BBC کلی مخابره اش میکنه :دی
* آقا شنیدم تب دهه فجر همه جا رو گرفته و از اونجاییکه دنیا داره احمدی نژادی میشه، امسال جرج بوش نیز به همراه ایرانیان مقیم آمریکا داره به همین مناسبت مدام توی CNN و BBC بندری میرقصه.
یکی از باشکوهترین اتفاقاتی که توی تلفیزیون محترمه پخش شد، این بود که برنامه فوق العاده دفاعیات خسرو گلسرخی رو توی دادگاهش در سال ۱۳۵۲ نشون داد!!! یکی از عجیبترین جمله هایی که سانسور نشد این بود که گلسرخی در اول حرفاش به صراحت برگشت گفت: اسلام با سوسیالیزم منافاتی نداره!! از اون مهمتر اینکه توی اون جلسه وزیر محترم ارشاد هم بود و آقای صفار هرندی کلیم از گلسرخی دفاع کرد!!!
حقیقتش با توجه به خاطراتی که همش داره پخش میشه و همه از خفقان اون موقع میگن برام عجیب بود که این بشر چقدر شجاع بوده که اینطوری و توی یه دادگاه علنی داره حرفاشو میزنه. حرفاش رو هم نوشته بود و مشخص بود که از قبل تصمیم گرفته بود که چی بگه. من همیشه آدمهایی که براحتی از عقایدشون حرف میزنن و ازش دفاع میکنن و حتی از زندانی شدن هم نمیترسن، تحسین می کنم.
* خوب ما به احترام ایام محرم چند روزی سکوت اختیار کردیم تا از دری وری نوشتنهایمان بکاهیم و ملت رو روانه وبلاگهایی کنیم که مطالب سودمندتری دارند:-) بعدشم که خواستیم بنویسیم دامین مان اکسپایر شد( فارسیشو واقعا نمیدونم چی میشه؟)
حالا که ۱۰ روز اول محرم تموم شده، ملت شروع کردن به چراغانی خیابانها و کوچه ها و دارو درختا که اونا رو با انواع و اقسام چیزمیزهای رنگی پنگی و چراغانیهای ناموزون به اصطلاح آذین کنند!
حالا خوب درسته توی محرم هم این اتفاقات می افته ولی اقلش اینه که در اون صورت تمامشون یا رنگ سیاه هستند و یا سبز و به قولی همگونی خاصی بین رنگا هست ولی خداییش دو روز دیگه وقتی وارد خیابان شدید حتما یاد این نوشته من می افتید که چطور کوچکترین جسمی رو که گیر میارن بهش از این کاغذای رنگی و یا لامپ آویزون می کنند و چقدر چهره شهر شلوغ پلوغ میشه. حالا می بینین.
حالا بماند از میان برنامه ها و سریالها و فیلم سینمایی های آبکی ای که در طول این ایام خواهید دید و حالتون از هر چه تلویزیونه بهم خواهد خورد!!!
* چند روز پیش برای یه کاری ناچار شدم ۶:۴۰ صبح از خونه بیام بیرون. هوا خیلی سرد بود و با اینکه خیلی لباس پوشیده بودم بازم سردم بود. اونوقت توی اون سرما یه رفتگری رو دیدم که داشت خیابونها رو جارو میکرد. طفلی خیلی پیر بود و من از خودم خجالت کشیدم. فکرشو بکنین درست همون لحظه که زن و بچه هاش که شاید و احتمالا هر روز به خاطر نداشتن پول و غذا و پوشاک و خونه مناسب سرش داد میزنن، توی خواب گرم بودن، اون بیچاره داشت توی اون سرما کار میکرد و خدا میدونه با دیدن عابران دیگه چه فکرایی از سرش خطور میکرد و چطور سعی میکرد از شرمندگی خانواده اش در بیاد…
یادم اومد که پارسال زمستان برادرم به همراه دو تا از دوستانش میخواستن برن شمال. اونها دیر وقت رسیده بودن ترمینال غرب و به خاطر برف ماشینی برای شمال حرکت نمیکرد. اینام تصمیم گرفته بودن همون شب توی ترمینال بمونن تا اول صبحی برن. داداشم میگفت زهرا نمیدونی چه بیچاره هایی توی این مملکت زندگی می کنن. ترمینال پر بود از پسرای از سن ۱۵ تا مردای ۶۰ یا ۷۰ ساله که واسه کار اومده بودن تهران. اکثراشون یه جایی داشتن کارگری میگردن و چون پولاشون رو واسه خانواده هاشون توی شهرستان میفرستادن و پوله کفاف نبود، خودشون هر شب می اومدن توی ترمینال میخوابیدن. داداشم میگفت همون شب مامور ترمینال چندین بار اونها رو بیدار کرد ولی بازم جاشون رو عوض میکردن و یه جای دیگه میخوابیدن تا صبح که برن سرکار و یه پول کمی واسه خانواده شون بفرستن…
میدونم همه شغلا باید وجود داشته باشه تا مثلا یک شهر بگرده از یه طرف اگه همه چیز رو مکانیزه کنیم یه عده که تخصص خاصی ندارن بیکار و بی پول میمونن ولی با همه این حرفا بازم خیلی دلم میسوزه وقتی به پدری رو میبینم که داره کارگری میکنه و توی اون سن یه کار سخت رو انجام میده…
واقعا نمیدونم چه آرزویی باید بکنم؟
* هه هه!! خیلیم بیربط نبودنا آخی بعضی از این نوشته ها ذخیره شده بودن و قبلا نوشته بودم. بعله خوب ما به صورت نامرئی کلیه وبلاگستان رو زیر نظر داریم!!!

