نسیه پذیرفته می شود

* یه سوپری خیلی بزرگی هست اطراف خونه ما که صاحبش خیلی با مشتریان برخورد خوبی داره. خوب که میگم یعنی حتی وقتی بیرون هم میبینه سلام و علیک مفصل می کنه. من این رو به پای اخلاق خوبش گذاشته بودم تا اینکه یه بار حدودهای هفت غروب وارد سوپری شدم، یه سری خرت و پرت خریده بودم و صاحب مغازه داشت حساب و کتاب می کرد. کنار من یه مرد حدود چهل ساله هم ایستاده بود که یکی دو تا ماکارونی و سویا و همچین چیزهایی دستش بود. مرد خیلی آهسته و طوری که کسی نفهمه، به آقایی که به صاحب مغازه کمک می کرد (شاگرد مغازه) اشاره کرد که اینها رو هم بزن به حساب. صاحب مغازه ماشین حساب رو ول کرد و با صدای بلند گفت آقای… دیگه حسابتون خیلی زیاد شده. کی میخواید تسویه کنید؟ مرد ناراحت شد و با صدای ضعیفی گفت فعلا حقوق نگرفتم. صاحب مغازه مجددا تکرار کرد که دیگه نمیتونیم به شما نسیه بدیم و رو به من گفت که بالاخره من هم خرید می کنم باید سرمایه ای باشه که اینها رو بخرم و به مردم بفروشم!

* احتمالا صاحب مغازه راست میگفت. همونطور که اون آقا راست میگفت که معذوریت داشت، اما در یک آن، صاحب مغازه به شدت از چشم من افتاد. گفتم مگه حساب این آقا چقدر هست؟ دفترش رو نگاه کرد و گفت ۲۷۳ هزار تومان. گفتم من حسابشون رو پرداخت میکنم. بذارید جنس رو ببره. صاحب مغازه که انگار انتظار نداشت و یا خجالت کشیده بود گفت خانم این چه حرفیه. طرف اینهمه مدت اینجا نسیه خریده. اولین بارش که نیست که من بهشون تذکر دادم شما طوری رفتار می کنید که انگار من بیرحم هستم.

* راستش من اصلا فکر نمیکردم صاحب مغازه آدم بیرحم یا سنگدلی هست بیشتر از این ناراحت بودم که چرا وقتی مرد خیلی آهسته به شاگردش گفت بنویسه به حساب، اون با صدای بلند بهش تذکر داد؟ حالا اصلا چه عجله ای بود؟ کافی بود منتظر بمونه من از مغازه برم بیرون و بعد با مرد حرفاشون رو بزنه. خلاصه من پرداخت کردم و اومدم بیرون. مرد دنبال من راه افتاد. اولش تشکر کرد و گفت خانم من سه ماهه حقوق نگرفتم. گفتم آقا آخه برای چی با این اوضاع تو این محله زندگی می کنید؟ گفت که سرایه دار هست و صاحبخانه ای که بهش حقوق میده چند ماهه رفته خارج از کشور و به همین دلیل حقوقش عقب افتاده. بنده خدا اصرار داشت که محتاج نیست حتی شماره حساب من رو گرفت که مبلغ رو به محض دریافت، پرداخت کنه و از قضا همین کار رو هم کرد.

* چرا یاد این قضیه افتادم؟ امروز رفته بودم یه جای بیربط خرید. چون مبلغش کم بود گفتم بذار نقد بدم. اومدم کیفم رو باز کنم دیدم پولی توش نیست. من بیشتر متعجب شدم که بابا من مطمئنم پول همراهم بود و صبح توی کیفم گذاشتم، اما به طرز عجیبی پولها نبود. حدسم این بود که وقتی کیف رو در آوردم که تو مترو آینه اش رو نگاه کنم، یا پولش ریخته یا یکی برداشته. به هرحال داشتم با هیجام و تعجب ته کیفم رو میگشتم که صاحب مغازه گفت دخترم این پشت رو نگاه کن. نگاه کردم دیدم پشتش یه دست نویس هست که «نسیه داده می شود، اینجا عده ای بانی شده اند و مایحتاج نیازمندان را تقبل می کنند» و زیرترش نوشته بود آدرستون رو آهسته به صاحب مغازه بگید تا شما رو به خیرین معرفی کنه. راستش خیلی خیلی خوشحال شدم که هنوز چنین آدمهایی تو این شهر بزرگ و غریب زندگی می کنند. البته خودم از کارت پرداخت کردم.

۷ نظر

  1. ناشناس ۱۳۹۵-۰۷-۱۸، ۸:۰۳ ب.ظ

    نمی دونم که اصلا اینجا رو چک می کنی یا نه ولی میخوام یه چیزی بهت بگم

  2. ناشناس ۱۳۹۵-۰۷-۱۸، ۸:۰۵ ب.ظ

    همونطور که اصلاح طلب و اصولگرا باید از نیومدن احمدی نزاد خوشحال باشند همه باید از نبردن ترامپ خوشحال باشند

  3. خواننده قدیمی ۱۳۹۵-۰۷-۱۹، ۲:۵۵ ب.ظ

    جالب بود نگاه خوبی بود

  4. همون ۱۳۹۵-۰۷-۲۶، ۵:۳۱ ب.ظ

    باز دم همون سوپری محل گرم، دوباره برت گردوند به وبلاگ! متشکرم سوپری

  5. رفیق نادیده قدیمی ۱۳۹۵-۰۸-۱، ۸:۲۹ ب.ظ

    خوشحالم که می نویسی و دوست دارم بنویسی باز هم مثه قدیما

  6. همشهری ۱۳۹۵-۰۸-۴، ۲:۰۱ ب.ظ

    کم کم تخیلت داره پخته میشه.
    داستان قشنگی بود

  7. ناشناس ۱۳۹۵-۰۸-۶، ۶:۱۶ ب.ظ

    سعید طوسی