۱۳۸۵-۱۰-۲۱
بهتر زندگی کنیم
* هر چند که معلوم نیست جمعه است یا شنبه و یا شایدم یک شنبه ولی خوب عید فطرتون مبارک:-) امیدوارم که نماز و روزه هاتون مورد قبول قرار گرفته باشه و امسال سال بسیار خوب و پربرکتی برای همه مون باشه. حقیقتا دلم حسااابی برای صبحانه ها دور هم محل کارمون تنگ شده بود. ولی خوب الان شمالم و حتما فردا بابام رو مجبور می کنم که بره نون سنگک بخره تا صبحانه مفصلی میل کنیم:-)
* دلش مسجدی میخواست. با گنبدی فیروزهای و منارهای نه خیلی بلند… دلش یک حوض کوچک لاجوردی میخواست. و شبستانی که گوشه گوشهاش مهر و تسبیح و چادر نماز است. دلش هوای محلهای قدیمی را کرده بود…
دلش مسجدی میخواست. با گنبدی فیروزهای و منارهای نه خیلی بلند و پیرمردی که هر صبح و هر ظهر و هر شب بر بالای آن اللهاکبر بگوید. دلش یک حوض کوچک لاجوردی میخواست. و شبستانی که گوشهاش مهر و تسبیح و چادر نماز است. دلش هوای محلهای قدیمی را کرده بود. با پیرزنهایی ساده و مهربان که منتظر غروباند و بیتاب حی علیالصلاة. اما محلهشان مسجد نداشت…
فرشتهها که خیال نازک و آرزوی قشنگش را میدیدند، به او گفتند: «حالا که مسجدی نیست، خودت مسجدی بساز». او خندید و گفت: چه محال زیبایی، اما من که چیزی ندارم. نه زمینی دارم و نه توانی و نه ساختن بلدم.
فرشتهها گفتند: این مسجد از جنسی دیگر است. مصالحش را تو فراهم کن، ما مسجدت را میسازیم. او اما تنها آهی کشید. و نمیدانست هر بار که آهی میکشد، هر بار که دعایی میکند، هر بار که خدا را زمزمه میکند، هر بار که قطره اشکی از گوشه چشمش میچکد، آجری بر آجری گذاشته میشود. آجرِ همان مسجدی که او آرزویش را داشت. و چنین شد که آرامآرام با کلمه، با ذکر، با عشق و با دعا، با راز و نیاز، با تکههای دل و پارههای روح، مسجدی بنا شد. از نور و از شعور. مسجدی که منارهاش دعایی بود و هر کاشی آبیاش، قطره اشکی.
او مسجدی ساخت سیال و باشکوه و ناپیدا، چونان عشق. و هر جا که میرفت، مسجدش با او بود. پس خانه مسجدی شد و کوچه مسجدی شد و شهر مسجدی.
آدمها همه معمارند. معمار مسجد خویش، نقشه این بنا را خدا کشیده است. مسجدت را بنا کن، پیش از آن که آخرین اذان را بگویند.
* این یکیم به خاطر عید فطر شاید یه خورده بیمزه باشه: دخترها پسرها نمیتوانند:
## پسرها نمیتوانند
۱- با داشتن هیکلی ضایع تیشرت تنگ نپوشند و فیگور نگیرند!
۲- از کلاس پنجم دبستان صورتشون رو سه تیغه نکنند و after shave نزنند!
۳- پس از یافتن اولین مو در پشت لب احساس مردانگی نکنند و به فکر ازدواج نیفتند!
۴- در مهمانیها و محافل خانوادگی احساس با مزگی نکنند و چرت و پرت نگویند!
۵- ادعای با مرامی و با معرفتی و با وفایی و غیره نکنند!
۶- کت و شلوار صورتی با بلوز زرد نپوشند و کراوات قهوهای نزنند!
۷- احساس با غیرتی نکنند و راه به راه به آبجی کوچیکه گیر ندهند!
۸- از ۹ سالگی پشت ماشین باباشون نشینند و پدر ماشین رو در نیارند!
۹- مطالب چرت و پرت نگند و از خودشون تعریف نکنند!
## دخترها نمیتوانند
۱- با داشتن دماغی تیر کمونی یا عقابی متالیک به جراح مراجه نکنند!
۲- با دیدن یکی از خودشون خوش تیپتر، میگرن نگیرن و از زور ناراحتی غش نکنند!
۳- با داشتن قدی کوتاه کفش پاشنه ۶۰ سانتی نپوشند و احساس قد بلندی نکنند!
۴- روزی ۲۴ ساعت با تلفن حرف نزنند!
۵- روزی ۳۰-۴۰ هزار تومان آت و اشغال نخرند!
۶- از مهمونی و عروسی و برای هم خالی نبندند و با خالیبندی لایه اوزون رو جر ندهند!
۷- با یه دماغ عمل کرده احساس خوشگلی نکنند و فکر نکنند که مادر زادی همینجوری بودن!
۸- مطالب چرت و پرت این قسمت رو بخونند و از عصبانیت سکته نکنند!

